دوستی می گفت امروز جمعه که سی ام اسفند ٨٧ باشد ساعت از پانزده و ربع و چند خرده ثانیه که بگذرد ، هیچ اتفاقی نمی افتد ! همان طور که هفته قبل هم نیفتاد و همین طور که هفته بعد و هفته های بعدتر هم نخواهد افتاد... کنایه از اینکه این «نوروز» هم از آن بازی های فرهنگی است که هیچ اصالتی ندارد !
بقیه اش را در وبلاگ همسرم بخوانید که گهگاه آسمون و ریسمون را ماهرانه به هم می بافد.و من عاشق خودش و این طرز نوشتنش هستم!!
از هفت سین عید پنج تایش را دارم. سبزه و سیر و سمنو و سکه. اینها که شد چهار تا. سبزه هایم رشد کردند و پر پشت و خوش رنگ قد کشیدند .فقط مانده یک روبان تورتوری خوش رنگ که ببندم دورشان..
انگشت کوچکم را در سمنو فرومی کنم و مزه اش را می چشم. سهم من از سمنو خوردن همانی است که به سر بند انگشت کوچکم ماسیده. سمنو دوست ندارم.
می ترسم از ماهی قرمزهایی که چند روز بعد از عید یا در تعطیلات و در نبود ما می میرند و بدن باد کرده اشان روی آب تنگ بی تکان و چرخش می ماند. ماهی قرمز را دوست ندارم چون عمر کوتاهی دارد.
خرید عیدمان تقریبا تمام شده. بقیه اش را گذاشته ایم برای بعد از سیزده . چون حراج واقعی آن موقع است. بازار خلوت و خالی.و فروشنده هایی که حجره اشان را باز کرده اند واقعا برای کاسبی آمده اند نه انداختن جنس های در انبار مانده اشان. تجربه اش را داشته ام قبلا.
دیگر این که دوازده سال پیش که سال گاو بود خاطره های خوشی برایم داشت که هنوز شیرینی یادشان در ذهنم مانده. امیدوارم لحظه لحظه ی سال جدید هم پر باشد از سلامتی و خیر و برکت. خوبیهای دیگر و خاطره هایی فراموش ناشدنی.به قول محمد صالح علا برای «یکان یکان شما عزیزان جان»!!
ودیگر این بیت منتسب به خواجه ی شیراز که دوستش دارم و همه اش بهترین آرزو هاست برای همگی.
سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت
باشد اندر زندگانی بر قرار و بر دوام
سال خرم،فال نیکو،مال وافر، حال خوش
اصل ثابت ،نسل باقی، تخت عالی، بخت رام

پ.ن بی ربط:قابل توجه بیکار هایی که دنبال داستان های خاص می گشتند.
انهدام شبکه فساد اینترنتی و دستگیری مدیران بزرگترین سایت های مستهجن فارسیمهدی اما خیلی اهل فیلم نیست. نه این که نباشه.مثل برادرهام نیست. شاید چون وقت کم تری داره. این رو از اون جا فهمیدم که اسم هنر پیشه های معروف رو شنیده اما مثلا تو یه فیلم باید حدس بزنه جرج کلونی کدومشونه!!
چند وقت پیش رفته بود فیلم بگیره می گه :«زهرا دیدی چه مردم راحت و بی قید شدن. طرف همچین دی وی دی های سانسور نشده اش رو جلوت می ذاره انگار داره یه آلبوم از سوپراستارای فیلم های پ.و.ر.ن.و برای انتخاب بهت نشون میده. نه خجالتی نه چیزی. تازه نمی تونه از ظاهرتم حدس بزنه جزو کدوم مشتریا هستی.چی میخوای و بعضی چیزها اصلا به فازت نمی خوره».
از اون جایی که توی خونه ی ما به خاطر امین و علی. محدودیت هایی وجود داره ،من حتی اجازه ندارم بعضی الفاظ سوال برانگیز رو بر زبون بیارم. مثلا بگم:«بوی خوش زن رو خریدی؟ » چون ممکنه شاخک پسرا تیز بشه و دیگه نشه جمعش کرد .چه برسه به این که با خیال راحت یه ظرف تخمه گلپر دار و یه لیوان چای قند پلو بذارم دم دستم و بشینم فیلمی ببینم که نمی دونم تو سکانس بعدی قراره چه اتفاقی بیفته.این فیلمای هالیودی هم پرند از صحنه های ییهویی و لاو تو لاو شدنهای بی مقدمه.
یادم میاد اون زمان که هنوز سریال لاست حتی تولید هم نشده بودیه بار تو دانشگاه سر درس جامعه شناسی انحرافات استادمون داشت از فیلم «از شمال تا جنوب» کلی تعریف می کرد.(چند تا ویدئو همه با موضوع جنگ بین شمال و جنوب امریکا اگر اشتباه نکنم سر قضیه ی برده داری بود. یه ملودرام عاشقانه که من فقط چند ساعتش رو دیدم )یکی از پسرهای شهرستانی پرسید:«استاد پس چرا این سریالا رو تو تلویزیون نشون نمی دن» اونم جواب داد خب معلومه چون پر از صحنه است. اگه بخوان سانسور کنن که چیزی از فیلم نمی مونه.اون سال تازه فیلم فارست گامپ اومده بود.فیلم فوق العاده زیبا و طولانی با بازی خیره کننده ی تام هنکس اماخب اونم چند صحنه ی سانسوری داشت. استادمون پرسید کی فارست گامپ رو دیده. دوست نداشتم دستم رو بیارم بالا تا جزو اون معدود دانشجوهایی باشم که این فیلم رو دیده. بودن اون وقت ممکن بود در موردم جور دیگه ای فکر کنن.
* این عنوان به پیشنهاد مجید قدیانی عزیز.
مهمانی به خوبی و خوشی برگزار شد.
امین امتحان پایان ترمش را با نیم ساعت تاخیر داد و نتیجه هم تقریبا رضایت بخش بود.
پیش دکتر هم رفتم. خیلی اظهار رضایت کرد از نتیجه ی کار.اما دوباره مرا درخرج انداخت و باز هم تاکید و تکرار که حتما روزی 10- 8 لیوان آب بنوشم ،مراقب تغذیه ام باشم. از کرمهایی که برایم تجویز کرده غافل نشوم و برای ماه بعد بروم پیشش.
امروز آخرین روز کلاسم در سال 87 بود. کلاس خیلی وضع روبه راهی نداشت. هوای بهار از حالا روی بچه ها تاثیر گذاشته. نصف کلاس خواب بودند.
پ.ن:این مهندس ما به من گیر داده که این چیزها چیه می نویسی؟ در شان تو نیست. هر چیزی حرمتی دارد!! پاکشان کن .شما را به خدا اگر من چرت و پرت نوشته ام یا می نویسم حتما بهم بگویید. لطفا تعارف را کنار بگذارید.
دوستی دارم که یک خصلتش مرا شیفته اش کرده. به شدت آدم رو راست و صادقی است. هیچ وقت پشت سر کسی بد نمی گوید. رودر بایستی ندارد. اگر بخواهد عیبی را گوشزدت کند رو در رو و دوستانه می گوید:« یک چیزی روی دلم مانده بگویم ناراحت نمی شوی؟» و بعد صادقانه حرف دلش را می زند.
هنگامه جان ممنون .
لطفا چند تا موسیقی جدید با ارزش به من معرفی کنید.(یک آهنگ عربی دارم از هیفا که دوست دارم مدام به آن گوش کنم. مهدی ی گوید:این چرت و پرتا چیه گوش میدی ؟ولت کنم فردا می خوای یه کار دیگه هم بکنی!!!)فک کن!!
یک چیز دیگر به سلامت عقلم شک نکنید. اینها را در کمال صحت و سلامت جسم و عقل نوشتم!!!!!!
حوصله ی خودمو ندارم چه برسه به مهمون بچه دار.
2- امین امروز امتحان پایان ترم زبان داره باید برم و بشینم تو آموزشگاه تا امتحانش تمام بشه.
3- وقت دکتر دارم خودم. باید برم ببینه چرک کف دستایی که دادم واسه دو سه تا کرم نتیجه بخش بوده یا نه.
دلم یه چراغ جادو می خواد با یه غول خوش اخلاق خوش هیکل که ....
یکی به من دیازپام روحی تزریق کنه لطفا.
پ.ن: ساعت 12:30 غذام ته گرفت. چه گلی به سر بگیرم من.
بعد از یک روز گندم ها نوک زده اند و شاید فردا پس فردا جوانه زدنشان بیشتر از این ذوق زده ام کند.
به دانه های خیس خورده ی گندم و نوک سفید شده اشان که نگاه می اندازم از ته دل بزرگی خدا را یاد می کنم .حس میکنم وجود بزرگ و بی انتهایش از رگ گردن به من نزدیکتر شده.
.
*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*
زن جوان آهسته رو به دختری که پشت پیشخوان داروخانه ایستاده بود گفت:«یه بسته نوارمیخوام. مارکش خوب باشه لطفا» داروخانه دار یک بسته پد گذاشت درون کیسه ی سیاه و گذاشت روبروی زن وگفت از محصولات مای بی بیه. زن یواشکی نوار را در آورد و زیر و رویش را خوب خواند. گفت:«این اگه از مارک مای بی بیه پس چرا روش ننوشته؟ » فروشنده متعجب و خندان جواب داد:«خانوم جان رو پوشک بچه می نویسن مای بی بی اما رو نوار بهداشتی که نمی نویسن مای بی بی می نویسن مای لیدی!».
پ.ن:دنبال رابطه بین من و اون خانوم باهوشه نباشین.
یک ساعت است که یک بند دارم درس می دهم.به بچه ها ده دقیقه وقت استراحت می دهم تا درس بعدی را شروع کنم.خودم را سرگرم حساب کتاب جلسه های باقی مانده تا آخر سال و درسها تدریس نشده می کنم. نگاه که می اندازم ته کلاس می بینم دو ردیف اخر بساط تخمه و تنقلات پهن کرده اند و د بخور.
می گویم:«سیزده به در راه انداختین؟ آجیل عیدتون آوردین سر کلاس بخورین؟ جمع کنید بساطتونو».
یک ربع تا زنگ تفریح وقت داریم. درس را داده ام و دارم برگه های بچه ها را تصحیح می کنم. دوباره همان لژ نشین های ته کلاس شروع کرده اند. این بار دارند راجع به پسر های خیابان جردن حرف می زنند و خرید عیدشان. لابلای حرف هایشان هم می گویند:« خفه شو برو بمیر.گمشو.بی شعور....»طاقت نمی آورم.می گویم :«این خیلی بده که لقلقه ی زبونتون از این حرفا باشه. عادت می کنید دو روز دیگه با شوهر و فامیل شوهر و بچه تونم این جوری حرف می زنین.فکر نکنید اگه به دوستتون بگید چطوری خره ؟صمیمیتتون بیشتره.»
خدا عقلشان بدهد. با این که دوستشان دارم اما بعضی وقت ها بهشان می گویم نسل لوس و از خود راضی ای هستین.
زنگ زده بهم میگه:«تو خبر نداری کسی به حساب ما پول ریخته باشه؟» با تعجب می پرسم منظورت چیه؟ جواب میده :«آبان ماهی یکی اومده بیشتر حساب بدهی ما رو به بانک پرداخت کرده!!».می گم:«نه بابا اشتباه شده. ببین کدوم بنده خدایی با کلی قرض، پول جور کرده حسابشو تسویه کنه اشتباهی اومده تو حساب ما» جواب میده:«خانومه باورش نمی شه.شماره موبایل و پرونده امو دادم بهش رسیدگی کنن خبر بدن بهمون.»
وقتی رسید خونه گفت:«متصدی بانک تعجب کرده بود از پیگیری من و اصرارم برای این که این پول ما نیست و بگردید صاحبش رو پیدا کنید.»جواب دادم :«تعجب نداره. ما که این پولا از گلومون پایین نمیره خدا رو شکر.تا حالا یک قرونش نرفته چه برسه به میلیون.» می خنده و میگه :«وقتی همسایه مون برای دادن ده هزارتومن پول داره جان به جان آفرین تسلیم میکنه و برای پرداخت پونصد تا تک تومنی بابت تعویض پلاک خونه، مامور شهرداری رو می فرسته سراغ ما که چون مدیر ساختمونید شما باید این پول رو بدید چه طور میشه به این راحتی از این همه پول صرف نظر کرد؟»
حالا داریم دنبال ژان وال ژانی می گردیم که همچین کاری رو سهوا یا عمدا کرده.
شما بودید چه می کردید؟
پ.ن:می تونید برای پینگ کردن وبلاگ منو راهنمایی کنید؟

فيلم سينمايي «ميليونر زاغه نشين» به کارگرداني دني بويل با دريافت هشت جايزه از جمله بهترين فيلم و کارگردان پيروز اصلي هشتاد و يکمين دوره جوايز اسکار شد. مراسم اعطاي جوايز اسکار 2009 در کداک تيه تر لس آنجلس برگزار شد و «ميليونر زاغه نشين» که در 10 رشته نامزد دريافت جايزه بود، در هشت رشته پيروز شد. اين فيلم جدا از جوايز بهترين فيلم و کارگردان جوايز بهترين فيلمنامه اقتباسي، فيلمبرداري، تدوين، موسيقي، ترانه و صداگذاري را نيز از آن خود کرد. فيلم 15 ميليون دلاري «ميليونر زاغه نشين» که توليد مشترک بريتانيا و آمريکاست موفقترين فيلم فصل جوايز امسال بود و تا پيش از اين جوايز انجمن کارگردانان، تهيه کنندگان، بازيگران و نويسندگان آمريکا همين طور گلدن گلوب را دريافت کرد. به گزارش مهر، «ميليونر زاغه نشين» با اقتباس از رمان «پرسش و پاسخ» ويکاس سواراپ ساخته شده و درباره يک پسر بچه زاغه نشين اهل بمبئي است که با حضور در يک نمايش تلويزيوني موفق فرصت ميليونر شدن را پيدا مي کند.
*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*
هیچ دقت کرده اید بیشتر کسانی که فیلم های خارجی را زیر نویس می کنند چه قدر کم سوادند؟ غلط های فاحش املایی و مکالمه هایی که به درستی ترجمه نشده اند.
slum به معنی زاغه ومحله ی فقیر نشین است ومن تعجب میکنم که slumdog را سگ اسلام ترجمه میکنند!! یا گنگستر زاغه رو گنگستر اسلام.
کلمه «Slumdog» که به فارسی «زاغه نشين» ترجمه شده به لحاظ ادبی «سگ حلبی آباد» معنی میدهد و استفاده از اين کلمه برای توصيف دهها ميليون ساکن مناطق حلبی آباد در هند توهين آميز است. +نقد مختصر و مفید فریدا را هم بخوانید.
زیبایی های ربوده شده از فیلم میلیونر زاغه نشین -مزدک علی نظری
(قضیه کبری):به پیشنهاد دوستی رفتم داروخانه ی« هلند» پیش دکتر« شمسیان».دکتر جوان خوش برخوردی که صاحب داروخانه است و همه در آن جا« آلبرت» صدایش می زنند چون مسلمان نیست.پوست صورتم را معاینه کرد.از وضعیت خواب و خوراکم پرسید و وقتی فهمید به این سن هیچ داروی تقویتی (ویتامینه،امگا )استفاده نمی کنم تعجب کرد و گفت :«از شما بعیده».منظورش هم این بود چون من معلمم خیلی بیشتر از این ها باید برای سلامت و زیبایی ام اهمیت قائل شوم.یک ساک دستی مقوایی برایم دارو تجویز کرد با دستورالعمل های لازم و مدام تاکید می کرد حتما طبق برنامه و دستور اجرایشان کنم تا نتیجه بگیرم. برای پانزده روز بعد منتظرم است تا نتیجه ی نسخه ی پیچیده اش و حرف گوش کردن هایم را ببیند.صد چوق چرک کف دست شمردم و تقدیمش کردم.
نتیجه گیری:اگر خانم زیبایی می بیند و حسرت می خورید و ته دل می گویید:« نمی دانیم اینها چه کار می کنند هر روز جوان تر می شوند(*لامصب مثل قالی کرمون می مونه هر چی پا می خوره قیمتی تر میشه انگار)».کمی پول خرج خودتان کنید.آن وقت دلتان بیشتر برای سلامتیتان می سوزد.
پ.ن۱- اشتباه نشود ها منظورم از هزینه کردن ،خرید لوازم آرایش گران قیمت و استفاده ی مدام از آن ها نیست. دختر خانم هجده ساله ای که از این سن فونهای گریم به پوست صورتش می زند و با صد قلم آرایش عیب و ایرادهای ظاهری اش را می پوشاند در بیست و پنج سالگی پوستی همچون زن های پنجاه ساله خواهد داشت.دقیقا منظورم استفاده از کرم های ضد آفتاب، مرطوب کننده...مصرف ویتامنیهای لازم برای داشتن پوستی خوب زیر نظر یک متخصص کار درست است.اضافه کنید به همه ی این ها یک رژیم غذایی کم چرب و پر فیبر+ورزش را.
پ.ن۲:گوگل بی زبان یک بنده خدایی را که دنبال«رازهای جذب و نگه داشتن مردان» بوده فرستاده این طرف. من فکر کنم این پست تا حدودی بتواند کمکش کند!
پ.ن مهم: یه وقت فکر نکنید اغفالم کردن از راه به در و قرتی شدم ها
.نخند.
* عین این مکالمه را از زبان آقایان شنیده ام. خانم های عزیز حواستان را جمع کنید.