خدا هم بیست روزی می شود همه را به یک معامله ی پر سود خوانده. باید گوشت تیز باشد و دلت بخواهد از هرچه که نیمدار وکهنه شده خلاصی پیدا کنی.خودش گفته که دلمان را به قیمت خوبی ازمان می خرد و نو اش می کند .حتی اگر لیاقت قیمت دست سوم بودن هم نداشته باشد. اصلا فکر کن ملائکه با اجازه ی خدا شب قدری آتش زده اند به مالشان همین جوری می خواهند خوشحالت کنند. بدو که جا نمانی.وگرنه خسره الدنیا والآخره می شوی.

پ.ن:صلاة ظهر جمعه ماه رمضان داخل پاساژ قائم تجریش چه خبر است.حراج زده اند به دین و دنیاشان.روی شیشه ی مغازه ها با رنگ های قرمز و سبز نوشته اند: ۵۰٪off .مانتو هجده هزار تومان. بیست و پنج هزار تومان.دست بعضی فروشنده ها شیشه های ماء الشعیر وطنی است.یکی بلند بلند می گوید بیا بریم یه هات چاکلت درست کنیم حالشو ببریم. بوی برنج خوش عطر ایرانی همراه با ترشی می پیچد تو بعضی مغازه های پاساژ ! من که می گویم حراج زده اند به دین و دنیاشان.
می پرسد چه قدر مانده از ماه رمضان می گویم: ده روز دیگر. می گوید چه زود گذشت. چه سبک بود این ماه رمضون. می گویم: چه کلاه گشادی رفته سر آن که از سر لجبازی برای خودش گناهی بی لذت خریده.
فعلا مجبوری اینجام تا ببینم مهندس خونگیم می تونه عملیات ریکاوری رو انجام بده یا نه.![]()
حالا نویت علی کوچولوی ۵/۴ ساله ی ماست که مدام ایراد های بنی اسرائیلی بگیرد.گرسنه که می شود می گوید:«غذام نباید سرد باشه ها».گرمش می کنم می گوید:«فوتش کن سرد شه.»نان سنگگ می خرم می گوید:«نان لواش دوست دارم»نان لواش فریزی می دهم دستش می گوید:نونش داغه؟ اگه نباشه نمی خورم».خیار دوست دارد اما بعد از مطالبه اش می گوید:«خیارش شل نباشه ها پوستشم بگیر. نمکم بزن».باور کنید خیار را معاینه می کند سفت باشد و هی سرش این و آن ور نیوفتد.(البته منظور پسرکم تازه بودن خیار است).
می نشیند پهلویم سر سفره ی افطار دلش چای شیرین می خواهد.شیرینش می کنم. می گوید داغ است. امانش هم نیست صبر کند. کمی آب سرد می ریزم روی چاییش. می گوید:«آخه مامان عاقل تو هنوز نمی دونی آب بریزی تو چاییم مزه اش پاک می شه؟»!!!حالا ما مانده این با این علی بهونه گیر چه کنیم.
*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*
حالا من هم گیر سه پیچ داده ام به خدا که قربان کریمی ات گره از کار خستگان بگشای.در خانه ی کریم اهل بیت هم می رویم .می دانیم که حکایت وارونه است به جای این که شب تولد هدیه ببریم توقع هدیه داریم.این رسم کریمانه را خودتان یادمان دادید. حرفی است که هی در گوشمان گفتید و در دهانمان گذاشتید..پیمانه و پیاله ی خالیمان را خالی تر برنگردان که بهمان بر می خورد بد جور.این بار هم در گدایی کاهلی نمی کنیم تا تقصیر ها بیفتد گردن صاحب خانه.گفتم که لال از دنیا نروم.
-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-
گاهی فکر می کنم حال و روز این وبلاگ بیچاره شده مثل کسی که مرگ مغزی شده و با دستگاه و به زور برای دل خوش کنک زنده نگهش داشته اند.نفسش مصنوعی است و ضربان قلبی که روی مونیتور نشان داده می شود سرابی است که به زودی رنگ می بازد.نمی دانم کی دلم راضی می شود گواهی فوتش را امضا کنم و دستگاه ها رااز این بدن نیمه زنده جدا کنم.

به نام خداوند هستي بخش
* ۱-هنگامي که آن واقعه(رستاخيز)رخ دهد،
۲- که در وقوع آن دروغي نيست،
۳-پايين آورنده ي{گروهي}و بالابرنده ي {گروهي}است.
۴-آن گاه که زمين با تکان سختي لرزانده شود
۵-و کوه ها {به تمامي} خرد و ريز شوند
۶-و به صورت غباري پراکنده گردند
۷-و شما سه دسته شويد
۸- پس {دسته ای}اهل سعادتند ؛چه اهل سعادتي!
۹- و {دسته اي} تيره بختانند،چه تيره بختاني!
۱۰-و پيشگامان که پيشگامانند،
۱۱-آنها مقربانند.
۱۲-در باغ هاي پر نعمت{بهشت جاي دارند}.
۱۳-بسياري از امت هاي نخستين
۱۴-و اندکي از متاخرانند.
۱۵-بر تخت هاي زربافت جواهر نشان،
۱۶-روبروي هم بر آنها تکيه داده اند.
۱۷-خادماني هميشه جوان بر گردشان مي گردند.
۱۸-با جامها و کوزه ها و پياله هايي از مي روان.
۱۹-که از آن نه سردرد گيرند نه مست و بي خرد شوند.
۲۰-و ميوه از هر چه اختيار کنند.
۲۱-و از گوشت پرنده هر چه بخواهند.
۲۲-و حوران درشت چشم.
۲۳-همچون مرواريد پنهان در صدف.
۲۴ -{اینها}پاداشي است به خاطر آن چه مي کردند.
۲۵-آن جا نه سخن بيهوده شنوند و نه گناه آلود.
۲۶-مگر سخني که سلام است و سلام.
۲۷-و اهل سعادت،چه سعادتي!
۲۸-{زير}درخت سدر بي خارند.
۲۹-درختان موز که ميوه اش بر هم چيده است.
۳۰-سايه اي گسترده
۳۱-و {کنار} آبشارها
۳۲-و ميوه هاي فراوان
۳۳-نه تمام شدني است و نه منع شدني.
۳۴-و همسراني بلند مرتبه.
۳۵-همانا ما آن زنان را به آفرينشي تو آفريديم.
۳۶-و آنان را دوشيزه قرار داديم.
۳۷-عشق ورزان{به همسر}و هم سن و سالند.
۳۸-{اينها همه}براي اهل سعادت است .
۳۹-که بسياري از امت هاي نخستين
۴۰-وبسياري از امت هاي متاخرند.
پ ن: حول ماه رمضان و تولد دوباره تون مبارک. پاشید از دست خدا یه دل تازه بگیرید.
*سوره ی واقعه ترجمه ی استاد بهرامپور

سوالهاي زير را از بچههاي 5 تا 10 ساله پرسيدهاند. اما انگارجوابهاي آنها خيلي بچگانه نيست!
بهترين سن براي ازدواج چند سالگي است؟
« ۸۴سالگي! چون در آن سن مجبور نيستيد کار کنيد و ميتوانيد هي همديگر را دوست داشته باشيد.» (جودي، 8 ساله)
«مهدکودکم که تمام بشود، ميروم و براي خودم دنبال زن ميگردم!» (تام، 5 ساله)
در اولين قرار ملاقات، زن و مردها به هم چه ميگويند ؟
«در اولين قرار ملاقات فقط به هم دروغ ميگويند و اين معمولا باعث ميشود که از هم خوششان بيايد و يک قرار دوم بگذارند.» (مايک، 10 ساله)
بهتر است آدم ازدواج کند يا مجرد بماند؟
«دخترها بهتر است مجرد بمانند، اما پسرها بايد ازدواج کنند چون يک نفر را لازم دارند که دنبالشان راه بيفتد و تميز کند!» (لينت، 9 ساله)
«بابا اين چيزها سردرد ميآورد. من فقط يک بچهام. من همچين بدبختيهايي نميخواهم.» (کني، 7 ساله)
چرا دو نفر عاشق هم ميشوند؟
«هيچ کس نميداند چه اتفاقي ميافتد، ولي من شنيدهام که يک ربطهايي به بويي که آدم ميدهد دارد، براي همين است که مردم اين قدر عطر و ادکلن ميخرند.» (جين، 9 ساله)
«ميگويند يکي به قلب آدم تير ميزند و اين حرفها، ولي مثل اينکه بقيهاش اين قدر درد ندارد.» (هارلن، 8 ساله)
عاشق شدن چطوري است؟
«مثل يک بهمن که براي زنده ماندن بايد زود از زير آن فرار کني.» (راجر، 9 ساله)
«اگر عاشق شدن مثل يادگرفتن حروف الفبا سخت است، من يکي که نميخواهم. خيلي طول ميکشد.» (لئو، 7 ساله)
نقش خوشتيپي در عشق
«اگر ميخواهيد کسي که در حال حاضر جزئي از خانوادهتان نيست، دوستتان داشته باشد، خيلي مهم نيست که خوشگل باشيد.» (ژوانه، 8 ساله)
«فقط قيافه مهم نيست. من را نگاه کنيد. خيلي خوشتيپم. اما هنوز کسي پيدا نکردهام که با من ازدواج کند.» (گري، 7 ساله)
«زيبايي يک چيز ظاهري است، نميتواند خيلي ماندگار باشد.» (کريستينه، 9 ساله)
چرا عشاق دست هم را ميگيرند؟
«ميخواهند مطمئن شوند که حلقههايشان نميافتد، چون خيلي بالايش پول دادهاند.» (ديو، 8 ساله)
عقايد محرمانه درباره عشق
«من عشق را دوست دارم، فقط به شرطي که وقتي تلويزيون کارتون ميدهد، اتفاق نيفتد.» (آنيتا، 6ساله)
«عشق آدم را پيدا ميکند، حتي اگر خودت را از آن پنهان کني. من از 5 سالگي تلاش ميکنم که خودم را از آن پنهان کنم ولي دخترها مدام پيدايم ميکنند.» (بابي، 8ساله)
«خيلي دنبال عشق نيستم. فکر ميکنم کلاس چهارم بودن به اندازه کافي سخت هست.» (رژينا، 10 ساله)
ويژگيهاي شخصي براي اينکه عاشق خوبي باشيد
«يکي از شما بايد بلد باشد که خوب چک بنويسد، چون حتي اگر صد هزار کيلو هم عشق داشته باشيد، باز هم يک قبضهايي هست که بايد پرداخت کنيد.» (آوا، 8 ساله)
راههايي که ميشود کسي را عاشق خودتان کنيد «به آنها بگوييد که فروشگاههاي زنجيرهاي شکلات داريد.» (دل، 6 ساله)
«يک سري کارها را نکنيد مثلا اينکه کتاني سبز بدبو داشته باشيد... ممکن است با اين کارتان توجه کسي را جلب کنيد اما توجه، عشق نيست. » (آلونزو، 9 ساله)
«يکي از راههايش اين است که دختر مورد نظر را براي غذاخوردن بيرون دعوت کنيد. حتما يک چيزي بخريد که دوست دارد؛ مخصوصا سيبزميني سرخ کرده.» (بارت، 9ساله)
چطوري ميشود فهميد دو تا آدمي که توي رستوران غذا ميخورند عاشق هم هستند؟
«فقط نگاه کنيد و ببينيد که مرد صورت حساب را برميدارد يا نه. اين راهي است که ميشود فهميد عاشق شده يا نه.» (جان، 9 ساله)
«عاشقها فقط به هم خيره ميشوند و غذايشان سرد ميشود. بقيه بيشتر به غذا توجه ميکنند.» (براد، 8 ساله)
«اگر يکي از آن دسرهايي سفارش بدهند که با آتش درست ميکنند، عاشقند. چون يعني قلب خودشان هم آن جوري است... توي آتش» (کريستينه، 9 ساله)
وقتي مردم ميگويند: دوستت دارم، به چه فکر ميکنند؟
«به خودشان ميگويند: بله واقعا دوستش دارم. ولي کاش ميشد حداقل روزي يک بار دوش بگيرد.» (ميشله، 9ساله)
چطور ميشود عاشق ماند؟
«اسم زنتان را فراموش نکنيد... اين کار کل عشق را نابود ميکند.» (راجر، 8 ساله)
«همسرتان را زياد ببوسيد. اين کار باعث ميشود او يادش برود که شما هيچ وقت آشغال را بيرون نميگذاريد.» (رندي، 8ساله)
پدر عروس بخت برگشته بلافاصله محضر دار آشنایی را خبر می کند .صیغه ی طلاق دخترش را می خوانند و برای جبران لطف دخترک، او را به عقد دائم داماد در می آورند تا فرزندش بدون شناسنامه بزرگ نشود.
-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-
شنیده بودم ده سالی از ازدواجش می گذرد. درشانزده سالگی به عقد پسری صاحب اسم و رسم و صد البته پولدار در آمده بود.در بیست و شش سالگی با وجود سه بچه در دانشگاه قبول شده بود و برای جا نماندن از وظایف مادری و تداخلش با درس خواندن ،پرستاری را گرفته بودند که همسن مادرش بود.کمی که گذشت به رفتارهای پرستار و همسرش مشکوک شد و سر آخر فهمید پای فرزندی هم از این رابطه در میان است.کار که به دعوا و مشاجره کشیده شد نتیجه ی تلخ تری برایش رقم خورد. مرد وفادار و محترمش بی خبر سه فرزندشان را همراه با پرستار و بچه اش برداشته و غیبش زده. گم و گور شده ! به همین راحتی.می گویند گویا مردک همگیشان را برده دبی اما رد پایی از خودشان بر جا نگذاشته .این داستان نیست. واقعیت تلخی است خیلی نزدیک به همه ما در همین روزهای اخیر.بعضی عناصر ذکور مملکت گل وبلبلمان نزده در حال رقاصی اند .خدا بهمان رحم کند با تصویب این لایحه ی کذایی که نمی فهمم نقش حمایتی اش کجاست!!!درست مثل این که برای مرده ای فاتحه بخوانی و با تکه سنگی کوچک بر سنگ قبرش بکوبی تا بفهمد و منتی بر سرش گذاشته باشی.«آی مرده ای که آن زیر خوابیدی من آمدم و برایت حمد وسوره خواندم یادت باشد ها!!»
پ.ن۱- وزیر منظور یکی از وزرای فعلی ریس جمهور است. بوی تازگی این قضه هنوز آزارم می دهد.
پ.ن۲:عنوان نام کتابی است از جلال ال احمد
