
عاشق هوای پاییزم به شرطی که بعدش بارانی دل انگیز عاشق تر از پیشم کند. علی روی شیشه یک آدمک خندان کشیده. آدمک شیشه ای دست هایش را باز کرده و با نیشی تا بنا گوش باز دارد می خندد.شاید او هم آغوشش را برای باران گشوده است.
داداش علی تولدت مبارک.

دیروز بیشتر حرفمان در خانه در مورد همین مساله بود.مهدی معمولا به چنین فرضیاتی حتی اثبات شده اش هم اعتقادی ندارد.من اما سعی می کردم مجابش کنم آدم به چیزی که معتقد باشد سرش می آید.شاهد مثالم هم گفته های فیلم راز بود و این که کائنات شعور دارند و با انرژی های مثبت و منفی جذبتان می شوند.مهدی اما می گفت:«اینهایی که تو میگی تاثیر ده درصدی دارند. این چیزهایی که علم کردندخرافه های مدرنه برای بالابردن صبر آدمها در برابر سختی های زندگی.برجسته سازی قدرت های درونت در برابر خدا و این که تو با اراده ی خودت در ماهیت اشیا دست ببری(مثال بالا که تغییر مزه ی سبزی است) یک رگه از کفره که ناخواسته بهش ایمان میاری». بعد گفت:« اگه همکارت راست می گه یه تکه آهن بندازه دور دستش فکرکنه که طلاست.میشه همچین چیزی؟»
سر آخر من که مثل همیشه در برابر حرف های منطقی و با دلیل مبنی بر مستندات علمی و دینی او کم می آورم تقریبا قبول کردم همه ی این چیزها نوعی فرار از واقعیت هاست. خودش هم البته در همین موضوع در «آسمون و ریسمون» اشاره ای کرده که خواندنش را به شما هم پیشنهاد می کنم.
راستی شما به قانون جذب تا چه حد ایمان دارید و این اعتقاد قلب یا احساسی شما ناشی از چی بوده ؟نتیجه ای هم دیدید؟

*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*
این یک نسخه است برای کسانی که مثل من با عارضه ی کم صبری و بی طاقتی دست و پنجه نرم می کنند. برای تاثیر زود هنگامش کافیست روزی سی بار آن را به خود بگویید.(صبح بعد از بیدار شدن از خواب،در طی روز،قبل از خواب هروعده فقط ده بار). یا با خط زیبا نوشته در جای جای خانه و جلوی چشم قرار دهید.
پ.ن کمی تاقسمتی با ربط و بی ربط: خدا جان قربان خداییت که هیچ سر از حکمت کارهایت در نمی آوریم. با وعده ی بهشت خاممان کردی این دیگرچه دردی است به جانمان می اندازی؟
همان آقایی که خود را چوب خورده ی بی عقلی زنها می دانست ادامه داد: چیزی که فراوونه زن. این نشد یکی دیگه.من سه تا زن داشتم یعنی هنوزم دارم.یکی رو ول کردم. حالا اگه این یکی یه حرفی بزنه میرم پیش اون یکی. اون بخواد چیزی بگه برمی گردم پیش این یکی.
من ترجیح دادم فقط شنونده باشم.راننده با اهن و اوهونی مرد را متوجه کرد که یک خانوم صندلی عقب نشسته. مرد کمی دست و پایش را جمع کردو عذر خواست وموقع پیاده شدن گفت: با همه ی این حرفها بازم می گم که زنها خیلی بی عقلند!!!
در یک اقدام متحولانه و متهورانه من و جناب همسر تصمیم گرفتیم روند فکری و کاریمان را تغییر دهیم.من فعلا قید کنکور کارشناسی ارشد را زدم و کتاب و جزوه هایم را که کم کم برایم حکم آیینه ی دق پیدا کرده بودند بوسیدم و گذاشتم کنار ،و برای یک برنامه ی کوتاه مدت زود بازده خودم را آماده می کنم. مهدی هم که همه چیز را در وبلاگش توضیح داده.
به قول خودش می خواهد پارادایم جابجا کند.
پ.ن: سکوتم دربرابر گفتگو کننده گان مذکور نه از جهت تایید حرفشان بود نه از جهت نداشتن جوابی دندان شکن. حال و حوصله ی بحث کردن نداشتم و و این که جواب ابلهان را خاموشی دیدم.(هر چند به این نیز معتقدم اگر زنی بی عقل باشد دودمانی را بر باد می دهد اما این که مردها عقلشان صد در صد از زنان کاملتر است را به هیچ وجه نمی پذیرم.)
پ.ن۲:برای کنار گذاشتن موقت درس خواندنم دلیلی کاملا موجه دارم که در این مقال نمی گنجد.