تبليغاتX
معلمی از بهشت
خاطرات شخصی
دکتر با ته خودکار بیکش دو ضربه ی کوچک روی پیشانی ام زد و گفت: نکن این کارو. باز کن اخماتو.بعد همان نسخه ی کذاییش را نوشت که من هنوز برای گرفتنش مرددم.

افتادن در این وادی ها اولش به همان قشنگی گل نیلوفرمرداب است به همان طراوت و زیبایی آدم را مجذوب می کند دستت را که برای چیدنش دراز می کنی ، می بینی داری بیشتر و بیشتر فرو می روی.حواست هم نیست که فکر و ذکرت شده کرم روز و شب و ایزو لیفت و ضد لک.قبلا اگر برای مداوا بود حالا شده تفنن و سرگرمی. شده یک جور اسباب پول خرج کردن . شده دغدغه ی سمج این روزهایت.

مهدی به شوخی می گوید:خداییش اگه الان توی کمد پر از پول بود همه ی چروکات خود به خود بازمی شد!!خوب از فکر و خیاله که آدم صورتش چروک بر می داره و زیر چشماش گود می افته. دیگه بهش فکر نکن

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 0:31  توسط زهرا   | 

عاشق دلواپسی هایت هستم وقتی می گویی:دلم نمی خواهد دغدغه هات مثل مردم عادی باشد.مثل زنهای خانه دار تحصیل نکرده .دوست ندارم پایین تر از شخصیتت فکر کنی.....

 حرف زدنهای آخر شبمان را خیلی دوست دارم.می دانی آن موقع چه حسی دارم؟حس دخترکی که از ترس سایه ها به آغوش گرمی پناه آورده و صاحب آن همه مهربانی، دارد برایش حرفهای خوب می زند.این که سایه ها ترسی ندارند.تو بزرگ شدی. باید عاقلانه فکر کنی. جنس فکر و دغدغه هایت را عوض کن....  

دوستت دارم.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 10:53  توسط زهرا   | 

تمام هیجانم از بین رفت . ذوقم کور شد وقتی دکتر شمسیان یه خرج گنده روی دستم گذاشت.خرجی که یکهو و بدون برنامه مثل چاه ویل جلوم دهن باز کرد.وقتی چشمم به رقمهایی که مثل کنتور رو ماشین حساب تند تند بالا می رفتند ، افتاد با ناراحتی گفتم:شرمنده ام دکتر. من از پسش بر نمیام. کاغذی رو که توش داشت برام نسخه می پیچیدمچاله کرد و از نو شروع به نوشتن نسخه ی جدید کرد. رقمها رو دوباره جمع زد. این یکی هم فرق چندانی با قبلی نداشت.صد تومن ارزون تر بود گفتم:بازم نمی تونم..گفت خیره ایشالا. گفتم خیره. گفت:«اذیتم نکن.همینه که هست. چلوندمش و دیگه جای کوتاه اومدن نداره.»توی ذهنم انگار یکی تلنگر زد به تنگ بلور همه ی نقشه های قشنگی که واسه دلخوش کنک کشیده بودم.رفتن به  بازار و خرید،رفتن پیش خیاط و ثبت نام کلاس زبان و ....و هزار تا کار هزینه بر دیگه.همه شون خرد شدن ریختن زمین.گفت:«هفته ی دیگه منتظرتم. تمام کرم هایی که قبلا برات نوشته بودم و بیار.با دفترچه بیمه تا یه آزمایش تیروئید بنویسم.»تو دلم گفتم:«رفتنم با خودمه اما برگشتنم با خداست.اگه قرار باشه هر ماه این همه پول بدم ممکنه ...»حواسم رفت پی همکار دکتر که رو به خانمی که برای خرید کرم ضد لک و .. اومده بود و شاکی بود بابت بالا بودن قیمت ها گفت:«خوشگلی خرج داره خانم!!».گفتم منم بی خیالی خوشگلی می شم.کی به کیه؟

مامان می گه بعضی چیزها خرجه مثل خورد و خوراک، پوشاک قبض تلفن و آب و برق...بعضی چیزها هم برجه مثل خراب شدن یخچال که تو برنامه ریزی مالیت جایی نداشته و بی هوا اتفاق افتاده.

موندم پول دادن برای چند تا کرم خرج به حساب میاد یا برج؟ این قضیه ممکنه حالا حالاها ادامه داشته باشه.خرج بکنم یا نکنم؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 7:46  توسط زهرا   | 

وسوسه ی این که هر چه زودتر پارچه ای را که چشمم گرفته بگیرم و  بدهم خیاط با مدلی که مد نظرم است یک دست پیراهن بدوزد روز به روز قوی تر و پر رنگ تر می شود.این از خصوصیت های جدا نشدنی من است که ویر انجام کاری وقتی به جانم بیفتد تا وقتی  تو گوش کار نزنم ول کن معامله نمی شوم. به بد و خوبش کار ندارم.دوستی می گفت تو که می خواهی هم هزینه کنی و هم  معلوم نیست نتیجه ی کار چه می شود برو یک دست لباس حاضری بخر. با خنده گفتم :«شاید باور نکنی من بیشتر دنبال هیجانش هستم. اصلا این که بخواهی ریسک کنی پارچه متری *(...) هزار تومن بخری بعد بدهی به خیاط و منتظر روز پرو و روز آخر تحویل لباس باشی خیلی هیجان انگیزه!!». تا حالا در موردش فکر کردین؟

* قیمت رو پاک کردم تاسوء تفاهمی نشه.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 13:33  توسط زهرا   | 

دقیقا نوزده روز از سال جدید گذشته.ولی من هنوز هیچ برنامه ی جدید قابل توجهی ندارم. پنج روز از روزی که به خودم قول دادم پیاده روی اول صبح را خیلی جدی شروع کنم گذشته و من هنوز صبح ها در خانه می مانم.

فکر می کنم گردش زمین و خورشید و توالی روز وشب روی دور تند افتاده اند و من دارم جا می مانم.دوستی می گفت بهتر است از تغییرات کوچک شروع کنی و من هنوز منتظرم پروانه ی نابالغ وجودم از پیله بیرون بیاید و پرواز را شروع کند.  

                                   *-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*

این پسره ساسی مانکن با این شعر های بند تنبانی و بی محتوا حسابی روی اعصاب است و من تعجب میکنم برای نسل بچه ای!!که سینه چاکش هستند. اینها کی بزرگ می شوند؟

 *-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*                        

شاید قضاوت درستی نباشد اما حس خوبی نسبت به پونه قدوسی مجری بی بی سی فارسی ندارم. احساس می کنم هیچ عرق ملی و حس وطن دوستی در وجودش نیست. اصلا انگار این دختر رگ و ریشه اش در جایی خیلی دو ر از ایران بوده و فقط بلد است فارسی صحبت کند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 9:42  توسط زهرا   | 

هنوز نتوانسته ام با خودم کنار بیایم ،برایم سخت است جلوی چشم مردم کرم ضد آفتابم را که دکتر تاکید کرده سر سه ساعت بایدحتما تجدید شود (فرقی نمی کند کجا باشم در خیابان،خانه،فروشگاه، تاکسی ،حتی سر کلاس)در بیاورم و به صورتم بمالم. حالا وقتی یاد آن دختر جوان می افتم به اعتماد به نفس کذایی اش غبطه می خورم که در فراغ بال،در شلوغی خفقان آور مترو با خیال راحت اسباب بزک دوزکش را گذاشت روی پایش و تند تند شروع کرد به آرایش کردن. بعد اسپری زیر بغلش را در آورد و دو سه تا پیس زد زیر بغلش !!به هیچ جایش هم نبود که مردم برای تنفس عادی هم مشکل دارند چه برسد به این غلطی که او بی توجه به شرایط محیط داشت ازش سر می زد.

پ.ن:  به هم هیچ ربط و رابطه ای ندارند اما در ستایش خودیت را بخوانید.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 8:1  توسط زهرا   | 

سلام آقای ده نمکی. دست شما درد نکند بابت اخراجی هایتان!! فکر نمی کنم در تمام دنیا این دارو دسته ای که شما به اسم اخراجی ها جمع کرده اید انقدر با نمک و کار درست باشند!می گویم کار درست چون بلدند خود را به موقع به خنگی بزنند و به وقتش عقلشان سر جایش بیاید! فیلمتان را دیدم. در اریکه.همراه با جماعتی مرد و زن و دختر و پسر های سانتیمانتال که نیامده بودندفیلم جنگی ببینند. آمده بودند فیلمتان را ببینند.  فیلمی خنده دار نه معنا گرا.کلی هم ازش خوششان آمد. این را از لبخند رضایتشان  در پایان فیلم می شد فهمید. می دانم واقعیت اسارت و آزادگی خیلی با محتوا تر و (بعضا) دور تراز آنی است که شما نشان دادید.خیلی از جبهه  رفته ها می گویند فیلمتان لمپن بازی است. مردم به لوده بازی امین حیایی و رضویان بیشتر می خندند تا این که بخواهند به عمق قضیه ی جنگ و اسارت فکر کنندو......حالا که فیلمتان سه میلیارد(فعلا) فروخته بهتان تبریک می گویم.هم شما به هدفتان رسیدید هم ملت را کلی خنداندید.

*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*

دیشب وقتی گوهر خیر اندیش را در نقشی سوای نقشهای قبلیش دیدم با آن همه دیالوگ های مسلسل آهنگین زیبا فهمیدم« اشکها و لبخندها» کاری متفاوت خواهد بود چون به کار حسن فتحی ایمان دارم ،عاشق دیالوگ نویسی علیرضا نادری ام و بازی مهدی هاشمی و گوهر خیر اندیش را همیشه دوست داشته ام.ممنون  آقای فتحی.ممنون آقای نادری.....


*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*

وقتی فیلم بانوی ادویه ها شروع شد درست مثل دخترکی که مادر بزرگ دارد برایش از قصه ها و افسانه های هند می گوید سراپا چشم شدم. فیلم برایم فقط یک کتاب قصه ی رنگی بود با بازی ایشواریا که مثل کتاب های زمان کودکی ام برجسته می شد و نقاشی های زیبایش بالا می آمد.هر برگ و صفحه ی این کتاب پر بود از رنگ و بوی ادویه هایی که «تلو» می دانست به درد که می آیندو چه خاصیت معجزه گونی خواهند داشت... فیلم که تمام شد کتاب قصه را بستم و دیگر بهش فکر هم نکردم.


+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 11:55  توسط زهرا   | 

مجری برنامه سر صبحی لابلای حرفهایش یک جمله در میان می گوید اصلاح الگوی مصرف. جلوگیری از هدر روی هر آن چه که می شود جور دیگری ازش استفاده کرد.

می دانم که هر چه بزرگان می گویند به نفع خودماست. اما بعضی وقتها یک چیز را آن قدر درچشم و گوشمان(شما بخوانید چش و چال) فرو می کند آدم نسبت بهش آلرژی پیدا می کند. درست مثل آدامس جویدن دختر ها سر کلاس آن هم  ساعت هفت صبح. در کلاس را که باز می کنم حال تحول!!می گیرم.به گوششان هم نمی رود.من هم دیگر بهشان نمی گویم اول آدامساتونو در بیارید.(بعضی وقتها خودشان به هم تذکر می دهند).

می خواهم ببینم این الگوی مصرف شامل چه چیزهایی می شود؟ مثلا ما که قرار است یکی دو عروسی فامیل نزدیک داشته باشیم خودمان را اصلاح کنیم لباس نخریم؟یا عکاسی و آرایشگاه را بی خیال شویم؟دیشب خواب می دیدم لباسی عاریه کرده بود بس گشاد و بد ریخت. از بس به فکر اصلاح الگوی مصرفم من!خوب می دانم خرید یک دست لباس برای یک یا دو مجلس آن هم به قیمت بالای دویست سیصد هزار تومان اسراف است(من عمرا بابتش پول بریزم تو جوق آب، آن هم در حالی که اقتصاد جهان در هم بر هم و رو به سقوط و زوال و نابودی و افول و...می باشد) . اما راه اصلاح و صلاحش چیست؟

یک چیز دیگر، چطور مردها (به قول مهندس کیوان) آرزو دارند خانم ها همیشه تا آخر سال همین طور مرتب و شیک و اپیلاسیون کرده باشند ،زن ها هم دوست دارند شیک بودن آقایان مختص این چهارده روز نباشد و دیگر هیچ موجود مذّکری را کثیف و بد بو با لباسهایی چروک و صورتهایی اصلاح نشده و بی عطر و عنبر  و در حال آب دهان انداختن و  فین گرفتن و خاراندن خود نبینیم(یعنی بهتر است جلوی چشممان نیایند ایشون.).

*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*

یک پست ویژه و خوب برای اصلاح خانم ها.البته خیلی به تاریخش نگاه نکنید .در کل خیلی مفیده.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 10:41  توسط زهرا   | 

بزرگتر ها که نباشند انگار یک چیز خیلی بزرگ را گم کرده ای.حجم و وسعتش بستگی دارد به این که زندگی را در چه بعد و مساحتی ببینی و سهم و حجم بزرگترها تا چه اندازه باشد.

راه رفتن بابا مدتی است محدود شده به پیاده رفتن تا دم در خانه و نشستن روی نیمکت های پارک کوچکی که روبروی خانه اشان ساخته اند.دلش گرفته بود و برای تغییر آب و هوا رفته اند مسافرت.

هر سال تا هفته ی اول عید خانه ی پدری پر و خالی می شد از دوستها و آشنایانی که فامیلیشان را گاهی نمی توانستیم درست بفهمیم اما می دانستیم نسبتی با واسطه دارند با مامان یا بابا.

حالا که نیستند از آن همه شلوغی و رفت و آمد هم خبری نیست.

لینک مرتبط:پدر بزرگ

آسمون و ریسمون را هم بخوانید.


+ نوشته شده در  یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 11:2  توسط زهرا   |