تبليغاتX
معلمی از بهشت
خاطرات شخصی
شعار امسال:جوون ! با خودت اینترنت نکن

دوستی می گفت امروز جمعه که سی ام اسفند ٨٧ باشد ساعت از پانزده  و ربع و چند خرده ثانیه که بگذرد ، هیچ اتفاقی نمی افتد ! همان طور که هفته قبل هم نیفتاد و همین طور که هفته بعد و هفته های بعدتر هم نخواهد افتاد... کنایه از اینکه این «نوروز» هم از آن بازی های فرهنگی است که هیچ اصالتی ندارد !

بقیه اش را در وبلاگ همسرم بخوانید که گهگاه آسمون و ریسمون را ماهرانه به هم می بافد.و من عاشق خودش و این طرز نوشتنش هستم!!


+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 22:37  توسط زهرا   | 

همیشه همین بوده. از ازمان خلقت آدم و حوا .ثانیه ها از پی هم می دوند و ما را مثل بچه هایی که  بند بادبادک از دستشان در رفته دنبال خود می کشند.تند تند ورق های سفید تقویم زندگیمان رنگی می شود (گاهی به رنگ رنگین کمان. گاهی سیاه گاهی ....)و بعد که دیگر جایی برای خط خطی نداشته باشد پاره اش می کنیم و دوباره ورقی نو. روز از نو و روزی از نو.

از هفت سین عید پنج تایش را دارم.  سبزه و سیر و سمنو و سکه. اینها که شد چهار تا. سبزه هایم رشد کردند و پر پشت و خوش رنگ قد کشیدند .فقط مانده یک روبان تورتوری خوش رنگ که ببندم دورشان..

انگشت کوچکم را در سمنو فرومی کنم و مزه اش را می چشم. سهم من از سمنو خوردن همانی است که به سر بند انگشت کوچکم ماسیده. سمنو دوست ندارم.

می ترسم از ماهی قرمزهایی که چند روز بعد از عید یا در تعطیلات و در نبود ما می میرند و بدن باد کرده اشان روی آب تنگ بی تکان و چرخش می ماند. ماهی قرمز را دوست ندارم چون عمر کوتاهی دارد.

خرید عیدمان تقریبا تمام شده. بقیه اش را گذاشته ایم برای بعد از سیزده . چون حراج واقعی آن موقع است. بازار خلوت و خالی.و فروشنده هایی که حجره اشان را باز کرده اند واقعا برای کاسبی آمده اند نه انداختن جنس های در انبار مانده اشان. تجربه اش را داشته ام قبلا.

دیگر این که دوازده سال پیش که سال گاو بود خاطره های خوشی برایم داشت که هنوز شیرینی یادشان در ذهنم مانده. امیدوارم لحظه لحظه ی سال جدید هم پر باشد از سلامتی و خیر و برکت. خوبیهای دیگر و خاطره هایی  فراموش ناشدنی.به قول  محمد صالح علا برای «یکان یکان شما عزیزان جان»!!

 ودیگر این بیت منتسب به خواجه ی شیراز که دوستش دارم و همه اش بهترین آرزو هاست برای همگی.

سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت

باشد اندر زندگانی بر قرار و بر دوام

سال خرم،فال نیکو،مال وافر، حال خوش

اصل ثابت ،نسل باقی، تخت عالی، بخت رام

رنگ سال 88


بهار 88 میمون و مبارک :)

پ.ن بی ربط:قابل توجه بیکار هایی که دنبال داستان های خاص می گشتند.

انهدام شبکه فساد اینترنتی و دستگیری مدیران بزرگترین سایت های مستهجن فارسی
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 22:13  توسط زهرا   | 

توی خانواده ی ما فیلم دیدن بین برادر هام شدیدا اپیدمیه. به جرات می تونم بگم اگه یه روز یه کدومشون بیکار بشن می تونن با فیلمهایی که دارن یه ویدئو کلوپ باز کنن.منم فیلم دیدن رو دوست دارم.اما سلیقه ام کمی با اونها فرق میکنه. مثلا شاید هیچ وقت نتونم فیلم اره3  رو ببینم.یا از این فیلم جنگی های پر از خون و خون ریزی.

مهدی اما خیلی اهل فیلم نیست. نه این که نباشه.مثل برادرهام نیست. شاید چون وقت کم تری داره. این رو از اون جا فهمیدم که اسم هنر پیشه های معروف رو شنیده اما مثلا تو یه فیلم باید حدس بزنه جرج کلونی کدومشونه!!

چند وقت پیش رفته بود فیلم بگیره می گه :«زهرا دیدی چه مردم راحت و بی قید شدن. طرف همچین دی وی دی های سانسور نشده اش رو جلوت می ذاره انگار داره یه آلبوم از سوپراستارای فیلم های پ.و.ر.ن.و برای انتخاب بهت نشون میده. نه خجالتی نه چیزی. تازه نمی تونه از ظاهرتم حدس بزنه جزو کدوم مشتریا هستی.چی میخوای و بعضی چیزها اصلا به فازت نمی خوره».

از اون جایی که توی خونه ی ما  به خاطر امین و علی. محدودیت هایی وجود داره ،من حتی اجازه ندارم بعضی الفاظ سوال برانگیز رو بر زبون بیارم. مثلا بگم:«بوی خوش زن رو خریدی؟ » چون ممکنه شاخک پسرا تیز بشه و دیگه نشه جمعش کرد .چه برسه به این که با خیال راحت یه ظرف تخمه گلپر دار و یه لیوان چای قند پلو بذارم دم دستم و بشینم فیلمی ببینم که نمی دونم تو سکانس بعدی قراره چه اتفاقی بیفته.این فیلمای هالیودی هم پرند از صحنه های ییهویی و لاو تو لاو شدنهای بی مقدمه.

یادم میاد اون زمان که هنوز سریال لاست حتی تولید هم نشده بودیه بار تو دانشگاه سر درس جامعه شناسی انحرافات استادمون داشت از فیلم «از شمال تا جنوب» کلی تعریف می کرد.(چند تا ویدئو  همه با موضوع جنگ بین شمال و جنوب امریکا  اگر اشتباه نکنم سر قضیه ی برده داری بود. یه ملودرام عاشقانه که من فقط چند ساعتش رو دیدم )یکی از پسرهای شهرستانی پرسید:«استاد پس چرا این سریالا رو تو تلویزیون نشون نمی دن» اونم جواب داد خب معلومه چون پر از صحنه است. اگه بخوان سانسور کنن که چیزی از فیلم نمی مونه.اون سال تازه فیلم فارست گامپ اومده بود.فیلم فوق العاده زیبا و طولانی با بازی خیره کننده ی تام هنکس اماخب اونم چند صحنه ی سانسوری داشت. استادمون پرسید کی فارست گامپ رو دیده. دوست نداشتم دستم رو بیارم بالا تا جزو اون معدود دانشجوهایی باشم که این فیلم رو دیده. بودن اون وقت ممکن بود در موردم جور دیگه ای فکر کنن.

* این عنوان به پیشنهاد مجید قدیانی عزیز.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 7:48  توسط زهرا   | 

بچه ها لطفا در مورد من فکر بد نکنید ها. درست است که بزرگترین عیب من کم صبری است اما آدم مهمان دوست و مهمان نوازی هستم. در مورد پست قبل باید بگویم بعضی وقتها (فقط بعضی وقتها)آدم دلش می خواد هی الکی به جان زمین و زمان غر بزند. بقیه هم درکش کنند و نازش را بکشند فقط همین!

مهمانی به خوبی و خوشی برگزار شد.

امین امتحان پایان ترمش را با نیم ساعت تاخیر داد و نتیجه هم تقریبا رضایت بخش بود.

پیش دکتر  هم رفتم. خیلی اظهار رضایت کرد از نتیجه ی کار.اما دوباره مرا درخرج انداخت و باز هم تاکید و تکرار که حتما روزی 10- 8 لیوان آب بنوشم ،مراقب تغذیه ام باشم. از کرمهایی که برایم تجویز کرده غافل نشوم و برای ماه بعد بروم پیشش.

امروز آخرین روز کلاسم در سال 87 بود. کلاس خیلی وضع روبه راهی نداشت. هوای بهار از حالا روی بچه ها تاثیر گذاشته. نصف کلاس خواب بودند.

پ.ن:این مهندس ما به من گیر داده که این چیزها چیه می نویسی؟ در شان تو نیست. هر چیزی حرمتی دارد!! پاکشان کن .شما را به خدا اگر من چرت و پرت نوشته ام یا می نویسم حتما بهم بگویید. لطفا تعارف را کنار بگذارید.

دوستی دارم که یک خصلتش مرا شیفته اش کرده. به شدت آدم رو راست و صادقی است. هیچ وقت پشت سر کسی بد نمی گوید. رودر بایستی ندارد. اگر بخواهد عیبی را گوشزدت کند رو در رو و دوستانه می گوید:« یک چیزی روی دلم مانده بگویم ناراحت نمی شوی؟» و بعد صادقانه حرف دلش را می زند.

هنگامه جان ممنون .

لطفا چند تا موسیقی جدید با ارزش به من معرفی کنید.(یک آهنگ عربی دارم از هیفا که دوست دارم مدام به آن گوش کنم. مهدی ی گوید:این چرت و پرتا چیه گوش میدی ؟ولت کنم فردا می خوای یه کار دیگه هم بکنی!!!)فک کن!!

یک چیز دیگر به سلامت عقلم شک نکنید. اینها را در کمال صحت و سلامت جسم و عقل نوشتم!!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 20:52  توسط زهرا   | 

تا حال چند نفرتون تا قبل از رسیدن مهمون چندین و چند بار خودتون رو مورد مرحمت قرار دادین  که کاش تعارف رو کنار می ذاشتین و می گفتین که جمسی و روحی نمی تونید پذیرای مهمون باشید . مهمونیتون رو می انداختین واسه یه روزی که از صبحش دلتون لک زده باشه واسه اومدن مهمون و جی جی بازی.به خدا این اسمش مسلمونی نیست.(یه روز ملا نصرالدین نشسته بوده یه گوشه داشته سر صبر و دل سیر غذا می خورده. همون موقع یه سوار رد می شه ملا بهش تعارف می زنه. سوار بلافاصله اجابت می کنه و می پره پایین و دنبال یه میخ می گشته واسه افسار اسبش. از ملا می پرسه .من اینو کجا بزنم؟ ملا میگه به زبون من).دقیقا خودم رو در جایگاه ملا می بینم.

حوصله ی خودمو ندارم چه  برسه به مهمون بچه دار.

2- امین امروز امتحان پایان ترم زبان داره باید برم و بشینم تو آموزشگاه تا امتحانش تمام بشه.

3- وقت دکتر دارم خودم. باید برم ببینه چرک کف دستایی که دادم واسه دو سه تا کرم نتیجه بخش بوده یا نه.

دلم یه چراغ جادو می خواد با یه غول خوش اخلاق خوش هیکل که ....

یکی به من دیازپام روحی تزریق کنه لطفا.

پ.ن: ساعت 12:30 غذام ته گرفت. چه گلی به سر بگیرم من.


+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 12:32  توسط زهرا   | 

چهار مشت کوچک گندم را به نیت چهار نفرمان با حمد و بسم الله خیس کردم تا برای عید سبزه ی پرپشت و زیبایی داشته باشم.این دفعه گندم را از اصغر آقا بقالی محل خریدم که یک جورهایی فکر می کنم از بس کاسب خدا ترس و با ایمانی است دستش حتما برایم برکت دارد.

بعد از یک روز گندم ها نوک زده اند و شاید فردا پس فردا جوانه زدنشان بیشتر از این ذوق زده ام کند.

به دانه های خیس خورده ی گندم و نوک سفید شده اشان که نگاه می اندازم از ته دل بزرگی خدا را یاد می کنم .حس میکنم وجود بزرگ و بی انتهایش از رگ گردن به من نزدیکتر شده.

.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 8:21  توسط زهرا   | 

این روزها به شدت آستانه ی صبرم پایین آمده. کوچکترین چیزی اعصاب و روانم را به هم می ریزد.مهدی علتش را بر حسب تقویم و تاریخ می داند اما ته ته قضیه برایش حل نشده باقی است.مردها را چه به فهمیدن این چیزها. این که بیشترین رنج را خودت می بری و این افسردگی و کلافگی زود گذر بی پیر اگر همیشگی بود حتما روانه ی بیمارستان روانی ات می کرد.مدام به خودم تلقین می کنم با بقیه ی زنها فرق دارم. می توانم از پسش بر بیایم. کنترلش را در دست می گیرم .اما زور هورمونهای زنانه ام قوی تر است انگار.

                                                  *-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*

زن جوان آهسته رو به دختری که پشت پیشخوان داروخانه ایستاده بود گفت:«یه بسته نوارمیخوام. مارکش خوب باشه لطفا» داروخانه دار یک بسته پد گذاشت درون کیسه ی سیاه و گذاشت روبروی زن وگفت از محصولات مای بی بیه. زن یواشکی نوار را در آورد و زیر و رویش را خوب خواند. گفت:«این اگه از مارک مای بی بیه پس چرا روش ننوشته؟ » فروشنده متعجب و خندان جواب داد:«خانوم جان رو پوشک بچه می نویسن مای بی بی اما رو نوار بهداشتی که نمی نویسن مای بی بی می نویسن مای لیدی!».

 پ.ن:دنبال رابطه بین من و اون خانوم باهوشه نباشین.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 8:12  توسط زهرا   | 

موقع درس دادن مدام حواسم پرت شیرین می شود که یک چیزی گوشه ی لپش می چرخد. می گویم:«شیرین آدامس می جویی؟»- نه خانوم.پ«س حتما شکلاته».- نه! باور کنید.سمج تر از او ادامه می دهم:«نکنه آلو انداختی گوشه ی لپت خیس بخوره برای زنگ تفریح؟»چند تایی از بچه ها می خندند. چند تایی ایش و اوش می کنند و شیرین نمی دانم چی چی را فرو می دهد پایین.

یک ساعت است  که یک بند دارم درس می دهم.به بچه ها ده دقیقه وقت استراحت می دهم تا درس بعدی را شروع کنم.خودم را سرگرم حساب کتاب جلسه های باقی مانده تا آخر سال و درسها تدریس نشده می کنم. نگاه که می اندازم ته کلاس می بینم دو ردیف اخر بساط تخمه و تنقلات پهن کرده اند و د بخور.

می گویم:«سیزده به در راه انداختین؟ آجیل عیدتون آوردین سر کلاس بخورین؟ جمع کنید بساطتونو».

یک ربع تا زنگ تفریح وقت داریم. درس را داده ام و دارم برگه های بچه ها را تصحیح می کنم. دوباره همان لژ نشین های ته کلاس شروع کرده اند. این بار دارند راجع به پسر های خیابان جردن حرف می زنند و خرید عیدشان. لابلای حرف هایشان هم می گویند:« خفه شو برو بمیر.گمشو.بی شعور....»طاقت نمی آورم.می گویم :«این خیلی بده که لقلقه ی زبونتون از این حرفا باشه. عادت می کنید دو روز دیگه با شوهر و فامیل شوهر و بچه تونم این جوری حرف می زنین.فکر نکنید اگه به دوستتون بگید چطوری خره ؟صمیمیتتون بیشتره.»

خدا عقلشان بدهد. با این که دوستشان دارم اما بعضی وقت ها بهشان می گویم نسل لوس و از خود راضی ای هستین.


+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 11:9  توسط زهرا   | 

کلی چرتکه انداختیم.جمع و منها کردیم. با ماشین حساب و روی کاغذ دخل و خرج شب عید رو حساب کردیم تا ببینیم این وسط کسری بودجه داریم یا نه.ما که مثل محمود خان جان نیستیم با اعتماد به نفس کذایی خیال کنیم میشه یه مملکت رو با نفت بشکه ای چهل دلار و حتی کمتر اداره کرد .اون وقت آب تو دل هیچکی تکون نخوره.حساب فروردین و اردیبهشتم کردیم. حتی شهریه ی سال بعد امین و علی .قسط مسکن دو ماهی عقب افتاده بود. مهدی رفته بود با دستگاه خود پرداز پول رو بده و حساب رو تسویه کنه دستگاه قبول نمی کرد. می گفت حتما باید به شعبه ی اصلی مراجعه کنید.

زنگ زده بهم میگه:«تو خبر نداری کسی به حساب ما پول ریخته باشه؟» با تعجب می پرسم منظورت چیه؟ جواب میده :«آبان ماهی یکی اومده بیشتر حساب بدهی ما رو به بانک پرداخت کرده!!».می گم:«نه بابا اشتباه شده. ببین کدوم بنده خدایی با کلی قرض، پول جور کرده حسابشو تسویه کنه اشتباهی اومده تو حساب ما» جواب میده:«خانومه باورش نمی شه.شماره موبایل و پرونده امو دادم بهش رسیدگی کنن خبر بدن بهمون.»

وقتی رسید خونه گفت:«متصدی بانک تعجب کرده بود از پیگیری من و اصرارم برای این که این پول ما نیست و بگردید صاحبش رو پیدا کنید.»جواب دادم :«تعجب نداره. ما که این پولا از گلومون پایین نمیره خدا رو شکر.تا حالا یک قرونش نرفته چه برسه به میلیون.» می خنده و میگه :«وقتی همسایه مون برای دادن ده هزارتومن پول داره جان به جان آفرین تسلیم میکنه و برای پرداخت پونصد تا تک تومنی بابت تعویض پلاک خونه، مامور شهرداری رو می فرسته سراغ ما که چون مدیر ساختمونید شما باید این پول رو بدید چه طور میشه به این راحتی از این همه پول صرف نظر کرد؟»

حالا داریم دنبال ژان وال ژانی می گردیم که همچین کاری رو سهوا یا عمدا کرده.

شما بودید چه می کردید؟

پ.ن:می تونید برای پینگ کردن وبلاگ منو راهنمایی کنید؟

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 9:39  توسط زهرا   | 

همیشه از دیدن فیلم های هندی طفره می رفتیم(من و مهدی)چون سینمای بالیوود را دوست نداریم و به قول مهدی نشستن پای فیلم هندی یعنی توهین به شعورمان. اما «میلیونر زاغه نشین» را خیلی دوست داشتیم.
فکر کن! وسط این همه کار شب عید،دیدن این فیلم چه قدر می تواند بهت انرژی بدهد و مدام ذهنت را مشغول خودش کند.این فیلم به قدری تاثیر گذار است که نمی توانی بعد از دوساعت میخکوب شدن باخیال راهت بلند شوی و بروی دنبال کار وزندگی ات.از بزن برقص ها و ساز و آواز های کلیشه شده ی سینمای بالیود ،عشق های آبکی و تصادفی هیچ خبری نیست. فلاش بک های به موقع،تدوین عالی،موسیقی تاثیر گذار،داستان عالی فیلم...به نظرم این فیلم ظاهری بالیوودی دارد ما در اصل یک فیلم کامل هالیودی است. داستان در مورد دو برادرفقیر است با دخترکی مثل خودشان و عشقی که از زمان بچگی پاک و بی آلایش در دلشان جوانه زده. جمال یکی از دو برادر زاغه نشین که شده  آبدار چی (چایوالا) یک شرکت مخابرات برای رسیدن به عشق زمان بچگی اش که دست تقدیر از هم دورشان کرده وارد مسابقه ی بزرگی می شود که اصلا برنده(میلیونر )شدن در آن برایش اهمیتی ندارد.مهم دختری است که دوستش دارد و می داند او تماشاچی همیشگی این مسابقه است....
میلیونر زاغه نشین را خیلی دوست داشتم و می دانم بارها و بارها به تماشا نشستنش چیزی از تازگی و جذابیتش  کم نمی کند.

   

image

فيلم سينمايي «ميليونر زاغه نشين» به کارگرداني دني بويل با دريافت هشت جايزه از جمله بهترين فيلم و کارگردان پيروز اصلي هشتاد و يکمين دوره جوايز اسکار شد. مراسم اعطاي جوايز اسکار 2009 در کداک تيه تر لس آنجلس برگزار شد و «ميليونر زاغه نشين» که در 10 رشته نامزد دريافت جايزه بود، در هشت رشته پيروز شد. اين فيلم جدا از جوايز بهترين فيلم و کارگردان جوايز بهترين فيلمنامه اقتباسي، فيلمبرداري، تدوين، موسيقي، ترانه و صداگذاري را نيز از آن خود کرد. فيلم 15 ميليون دلاري «ميليونر زاغه نشين» که توليد مشترک بريتانيا و آمريکاست موفقترين فيلم فصل جوايز امسال بود و تا پيش از اين جوايز انجمن کارگردانان، تهيه کنندگان، بازيگران و نويسندگان آمريکا همين طور گلدن گلوب را دريافت کرد. به گزارش مهر، «ميليونر زاغه نشين» با اقتباس از رمان «پرسش و پاسخ» ويکاس سواراپ ساخته شده و درباره يک پسر بچه زاغه نشين اهل بمبئي است که با حضور در يک نمايش تلويزيوني موفق فرصت ميليونر شدن را پيدا مي کند.

                                       *-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*                
هیچ دقت کرده اید بیشتر کسانی که فیلم های خارجی را زیر نویس می کنند چه قدر کم سوادند؟ غلط های فاحش املایی و مکالمه هایی که به درستی ترجمه نشده اند.

slum به معنی زاغه ومحله ی فقیر نشین است ومن تعجب میکنم که slumdog را سگ اسلام ترجمه میکنند!! یا گنگستر زاغه رو گنگستر اسلام.

کلمه «Slumdog» که به فارسی «زاغه نشين» ترجمه شده به لحاظ ادبی «سگ حلبی آباد» معنی می‌دهد و استفاده از اين کلمه برای توصيف ده‌ها ميليون ساکن مناطق حلبی آباد در هند توهين آميز است. +نقد مختصر و مفید فریدا را هم بخوانید.


زیبایی های ربوده شده از فیلم میلیونر زاغه نشین -مزدک علی نظری

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 11:40  توسط زهرا   | 

(قضیه صغری)از قدیم گفته اند پول چرک کف دسته. حالا این که این چرک دست ناقابل، بودن و نبودنش خیلی علی السویه نیست و مسلما داشتنش باعث می شود خیلی کارهایی که دوست داری را انجام بدهی کاملا منطقی و واضح است.با مهدی درخیابان میرداماد و میدان مادر راه می رفتیم چشمی آمار گرفتیم و متوجه شدیم یک نفر دختر یا پسر زشت در آن حوالی به چشم هیچ کداممان نیامده.زیبایی هم فقط به پوشیدن پوشاک مارک دار نیست. نتیجه گرفتیم که چون تغذیه ی مناسب دارند و به خودشان می رسند و برای زیبا ماندنشان پول خرج می کنند هم خودشان هم بچه های آینده اشان زیبا می شوند.(چشم بسته زیر آبی رفتیم)

(قضیه کبری):به پیشنهاد دوستی رفتم داروخانه ی« هلند» پیش دکتر« شمسیان».دکتر جوان خوش برخوردی که صاحب داروخانه است و همه در آن جا« آلبرت» صدایش می زنند چون مسلمان نیست.پوست صورتم را معاینه کرد.از وضعیت خواب و خوراکم پرسید و وقتی فهمید به این سن هیچ داروی تقویتی (ویتامینه،امگا )استفاده نمی کنم تعجب کرد و گفت :«از شما بعیده».منظورش هم این بود چون من معلمم خیلی بیشتر از این ها باید برای سلامت و زیبایی ام اهمیت قائل شوم.یک ساک دستی مقوایی برایم دارو تجویز کرد با دستورالعمل های لازم و مدام تاکید می کرد حتما طبق برنامه و دستور اجرایشان کنم تا نتیجه بگیرم. برای پانزده روز بعد منتظرم است تا نتیجه ی نسخه ی پیچیده اش و حرف گوش کردن هایم را ببیند.صد چوق چرک کف دست شمردم و تقدیمش کردم.

نتیجه گیری:اگر خانم زیبایی می بیند و حسرت می خورید و ته دل می گویید:« نمی دانیم اینها چه کار می کنند هر روز جوان تر می شوند(*لامصب مثل قالی کرمون می مونه هر چی پا می خوره قیمتی تر میشه انگار)».کمی پول خرج خودتان کنید.آن وقت دلتان بیشتر برای سلامتیتان می سوزد.

 پ.ن۱- اشتباه نشود ها منظورم از هزینه کردن ،خرید لوازم آرایش گران قیمت و استفاده ی مدام از آن ها نیست. دختر خانم هجده ساله ای که از این سن فونهای گریم به پوست صورتش می زند و با صد قلم آرایش عیب و ایرادهای ظاهری اش را می پوشاند در بیست و پنج سالگی پوستی همچون زن های پنجاه ساله خواهد داشت.دقیقا منظورم استفاده از کرم های ضد آفتاب، مرطوب کننده...مصرف ویتامنیهای لازم برای داشتن پوستی خوب زیر نظر یک متخصص کار درست است.اضافه کنید به همه ی این ها یک رژیم غذایی کم چرب و پر فیبر+ورزش را.

پ.ن۲:گوگل بی زبان یک بنده خدایی را که دنبال«رازهای جذب و نگه داشتن مردان» بوده فرستاده این طرف. من فکر کنم این پست تا حدودی بتواند کمکش کند!

پ.ن مهم: یه وقت فکر نکنید اغفالم کردن از راه به در و  قرتی شدم ها .نخند.

* عین این مکالمه را از زبان آقایان شنیده ام.  خانم های عزیز حواستان را جمع کنید.

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 13:10  توسط زهرا   |