تبليغاتX
معلمی از بهشت
خاطرات شخصی
دانه های گرد سر می خورند و از یک میل، نرم و آهسته جایشان را به دانه ی دیگر می دهند.یکی از زیر،یکی از روی.لابلای دانه ها و رج ها فکر و خیال های من  هم بافته می شوند.دلم یک خانه ی بزرگ اعیانی می خواهد با یک شومینه ی هیزمی.روی یک صندلی تاب خور بنشینم و سبد گلوله های کاموایی رنگی نزدیک دامن بلندم کنار پایه های منحنی صندلی جا خوش کرده باشد. باران آرام ارام از روی شیشه پنجره پایین بریزد.عطر چای تازه دم در خانه بپیچد و من باز لابلای دانه ها و رج ها آرزوهایم را یکی یکی ببافم. یکی از زیر، یکی از رو.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 12:14  توسط زهرا   | 

شیشه ی اتاق را شسته ام. حالا همه اش دلم می خواهد بسچبم به پنجره ای که از تمیزی انگار شیشه ندارد و برگ های پاییزی درخت موی همسایه را ببینم.

عاشق هوای پاییزم به شرطی که بعدش بارانی دل انگیز  عاشق تر از پیشم کند. علی روی شیشه یک آدمک خندان کشیده.  آدمک شیشه ای دست هایش را باز کرده و با نیشی تا بنا گوش باز دارد می خندد.شاید او هم آغوشش را برای باران گشوده است.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 13:43  توسط زهرا   | 

بعضی تاریخ های شمسی تو تقویم من بولد شده اند.امروز هم یکی از اون روزهاست.

داداش علی تولدت مبارک.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 11:31  توسط زهرا   | 

زنگ تفریح تو دفتر نشسته بودیم و نان پنیرو سبزی را همراه با چای می خوردیم(به قول دبیر ادبیاتمان ماهی با آب زنده است معلم باچای ).سبزی تازه ای بود. رو به بقیه گفتم:«باید کمی سبزیجات معطر خشک کنم برای زمستون. پارسال له له می زدم برای دلمه ولی سبزی دلمه گیرم نیومد». یکی از همکارها که مدتی است به کلاس های «مدیریت بر خویشتن و دست یابی به قدرت های ناشناخته ی درون و...»می رود با چنان اطمینانی به من گفت:«اگه اعتقاد قلبی داشته باشی به اینی که من می گم ،جواب می گیری،جعفری رو به نیت مرزه بریز تو غذا مطمئن باش مزه ی مرزه می ده!!».با تعجب پرسیدم :«میشه واقعا؟» و او هم که شیفته ی قانون های جذب و انرژی های ساتع شده کائنات به دستور و خواست آدمهااست اطمینان خاطر داد که «حتما میشه».

دیروز بیشتر حرفمان در خانه  در مورد همین مساله بود.مهدی معمولا به چنین فرضیاتی حتی اثبات شده اش هم اعتقادی ندارد.من اما سعی می کردم مجابش کنم آدم به چیزی که معتقد باشد سرش می آید.شاهد مثالم هم گفته های فیلم راز بود و این که کائنات شعور دارند و با انرژی های مثبت و منفی جذبتان می شوند.مهدی اما می گفت:«اینهایی که تو میگی تاثیر ده درصدی دارند. این چیزهایی که علم کردندخرافه های مدرنه برای بالابردن صبر آدمها در برابر سختی های زندگی.برجسته سازی قدرت های درونت در برابر خدا و این که تو با اراده ی خودت در ماهیت اشیا دست ببری(مثال بالا که تغییر مزه ی سبزی است) یک رگه از کفره که ناخواسته بهش ایمان میاری». بعد گفت:« اگه همکارت راست می گه یه تکه آهن بندازه دور دستش فکرکنه که طلاست.میشه همچین چیزی؟»

سر آخر من که مثل همیشه در برابر حرف های  منطقی و با دلیل مبنی بر مستندات علمی و دینی او کم می آورم تقریبا قبول کردم همه ی این چیزها نوعی فرار از واقعیت هاست. خودش هم البته در همین موضوع در «آسمون و ریسمون» اشاره ای کرده که خواندنش را به شما هم پیشنهاد می کنم.

راستی شما به قانون جذب تا چه حد ایمان دارید و این اعتقاد قلب یا احساسی شما ناشی از چی بوده ؟نتیجه ای هم دیدید؟

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 6:34  توسط زهرا   | 

یه روزی ،یه جایی ،یه کسی ،یه جوری ،یه وقتی............صبر داشته باش.

*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*

این یک نسخه است برای کسانی که مثل من با عارضه ی کم صبری و بی طاقتی دست و پنجه نرم می کنند. برای تاثیر زود هنگامش کافیست روزی سی بار آن را به خود بگویید.(صبح بعد از بیدار شدن از خواب،در طی روز،قبل از خواب هروعده فقط ده بار). یا با خط زیبا نوشته در جای جای خانه و جلوی چشم قرار دهید.

پ.ن کمی تاقسمتی با ربط و بی ربط: خدا جان قربان خداییت که هیچ سر از حکمت کارهایت در نمی آوریم. با وعده ی بهشت خاممان کردی این دیگرچه دردی است به جانمان می اندازی؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 17:34  توسط زهرا   | 

مردک روی صندلی جلوی ماشین لم داده بود و داد سخن می داد از بی عقلی زنها و این که مردها موجودات بدبختی هستند چون همه چیزهای خوب مال زنهاست. از خوراک و پوشاک و تفریح.... و این عناصر ذکورند که باید برای زنها خرحمالی کنند. راننده هم دور برداشته بود که پسر بیست و پنج ساله اش که حالا معتاد و بی قید و بی کار است و به زور از پدر و مادرش پول می گیرد به خاطر تربیت بد زن بی عقلش به این روز افتاده. آقای اولی نسخه پیچید که: زنش بده خوب میشه. راننده مستاصل گفت:یکی دیگرم بدبخت می کنه. اینو چه به زن نگه داشتن.

همان آقایی که خود را چوب خورده ی بی عقلی زنها می دانست ادامه داد: چیزی که فراوونه زن. این نشد یکی دیگه.من سه تا زن داشتم یعنی هنوزم دارم.یکی رو ول کردم. حالا اگه این یکی یه حرفی بزنه میرم پیش اون یکی. اون بخواد چیزی بگه برمی گردم پیش این یکی.

من ترجیح دادم فقط شنونده باشم.راننده با اهن و اوهونی مرد را متوجه کرد که یک خانوم صندلی عقب نشسته. مرد کمی دست و پایش را جمع کردو عذر خواست وموقع پیاده شدن گفت: با همه ی این حرفها بازم می گم که زنها خیلی بی عقلند!!!

در یک اقدام متحولانه و متهورانه من و جناب همسر تصمیم گرفتیم روند فکری و کاریمان را تغییر دهیم.من فعلا قید کنکور کارشناسی ارشد را زدم و کتاب و جزوه هایم را که کم کم برایم حکم آیینه ی دق پیدا کرده بودند  بوسیدم و گذاشتم کنار ،و برای یک برنامه ی کوتاه مدت زود بازده خودم را آماده می کنم. مهدی هم که همه چیز را در وبلاگش توضیح داده.

به قول خودش می خواهد پارادایم جابجا کند.

پ.ن: سکوتم دربرابر گفتگو کننده گان مذکور نه از جهت تایید حرفشان بود نه از جهت نداشتن جوابی دندان شکن. حال و حوصله ی بحث کردن نداشتم و و این که جواب ابلهان را خاموشی دیدم.(هر چند به این نیز معتقدم اگر زنی بی عقل باشد دودمانی را بر باد می دهد اما این که مردها عقلشان صد در صد از زنان کاملتر است را به هیچ وجه نمی پذیرم.)

پ.ن۲:برای کنار گذاشتن موقت درس خواندنم دلیلی کاملا موجه دارم که در این مقال نمی گنجد.

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 9:31  توسط زهرا   |