بولت را هم وسط این همه شلوغی یک در میان دیدم. به مهدی می گویم:«این کارتون آمریکایی آمریکاییه.آدم محو تمام سکانس ها و قصه و کار قویش میشه».مهدی به تمسخر می گوید:«کار بچه های قُمه دیگه .همین جا ساختن!!»
خوشم می آید از این آقای نقاش که مودب و با سلیقه است ،مدام چایی می خواهد با برادر زنش مشغول کار است. با هم شوخی می کنند و حضورشان اذیتت نمی کند.

پنج جفت چشم زل زده ایم به خانمی که حدود چهل و چهار سال دارد اما تقریبا ده سالی کوچکتر از سنش به نظر می رسد. همیشه خوش لباس و آراسته و است و هر کس دل به دریا زده و زیر دستش نشسته چند ساعت بعد عروسی زیبا شده که همه از دیدنش سر ذوق آمده اند.
دارد برایمان از پاکسازی پوست می گوید و ماساژ صورت. مدام هم لابلای حرفهایش یادمان می آورد که چون زن هستیم باید خیلی بیشتر از این ها حواسمان جمع خورد و خوراک و زیبایی و پوششمان باشد.
این که اگر به خودمان نرسیم انرژی لازم را برای مدیریت خانه نخواهیم داشت. اول خودمان باید سرشار از انرژی و زیبایی باشیم تا در قدم بعدی بتوانیم شادابی را به دیگران هدیه کنیم.از کرم های خوب ضد پیری(Anti age) استفاده کنیم تا بیشتر جوان بمانیم. برای خودمان اهمیت و احترام قائل باشیم تا دیگران هم بهمان اهمیت بدهند.
به همکارم می گویم: میتراخانم دست کم ماهی چهار صد هزار تومان فقط برای کرم روز و شب و دور چشم خرج می کند و سوای آن هم برای ماساژ و ورزش های بدنسازی و تناسب اندام ... کلی پول می دهد.همکارم با تعجب می گوید:اووووووووووووووه این خانومه چه زندگی رو جدی گرفته. ول کن بابا بذار همه چیز سیر طبیعی خودشو طی کنه.حالا جوون تر به نظر بیایم و شب عروسی پسرمون فکر کنن خواهر دامادیم نه مادر داماد که چی؟چه دل خوشی داره این بنده خدا.
زمان: ۲۲ بهمن ۸۷
مکان: خیابان آزادی روبروی وزارت کار: شیرموزو ساندیس می دادند.یک عده هم که همیشه ی خدا مثل نخورده ها رفتار می کنند چنان له لهی می زدند انگار ماه هاست چیزی برای خوردن نداشته اند و آنجا پایگاه امداد سازمان یونسکو است. مسئول توزیع کما فی السابق بدون در نظر گرفتن شیوه و روشی صحیح برای خدمات رسانی پاکت های آب میوه و کیک را روی سر مردم خالی یا به سمتشان پرت می کرد. بد تر از این قضیه گوشیهای همراهی بود که بالا رفته بود و با چنان شوقی از این صحنه فیلم برداری می کردند انگار دارند پرتاب موشک امید را از نزدیک ثبت می کنند. کی قرار است ملت درست و با فرهنگی باشیم خدا می داند. خداییش این چهار صد خبرنگار خارجی که آمده اند ایران همه اش از حماسه آفرینی ایرانیها خبر مخابره نمی کنند. گاهی هوس شیطنت هم می کنند. یک دفعه دیدید دارند چهره مصمم و توی سر و کله زدنتان برای گرفتن یک پاکت آبمیوه ی سیصد تومانی را چنان ضبط می کنند و بارها در اخبار نشانتان می دهند که فامیل دوره می افتند برای معروف شدنتان ازتان امضا بگیرند. نکنید این کارها را.زشت است. خوبیت ندارد جلوی چهار تا آدم غریبه ی فرنگی از این ادا ها ندیده.![]()
پ.ن: خیر سرم یک هفته پیش در سایت جشنواره ی فیلم فجر ثبت نام کرده بودم برای تماشای آن لاین اختتامیه. خودم را کشتم رمز عبورم را قبول نمی کرد. حالی اساسی ازم گرفته شد
.تبریک می گویم به لیلی حاتمی و شهاب حسینی برای بازیگر نقش اول شدنشان.
و آقای سعید سعیدی که تردیدشان بهترین فیلم شناخته شد.
این جاست که مردها می گویند اگر واقعا زمان رضا شاه و قضیه ی کشف حجاب چنین لعبتانی وجود داشتند ما حاضر بودیم گوشه گوشه ی شهر خانه داشته باشیم در خانه ها را باز بگذاریم تا این هلو هابا پای خودشان بیایند بیفتند تو گلو و اسیر دست چلاق نشوند.(حکایت شبیه داستان آن پرستار زیبا و مریض هایی با بیماری های مزمن لاعلاج است.)
فیلم پچ آدامز را پنجشنبه از سینما یک دیدم. ضبطش هم کردم و مطمئنم از دیدن دوباره اش لذت خواهم برد.رابین ویلیامز مرا همیشه یاد پیتر پن می اندازد .دوست دارم مثل همان نابغه ی به ظاهر عقل از سرپریده ورای آن چه را که همه می بینند ببینم.
اطلاعیه:آقا کلاغه خبر آورده که بعد از ماه ها آسمون و ریسمون دوباره به هم بافته شد.از دستش ندهید.
یاد دخترکان کلاسم می افتم و ادا اطوار بچه گانه اشان و این که از مادرها شاکی اند که همیشه گوشزدشان می کنند وقتی به سن و سال آنها بودند چه کارها که بلد نبودند و چه مسولیت ها که نداشتند. من هم برای تایید حرف مادرهایشان گفتم:« شما نسل لوسی هستید. من از هفت سالگی مثل کوزت تو خونمون کار می کردم» . صدای خنده ی اشان کلاس را پر کرد.اما بهشان حق هم می دهم.
بچه های بهشت را برده اند مشهد.از من خواستند همراهشان باشم . باخنده گفتم:«من بدون همسرم هرگز و اینا هستم.»
*هنوز با دیکته ی جدید این کلمه خو نگرفته ام. فکر می کنم «قرمه» ای که این طور نوشته شود عطر و طعمش با «قورمه» های قبلی خیلی فرق دارد!!
پ.ن:شما هم مثل همان خانم مسنه فکر نکنید من تنبلم ها!!بنشنید محاسبه کنید که ظرف ها را که ماشین می شوید . سبزی را هم که پاک و خرد شده می گیرم لابد بقیه ی کارها را هم ماشین لباسشویی و جاروبرقی . .....خود به خود انجام می دهند. نه بابا از این خبرها هم نیست.
یک چیز دیگر.من اگر دلم بخواهد صبح ها «آهای خبر نداری» و « نشکن دلمو ی یگانه و چاووشی » را کمی،فقط کمی با صدای بلند گوش کنم.ظهر هم:«مجنون لیلی مازیار» رابشنوم و شب هم «تقدیر شادمهر» را غیر طبیعی به نظر میام؟
تازگیها یک اخلاق غیر قابل تحمل در خودم کشف کردم. اونم اینه که اگر چیزی بخوام یا فکری تو سرم باشه یا قرار باشه کسی کاری انجام بده که من یه جورایی درش نقش دارم چنان مثل ویبره رو نرون ها ی طرف می رم که خدا بهش و به من رحم کنه.برای درمانش راه چاره ای هست؟ در راستای همانی که قبلا گفتم: یکی به من بگه تو رو سننه!!
پ.ن: به خودم و مامان شک کردم. نکنه من هفت ماهه به دنیا اومدم انقدر کم صبر و عجولم؟
پ.ن۲: الحق و الانصاف شرکت فراگامان برخورد محترمانه و پیگیرانه ای دارن.علاوه بر تکنسین های خوب کار درست.
دقیقا مثل بیماری که با دکتر تماس بگیرد بعد دکتر بگوید شما از پشت گوشی سرفه کنید تا من بفهمم تا چه حد نیاز به مراجعه ی حضوری است!!!
ننه ات خوب،بابات خوب،اول بفهم من ازت چی خواستم بعد بزن تو دهنم. این دقیقا مثل گشت ارشاد می مونه که می خواد بهت حالی کنه چطور باید رفتار کنی.
یعنی من خودم شعورم نمی رسه؟


یک تکه شکلات تلخ می اندازم گوشه ی لپم،انگشتانم را دور لیوان چای حلقه می کنم و از پشت پنجره امیدوارانه به آسمان ابری چشم می دوزم. ازته دل آرزو می کنم تا یک بار دیگر دل آسمان حسابی بگیرد. مثل یک بغض فروخورده ی چند ساله که یکباره سر باز می کند و گریه امانش نمی دهد.تلخی شکلات اذیتم می کند.در یخچال سوهان داریم خرما و عسل هم هست قند و نبات هم. ترجیح می دهم مثل همیشه قندی را از وسط نصف کنم و باقی چای را با آن بنوشم.دعایم مثل گربه سیاهه بی جواب می ماند و باران نمی گیرد.دل من به جای آسمان حسابی گرفته است.
پ.ن:خدایا ! لطفا لطفا داغ داشتن یک برف و باران حسابی زمستانی را به دلمان نگذار. ![]()
گاهی آرزو می کنی کاش یه مهندس دست به یراق داشتی که بی منت و مزد و کلاس گذاشتن مشکلات مرتبط با اینترنت و رایانه و تحقیق و اطلاعات پریده از کول دیسکت...رو برات مثل آب خوردن حل کنه.مثل یه متخصص بیهوشی ماهرانه ریکاوری کنه و از کلی کار دوباره کاری نجاتت بده.
شده تا حالا دلت یه مشاور خوب و ارزون و دم دست بخواد؟یکی که بلد باشه درست راهنماییت کنه. همیشه در دسترس باشه .سرزنشت نکنه. ته هر جمله ای که می گه و هر راهنمایی که می کنه صادقانه بگه: «چون دوست دارم، چون برام مهمی ،چون نمی خوام صدمه ببینی دارم این حرفا رو می زنم».
شده بعضی وقتها دلتنگ یه محبت مردونه بشی؟یه نفر برای ناز کردن؟ برای تکیه کردن؟برای با هم بودن؟برای زیر بارون قدم زن؟
نمی دونم چی کار کردم که خدا همه ی این خواسته هامو یک جا اجابت کرده.یه جواهر قیمتی که حتما وقتی فرشته ها داشتن تو آسمون هفتم می بردن تحویل خزانه داری بهشت بدن از دستشون در رفته و یه راست افتاده تو دامن من.
خدا جونم ممنون و مدیونتم. تا همیشه تا ابد.
پ.ن: بر چشم بد نهلت.
مهدی جونم![]()
*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*
در دیالوگ فیلم چارچنگولی وقتی دوبرادر دوقلوی فیلم سر دیدن فوتبال با هم دعوا داشتند یکیشان گفت:« برادر فروسی پور ،عادل است». به گمانم این عادل بودن به مذاق بعضیها خوش نیامده.
پ ن مرتبط:لینک از زهرا : دوشنبه شب در پشت صحنه نود چه گذشت؟