تبليغاتX
معلمی از بهشت
خاطرات شخصی
گوینده ی خبر شبکه ی پنج با شادمانی خبر از نمایشگاهی می دهد که مختص زوج های جوان است. یک جورهایی دارد دعوتشان می کند از نمایشگاه ازدواج آسان دیدن کنند و از تسهیلات ویژه اش برخوردار شوند.

گزارش گر چادری نشسته توی یک ماشین گل زده و در آخر گزارشش می خواهد کسانی که در شرف ازدواج هستند حتما به نمایشگاه بین المللی بیایند . مطمئنم هنوز گزارشگر از ماشین عروس پایین نیامده و به فاصله ی کمتر از ده دقیقه این خبر را در نت می خوانم:«تجملات پر زرق و برق در نمایشگاه ازدواج آسان»

نمایشگاه ازدواج که قرار بود ازدواج آسان و ساده را به جوانان نشان دهد، رنگ و بوی تجملات پر زرق و برق و مدل‌های غربی را به خود گرفته است.

 لباس عروس 4 میلیون تومانی در نمایشگاه ازدواج
در یکی از غرفه‌های متعلق به ترک زبان‌ها، لباس عروس زیبایی نظرم را جلب کرد از صاحب غرفه که خانم مسنی بود، پرسیدم هزینه این لباس عروس چقدر است؟ در جوابم گفت: در این لباس عروس از مروارید و سنگ‌های قیمتی اصل استفاده شده و قیمت فروش 4 میلیون تومان است.

پرسیدم قیمت جا نماز و سجاده چقدر است؟ با خونسردی پاسخ داد: این سرویس شامل 7 تکه است و قیمتش در تبریز 700 هزار تومان است. اما چون نمایشگاه ازدواج است و باید قیمت‌ها پایین باشد، برای تهران 500 هزار تومان است. بقیه مطلب

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 19:31  توسط زهرا  

به همکار نازنینم زنگ زدم .همانی که قبلا درباره اش نوشته بودم(+و+).از دلخوری پیش آمده برایش گفتم. می دانستم  من و مهدی را خوب می شناسد. و از این که چه سخت عاشقانه همدیگر را دوست داریم با خبر است. حرفهایش مثل آبی بر آتش دل بی قرارم بود.مانند یک داور بی طرف عاقلانه راهنمایی ام کرد و به یادم آورد باید به مردها از دریچه ی حساس و زنانه امان نگاه نکنیم.گاهی وقتها باید مردها را خیلی مردانه ببینیم.در مورد دلخوری ام بی تقصیر نبودم اما سهم مهدی از آن خیلی بیشتر از من بود. .(مهدی روز تولدم را فراموش کرده بود.وقتی یادش آمد دستپاچه برایم کادو و شیرینی گرفت. در حالی که من انتظار داشتم برای این روز از قبل برنامه ریزی کرده باشد.سر شب هم رفت منزل برادرش تا دیر وقت نیامد.من هم حسابی  ازش دلگیر شدم و گفتم که اصلا کادو اش را که برای رفع تکلیف گرفته  دوست ندارم!!!!! این جوری نگاهم نکنید گاهی وقتها زنها هم بی منطق می شوند. )همکارم  به من ثابت کرد که از دید همسرم هیچ جایی برای گله گذاری نبوده.هم برایم کادو گرفته هم کیک . حق هم داشته به منزل برادرش برود.حالا اگر خیلی دیر برگشته خانه خوب پیش آمده دیگر، نباید این قضیه را با فراموش کردن روز تولدم یکی می کردم .من نباید مساله را از دید یک زن آداب دان حساس و کمی متوقع می دیدم .بلکه باید آن را از دید همسرم درک و حلاجی می کردم. درد سرتان ندهم با شیوه ی با دست پس زدن و با پا پیش کشیدن قضیه به خیر و خوشی ختم به خیر شد و موسم بوس و کنار آمد باز.

*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*

خواهر زاده ام همانی که رتبه ی اول ارشد دانشگاه شریف شده برایم برنامه ریزی کرده. یک برنامه ی حسابی که من فکر نمی کنم با این وقت کم بتوانم مو به مو اجرایش کنم. هر چند اومعتقد است این برنامه به مثابه تیز کردن اره است.می ترسم بیایم طبق دستور او راه بروم راه رفتن خودم را هم فراموش کنم دم کنکوری کله پا شوم.

*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*

یادت می آید خسرو شکیبایی در خانه ی سبز آن روزها هر وقت با مهرانه قهر می کرد چه می گفت؟ می گقت «قهر باش اما با من حرف بزن».این دو سه روز دلم برای خیلی چیزها تنگ شده بود. برای حرف زدنهای آخر شبمان ، برای این که دوتایی شمس العماره ببینیم و به اداهای زیور و رحمت بخندیم. برای زل زدن تو چشمهای مشکی ومردانه ات،برای بوی تنت،برای غرو لندهای زن و شوهری،برای سخت در آغوش گرفتنت.

یادت باشد از این به بعد هر وقت  قهر کردی . قهر باش ولی با من حرف بزن.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 7:44  توسط زهرا   | 

ور زنانه و حساس ذهنم مدام توی گوشم می خواند:« خوب کردی برای خودت لباس خریدی.بی خود وجدان درد نگیری بابت قیمتش و این که لباس پاییزی نیست و ممکن است حالا حالا ها مجال پوشیدنش را نداشته باشی. خوب کردی مدل موهایت را برای دل خودت و آن جور که دوست داشتی عوض کردی. همه اش که نباید به دل مردها راه رفت».

ور شبه مردانه و عاقل ذهنم حسابی افسرده شده.از این که می بیند افتاده ام روی لج بازی های بی منطق زنانه .مدام نچ نچ می کند و سرش را تکان می دهد.

ور زنانه ام رویش را بر می گرداند تا چشم تو چشم نشود با هاش.گیر کرده ام بینشان.

شماره ی صدای مشاور را می گیرم.بعد از چند دقیقه شنیدن صدای ضبط شده و این شماره آن شماره کردن و آهنگ انتظار و صدایی می گوید بفرمایید.اپراتور بی هیچ ترفند روانشناسانه ای می پرسد مشکلم چیست.می گویم قضیه آن قدر ساده و مضحک است که از سادگیش نمی توانم حلش کنم. برایش حرف می زنم. تقریبا شنونده ی محض است. گاهی وقتها« خوب» و« بله ای» می گوید که نشان دهد زنده است!!.نوبت او که می شود می گوید پشت خطی اش را باید جواب بدهد. چند دقیقه گوش می سپارم به آهنگ تکراری در حال پخش. کمی بعد شروع می کند به  راهنمایی کردنم و تقریبا همان حرف هایی را می زند  که خیلی بهترش را در برنامه« هزار شاید و باید» می توانم ببینم و بشنوم.هنوز چانه اش گرم نشده که گوشی بوق بوق میکند و تماس فرت.نه او از من اسم و نشانی دارد نه من از شماره ی اپراتوری اش چیزی می دانم.

 

ور عقل و احساسم هنوز دارند با هم کل کل می کنند.هیچ کدامشان اهل کوتاه آمدن نیستند. می گویم گور بابای هر دوشان.از درس خواندن انداختنم. آخرش یک طوری تمام می شود دیگر.ترجیح می دهم یک فنجان چای تازه دم برای خودم بریزم. تنهاشان می گذارم تا آن قدر تو سر و کول هم بزنند ببینم بالاخره کدامشان از این میدان پیروز بیرون می آید.فقط خدا به من رحم کند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 18:25  توسط زهرا   | 

حال من دست خودم نیست

 دیگه آروم نمیگیرم

دلم از کسی گرفته

که میخوام براش بمیرم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 21:33  توسط زهرا   | 

یکی از دختر های بهشت که چهار سال پیش شاگردم بود.با یک جعبه  شکلات آمده بود مدرسه معلم ها راببیند.دختر خوبی بود و البته جزو شاگردهای متوسط کلاس.امسال بعد از پشت سر گذاشتن کنکور شده است دانشجوی دندانپزشکی!!.خوشحال بود.تا آنجا  که یادم می آمد سال آخر برای کنکور خیلی استرس داشت. ترازش خیلی بالا نبود و قبول شدنش آن هم در این رشته سوای اینکه خوشحالم کرد اما باعث تعجبم شده بود.

قبولیش هم هیچ ربطی به انتخاب رشته ی خوب ، سرعت در تست زنی وبرنامه ریزی و  پشتکار بی حد قبل از کنکور،هوش و ذکاوت و استعدادش نداشت .کاشف به عمل آمد پنجاه میلیون تومان ناقابل از جیب بابا جان سلفیده است و حالا نشسته پشت میز دانشگاه بین الملی کیش.

این که سرانجام از او و امثال او بشود دکتر های حاذقی تحویل جامعه داد کمی دور از انتظار است. برایش آرزوی موفقیت می کنم.

*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*

با خودم فکر می کردم خدا می توانست من و داداش علی را سالم به دنیا تحویل ندهد.مثلا می شد من و او مثل لاله و لادن می شدیم دوقلوهای به هم چسبیده.یا این که هر دو تا یک قلب مشترک داشتیم و دکتر ها ناچار می شدند یکی را فدای دیگری کنند.یا این که ....

خدا یا به خاطر این که سالمم،به خاطر این که خانواده ی خوبی دارم،به خاطر خواهر و برادر های دوست داشتنی ام،همسر مهربانم،دوستان با محبتی که به من دادی(مخصوصا دوستان دنیای مجازی ام) یک دنیا که نه ،به عدد ستاره های آسمان، به عدد قطره های بی شمار باران از تو ممنونم.

خدایا ممنوم که مرا در پاییز آفریدی تا زیبایی هایت را ببینم.طعم شیرین زندگی را بچشم و با شنیدن صدای دل انگیز باران و دیدن رنگ طلایی برگها بیشتراز گذشه عاشقت شوم.قربان دست مست تو.

اولین پیام تبریک را بعد از هپی برث دی تو یوی مجید خان یک فروشگاه بزرگ که زمانی فرم پرم کرده بودم تا فروشهای فوق العاده شان را بهم خبر بدهند برایم برستاد.وقتی در دفتر مدرسه نشسته بودم .با این مضمون:«امروز روز توست.آغازی بر یک دنیا مهربانی.تولدت مبارک».

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 0:35  توسط زهرا   | 

کالج کوئین(Queen's College) دانشگاه آکسفورد بورسیه‌ای را به نام شهید ندا آقاسلطان راه‌اندازی نمود. به گزارش موج سبز آزادی، این بورسیه که توسط عده‌ای از خیرین به دانشگاه آکسفورد ارائه شده است به یاد «ندا آقاسلطان » (که دانشجوی رشته ی فلسفه بوده است) نام‌گذاری شده  و توسط کالج کوئین این دانشگاه به دانشجویان رشته فلسفه در مقاطع لیسانس، فوق لیسانس و دکترای این رشته اهدا می‌شود. گفتنی است به نقل از وب‌سایت این کالج، دانشجویان ایرانی برای گرفتن این بورسیه که شامل تامین مخارج کالج دانشجویان می‌شود در الویت هستند. اولین گیرنده این بورسیه یک دانشجوی ایرانی به نام آرین شاه‌ویسی است.این دانشجو ضمن ابراز خوشحالی و افتخار به عنوان اولین کسی که این بورسیه را دریافت کرده، مراتب تسلیت خود را به خانواده ندا آقاسلطان اعلام نموده است.(منبع خبر )

واکنش سفارت ايران در لندن به بورسيه "ندا"(تو که مرهم نه ای بر زخم ریشم   نمک پاش دل ریشم چرایی؟)

چه کسی این گونه پیرت کرد مادر؟

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 15:14  توسط زهرا   | 

دارم  به یک روز درمیان نشستن پشت آن میز تک نفره رو به پنجره ی کتاب خانه عادت می کنم.همانی که رویش نوشته:«من نیکو ۱۸ سالمه یه پسر به من زنگ بزنه».

گاهی کم می آورم. وقتی نظریات جامعه شناسی را عمیق تر از دورانی که دانشجوی لیسانس بودم می خوانم.این که «کنت» معتقد است تحولات فکر بشر نتیجه ای جز دگرگونی و انقلاب ندارد.«پاره تو» به گردش نخبگان معتقداست و این که سران حکومت باید ترکیبی از شیران و روباهان باشند.نخبگان حکومتی از واقعیت ها دورند و نخبگان غیر حکومتی با واقعیت ها عجینند، در جامعه حضور دارند و مسائل را می شناسند.«هابرماس» مبنای گفتمان  مفاهمه و کنش ارتباطی را به عنوان راه حلی ایده آل برای جامعه مطرح میکند.

دست از فیش نوسی بر می دارم .نگاهم دوباره و چند باره می افتد به شماره  ایرانسلی که چند رقم وسطش را کسی خط خطی کرده است. همانی که بالایش نوشته:«من نیکو ۱۸ سالمه یه پسر به من زنگ بزنه».

************************

پ.ن:کسی می داند قضیه ی آن اس ام اسک کذایی که یک روز قبل از سیزده آبان برای خیلی ها ارسال شد چه بود؟(متن پیامک:شهروند محترم طبق اطلاع واصله،جنابعالی تحت تاثیر تبلیغات ضد امنیتی رسانه های وابسته به بیگانگان قرار گرفته اید،در صورت حضور در هر گونه تجمع غیر قانونی و ارتباط با رسانه های خارج از کشور برابر مواد ۴۸۹ ،۴۹۹ ،۵۰۰،۵۰۸  ،۵۱۴، ۶۰۹،۶۱۰ ،۶۹۸ قانون مجازات اسلامی شناخته می شوید و با شما برخورد قانونی خواهد شد.)

علی رضا می گفت:خاله این چیزا شوخی بردار نیست. چند وقت پیش از این برادر های ریشم و پشم دار(این هوا) آمدند شرکت .دو سه تا شماره تلفن دادند به رییسمان گفتند نشانی وبلاگ ،نشانی ایمیل،شماره  تلفن همراه و هر چه اطلاعات در موردشان دارید برایمان پیدا کنید و بهمان تحویل دهید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 10:5  توسط زهرا   | 

به پیر به پیغمبر ما مسلمانیم.بینمان هم سید و سادات زیاد دیده میشود.خدا و پیغمبر و شیعه و علوی بودن راهم قبول داریم.خاک پای تمام سادات هم هستیم. خدا وکیلی اهل نماز و حجاب و دوری از فحشا و عرق و ورق هم هستیم.به آخرت ایمان داریم و.....

این «جنبش سبز علوی» دیگر چه صیغه ی است؟!!!

حرف ما یکی است بی خود هم انگ های نچسب ناموسی به ما نزنید.لاقید و لامذهب هم خطابمان نکنید بهمان بر میخورد سبزیمان پر رنگ تر می شود .دو تا جوان شل حجاب و قرتی هم بینمان بود که نباید به خاطرشان  کل قیصریه را به آتش کشید.خب دل دارند و حق انتخاب.خلاصه این که نکنید از این کارها. برای خودتان بد تر می شود.درست است اینجا ایران است و رعایت حق کپی رایت و این جور چیزها قرتی بازی محسوب می شود اما عجالتا این شعار را از طرف ما داشته باشید باقیش بماند برای فردا.جنبش سبز ایران شعبه ی دو ندارد.

جنبش سبز الکی - نیک آهنگ کشیدتش

حمایت سید ابراهیم نبوی از جنبش سبز علوی:سردار سرهنگ برادر استاد حسین اسلامی

فرمانده محترم جنبش سبز علوی

احتراما، اینجانب سیدابراهیم نبوی، که هم سید بوده و هم پدرم سید است و هم جد و آبادم سید می باشد، و مدتهای طولانی است سبز می باشم، و اطلاعات خوبی برای آموزش برای اعضای آن جنبش سبز علوی، که اگرچه دیر به جمع ما آمدند، ولی خوش آمدند، دارم و ضمنا جزو همان گروهی می باشم که سفارت آمریکا را دستگیر نموده و بعد خودشان دستگیر شدند و به زندان رفتند، و همچنین تجربیات خوبی در مورد انواع جنبش دارم، ضمن تقدیر و تشکر از آن جنبش سبز علوی که بطور غیرمترقبه و در عرض اوچ ثانیه تشکیل گشت، حمایت خود را از آن جنبش محترم اعلام نموده و براساس تجربیات خود، موارد لازم را برای نحوه حضور سبز خاطرنشان می کنم. (ادامه مطلب)

 نیمه شعارفوق  پیشنهادی بود ازیکی از دوستان بالاترین

سلانه جان جواب سوالت را دادم:)

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 7:45  توسط زهرا   | 

الهی این بلاگفا بمیره. از بس اعصاب خورد کن شده این روزها. هر چی  می نویسم بی هوا به تیر غیب مبتلا میشه و از دیده ها ناپیدا.

همکار نازنینی دارم که اخلاق خوبی دارد و عادت های خوب تری.یکیش این است که هر ماه وقتی حقوق می گیرد حتما به خودش جایزه می دهد.یک هدیه برای خودش می خرد و ازخجالت خودش در می آید!من هم امروز همین کار را کردم.برای خودم کلی نوشابه باز کردم. یکیش هم گلدان  کوچکی  است که Eco solar است. حس گر خورشیدی دارد و با تابیدن نور برگها و گلبرگ هایش شروع می کنند به تکان خوردن ،گویی برایت ابراز شادمانی می کنند.مثل کودک دوست داشتنی ای که برای در آغوش کشیدنش بی تاب است  و برایت دست و پا می زند.هر وقت نگاهش می کنم کلی حس های خوب به من منتقل می شود و دلم از تکان های سرخوشانه ی برگ های سبزش شاد می شود.

یک چیز مهمی در مورد خودم کشف کرده ام و آن این است که اگر قصد انجام کاری دارم نباید زبان بجنبانم و در موردش با بنی بشری حرف بزنم وگرنه پایان یافتن امر مذکور را باید به حرضت فیل!بسپارم.مثلا همین کتابخانه رفتن من.درست از روزی که علنی شد دیگر پایم به کتاب خانه نرسید. درس خواندنم هم به طرز باور نکردنی ای متوقف شده.یا همان کت شلوار مکش مرگ مای دشمن کور کنی که قرار بود در تاریخ هشت هشت هشتاد و هشت و در مجلس عقد کنان خواهر زاده ام بپوشم. تا روزی که رازم مخفی بود ،کارها داشت خوب پیش می رفت همین که قضیه ی کت شلوار سفارشی ام لو رفت خیاط هم دوختنش را با سهل انگاری موکول کرد به روزهای بعد  و آخرش هم کت و شلوار در حد همان آستر کشی ماند و به دستم نرسید که نرسید!! من هم مجبور شدم در پوششم طرحی نو در اندازم که خیلی هم خلاقانه و بامزه از آب در آمد.

نتیجه ی اخلاقی: بعضی وقتها آدم گل کاری بلد باشد و دهانش را بلا نسبت شما گل بگیرد و نخواهد با خلق الله این جوری(عین هون کف داست صاف و ندار) باشد خیلی به نفعش هست.

نتیجه گیری درسی:بی سر و صدا برو درست را بخوان هر وقت کنکور دادی و قبول شدی  بیا هوار هوار کن.

نتیجه گیری احساسی:حتما از این گلدان های دوست داشتنی بخرید و کنار دستتان روی میز مطالعه یا کار بگذارید خیلی نتیجه بخش است.فقط یادتان  باشد از تاریکی هیچ خوشش نمی آید.

****************

تا حماسه ای دیگر چیزی نمانده.سیزده آبان امسال سبز تر از همیشه مشتی محکم بر دهان یاوه گویان خواهیم زد !!

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 19:56  توسط زهرا   | 

 مدتی است دولت فخیمه توانسته با ادواتی که از روسیه خریداری کرده پارازیت هایی به این بزرگی بیاندازد روی شبکه هایی که کم کم داشتند جایگزین شبکه های طرفدار از دست داده ی سیما می شدند.  طوری که تهران شده شبیه یک ماکرو ویو بزرگ که فردا پس فردا تقش در می آید سقط های جنین بی علت و سرطان های بی درمان و  هزار درد و مرض دیگر ناشی از همین پارازیت های ارسالی است. پارازیت ها هم دقیق شبکه های را هدف گرفته اند که کلی بیننده ی پر و پا قرص دارند. مثل بی بی سی و فارسی وان و چند تا شبکه ی قرتی دیگر که از خود صبح تا بوق سگ  آهنگ های مبتذل قر آور گناه آلود می کردند تو چش و چال تماشاچی ها. حالا بخوانید نظر این سایت را در مورد این شبکه های کذایی و صد البته نظر مردم را.

*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*

از امروز ثبت نام کنکور کارشناسی ارشد شروع شده.من هم برای خالی نبودن عریضه و به قول مش رحمت شمس العماره،گلاب به روتون، حمل بر خودستایی نشه تصمیم دارم برای بار دوم بخت خودم رو امتحان کنم.لک و لکی می کم مثلا درس می خونم.تو این مدت چند تا  تجربه ی خوب در باره ی درس خوندن اونم تو کتاب خونه به دست آوردم .از اونجایی که خیر همتون رو می خوام این تجربیات رو با هاتون شریک میشم: اول این که کتاب خونه رفتن آدابی داره. مثل این که حتما آب و آذوقه ی مفید و مغذی با خودتون ببرید که مجبور نشید مدام از آبخوری استفاده کنید یا برای خرید یه قاقالی لی مجبور شید سنگرتون رو ترک کنید. قاقالی لی هاتون ترجیحا خوراکی های مفید و شیکی مثل آجیل کوکتل مانی باشند که هم مفیدند هم خوردنشون با خرت و خورت و سرو صدا نیست. موبایلتونم حتما سایلنت باشه .در غیر این صورت ممکنه شکمتون توسط دوست فرهیخته ی بغل دستی در حال مطالعه سفره شه!!!

دوم این که یه جای استرا تژیک و خوب  برای خودتون پیدا کنید و سندش رو تا روز قبل از امتحان به نام خودتون بزنید. این جا نباید نزدیک دستشویی،فن کوئل،سر راه،نزدیک درب ورود و خروج ،زیر ساعت،جلوی چشم مسئول کتابخونه... باشه.

سوم این که حواستون موقع مطالعه پرت نوشته های روی میز نشه. مثل شماره تلفنهای وسوسه انگیز  که  با شماره ی ایرانسل پیشنهاد دوستی دادن(به شدت معتقدم ایرانسل جوونای مملکت رو بد بخت کرده!). یا فحش و شعار و کنکور کابوس این شبهای من و چند رو مانده به کنکور و اینا.

اگرتصمیم دارید تا شب کتاب خونه باشید لباس راحت بپوشید. فلاسک چای ، میان وعده و یک ساندیچ مفید و بی بو و صدا هم یادتون نره.

تجربیات مقتضی در روزهای آینده حتما به اشتراک گذاشته خواهد شد. فقط دعا کنید همین هفته ای سه روز کتابخونه رو بتونم حتما برم.

موفق باشید.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 13:47  توسط زهرا   |