تبليغاتX
معلمی از بهشت
خاطرات شخصی
 - زمان: پنجشنبه ۱۲ دی- ساعت ۸ صبح

مکان : یکی از کلاس های بهشت

زمان امتحان ۱۱۰ دقیقه. بچه های ریاضی و تجربی اند. همه اشان شاگردهای سال قبلم بودند.از این که مراقبشان هستم کلی ذوق می کنند. خانم مدیر تعجب می کند. اولین چیزی که از ذهنش می گذرد این است  که خوشحالی بچه ها بابت این است که من یا اصلا متوجه تقلبشان نمی شوم یا تقلب کردنشان را زیر سبیلی رد می کنم. اما بچه ها می گویند دیدن دوباره ی من سر ذوقشان آورده نه چیز دیگر. یک ساعت که می گذرد بچه ها هنگ می کنند. به اعتقاد من همیشه آنهایی تا دقیقه ی آخر سر جلسه هستند که یا چون شاگرد زرنگند نمی خواهند حتی بیست و پنج صدم از دست بدهند یا تنبلند و منتظر امداد غیبی.سراغ دبیر زیستشان را می گیرند. می گویم:« امروز در مدرسه نیستند. این خیلی بده که این قدر به معلمتون وابسته اید. »می نالند که سوالها مبهم است. بعد از چند دقیقه می گویم:«فهمیدن سوال یعنی نیمی از جواب. به بارم هم که نگاه کنید  متوجه می شوید چه جوابی باید بنویسید» ساناز می خندد و می گوید:«خانم مشکل ما این است که اصلا نمی فهمیم!!»

 من تا دقیقه ی صد و دهم یک کله ی پا می ایستم . مثل لولوی سر خرمن چهار چشمی مواظبشانم تا شیطان که این جور وقتها وسوسه هایش اغواکننده تر است و حضورش پررنگ تر دخترکان بهشت را جهنمی  نکند.

زمان سه شنبه ۲۴ دی- مکان  یکی دیگر از طبقات بهشت -زمان امتحان ۷۵ دقیقه.

کمی با تاخیر رسیده ام. خانم مدیر قبل از من آمده اند. گربه را به قول خودشان دم حجله کشته اند و دوستانه از بچه ها خواسته اند اگر کاغذ یا دستمالی همراه دارند از جیب بیرون بیاورند. بچه ها تا مرا می بینند یاد سوالها می افتند نازنین دستش را که می برد بالا ،بلند اعلام می کنم جواب هیچ سوالی را نمی دهم.همه چیز واضح است.

تقریبا نیمی از وقت امتحان گذشته .یکی از بچه ها به طرز مشکوکی به دیوار چسبیده. صدای کاغذ از زیر میزش می آید. شش دانگ حواسم را می دهم به او خیالم از چند نفر آخر که نشسته اند راحت است. شاگرد زرنگ های کلاسند و بی نیاز از تقلب. دقیقه ی هفتاد و پنجم اعلام می کنم وقت تمام است. همان که به دیوار چسبیده بود برگه اش را می آورد. می پرسم:«می تونم برگه ای که تو جیبیته رو ببینم؟»رنگ از رخش می پرد. دور خودش می چرخد جیب مخالفش را نشانم می دهم می گویم نه آن یکی. جیب مانتویش را نشانم می دهد می گویم جیب کاپشنت را.همانی که قلنبه شده. با تبحر آستر جیبش را نشانم می دهد و دو به شکم می کند.نمی توانم بی دلیل محکومش کنم.

زمان عصر روز سه شنبه مکان خانه ی خودمان

خانم مدیر تماس گرفته اند که مادر دخترک زنگ زده و از دست من که به دخترش شک کرده ام شاکی بوده. دخترک تنبل است و سابقه ی خوبی ندارد.گفته که در جیب دخترش فقط چند کاغذ پاره بوده نه چیز دیگر. مطمئن می شوم که کاغذ ها قبل از رسیدن به خانه پاره شده اند.

برگه اش را که صحیح می کنم جا به جا رد پای شیطان را می بینم. خوب توانسته گولش بزند.جمله ها بعضا عین کتابند. حتی شاگرد زرنگ ها هم این طوری جواب سوالم را ننوشته اند.

دخترک با تقلب نمره اش می شود ۱۲.

*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*

پ.ن: این نوشته به مطلب پایین هیچ ربطی ندارد.همچنان در حال در آوردن همان سنگی هستیم که دیوانه ی فامیل در چاه انداخته. دعایمان کنید.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 13:53  توسط زهرا   | 

حکایت این روزها و شب هایم شده داستان یک دیوانه و سنگ و چاه و هفتاد عاقل.

دیوانه ی خاطی من نیستم اما بعید می دانم جزو آن هفتادنفر عاقل هم باشم چون کاری از دستم بر نمی آید هیچ کاری. جز غصه خوردن. جز دعا کردن.

فردا روز دیگری است.و این آیه ذکر امشبم:

أَمَّنْ يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ وَ يَكْشِفُ السُّوءَ

 يا كسى كه دعاى مضطرّ را اجابت مى‏كند و گرفتارى را برطرف مى‏سازد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 23:5  توسط زهرا   | 

قرار بود در اولین فرصتی که دست داد یک گوشی نوکیای خوب بگیرم.مدلش آن قدر ها برایم  مهم نبود  که مارکش. می گفتم نوکیا باشد مدلش هر چه بود ،بود.

همیشه از این قرصهای عصاره ی گوشت بره و عصاره مرغ و پیازدر خانه دارم. جز لاینفک آشپزی منند و یکی از رمزهای مزه دار شدن غذاهایم .  اوایل الیت می گرفتم یا گالینا بلانکا اما تازگی مشتری دائم مگی بودم که تحت لیسانس «نستله» است.اما

یکی پیشنهاد کرده بود برای رفع بد غذایی علی و صبحانه نخوردنش کورن فلکس نستله بگیرم که واقعا خوشمزه است و هات چاکلت و کافی میکسش که حرف ندارد اما

اهل نوشابه خوردن نیستیم .همیشه ماء الشعیر(دلستر) را به نوشابه ترجیح داده ام اما هر وقت قرار بود نوشابه ای بخریم کوکاکولا  انتخاب اول و آخرمان بود. اما

اما از وقتی مطلب  زیر را  خواندم در تصمیم هایم مردد شدم:

*شرکت نوکیا حضور خود در سرزمین های اشغالی را با یک سرمایه گذاری ۵۰۰ میلیارد دلاری در سال ۱۳۷۹ آغاز کرد و بخش عمده ی این سرمایه گذاری در اختیار شرکت های رژیم صهیونیستی قرار گرفته است. نوکیا چند مجتمع تحقیقاتی و صنعتی را در سرزمینهای اشغالی راه اندازی کرده  و بخشی ازفرایند طراحی و تولید محصولاتی مانند باطری گوشی های همراه در این مجتمع ها انجام می شود.

شرکت نستله مثل شرکت دلتا در دسته ی کارخانه هایی قرار دارد که در سال ۱۹۹۸ جایزه ی جوبیلی(ویژه ی حامیان رژیم صهیونسیتی)را دریافت کرده اند.نستله با کارخانه رژیم صهیونیستی آسم(Osem)قرار دادی امضاء کرده است که به واسطه ی آن می تواند محصولات خود را به راحتی در سرزمین های اشغالی به فروش برساند. نتیجه ی این قرار سودی معادل ۱/۵ میلیون پوند برای هر دو طرف معامله بود.

در سال ۱۹۹۷ نماینده ی اقتصادی رژیم صهیونیستی از شرکت کوکاکولا به خاطر حمایت ۳۰ ساله اش از این  رژیم و اهمیت ندادن به تحریمی که توسط اعراب صورت گرفت،قدر دانی کرد.در سال ۲۰۰۱ کوکاکولا اسپانسر اصلی جشنواره ی تجارت آمریکا- رژیم صهیونیستی بود. کوکاکولا رژیم صهیونیستی را نمایندگی رسمی خود در خاورمیانه اعلام کرد.

**رئیس سازمان بازرسی کشور: تا کنون مستندی از صهیونیستی بودن شرکت هایی که به حضورشان معترض هستند ارائه نشده است اما باید این را هم در نظر داشت که ما در کشور مسائل و اولویت های مهم تر و اصلی تری نسبت به رسیدگی به کارخانه هایی مثل نستله داریم .یقینا اگر بر ما ثابت شود که این شرکت ها واقعا صهیونیستی هستند با حضور آن ها برخورد خواهیم کرد.

 

*:همشهری جوان،شماره ی۱۹۳، ص ۸، محمد جباری، یادداشت،۲۳ آذر ۸۷

پ.ن مرتبط:کالا یعنی راه شیطان

 به قول خانم دکتر عزیز: ای آبروی آب    غزه را دریاب!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 13:32  توسط زهرا   | 

کاش همین الان یه آدمی که باهاش رودر واسی دارم بیاد و محکم بهم بگه:«به تو چه»،«تورو سننه).یه جوری هم بگه که تا ابد یادم بمونه.درست مثل بچگیهام که اگه یکی می گفت بالای چشمم ابروست انقدر بهم بر میخورد که دلم می خواست دنیا نباشه.واقعا به من چه که یکی دیگه میخواد عروسی کنه من خودمو (به قول مهدی مثل اصغر ترقه)می اندازم وسط واسه اش دلسوزی می کنم آرایشگاه خوب معرفی می کنم.وقت می ذارم همراهش می رم.کلی مایه میذارم. متلک می شنوم که این وسط چه قدر قراره گیرم بیاد بعدشم وقتی قرار و فیکس می کنند و وقت اصلاح و ابرو می گیرن مادر شوهر زنگ می زنه قرار رو لغو می کنه چون یه آرایشگاه ارزون پیدا کردن و دلشون نمیاد پول خرج کنن.

حالا خوب شد حداقل جلوی زبونمو گرفتم نگفتم یه جواهر ساز خوب هم سراغ دارم یا یه آتلیه که عکساش خیلی قشنگه. وگرنه یه سری ضایع بازی سر قیمتها هم ممکن بود اونجا در بیاد. واقعا به من چه.

به من چه که پدر دوستم می خواد پروستاتشو عمل کنه اون وقت منی که نه سر پیازم نه ته پیاز دوره بیفتم به این و اون رو بندازم برای پیدا کردن یه بیمارستان و دکتر خوب.

به من چه که دلم می سوزه واسه عروسمون که دلش می خواست بره آتلیه اما نرفته و حالا برادرم قراره یه عمر حرف بشنوه .بعد من از جیب خودم مایه بذارم عکسای عروسیشونو ببرم آتلیه درست کنن همین جوری تقدیمش کنم بگم این یه کادو از طرف منه.

به من چه که ....

این وسط دارم الکی الکی نقش مادر ترزا رو بازی می کنم اما امان از روزگاری که هیشکی نمی فهمه قصدت واقعا لطفه نه چیز دیگه. بعد من به خودم میگه اسمت مادر «تر» زاست نه ترزا.

پ.ن: می دونم این پست خیلی به این وبلاگ نمیاد اما مثل یه آب رو آتیش آرومم کرد.

پ.ن۲: اگر با جستجو در گوگل دنبال یک آرایشگاه خیلی خوب  با قیمت مناسب در مرکز تهران هستید می توانید برایم کامنت بگذارید. مطمئنا از پیشنهاد و معرفی این آرایشگاه هیچ وقت پشیمان نمی شوم.چون به درستی کارش صد در صد ایمان دارم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 20:36  توسط زهرا   |