افتادن در این وادی ها اولش به همان قشنگی گل نیلوفرمرداب است به همان طراوت و زیبایی آدم را مجذوب می کند دستت را که برای چیدنش دراز می کنی ، می بینی داری بیشتر و بیشتر فرو می روی.حواست هم نیست که فکر و ذکرت شده کرم روز و شب و ایزو لیفت و ضد لک.قبلا اگر برای مداوا بود حالا شده تفنن و سرگرمی. شده یک جور اسباب پول خرج کردن . شده دغدغه ی سمج این روزهایت.
مهدی به شوخی می گوید:خداییش اگه الان توی کمد پر از پول بود همه ی چروکات خود به خود بازمی شد!!خوب از فکر و خیاله که آدم صورتش چروک بر می داره و زیر چشماش گود می افته. دیگه بهش فکر نکن![]()

حرف زدنهای آخر شبمان را خیلی دوست دارم.می دانی آن موقع چه حسی دارم؟حس دخترکی که از ترس سایه ها به آغوش گرمی پناه آورده و صاحب آن همه مهربانی، دارد برایش حرفهای خوب می زند.این که سایه ها ترسی ندارند.تو بزرگ شدی. باید عاقلانه فکر کنی. جنس فکر و دغدغه هایت را عوض کن....
دوستت دارم.
مامان می گه بعضی چیزها خرجه مثل خورد و خوراک، پوشاک قبض تلفن و آب و برق...بعضی چیزها هم برجه مثل خراب شدن یخچال که تو برنامه ریزی مالیت جایی نداشته و بی هوا اتفاق افتاده.
موندم پول دادن برای چند تا کرم خرج به حساب میاد یا برج؟ این قضیه ممکنه حالا حالاها ادامه داشته باشه.خرج بکنم یا نکنم؟
* قیمت رو پاک کردم تاسوء تفاهمی نشه.
دقیقا نوزده روز از سال جدید گذشته.ولی من هنوز هیچ برنامه ی جدید قابل توجهی ندارم. پنج روز از روزی که به خودم قول دادم پیاده روی اول صبح را خیلی جدی شروع کنم گذشته و من هنوز صبح ها در خانه می مانم.
فکر می کنم گردش زمین و خورشید و توالی روز وشب روی دور تند افتاده اند و من دارم جا می مانم.دوستی می گفت بهتر است از تغییرات کوچک شروع کنی و من هنوز منتظرم پروانه ی نابالغ وجودم از پیله بیرون بیاید و پرواز را شروع کند.
*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*
این پسره ساسی مانکن با این شعر های بند تنبانی و بی محتوا حسابی روی اعصاب است و من تعجب میکنم برای نسل بچه ای!!که سینه چاکش هستند. اینها کی بزرگ می شوند؟
*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*
شاید قضاوت درستی نباشد اما حس خوبی نسبت به پونه قدوسی مجری بی بی سی فارسی ندارم. احساس می کنم هیچ عرق ملی و حس وطن دوستی در وجودش نیست. اصلا انگار این دختر رگ و ریشه اش در جایی خیلی دو ر از ایران بوده و فقط بلد است فارسی صحبت کند.
پ.ن: به هم هیچ ربط و رابطه ای ندارند اما در ستایش خودیت را بخوانید.
*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*
دیشب وقتی گوهر خیر اندیش را در نقشی سوای نقشهای قبلیش دیدم با آن همه دیالوگ های مسلسل آهنگین زیبا فهمیدم« اشکها و لبخندها» کاری متفاوت خواهد بود چون به کار حسن فتحی ایمان دارم ،عاشق دیالوگ نویسی علیرضا نادری ام و بازی مهدی هاشمی و گوهر خیر اندیش را همیشه دوست داشته ام.ممنون آقای فتحی.ممنون آقای نادری.....
*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*
وقتی فیلم بانوی ادویه ها شروع شد درست مثل دخترکی که مادر بزرگ دارد برایش از قصه ها و افسانه های هند می گوید سراپا چشم شدم. فیلم برایم فقط یک کتاب قصه ی رنگی بود با بازی ایشواریا که مثل کتاب های زمان کودکی ام برجسته می شد و نقاشی های زیبایش بالا می آمد.هر برگ و صفحه ی این کتاب پر بود از رنگ و بوی ادویه هایی که «تلو» می دانست به درد که می آیندو چه خاصیت معجزه گونی خواهند داشت... فیلم که تمام شد کتاب قصه را بستم و دیگر بهش فکر هم نکردم.
می دانم که هر چه بزرگان می گویند به نفع خودماست. اما بعضی وقتها یک چیز را آن قدر درچشم و گوشمان(شما بخوانید چش و چال) فرو می کند آدم نسبت بهش آلرژی پیدا می کند. درست مثل آدامس جویدن دختر ها سر کلاس آن هم ساعت هفت صبح. در کلاس را که باز می کنم حال تحول!!می گیرم.به گوششان هم نمی رود.من هم دیگر بهشان نمی گویم اول آدامساتونو در بیارید.(بعضی وقتها خودشان به هم تذکر می دهند).
می خواهم ببینم این الگوی مصرف شامل چه چیزهایی می شود؟ مثلا ما که قرار است یکی دو عروسی فامیل نزدیک داشته باشیم خودمان را اصلاح کنیم لباس نخریم؟یا عکاسی و آرایشگاه را بی خیال شویم؟دیشب خواب می دیدم لباسی عاریه کرده بود بس گشاد و بد ریخت. از بس به فکر اصلاح الگوی مصرفم من!خوب می دانم خرید یک دست لباس برای یک یا دو مجلس آن هم به قیمت بالای دویست سیصد هزار تومان اسراف است(من عمرا بابتش پول بریزم تو جوق آب، آن هم در حالی که اقتصاد جهان در هم بر هم و رو به سقوط و زوال و نابودی و افول و...می باشد) . اما راه اصلاح و صلاحش چیست؟
یک چیز دیگر، چطور مردها (به قول مهندس کیوان) آرزو دارند خانم ها همیشه تا آخر سال همین طور مرتب و شیک و اپیلاسیون کرده باشند ،زن ها هم دوست دارند شیک بودن آقایان مختص این چهارده روز نباشد و دیگر هیچ موجود مذّکری را کثیف و بد بو با لباسهایی چروک و صورتهایی اصلاح نشده و بی عطر و عنبر و در حال آب دهان انداختن و فین گرفتن و خاراندن خود نبینیم(یعنی بهتر است جلوی چشممان نیایند ایشون.).
*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*
یک پست ویژه و خوب برای اصلاح خانم ها.البته خیلی به تاریخش نگاه نکنید .در کل خیلی مفیده.
راه رفتن بابا مدتی است محدود شده به پیاده رفتن تا دم در خانه و نشستن روی نیمکت های پارک کوچکی که روبروی خانه اشان ساخته اند.دلش گرفته بود و برای تغییر آب و هوا رفته اند مسافرت.
هر سال تا هفته ی اول عید خانه ی پدری پر و خالی می شد از دوستها و آشنایانی که فامیلیشان را گاهی نمی توانستیم درست بفهمیم اما می دانستیم نسبتی با واسطه دارند با مامان یا بابا.
حالا که نیستند از آن همه شلوغی و رفت و آمد هم خبری نیست.
لینک مرتبط:پدر بزرگ