تبليغاتX
معلمی از بهشت
خاطرات شخصی
هیمشه وقتی خبري می شنوی که داغی اش  لب و دهانت را مي سوزاند و نمي تواني بيش از چند دقيقه زبان به دندان بگيري ، دوست داري جزء اولين کساني باشي که به ديگران اعلامش مي کني. کمي که مي گذرد و آب ها از آسياب و خبر از داغي مي افتد ،خبري داغترو البته چیزی شبیه تکذیبه یا تاییدیهی خبر قبلی رو مي شود.فقط خدا نکند خبراولي که دادي خيلي موثق نباشد و تو در مظان اتهام شايعه پراکني قرار گرفته باشي. اين جور وقتها مي گردي دنبال کسي که خبر را از او شنيده بودي.سريع خودت را کنار مي کشي و حالا بر خلاف نقشي که بازي کرده بودي موضع مي گيري.

وقتي امروز صبح شماره ای دیگر از مجله ي «همشهري جوان »را رو ي پيشخوان روزنامه فروشي ها ديدم هم ذوق کردم هم تعجب!!(مرتبط با پست قبلی)

*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*

میلاد مسعود مهدی صاحب زمان(عج) بر تمام عاشقان و منتظرانش مبارک باد


+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 19:32  توسط زهرا   | 

*مکان:اتاق انتظار مطبی در شمال شهر تهران

زمان:صبح قبل از شلوغ شدن مطب

افراد:آرپینه ۲۷ ساله، منشی مطب دکتر

قصه ای که آرپینه از ماجراهای خودش تعریف می کند شبیه  یک داستان تراژیک تمام عیار است،قصه ی دختری که می خواست با پسری ازدواج کند اما مادر پسر و خانواده ی دختر مخالف بودند.فرقش این است که آخر این داستان تراژیک مظلو مانه به یک ماجرای کمی تا قسمتی ظالمانه می انجامد!

او منشی یکی از مطب های شیک شمال شهر است و به سر و وضعش هم رسیده،

در برخورد های اجتماعی کمی شیک بودن لازم است،» اما او «کمی» بیشتراز کمی دنبال این چیزهاست و دوست دارد جلب توجهی هم کرده باشد .آرپینه عبارت«آزادانه» را برای رفتار هایش به کار می برد و و این را یک جور «روشنفکری» به حساب می آورد!«تعهد؟! که چه بشود؟ اصلا تعهد چه معنایی دارد وقتی آدمهایی که متعهدند زیر تعهدشان می زنند؟.»آرپینه جوری در مورد آزادی و تعهد و عشق حرف می زند که انگار تمام عشاق دنیا دروغ می گویند و فقط او ست که فریب خورده.آرپینه نوجیهش را  برای چنین رفتاری داستان زندگی اش می داند.داستان پدرام را که پسر خوبی بود و قرار بود با هم ازدواج کنند،تعریف می کند.این که مادر پدرام او را به عنوان عروسش قبول نکرد و حرف های نا مربوطی هم زد.این که خانواده ی خودش هم مخالفت کردند.آرپینه،حتی قید فامیلش را هم زد،اما مادر پدرام قبول نکرد و پدرام برای همیشه رفت،«حال سالهاست که انتقام او را از بقیه ی پسرها می گیرم. به نظر من  همه ی پسرها  مثل پدرامند.آن ها فقط به درد یک بار گفتگوی تلفنی می خورند، بعد که خواستار آشنایی بیشتر شدند ، می زنم توی برجکشان و تحویلشان نمی گیرم، همین راضی ام می کند.ازدواج هم که دیگر هیچ،قیدش را زده ام.»او بی خیال عشق و ازدواج شده و حالا فکر انتقام از تمام پدرام های عالم است که دلش را خنک می کند. البته او این وسط خودش را قربانی می داند، نه پدرام ها را!

*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*

مهدی برایم اس ام اس زد همشهری جوان توقیف شد.مطمئن که می شوم متن اس ام اس را  برای برادرم می فرستم و می دانم او هم همان واکنشی را نشان میدهد که من بعد از خواندنش نشان دادم. دهانی از تعجب باز و مروری سریع  خاطراتمان از آنچه از این مجله به یاد داریم برای پیدا کردن یک دلیل عقلانی و توجیه پذیر برای این کار.

همشهری جوان را به خاطر شماره ی ۱۷۱ و چاپ مطالب غیر اخلاقی اش! توقیف کرده اند گزارش بالا یکی از پنج گزارشی بود که بعد از یک ماه و نیم ،تشخیص داده شد موجب انحراف افکار جوانان چشم و گوش بسته ی ایران اسلامی می شود!جل الخالق!!!!

*همشهری جوان،شماره ی ۱۷۱  تیر ۸۷ ص ۵ موضوع ویژه  با عنوان «عاشقی هر کی هر کی شد!»

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 10:53  توسط زهرا   | 

صبح که از خواب بیدار می شوم اولین چیزی که می بینم یک باریکه ی سیاه متحرک روی دیوار  است.مورچه هایی که راهشان را از مسیری که سم ریخته بودم کج کرده اندو با رعایت فاصله از راهی دیگر مشغول رفت و آمدند.کارشان تعطیل بردار هم نیست. احساس می کنم تا چند وقت دگر کل خانه نشست کند از بس که جای جای دیوار هایش را مورچه ها سوراخ کرده اند.از هر راهی که جلوشان را بگیری می بینی سر از جایی دیگر در آورده اند. دیگر از دستشان کلافه شده ام. رحم به کوچکیشان نمی کنم و دیگر دوست ندارم این بیت فردوسی مانع کشتنشان شود که:« میازار موری که دانه کش است.......»
اگر حساب جان شیرین مورچه ها را بخواهم بکنم باید قید زندگی خودم را بزنم.
امین می گوید:« مامان یه معما:یه نقطه ی آبی رو دیوار چیه؟» می گویم :« لکه ی جوهر؟»- نه.«یه خال که با خودکار بیک گذاشتی»؟- نه .بگم؟ یه موچه اس که شلوار جین پوشیده! حالا یه نقطه ی قرمز چیه؟
-حتما یه مورچه که تی شرت قرمز پوشیده.
نه مامان آی کیو یه موچه اس که رژ لب زده!!

این روز ها کمی قسی القلب شده ام. امان از این لکه های سیاه روی دیوار.

پ.ن مرتبط با پست قبلی:مورچه ها با این پشتکار و غیرتشان بدجوری به من دهن کجی می کنند.



 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 12:1  توسط زهرا   | 

دختر دوست داشتنی و تپلش را  که انگار لحظه به لحظه وزن می گیرد می بوسم و می گویم:«اینو همراه تیم ملی می فرستادی چین به جای رضا زاده وزنه می زد یه مدال برامون می آورد. مادرش با لحنی ملتمسانه می گوید:«نگو اینو استخوونای بچه ام زده بیرون .منظورش از لاغری بود.لجم در امد و گفتم: نترس بابا من ماشالا گفتن از زبونم نمی افته.»

رفته بودیم بازار .گمان نمی کنم چیزی مثل خرید رفتن دو سه نفره و قیمت کردن چیزهایی که نداریم و حساب و کتاب برای پس انداز و در فهرست قرار دادن خرید دفعه ی بعد چیزهایی که چشممان دیده و دلمان خواسته اما با پولی که همراهمان بوده جور در نیامده برای زنها لذت بخش تر بوده  باشد.خواهرم را مجبور کردم یک کیف پول زنانه ی خوشرنگ بردارد.گیر داده به رنگ مشکی و سرمه ای.مجبورش می کنم یک رنگ زرشکی شیک بردارد.حجره دار با فروشنده ی مغازه ی روبرو دارد در مورد رضازاده و و دلایل نرفتنش به المپیک بحث می کند. بی تعارف خودمان را می اندازیم قاطی بحثشان خواهرم می گوید:«گفتند که قند داشته که»فروشنده می گوید :«آره اما قندش سیاسی بوده».

*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*

حسابش به کل از دستم در رفته ،نمی دانم برای چند هزارمین بار است که به خودم قول می دهم که این دفعه ی آخر است ،از همین امروز ،دیگر منتظر فردا نمی شوم یا منتظر  همان شنبه ای که قرار است بیاید و کل برنامه های مهم زندگی ام را از آغازین دقیقه های صبحش شروع کنم.شنبه ای که انگار هیچ گاه خیال آمدن ندارد.این قول دادن ها مثل مسواک زدن هول هولکی آخر شب جزو عادتمان شده و هیچ اهرم و محرک و انگیزشی هم گمان  نکنم بتواند همت و حمیت نیمه هوشیارم را برانگیزاند.گرچه خوب می دانم :« همت بلند دار که مردان روزگار              از همت بلند به جایی رسیده اند»

کمیش هم البته تقصیر این هدیه ی دوست داشتنی بی موقع مهدی است .کتاب «هزار خورشید تابان» خالد حسینی را می خوانم. که جذابیتش برای من بعد از خواندن «وداع با اسلحه» همینگوی بیشتر به چشم می آید.مزه شیرین و گاه ملس کلمات کتاب چنان زیر پوستم دویده که خواندن بی وقفه اش را به خواندن تمام جزوه های حیاتی و مهم روانشناسی و حقوق و جامعه شناسی ترجیح داده ام.امین می گوید :«مامان چه گیری دادی به این کتاب!!»

و  بعد از آن دگر بارمنتظر فردا نخواهم ماند.«شاید فردا نباشه».

*پ.ن اول: عنوان پست را از کتابی به همین نام وام گرفته ام که در زمان بچگی خوانده بودم. نوشته یمحمد میر کیانی.خیلی دوستش داشتم و در زمان دبستان بهترین کتابی بود که خوانده بودم.

پ.ن آخر:آسمون و ریسمون را بافته شده به هم ببینید.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 12:0  توسط زهرا   | 

خواستم بهش بگم که «مرد حسابی من که بغل دستتم صدای طرفت رو از گوشی موبایل می شنفم یه خورده محتاط باش !» اما  پشیمون شدم . به من چه ! دستش رو جلوی دهنی گوشی حایل کرده و میگه : چه اشتباهی کرد قطب الدین صادقی که تو نمایشنامه رومئو و ژولیت یه نقش به تو نداد ...

بقیه اش را می توانید این جا بخوانید. مهدی دوباره آسمون و ریسمون را به هم بافته.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 9:30  توسط زهرا   | 

مردک بیکار سر ظهر زنگ زده که:«می تونم کمی از وقتت رو بگیرم؟ کار داری؟ مزاحم که نشدم؟!!». دیگر از ما و کنجکاوی های زمان دختریمان گذشته که دلمان می خواست بفهمیم طرف واقعا خاطر خواهمان است،آشناست یا مزاحمی که شانسی شماره ی منزل یک خانواده ی چند دختره را گرفته.کلافه از بی برقی و کلافه تر از بی شعوری او که با وجود فهمیدن این که بچه دارم و متاهل ،هنوز هم اصرار داشت کمی از وقت نداشته ام را به او اختصاص بدهم و با من حرف بزند، گوشی را گذاشتم.یکی دو بار دیگر هم زنگ زد . گوشی را برنداشتم . سعی کردم یک جوری که قضیه لوث نشود به امین یاد بدهم این جور وقت ها چه برخوردی داشته باشد.می گویم«:امین جان وقتی یکی زنگ زد و خودشو معرفی نکرد و گفت گوشی  و بده به مامانت ،زرنگ باش و الکی بگو:بابام هم خونه است می خواید با اون صحبت کنید؟» اگر مزاحم بود گوشی رو قطع می کنه اگه نبود خودشو معرفی می کنه.....

همین موقع دوزاری امین افتاد و رگ گردن کوچکش ورقلمبید و گفت: دفه بعد می گم آقا مگه خودت خوار(خواهر) مادر نداری که مزاحم میشی؟

من سعی می کردم رفتار مودبانه تری را یادش دهم که علی گفت: مامان ببین امین چه حرف زشتی می زنه فلفل بریز دهنش میگه خوار مادر!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 10:22  توسط زهرا   |