زن جوان چادر سرش کرده بود و با بیسکوییتهایی که داشت لابلای مسافرهای مترو برای خودش جا باز می کرد و التماس کنان می خواست ازش خرید کنند. قسم می خورد که مریض دارد و خرید کردن از او ثواب بزرگی نصیبمان می کند. کسی به روی خودش نیاورد. دختر جوانی وارد شد ریزه میزه بود و همان اندازه تیز و زرنگ. لوازم آرایش می فروخت. نیازی به التماس نبود. با یکی دو جمله تعریف خیلی از خانمها دست به جیب شدند و شروع کردند به خرید.از انتهای واگن دو خانم همزمان چیزهایی دیگرمی فروختند. لباس زیر در رنگهای مختلف. یکیشان داد میزد :شورت جنیفری فقط ۲۰۰۰ تومن.
اتفاقی با وبلاگ نویسی آشنا شدم که در مترو دستفروشی می کند. برایم جالب بود. با این که مسافر همیشگی مترو نیستم اما از این به بعد نگاهم مهربان تر از همیشه خواهد بود.شاید نفر بعدی که در مترو از او خرید کنم وجه اشتراکی در وبلاگنویسی با من داشته باشد.
یادداشت های دختر دستفروش در مترو

پ.ن بی ربط:آقایان،جوان مردان پسرهای شاخ شمشاد اگر واقعا به روح اعتقاد دارید، مرد باشد!
لطفا به روح زنانتان تجاوز نکنید.
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 21:31  توسط زهرا
|
باور بفرمایید من دختر خوبی هستم هیچ قصد بدی هم نداشتم. یک مسابقه ی اطلاعات عمومی بود که من و امین با هم سوال هایش را جواب می دادیم. بعدش آخر مسابقه جایزه اش نشانی یک سایت که عکس های خوشگل داشت برای پس زمینه ی کامپیوتر. البته فیلتر بود. واردش که شدم دنبال عکس های خوشگل بودیم .موضوع عکسها مختلف بود از طبیعت و هنر و گل و... یک عکس خوشگل که خیلی دوستش داشتم انتخاب کردم.یک گلدان سفالی با دو شاخه گل لاله زرد و دو فنجان کوچک چای خوری. طمع برمان داشت عکس های بیشتری دانلود کنیم.یک جا هم نوشته بود بیبی(baby). من هم فکر کردم منظورش همان بچه های گوگولی لپ کشانی است. اما چشمتان روز بد نبیند. روم به دیفال گلاب به رویتان صفحه را که باز کردم یک عالم دختر های بی تربیت آن چنانی با بکینی در ژست های مختلف ییهو جلومان ایستاده و لمیده و خوابیده با عشوه های مکش مرگ ما نمایان شدند. سریع صفحه را بستم امین گفت: مامان چه بیبیهای بزرگی بودن. اینا رو که نمی گن بیبی!!
حالا از آن روز کذایی این رایانه ی ما آلوده شده دارد حالمان را حسابی جا می آورد. چه کنم؟

+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 22:32  توسط زهرا
|
پسرک شیرین عقل فیلم دارد موتورش را برای رفتن آماده می کند. مینی بوسی که از شهر آمده درست روبروی او توقف می کند.یک خانم معلم جوان ناز نازی از مینی بوس پیاده می شود. قرار است در یک ده دور افتاده به بچه ها آب بابا یاد بدهد. نیش پسرک موتوری تا بنا گوش باز شده. چشمانش دودو می زنند، و من می توانم افکارش را که مثل نوشته های کمیک استریپ بالای سرش پرواز می کنند بخوانم:«وای تو چه قدر خوشگلی خانمی؟کجا بودی تا حالا؟زن من میشی؟....» از این فکرها خنده ام می گیرد امین حواسش بشتر جمع فیلم و قضیه ی رمانتیکش می شود می گوید:«مامان می خوای بگم تو سر پسره چی می گذره؟ می خواد با این خانوم معلمه ازدواج کنه. همه ی فیلما همین جورین!!»
پ.ن:در رویا بافی های بچه گانه ام همیشه دوست داشتم معلم یک مدرسه ی کوچک در دهکده ای دورافتاده باشم. بعد همه ی مردم ده مرا دوست داشته باشند. آن وقت بهترین پسر ده که همه دوست دارند زن او بشوند بیاید خواستگاری ام!!!!
مجردها تا بازار خواستگاری رفتن و عروسی و عقد و نقل و نبات داغ است بجنبید.این ایام و اعیاد بر همگی مبارک باد
.
*:اسم پسرک فیلم رضا بود.موتورم داشت.
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 20:43  توسط زهرا
|
زیر باران قدم زنان می رفتیم. بی هوا گفتم:«جیگرتو»!مهدی با تعجب دور و برش را نگاه کرد و من باقی حرفم را تمام کردم:«قربونت برم خداجون که انقدر بارونت خوشگله».
امروز روز جهانی ایدز است. کارشناسان هشدار می دهند الگوی آلودگی به ویروس اچ .آی وی در ایران از معتادان تزریقی به روابط نا سالم جنسی تغییر کرده.
پ.ن: نمی دونم می دونی که من عاشق این خرید رفتن های دونفره ام .باز هم با من بیا.
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 17:47  توسط زهرا
|