تبليغاتX
معلمی از بهشت
خاطرات شخصی
شقایق یکی از شاگرد زرنگ های کلاس سوم بود.از آنهایی که برای بیست و پنج صدم نمره کلی چک و چانه می زنند. زیبا بود و عزیز دردانه ی پدر مادرش.آن قدر رویش حساس بودند که شده بود مضحکه بچه ها. یک بار سر زنگ ورزش توپ خورده بود به سرش. تا دو هفته سرش را کج نگه داشته بود و ورزش نمی کرد. یک بار دیگر هم شیطنت  پسری که چشمش به یک دبیرستان دخترانه افتاده بود گل کرده و از خیابان یک قوطی حلبی خالی روغن پرت کرده بود وسط حیاط،از بین آن همه دختر یک راست خورده بود فرق سر شقایق!!مادرش آمده بود شکایت.خانم ناظم به شوخی می گفت :«هیچ کاری نمی تونیم بکنیم جز این که نظر قربانی بیاندازیم گردنش».

هفته ی پیش که مدرسه بودم پدرش زنگ زد برای موجه کردن غیبتش. می گفت یک دفعه ای حالش بد شده بردندش بیمارستان آتیه.

دیروز خانم مدیر و ناظم به همراه چند نفر از معلمها رفته بودند  مراسم ختمش!!! به همین راحتی!

هیچ کس فکر نمی کرد مرگ انقدر به شقایق نزدیک باشد. برایش خیلی زود بود. خیلی دور از ذهن او،خانواده اش و همه ی ما.

خیلی سخت است. اما خیالی نیست .فردا باز یادمان می رود.به مرگ می خندیم و برای هم لطیفه تعریف می کنیم.گوش کن. شاید بتوانیم صدای قدمهایش را بشنویم.دارد روز به روز به ما نزدیک تر می شود.خاطرتان مکدر نشود، می گویند یاد مرگ عمر را طولانی می کند.هر که از مرگ گریزد خود را زودتر در چنگال سرد و سربی اش اسیر می بیند. باور کنیم که عبور از این پل را گریزی نیست.

تنها خدایمان بیامرزد.

*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*

*:عنوان، نام نمایشی است به کارگردانی رضا کرم رضایی که سالها پیش دیده بودم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 0:7  توسط زهرا   | 

نمایشگاه کتاب نرفتم. دوسه سالی می شود نمی روم. شلوغی و خستگی نمایشگاه و سردرد های وحشتناک ناشی از آن مانع رفتنم می شود. از طرفی ترجیح می دهم برای خرید کتاب بروم انقلاب. برای بچه ها هم که راه به راه می روم کانون پرورش نزدیک خانه امان.

امتحان امسال «مطالعات اجتماعی»هماهنگ است.با این که در طول سال با بچه ها خوب کار کردم اما چون اولین سالی است سوالها را کشوری می دهند نمی دانم سطح سوالها چطور است. دو سه تا از بچه لنگ می زنند.بیشتر نگران همان دو سه نفرهستم.

فکر می کنم در پس روی روحیه ی من همین بس که برای باز شدن دلم آهنگ دیمبولوجی بلک کتز را گوش می کنم و دنبال اینم ببینم آرش و آیسل در یوروویژن چندم شده اند!!خیی ضایع است نه؟؟؟؟

حالا فکر کن وسط همه ی اینها افتاده توی سرم بعد از سالها دوباره بروم کتاب «سکوت بره ها» را بخوانم. یا فیلمش را ببینم. فکر کن.خیلی شاد و شنگولم بنشینم کتاب جنایی و پوست کندن زنها را هم بخوانم!!!پارادوکس های عجیب روحم را دارید؟

  *-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*

دارم از تغییرات کوچک شروع می کنم.قربان خدا بروم اگر دلش نخواسته به ما خانه ی بزرگ بدهد اماحالی اساسی بهمان  داده. مهمترین حسن خانه امان درخت چناری است که درست روبروی اتاق خواب قد کشیده و بالا رفته. صبح ها با صدای آواز گنجشکها و پرنده ها بیدار می شوم، این ترانه خوانی تا ظهر ادامه دارد.این نعمت بزرگی است.می دانستید آواز خواندن پرنده ها و سر و صداهای آهنگینشان در این ماه نشانه ی جفت یابیشان  است؟

تا چهارم خرداد درگیر امتحان امین و مدرسه ی خودم هستم. برای بعداز آن  هم چند برنامه ی اساسی و مهم دارم که می دانم برای تغییرات مهم زندگی ام خیلی خوبند.

حالم خوبست. خدا را شکر 

پ.ن: بعضی آدمها هستند که انرژیهای منفیت را شارژ می کنند.انقدر انگولک می کنند تا تمام نیروهای منفی درونشان  را بهت منتقل می کنند.کاش زندگی مثل صفحه ی یاهو مسنجر گزینه ی ایگنور داشت تا برای همیشه حذفشان کنی.این ها که نباشند زندگی تقریبا همیشه بر وفق مرادت خواهد بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 11:9  توسط زهرا   | 

این روز ها فکر می کنم افتاده ام روی یک تسلسل بی خود. دوری باطل که هیچ عایدی ندارد.نه برای دنیایم نه برای آخرت. بیشتر شبیه موشی شده ام که برای آزمایش انداخته باشندش در راهرو های پیچ واپیچ «ماز» تا با آزمون و خطا راهش را پیدا کند.

هنوز گیچ و سردرگم و افسرده نتوانسته ام خودم را ،نفْسم را رها کنم از این همه راه های منتهی به بن بست.

تصور کن وسط این همه دالان بی برو برگشت، آیینه های تمام قد هم گذاشته باشند و این بیشتر گیجت می کند.خودت را مدام می بینی و تاسف می خوری که می توانستی این جا نباشی. 

اینجا جای من نیست.

عکس از وبلاگ دکتر آرش

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 12:31  توسط زهرا   | 

بعضی چیزها به مرور زمان در طول بازی زندگی و  تجربه اندوزی برایت حکم قاعده و قانون پیدا می کنند. آن قدر به محکم بودنشان ایمان داری که سعی می کنی درست از روی همان قواعد نانوشته ی زندگی ات رفتار کنی.برنده شدن در بازی در گرو همین هایی  است که درکشان کردی. برایت مهم نیست که این چیزهایی که برایت حکم قانون پیدا کرده اند آیا به همین اندازه برای دیگران هم مهمند یا خیر.

قوانین زندگی من زیاد و پیچیده نیستند اما برایم مهمند.

۱- شیطنت کن. شاد باش اما بی ادب نباش.

۲-احترام به بزرگترها حتی آنهایی که نمیشناسیشان برایت از هر امری واجب تر است.مسن تر ها طلای زیر خاکی اند.قیمتی اند ولو این که ظاهری امروزی نداشته باشند. باید خیی هوایشان را داشته باشی.

۳-اگر به درستی چیزی ایمان داری پس همان را بگو و عمل  کن.به شعور خودت شک نکن.

۴- اگر از دست حرفی یا عملی ناراحت شدی به کسی که این حرف یا عمل ازش سر زده بگو که ناراحتش کردی. بگو که متوجه توهینش شده ای. خودت را نزن کوچه ی علی چپ. همیشه جوب ابلهان خاموشی نیست(بگو و بد شو بهتر ازاین است که نگویی و خر شوی!!)

۵-با  جماعتی  که حشر و نشر کردن با آنها اذیتت می کنند به هیچ وجه من الوجوه رابطه نداشته باش.نمی  توانی به زور چند ساعت رابطه برای همیشه نگهشان داری.یک نه بگو و خودت را خلاص کن. 

۶- همیشه نود و نه درصد مشکلات آدمها ناشی از رفتار ها و گفتارهایشان است پس برای کسی که می دانی گرفتاری زندگی اش را خودش باعث شده دل نسوزان.

۷- وقتی وارد فروشگاه یا مغازه ای شدی و فروشنده در ازای جواب سلام  سر تکان داد،ِخرید نکرده از آن جا برو بیرون. کسی که حاضر نیست جواب سلامت را بدهد برایت ارزش قائل نیست. کیف پول و کارت بانکت برایش مهم است نه خودت.( این قانون شامل مغازه دارهایی که فکر می کنند وظیفه ات حتما خرید از آنهاست  و بعد از چند سوال و جواب ساده،  آنچه را که خواستی و پیدا نکردی ، قصد بیرون رفتن از مغازه اشان را داری اما با برخورد سرد و بی ادبانه اشان روبرو می شوی هم صدق می کند. دیگر پایت را در آن مغازه ها نگذار.)

۸-برای خودت احترام قائل باش. به دیگران احترام بگذار .

۹-خوشبختی دوست داشتن داشته هاست. در جایی دیگر جستجویش نکن. همیشه آن چه را که دوست داریم، نداریم. پس آنچه را که داریم ،دوست داشته باشیم.

۱۰-خدا همیشه جای شکر باقی می گذارد. شکرگزارش باش.شکر نعمت،نعمتت افزون کند.

 ممنون از پرنسس عزیزم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 11:55  توسط زهرا   | 

سرفه های خشک و مدام گاهی بد جور خواب از سرم می ربود.کلافه ام می کرد.سوار تاکسی تلفنی بودم و آن قدر سرفه کردم که گفتم الان است راننده هنوز به مقصد نرسیده ماشین را کنار خیابان  نگه می دارد،مودبانه در را باز می کند و می گوید:بفرمایید پایین..اما حتما کرایه ی که قرار بود بگیرد ،، آخر شب بودن و لوطی گری و این حرفها مانعش شد.شش هزار تومن بابت ده دقیقه رانندگی گرفت.

خودم را بستم به دم کرده ی اویشن و عسل و مغز بادام جوشیده و پوست گرفته که خوانده بودم برای درمان سرفه خوب است اما هیچ کدام افاقه نکرد که نکرد.هوس یک پیاله ترشی تند و تیز انبه کرده بودم یا یک لیوان بستی کاراملی میهن.اما مثل دختر های خوب پرهیز کردم.

دیشب دل را زدم به دریا به جای سوپ کتلت و سیب زمینی سرخ کرده خوردم.بی خیال دکتر رفتن شدم و الان فکر می کنم بهترم!!

زندگی هم همین طور است. بعضی وقتها باید حسابی مواظب همه چیز باشی. یک جاهایی از انجام کاری پرهیز کنی اما بعضی وقتها باید بروی دنبال دلت.هر چه گفت و هر چه خواست .شاید آن موقع بهتر جواب بگیری.اگر بد می گویم یک قاشق فلفل قرمز تند بریزید توی حلقم!!

پ.ن بی ربط: خدایم!! خیلی ممنونم که مرا این طور آفریدی. این که عاشق هوای ابری باشم بی آن که به عارضه ی  افسردگی مبتلا شوم.ولی یادت باشد من عاشق هوای ابری توام با باران هستم نه هوای ابری بلاتکلیف .پس عیشم را منقّص نکن.قربانت.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:16  توسط زهرا   | 

یک نفر پیامک زده بود برای یک برنامه و گفته بود:بیست و یکی دوستت دارم. یکی به خاطر بیست بودنت،بیستا به خاطر یک بودنت.

حالا خاله نرگس برنامه ی رنگین کمان آخر هر برنامه این را اشتباهی می گوید می رود روی اعصابم: بیست و یکی دوستت دارم یکی به خاطر یک بودنت. بیستا به خاطر بیست بودنت!!

یکی بهش  درستش رو بگه آخه.

-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*

هوس کیک خانگی کردم. یک ساعت بعد عطر کیک خانه را برداشت. رویش را کنجد پاشیدم که هم طعمش را دوست دارم هم کلی خاصیت دارد.کیک که حاضر شد  علی با دلخوری گفت:مامان مگه نمی دونی من یونجه دوست ندارم چرا  کیک یونجه دار درست کردی؟

کیک گوگلی است!!

دستور کیک از خاله خانم.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 11:0  توسط زهرا   | 

اصلا یادم نمی آید مهر و عشق معلمی از کی و چطور در دلم نشست،اما خوب به یاد دارم بازی محبوب  دوران کودکی ام معلم بازی بود و تخته سیاه کوچکی که داشتم همراه با یک قوطی شیر خشک پر از گچهای رنگی بهترین اسباب بازیهایی که داشتم.موقع انتخاب رشته ی دانشگاه بابا می گفتند:« بزن معلمی. هیچ چیز بهتر از این  شغل برایت نیست».دانشگاه تهران جامعه شناسی می خواندم اما بیشتر واحدهای انتخابی ام با بچه های دبیری می گذشت.حالا هرهفته پنچشنبه ها بهترین روز زندگی ام است چون با دخترکان بهشت از اجتماع و اقتصاد و خانواده می گویم.از آهنگ های نیناش ناش ساسی مانکن حرف می زنیم و سیاست را نقد می کنیم. بهشان می گویم که سخت گیری پدر مادرهایشان بی مورد نیست اما آنها هم حق دارند......

این روز و این هفته بر تمامی همکاران معلمم که عاشقانه بهترین ساعات عمرشان را پای تخته های سیاه و با بچه ها می گذرانند  تبریک می گویم و آرزو می کنم توفیق رفیق همیشگی راهشان باشد.

پ.ن:یک تبریک ویژه و مخصوص به خواهر عزیز خودم که امسال معلم نمونه شده .به قول خودش :خدا قوِِت.

از همه ی دوستان عزیز نادیده ام که این روز را به من تبریک گفته اند صمیمانه ممنون و سپاس گزارم.دست بوس همه تان هستم.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:51  توسط زهرا   | 

الهه گریه کنان آمد پایین. پایش خورده بود به لبه ی پله و کمی درد گرفته بود. علی گفت:«گریه نکن برو اسباب بازیاتو بیار با هم بازی که بکنیم دردت یادت میره»

الهه دل درد داشت. علی رو به الهه:«می دونستی اگه تو دلت درد بکنه دل منم درد می گیره!!»

روز تولد الهه. عمه بزرگه در حال باز کردن کادو ها یکی دو بادکنک بالای سرش را می ترکاند. علی با حالتی حق به جانب و دست به کمر:«برای چی باد کنک الهه رو می ترکونی هان؟»

علی در حال تماشای عکس های بچگی الهه:«گوگولی. گوگول مگولی!!»

علی پسرم خیلی با بچه های هم سن یا کوچکتر از خودش مخصوصا اگر دختر باشند رابطه ی دوستانه بر قرار نمی کند اما حساب الهه (برادر زاده ام)از بقیه جداست. خودش می گوید که داماد الهه است و بس.

*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*

 چند روی است فکرم را مشغول خودش کرده.گاهی که یادش می افتم باور نمی کنم کسی که آن همه عاشقانه از همسرش می نوشت،آنقدر طناز و دوست داشتنی با نوشته هایش همه را مجذوب خود کرد (رتبه ی سوم زنان وبلاگ نویس را بدست آورد)،کلی غم و غصه پشت آن همه نوشته های خنده دار و با مزه پنهان کرده باشد.مدتی نیامد و وقتی آمد با راز مگویی آمد که همه ی خوانندگانش را متحیر و نگران کرد. گیلاس خانمی عزیز!شاید ذره ای از ناراحتی هایت را درک نکنیم اما به عنوان دوستان دنیای مجازی ات همیشه در کنارت هستیم.منتسکیو راست گفته که:ما همیشه دیگران را بیش از حدی که خوشبخت هستند،خوشبخت تصور می کنیم.

اما یادمان باشد «یک ساعت آفتاب که بتابد،خاطره ی دو هفته بارندگی پیگیر از خاطر می رود،این همه ی حکایت زندگی است.»

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 11:34  توسط زهرا   | 

اسم زاره(درسته؟) را شنیده بودم. می دانستم همراه با یک آقای دیگر به اسم هنری آرایشگر خواننده های لس آنجلسی است. که خیلی ها از کارش تعریف می کردند و برای خودش اسم و رسمی در کرده.تا دو سه روز پیش توفیق زیارتش را نداشتم که سر انجام این توفیق دست داد.یک اوا خواهر لوس با مو های پلاتینه شده. با یک دختر لوس تر از خودش(که می گویند خواهرش است) داشتند عکس عروسها در آرایش های مختلف نشان ملت می دادند و ایرادهای وارده را می گرفتند و به عروسها می خندیدند یک چیزی تو این مایه ها:

«اووو این عروسه خیلی تو ماچ میک آپ داره. موهاش اما خیلی کیوت هست. وری نایس. آی لاو ایت!

..این یکی ابروهاشو شیو کرده میک آپش بازم تو ماچ هستش.اون گلی که به یقه اش زده جالب نیست.وری بد.

لوکال کالچر بعضی جاها این طوریه که سر تا پای عروس رو حنا میذارن. این یه چیز تردیشناله. من شنیدم اسم دامادو به شکلای مختلف می نویسن رو بدن عروس خانوم. بعد عروس تا صبح باید بگرده پیدا کنه ببینه چند جور اسم دامادو نوشتن !!خوب این یه جور کالچر هند و جنوب ایرانه!!!

عکس از گیتی بیوتی

 

او مای گاد این یکی خیلی وری نایس هست.هزار سالم که بگذره شینیونش بازم مده.با یه میک آپ ملایم و لایت. وری نایس.

این عروسه خیلی هپییه. اما موهاش قشنگ نیست انگار تازه از حموم اومده!!

این آرایش خلیجیه که نمی دونم چرا به این اسمه. میک آپش تو ماچه که البته یه نوع تردیشناله و به کالچر اونجا بر میگرده.ابروهاش شیو شده و دوباره کشیده شده که عروس اخمو به نظر می رسه. سایه نباید انقدر رنگی رنگی باشه .همه جاشونم نباید جوالری آویزون کنند. عروسو که می بینی فقط جوالری جوالری . به دماغ و ابرو.... جوالری میاندازن .بالماسکه که نمی خواد بره. عروس باید خیلی کیوت و ملوس باشه »....

فکر کنم برنامه اشون احتیاج به زیر نویس داشت. البته برای تقویت زبان هم بد نبود!!

*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*

 اما اگر واقعا قصد دارید هم زبانتان تقویت شود هم  یک مطلب به درد بخور یاد بگیرید به این سایت زیبا و دوست داشتنی زنانه نگاهی بیاندازید و به لینکهایی که هر روز بهشان سر می زنید اضافه کنید.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 11:50  توسط زهرا   | 

بهشت به من همکار نازنینی داده که برایم مثل خواهری بزرگتر،دوستی عاقل و مشاوری امین و با تجربه است.سعادت دارم مسیر رفت و برگشت را در کنارش باشم.دو سه هفته ی پیش صحبت از کتاب و کتاب خوانی شد فهمیدم کتاب خوان قهاری است که تا به حال رو نکرده بود.برایم داستان کتاب خوان شدنش را این طور تعریف کرد. حدود پانزده سال پیش زمانیکه تازه عقد کرده بوده وقتی نامزدش (که به واسطه ی شغل فیلمنامه نویسی و کارگردانی آدم با مطالعه ای است) ازش می پرسد تا به حال چه کتاب هایی خوانده ای؟ جواب می دهد فقط کتاب های مذهبی.  می گفت حسابی شرمنده شدم.بعد برای این که از خجالت نامزدش در بیاید در طول پنج شش ماه عقد فقط و فقط شروع می کند به خواندن. می گفت چهار تا چهار تا کتاب می گرفتم و شبها فقط یکی دوساعت می خوابیدم.حالا شده یک کتاب خوان حرفه ای. کاشف به عمل آمد ناظم مدرسه  و دبیر ریاضی هم این کاره اند .تصمیم گرفتیم کتاب هایی که خواندیم و برایمان جالب بوده برای دوستان دیگر هم ببریم و از آنها کتاب هایی که نخواندیم امانت بگیریم. برایش« خانوم» « مسعودبهنود» را بردم و «هزاران خورشید تابان خالد حسینی» را.خانم ناظم هم برایم بادبادک باز را آورد که دو سه روزی است مشغلوم کرده و از تصحیح برگه های بچه انداخته ام. قبلش«ناصر ارمنی» را مهدی برایم امانت گرفته بود که خیلی خوشم نیامد. نتوانستم با کتاب ارتباط برقرار کنم. یعنی نثرش طوری نبود که کتاب از دستم نیفتد.بی خیال خواندن بقیه ی آثار« امیر خانی »شدم.خلاصه این که اگر این فکر از اول مهر به سرمان زده بود الان کلی می توانستیم برای خودمان پز های رنگی در کنیم!!

نقاشی های زیبای ایمان ملکی را اینجا ببینید.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 10:26  توسط زهرا   |