وقتي امروز صبح شماره ای دیگر از مجله ي «همشهري جوان »را رو ي پيشخوان روزنامه فروشي ها ديدم هم ذوق کردم هم تعجب!!(مرتبط با پست قبلی)
*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*
میلاد مسعود مهدی صاحب زمان(عج) بر تمام عاشقان و منتظرانش مبارک باد
.jpg)
زمان:صبح قبل از شلوغ شدن مطب
افراد:آرپینه ۲۷ ساله، منشی مطب دکتر
قصه ای که آرپینه از ماجراهای خودش تعریف می کند شبیه یک داستان تراژیک تمام عیار است،قصه ی دختری که می خواست با پسری ازدواج کند اما مادر پسر و خانواده ی دختر مخالف بودند.فرقش این است که آخر این داستان تراژیک مظلو مانه به یک ماجرای کمی تا قسمتی ظالمانه می انجامد!
او منشی یکی از مطب های شیک شمال شهر است و به سر و وضعش هم رسیده،
در برخورد های اجتماعی کمی شیک بودن لازم است،» اما او «کمی» بیشتراز کمی دنبال این چیزهاست و دوست دارد جلب توجهی هم کرده باشد .آرپینه عبارت«آزادانه» را برای رفتار هایش به کار می برد و و این را یک جور «روشنفکری» به حساب می آورد!«تعهد؟! که چه بشود؟ اصلا تعهد چه معنایی دارد وقتی آدمهایی که متعهدند زیر تعهدشان می زنند؟.»آرپینه جوری در مورد آزادی و تعهد و عشق حرف می زند که انگار تمام عشاق دنیا دروغ می گویند و فقط او ست که فریب خورده.آرپینه نوجیهش را برای چنین رفتاری داستان زندگی اش می داند.داستان پدرام را که پسر خوبی بود و قرار بود با هم ازدواج کنند،تعریف می کند.این که مادر پدرام او را به عنوان عروسش قبول نکرد و حرف های نا مربوطی هم زد.این که خانواده ی خودش هم مخالفت کردند.آرپینه،حتی قید فامیلش را هم زد،اما مادر پدرام قبول نکرد و پدرام برای همیشه رفت،«حال سالهاست که انتقام او را از بقیه ی پسرها می گیرم. به نظر من همه ی پسرها مثل پدرامند.آن ها فقط به درد یک بار گفتگوی تلفنی می خورند، بعد که خواستار آشنایی بیشتر شدند ، می زنم توی برجکشان و تحویلشان نمی گیرم، همین راضی ام می کند.ازدواج هم که دیگر هیچ،قیدش را زده ام.»او بی خیال عشق و ازدواج شده و حالا فکر انتقام از تمام پدرام های عالم است که دلش را خنک می کند. البته او این وسط خودش را قربانی می داند، نه پدرام ها را!

*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*
مهدی برایم اس ام اس زد همشهری جوان توقیف شد.مطمئن که می شوم متن اس ام اس را برای برادرم می فرستم و می دانم او هم همان واکنشی را نشان میدهد که من بعد از خواندنش نشان دادم. دهانی از تعجب باز و مروری سریع خاطراتمان از آنچه از این مجله به یاد داریم برای پیدا کردن یک دلیل عقلانی و توجیه پذیر برای این کار.
همشهری جوان را به خاطر شماره ی ۱۷۱ و چاپ مطالب غیر اخلاقی اش! توقیف کرده اند گزارش بالا یکی از پنج گزارشی بود که بعد از یک ماه و نیم ،تشخیص داده شد موجب انحراف افکار جوانان چشم و گوش بسته ی ایران اسلامی می شود!جل الخالق!!!!
*همشهری جوان،شماره ی ۱۷۱ تیر ۸۷ ص ۵ موضوع ویژه با عنوان «عاشقی هر کی هر کی شد!»
این روز ها کمی قسی القلب شده ام. امان از این لکه های سیاه روی دیوار.
پ.ن مرتبط با پست قبلی:مورچه ها با این پشتکار و غیرتشان بدجوری به من دهن کجی می کنند.![]()

رفته بودیم بازار .گمان نمی کنم چیزی مثل خرید رفتن دو سه نفره و قیمت کردن چیزهایی که نداریم و حساب و کتاب برای پس انداز و در فهرست قرار دادن خرید دفعه ی بعد چیزهایی که چشممان دیده و دلمان خواسته اما با پولی که همراهمان بوده جور در نیامده برای زنها لذت بخش تر بوده باشد.خواهرم را مجبور کردم یک کیف پول زنانه ی خوشرنگ بردارد.گیر داده به رنگ مشکی و سرمه ای.مجبورش می کنم یک رنگ زرشکی شیک بردارد.حجره دار با فروشنده ی مغازه ی روبرو دارد در مورد رضازاده و و دلایل نرفتنش به المپیک بحث می کند. بی تعارف خودمان را می اندازیم قاطی بحثشان خواهرم می گوید:«گفتند که قند داشته که»فروشنده می گوید :«آره اما قندش سیاسی بوده».
*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*
حسابش به کل از دستم در رفته ،نمی دانم برای چند هزارمین بار است که به خودم قول می دهم که این دفعه ی آخر است ،از همین امروز ،دیگر منتظر فردا نمی شوم یا منتظر همان شنبه ای که قرار است بیاید و کل برنامه های مهم زندگی ام را از آغازین دقیقه های صبحش شروع کنم.شنبه ای که انگار هیچ گاه خیال آمدن ندارد.این قول دادن ها مثل مسواک زدن هول هولکی آخر شب جزو عادتمان شده و هیچ اهرم و محرک و انگیزشی هم گمان نکنم بتواند همت و حمیت نیمه هوشیارم را برانگیزاند.گرچه خوب می دانم :« همت بلند دار که مردان روزگار از همت بلند به جایی رسیده اند»
کمیش هم البته تقصیر این هدیه ی دوست داشتنی بی موقع مهدی است .کتاب «هزار خورشید تابان» خالد حسینی را می خوانم. که جذابیتش برای من بعد از خواندن «وداع با اسلحه» همینگوی بیشتر به چشم می آید.مزه شیرین و گاه ملس کلمات کتاب چنان زیر پوستم دویده که خواندن بی وقفه اش را به خواندن تمام جزوه های حیاتی و مهم روانشناسی و حقوق و جامعه شناسی ترجیح داده ام.امین می گوید :«مامان چه گیری دادی به این کتاب!!»

و بعد از آن دگر بارمنتظر فردا نخواهم ماند.«شاید فردا نباشه».
*پ.ن اول: عنوان پست را از کتابی به همین نام وام گرفته ام که در زمان بچگی خوانده بودم. نوشته یمحمد میر کیانی.خیلی دوستش داشتم و در زمان دبستان بهترین کتابی بود که خوانده بودم.
پ.ن آخر:آسمون و ریسمون را بافته شده به هم ببینید.
بقیه اش را می توانید این جا بخوانید. مهدی دوباره آسمون و ریسمون را به هم بافته.
همین موقع دوزاری امین افتاد و رگ گردن کوچکش ورقلمبید و گفت: دفه بعد می گم آقا مگه خودت خوار(خواهر) مادر نداری که مزاحم میشی؟
من سعی می کردم رفتار مودبانه تری را یادش دهم که علی گفت: مامان ببین امین چه حرف زشتی می زنه فلفل بریز دهنش میگه خوار مادر!!!
