تبليغاتX
معلمی از بهشت
خاطرات شخصی
امروز یک روز خاص تو تقویم خانوادگی ماست. خاص از این جهت که  خدا هشت سال پیش در چنین روزی «محمد امین»را به ما هدیه داد.امین اصرار دارد غافلگیرش کنیم.خودش هم راه کار نشانمان میدهد:خونه رو تزئین کنید،کادو و کیکم هم آماده کنید بعد برید یه جا قایم شید وقتی من از کلاس برگشتم بپرید جلوم بهم تبریک بگید.!

امین جان تولدت هزارتا مبارک!

*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*

پ.ن:به نگاهتان نمره دهید.شما چطور به زندگی نگاه می کنید؟مي‌گويند انسان در زندگي دقيقا همان چيزي را به طرف خود جذب مي‌کند که انتظارش را دارد. وقتي مي‌گوييد: «مردم فقط وقتي به ديدن من مي‌آيند که خانه‌ام به هم ريخته است» مسلم بدانيد که اين وضع مرتب برايتان تکرار مي‌شود. اگر شما فکر مي‌کنيد «هر وقت پولي کنار مي‌گذاريد بلافاصله يک‌ خرج غيرمنتظره پيش مي‌آيد که جيبتان را خالي مي‌کند» مطمئن باشيد که اين اتفاق هميشه برايتان پيش خواهد آمد... (ادامه مطلب) 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 13:4  توسط زهرا   | 

مهدی به پسر ها وعده داده اگر تا شب که بر می گردد بتوانند یک کاردستی درست کنند بهشان جایزه می دهد.امین با یک تکه مقوا یک چیزی شبیه لپ تاپ درست می کند.علی کمی کاغذ رنگی ها را قیچی می کند. چسب را به زمین و زمان می مالد اما نتیجه ی کارش هیچ رضایت بخش نیست. اتاق را با کاغذ رنگی ها و مقوا و قیچی و چسبی که درش باز مانده و دارد سر می رود ول می کنند می روند سراغ بازیشان.

یک ساعت بعد امین یادش می افتد مهدی را خبر کند حتما برایش جایزه بگیرد چون او کاردستی اش را ساخته. بعد گوشی را می دهد دست علی:«بابا من هیچی نساختم. خیلی سخته آخه،بلد نبودم.به خاطر خریّتم هیچی نساختم!»

پ.ن: خدایا به ما بزرگترها هم قدرتی عطا کن تا بتوانیم خریّتهای کوچک و بزرگ زندگیمان رابفهمیم و در رفعشان مجدّانه بکوشیم.

آمّین گو لال از دنیا نره.

پ. ن مهم:آفتاب از کدوم طرف در اومده؟ خبر ندارم، اما مهدی دوباره آسمون ریسمون رو به هم بافته.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 8:26  توسط زهرا   | 

امين چند دقيقه زودتر رفته تا مثل روز پنجشنبه از سرويس جا نماند.مهدي صبحانه را همزمان با گوش کردن به راديو و حرف زدن با من مي خورد. من ميلم نمي کشد.  راديو ايران دارد از بحران اقتصادي و سقوط قيمت نفت حرف مي زند. مهدي  گوشزدم می کند که:« اينا همش نشونه ي جنگه.ديدي احمدي نژاد داره دونه دونه حرفاشو پس مي گيره؟اون از بحثش در مورد زنها،بعد لايحه ي افزايش ظرفيت دانشگاه ها، ماليات بر ارزش افزوده ...»گوينده حالا رفته سراغ اخبار ورزشي و  اختلاف علي دايي و کريمي را کشیده وسط. مي پرسم:«راستی نتيجه ي ديروز فوتسال ايران و برزيل چي شد؟»مهدي لقمه اي نان و عسل در دهانش مي گذارد و جواب مي دهد:« عجب بازيي کردن. اين نتيجه براي برزيل بي سابقه بود. فقط يه گل خوردن».من ياد شمسايي مي افتم و تحسینش می کنم.حالا گوينده دارد متني را مي خواند و من مهدي گوشهايمان را تيز کرده ايم :«در سينماي ايران اين روزها شاهد مساله اي هستيم که به مراتب از پديده ي قاچاق زنان و دختران ايراني به کشورهاي حاشيه ي خليج فارس هم بدتر است* و آن رفتن هنرپيشه هاي زن سينماي ايران به خارج از کشور و..».مهدي عصباني مي گويد:«عجب بي شرفايي هستند،آخه به شماها چه.اينا همش از بخلشونه.دختره واسه خودش شوهر داره. از خونواده ي  پدر مادر داره. ببين چه جور در موردش حرف مي زنن. يه سر دبير احمق قلمشو مي چرخونه اينو مي نويسه يه مدير احمق تر از اون تاييدش مي کنه مي گه همينو برين. بعد اين ميشه يه جريان» .من اما حالا فکرم از گلشيفته و شمسايي و دايي رفته سراغ ناهار امروز.چي بپزم امين دوست داشته باشه؟ مي گويم:«اگه راست مي گن برن گلزار و حيايي رو بگيرن با اون پارتي افتضاحشون»مي شنوم:« کجاي کاري؟ اگه قراره کسي و بازخواست کنن اول بايد برن سراغ «کردان».

 با ذوق می گویم: بیا اینا رو بنویس تو وبلاگت. هم قلمت قشنگه،هم مطلبت به روزه،هم واردی.» می گه: بنویسم که کی بخونه ؟ ول کن بابا حوصله داری..

حرف کشیده به کلاس زبان امین و مدیره ی جوان و خوش هیکلش که پسرهای بزرگ دبیرستانی  با آن نگاه های معنا دارشان می خواهند درسته قورتش بدهند.طرف هم آن قدر جدی است که...مهدی حق را به پسر ها می دهد که طبق غریزه رفتار می کنند واقتضای سنشان است.

 تعریف می کنم:يه بار يکي از معلمها می گفت:« يه دبستان پسرونه  شده بود حوزه ي امتحان نهايي .بعد از ظهر ها دختر هاي راهنمايي مي اومدن براي امتحان.يکي از پسر هاي هشت ساله ي دوم دبستان با خط خرچنگ قورباغه اش می نويسه:دخترا ما اشقاتونيم. (عاشقاتونیم)بعد نامه رو از طبقه ي بالا مي ندازه پايين براي دخترا. يکي از اونهام نامردي ميکنه نامه رو ميده دست مدير. معلم شاکي مياد بالا مي پرسه اين کار کي بوده؟ پسرک خاطی از جاش بلند مي شه. معلم کمي آرامتر مي پرسه از کي ياد گرفتي اين چيزا رو؟ مي گه از داداش بزرگترم. معلم مي پرسه داداشت چند سالشه؟ مي گه : خانوم اجازه کلاس پنجمه». دوتایی بلند بلند مي خنديم.

 برنامه هاي امروز را در ذهنم مرور مي کنم.« ساعت هشت و نيم بايد برم آمپول بزنم.يه خريد کوچولو هم دارم.درسم نخوندم دو روزه».صبحانه ي مهدي تمام شده. دارد مي خزد زير پتو مي گويم:مگه تو الان صبحانه نخوردي؟حالا چه وقت خوابه؟نمي ري سر کار؟»کمي شاکي ميگويد:«چي کار کنم سر صبحی؟ برم بيل بزنم؟تو از فرهوشم(جناب مدير و البته دوست تقريبا صميمي) بد تري».

*:پ.ن:کیهان،گلشیفته فرهانی،هالیوود،و فاحشه گری

پ.ن۲:به تندبه روز کردن وبلاگم نگاه نکنید. این ها همش یه نوع شوکه تا شاید از مرگ مغزی خلاصی یابم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 9:12  توسط زهرا   | 

کلاس برای بیست و دو نفر خیلی بزرگ نیست.احساس می کنم یک عینک نزدیک بین زده ام و هر لحظه  فاصله ام با بچه هاکمتر می شود.ازشاگردهای سال قبل رو دار تر و بچه ترند.درس را شروع می کنم  .مجبورم ازشان حرف بکشم تا خواب اول صبح از کله اشان بپرد.درسمان در مورد شناخت درست از محیط اجتماعی است. چند مثال برایشان می زنم که اگر شناختی درست نداشته باشید دست به هر کاری که بزنید نتیجه اش شکست است.این شناخت می تواند نتیجه ی تجربه ی خودمان باشد یا تجربه ی دیگران.می گویم دوست دارم از تجربه هایی که تا حالا بدست آورده اید بشنوم. یکی از دخترها  از ته کلاس اجازه میگیرد: «خانوم من سیزده سالم که بود با یکی دوست بودم. بعد فهمیدم دوستیمون نتیجه ی خوبی نداره.به هم زدم».خودم را می زنم کوچه ی علی چپ.« منظورت چیه؟». دوست جلوییش که حالا خواب از سرش پریده می گوید: «خوب خانوم با یه پسره دوست بوده دیگه».

پ.ن:کمتر از یک ساعت بود که من معلمشان شده بودم.

۲: دخترک الان چهار ده سالش است.

۳:عکس العمل بزرگترها با شنیدن این مطلب:عجب دوره و زمونه ای شده،چه قدر بچه ها پر رو شدن،شرم و حیا هم خوب چیزیه،این که چیزی نیست وضع خراب تر از این حرفاست...

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 9:42  توسط زهرا   | 

دقیقا از سه روز پیش که نوشتم دارم درس می خوانم  لای هیچ کدام از کتابهایم را باز نکرده ام. یک بنده خدایی بود همیشه می گفت :«حرف پیشکی،مایه ی شیشکی!»

*-*-*-*-*-*-*-*-*-*

از انواع مختلف اعتیاد های اینترنتی یکی هم«خودجستجو گری»است. به نقل از همشهری جوان بخوانیم:*«خودخواهی بالاخره باید خودش را یک جایی نشان بدهد دیگر،اگر در کلاس و خانواده و محل کار نشد،در اینترنت.خودجستجوگرها هر روز نام خودشان را در اینترنت جستجو می کنند تا ببینند در چند صفحه ی دیگر نام آنها ثبت شده است،چند نفر به آنها لینک داده اند،چند نفر به وبلاگشان سر زده اند ومهم تر اینکه چند نفر برایشان پیام گذاشته اند.کافی است این معتادها اول نام خود را در گوگل بزنندتا خود گوگل نام کامل را به آنها بدهدو خلاصشان کند،البته روی کامپیوتر شخص شحیص خودشان».(خودمانیم. چند نفرمان در این دسته بندی قرار میگیریم؟)

حالا من مانده ام آنهایی که دنبال «کلیپ سک سی برای موبایل»یا داستانهایی در باره ی س.ک.س با مامان و خاله و«عکس های لو رفته از دستشویی دبیرستان دخترانه»!!!!! «فیلم معلمی که سر کلاس ... میشه»(یعنی چی ؟)از صبح تا شب اینترنت را شخم می زنند و با کلمه های کمی نامربوط تر و در چهل و پنجمین صفحه سر از اینجا در می آورند چه نوع اعتیادی دارند.

 در قسمتی دیگر از این مقاله اسم اعتیادی دیگر آورده شده به نام« آشغال جمع کنی» که البته می تواند ایهام داشته باشد و منظورش همان گروهی باشد که من گفتم:

«احتمالا اگر این نوع معتادان بخواهند کامپیوترشان را ارتقا دهند ،اول  حجم هاردشان را بالا می برند.آنها اینترنت را فقط به خاطر پر کردن آشغال دانی کامپیوترشان می خواهند. هر اطلاعات مربوط و نامبوطی که به دست این معتادان برسد برای آنها حکم گنج با ارزش را دارد که باید در گوشه ای از حافظه ی مجازی شان ذخیره شود،گنج هایی که در واقع چیزی جز آشغال نیستند»

*:نام، عنوان مقاله ی سبک زندگی شماره ی ۱۸۳ همشهری جوان است.ص ۳۲

-*-*-*-*-*-*-*-*

روز جهانی کودک بر همه ی کودکان  دلبندمون مبارک باشه.همون طور که دوست داریم در روز پدر یا مادر یه اتفاق خاص بیفته،بیشتر بهمون توجه کنند،هوامون رو داشته باشند. سعی کنیم امروز هم با روزهای دیگه یه فرق اساسی داشته باشه.از ناهار ظهر گرفته تا ....شما رو به خدا یه امروز رو با بچه ها مهربون تر باشید. باهاشون بازی کنید و بذارید باور کنند انقدر مهم هستند که تو دنیا ،تو تقویم یک روز به اسم اونهاست.مال مال خودشونه.       

                                          

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 7:29  توسط زهرا   | 

دارم کم کم خودم را عادت می دهم مثل دخترهای خوب وقتی قصه ی شب رادیو تمام شد بخوابم. این هفته دارد «رام کردن زن سرکش شکسپیر»را پخش می کند. صبح ها هم مثل مامانهای خوب امین را با خوشرویی بفرستم مدرسه و مثل یک زن کدبانو دیگر نخوابم. خانه را تمیز کنم.ناهارم را بار بگذارم.رادیو گوش کنم موقع ظرف شستن و بعد از نوشیدن یک چای تازه دم بنشینم سر درس خواندن به امید این که امسال در کنکور کارشناسی ارشد قبول شوم و بشوم یک مادر کمی فرهیخته تر.کتاب حقوق دکتر کاتوزیان را می خوانم. ازکسانی که وارد ترند چند تا اشکال می پرسم . مثلا فرق فسخ نکاح با طلاق چیست؟ یا باکره کبیره یعنی چی؟ بدون این که از ماجرای مثلا درس خواندن من با خبر باشند با تعجب می پرسند:«چی شده این سوالا به ذهنت رسیده؟  دنبال حق وحقوقتی؟ نکنه با عروستون مشکل دارین دنبال راه حل می گردی؟!!!!»

                                            *-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*

همشهری جوان در  شماره ی(۱۸۳)این هفته  رفته سراغ یک نوستالوژی دوست داشتنی.همه ی کسانی که در دهه ی شصت درس می خواندن با خواندن و دیدن این پرونده اشک و لبخند سراغشان می آید.یک عالمه عکس و مطلب در مورد لوازم تحریر آن سالها.کتاب ها.درس حسنک و کبری و امین و... حیف اگر از دستش بدین به قول معروف نیم عمرتان برفناست.یکی دو بند از این  پرونده ی زیبارا محض نمونه برایتان می آورم.

*یوزپلنگانی که با من می دویدند

رفوزه ها: دیدن بچه های سبیل دار،بچه هایی که کتاب ریاضی شان حل شده بود و دفترهای سال گذشته اشان را آورده بودند یا از همان سال معلم اسم ورسمشان را بلد بود،در آن سالها ی دور یک اتفاق همیشگی بود.کیفیت مدرسه ها را کم بودن تعداد رفوزه ها مشخص می کرد.لقبهایی مثل ۲ساله و ۳ساله،یک جور داغ محکومیت بود که تا آخر سال به پیشانی بعضی خورده بودو رفوزه ها که قرار بود طبق یک نفرین دانش آموزی یک وری به کوزه بروند،اغلب پدر خوانده های کلاس می شدند.

سلاخ خانه ی شماره چند

پوست می انداختیم.هر سال که می گذشت و به کلاس بالاتر میرفتیم،یک دوره تمام عوض شده بودیم و این عوض شدن به همین راحتی ها هم نبود،باید مشق می نوشتی،رج می زدی،از رو می انداختی،تقلب می کردی،دیکته می نوشتی،حواست را جمع می کردی که دفتر مشقت را جا نگذاری ،کتاب دیگری را اشتباهی بر نداری توی حیاط که می دوی به ناظم نخوری،پچ پچ های سر کلاست به گوش معلم نرسدو.....تا شاید آخر سال عکست در روزنامه چاپ می شد.

مشق: مشق شب،اولین مسئولیتی بود که در زندگی به عهده امان گذاشته شد درست مثل یک کارمند که صبح ها به اداره می رود و عصرها کارش را با خود به خانه می آورد،باید مشق می نوشتیم.تکلیف شبمان که مشخص می شد می فهمیدیم که امشب قرار است مهمانی زهرمان شود یا نه.اگر خیلی زرنگ بودیم که همان ظهر با رسیدن به خانه مشق را شروع می کردیم و خلاص وگرنه مجبور بودیم مثل بقیه ی بچه های فامیل ،در یک اتاق سرد،کنار بخاری که تازه روشن شده بود ،چمباتمه بزنیم و مشق بنویسیم.نشان دادن مشق های تکراری،جا گذاشتن دفتر مشق،خط زدن مشق بدون توجه به خوش خطی آن ،لو رفتن جاهایی که پریده بودیم و دیکته هایی که خودمان به خودمان گفته بودیم،همه از اضطرابهای زمان کودکی مان بود.

کلمه ترکیبهای کهنه:

بچه پولدار:دارنده ی پاک کن خارجی،مرفه بی درد،آنکه در زنگ تفریح از کیفش موز بیرون  می آورد.معمولا این گروه بیشترین تعداد دوست و رفیق را درکلاس دارند

بچه تنبل:صدک آخر کلاس،آزاد از هفت دولت،آنها که فقط به دلیل  گوش ندادن حرف اولیای مدرسه به این روز افتاده اند،وجودشان برای سرکوفت زدن و درس عبرت دادن از طرف معلم الزامی و از نان شب هم واجب تر است.

برپا: یکی از روشهای کشتن گربه  دم در حجله کلاس،معمولا افتخار اعلام «برپا»به مبصر کلاس می رسید.خواندن شعارهای دسته جمعی نظیر«سلام علیکم،خسته نباشید،سلامت باشید،»و عبارات دیگری که مدرسه به مدرسه فرق می کند از اعمال مستحبی این قسمت است.

برجا:از مترادف های دیگر بفرما و بنشین و بتمرگ که در رنکینگ،بعد از هر سه آنها قرار می گیرد.

تغذیه:مزه زنگ تفریح، «دوستی چه قدر خوبه»،روشی برای سنجش میزان لوسیت و محبوبیت نهایی  هر دانش آموز در بین دانش آموزان.آنهایی که میوه ی پوست کنده و قطعه قطعه شده همراه داشتند دوست داشتنی ترین لوس ها به حساب می آمدند.

جهشی:نوع وخیم و حاد بچه زرنگ،کسی که ثابت می کند زحمات طاقت فرسای ۹ماهه کل نظام.آموزشی،مدرسه،کلاس، درس و معلم را به تنهایی و در عرض ۳ ماه هم می شود انجام داد.

خوب ها، بدها:پای تخته،«ساکت باش»فهرست رفقا و دشمنان مبصر،تعداد ضربدرهای این فهرست با تعداد خط کش های احتمالی رابطه ی مستقیم داشت.

خط کش:لوازم التحریر مشترک شاگردها و معلم ها،با این فرق که شاگردها  از ان به صورت افقی استفاده می کردند و معلم ها به صورت عمودی.

سرویس:شومبوس قومبولی ها،«یه وقت خسته نشی گل من»،هر چه میزان پولداری دانش آموز مربوطه بیشتر بود ماشین سرویس هم بیشتر میشد تا به جایی می رسید که راننده شخصی دنبال طرف می آمد. این ،البته برای مناطق بالا شهر بود و کسانی  که امکانات فضانوردی داشتند.

شب امتحان:تمرین شب اول قبر،از مواقع استجابت دعا.

شیفت: ساعت گویا، آسیاب به نوبت، راه به هم زدن خواب صبح و چرت بعد از ظهر ،تنها مزیت این سیستم امکان انداختن خرابکاریها به گردن بچه های شیفت قبلی یا بعدی بود.

کتاب درسی:خانه حسنک و کبری و چوپان دروغگو،جایی برای تمرین طراحی ریش و سبیل.معمولا کتاب ها ی درسی را خود مدرسه در ابتدای سال بین بچه ها پخش ودر آخر سال جمع می کرد. برخی گفته اند دلیل این کار از رونق انداختن چهارشنبه سوری بوده است.

مداد:زغال تحت ویندوز،مرحله سلوک پیش از خودکار،وسیله ای که تا سال سوم تنها ابزار مجازمان بودو به جز نوشتن،به کار تیز کردن دندان شیری هم می آمد. 

نمره:پایان زمزمه ی محبت،انتقام،عوض همه ی شیطنتهایی که در کلاس کرده ایم یکجا.۲۰ همیشه برای خدا بود،۱۸و۱۹ هم برای انبیا و اولیا،می ماندچانه زدن برای ۲۵ صدم.

*همشاگردی ها. همشهری جوان شماره ۱۸۳ ص ۸۴

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 8:47  توسط زهرا   | 

سرویس مدرسه ی امین هنوز جور نشده.گند زده اند امسال با این طرح پیشنهادی که فقط تاکسی  ها حق دارند سرویس مدارس باشند.علی کله ی صبح بیدار شده. مجبور می شوم با خودمان ببریمش.سر صبحی فروشنده ی بیکار یک اسباب بازی فروشی کرکره ی مغازه را داده بالا.علی هم که از اسباب بازی سیرمونی ندارد بنای بهانه گیری می گذارد:«مامان لطفا برام ماشین بخر. تفنگم می خوام. ماشین پلیسم داره آقاهه.پول زیاد داری همرات؟». کلافه تر از آنم که بتوانم تحملش کنم.امین با یک ربع تاخیر می رسد.به معاون مدرسه یک جور گوشه کنایه می آیم  که تاخیرش بیشتر به خاطر جور نشدن سرویس مدرسه است.یک جورهایی نامطمئن قصد دارد مجابمان کند.  رسمان کشیده می شود هر روز سه تایی دودفعه بخواهیم برویم وبرگردیم.

علی هنوز دارد بهانه می گیرد.حالا لپ لپ  می خواهد. کاچی برای او بهتر از هیچی است. اما چون با گریه حواس ملت را متوجهمان کرده برایش نمی خرم.شده مثل کیسه گردو. پر سر و صدا و بد بار.

سوار تاکسی که می شوم می خواهم با یک حساب سر انگشتی ته و توی قضیه را در آورم که  حتی اگر به زودی سرویس مدرسه اش هم جور شود ،من با هفته ای شش بار رفت و آمد برای کلاس زبان امین و ،یک روز در هفته مدرسه ی خودم،شاید به زودی تعلیم رانندگی هم اضافه شود وقتی برایم می ماند برای فوق درس بخوانم یا نه؟صدای راننده مرا به خودم می آورد:«همین جا پیاده می شید؟»علی مدتی است ساکت شده.صورتش را شسته بودم اما آنقدر در این فاصله دود خوردیم که  اشکش رد انداخته بود روی صورتش.

پ.ن۱: نمی دانم امروز چرا بی علت و دلیل یاد این نوشته ی مهدی افتادم.شاید هم دلیلش آدمهایی بودند که در مسیر خانه تا مدرسه ی امین،تا کلاس زبانش،تا بهشت خودم،و همه جا و همه وقت می بینم.

پ.ن۲:این وبلاگ همچنان در مرگ مغزی به سر می برد. فقط گاه گداری انگشتان دستش تکانی می خورد و امیدی واهی می دهد.تا ببینیم خدا چه می خواهد.

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 12:13  توسط زهرا   |