تبليغاتX
معلمی از بهشت
خاطرات شخصی

خدا را صد هزار مرتبه شکر مي کنم که عروسي به خير و خوشي و بدون خين و خين ريزي و حرف وسخن تمام شد.همه چيز بر وفق مراد و به دلخواه عروس و داماد پيش رفت تا جايي براي گله و ناراحتي باقي نماند.من هم اين وسط حسابي رو سفيد شدم.چون مسئوليت آرايشگاه بردن عروس با من بود و از آن جايي که به آرايشگاه و آرايشگرش خيلي مطمئن بودم از نتيجه ي کار خيلي راضي بوديم.وگرنه تا عمر داشتم بايد حرف مي شنيدم.
اما چند درس جديد:

۱- اگر به زودي عروسي خواهر يا برادرتان در پيش است علاوه بر تهيه ي يک دست لباس شيک و دشمن کور کن(یادتان اشد به نوعی سرویس طلا یا جواهرتان با لباس ست باشد) حتما به يک آرايشگاه خوب برويد و قبل از رفتن به تالار به آتليه اي مطمئن رفته چند عکس زيبا محض يادگاري بياندازيد(مطمئنا تدارکي که براي رفتن به عروسي خواهرتان مي بينيد با عروسي فاميل دست چندم يکي نيست.حتما بيشتر مايه مي گذاريد.)پس حتما خاطره ي خوش آن شب زيبا  را ثبت کنيد.عکسي که در آتليه انداخته شود با عکسي که با دوربين هاي خانگي گرفته مي شود زمين تا آسمان فرق دارد.شما که از دو ماه قبل مدام در حال خرج کردن هستيد اين يکي هم روش.
۲- اين جور وقت ها از  سوي بعضي عوامل استکبار و از هر چيز بي مورد و ناچیزی حرف و حديث هايي در مي آيد که در قوطي هيچ عطاري پيدا نمي شود بهترين کار در اين گونه موارد  ناديده و ناشنيده انگاشتن همين اداها و حرف هاست.
۳-سعي کنيد فقط بهتان خوش بگذرد. براي کسي قيافه نگيريد قيافه گرفتن بعضي ها را هم زير سيبيلي رد کنيد.
۴-سعي نکنيد با خانواده ي رقيب (عروس يا داماد) کل بياندازيد. چه در مورد کادو دادن. چه در مورد پذيرایي و.... فقط سعي کنيد کارهايي که در شان و شعور شماست انجام دهيد.اين طور بيشتر محبوب می شوید.

۵- موقع عروس کشان پشت سر رانندگان ناشی و جوگیر رانندگی نکنید چون ممکن است خدای ناکرده خدای ناکرده عروسی به طرفة العینی به عزا تبدیل شود.

                                                *-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*
 
پ.ن از آن جایی که منزل من به آرایشگاه و آتلیه و تالار خیلی نزدیک بود(البته نه به طور اتفاقی بلکه با مدیریت این جانب) زودتر از بقیه ی فامیل داماد به سالن رسیدم. چند دقیقه بعد خانمی جوان همراه دختر کوچکش به سالن آمد سریع لباس عوض کرد و درست جایی نشست که مقابل جایگاه عروس و داماد باشد. من هم برای خوش آمد گویی به طرفش رفتم و کلی تحویلش گرفتم. خانم متعجب پرسید: ببخشید شما؟ جواب دادم: من خواهر دامادم دیگه. با تعجبی مضاعف کشیده گفت: نهههههههههه!!!! قند توی دلم آب شد که ببین چه قدر زیبا  شده ام  و چه تغییری کردم که من را نشناخته .از من اصرار و از او انکار که شما خواهر داماد نیستی.
سر آخر گفت: داماد دو تا خواهر داره ولی شما هیچ کدومش نیستی!! حالا من انکار می کردم و او اصرار آخر سر پرسید: اسم داماد مگه حسین نیست؟ جواب دادم نه.اسمش علیه.
دو زاری لوله شده ی هر دومان بالاخره افتاد که خانم سالن را اشتباه آمده و باید به تالار دیگری می رفته). این جور وقت ها به قول مهدی: آدم تو زیرزمین بادبادک هوا کنه ولی خیط نشه.

خلاصه که خیلی خوش گذشت.امیدوارم همیشه آوازه ی خوشی و شادکامی شان را بشنویم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 19:40  توسط زهرا   | 

دلهره و اضطراب مادر وقتی زمان به دنیا آمدن فرزندش روز به روز  و لحظه به لحظه نزدیکتر می شود، بیشتر  می شود.این جور وقتها نمی توانی خودت را به بی خیالی بزنی و در و دیوار کوچه علی چپ هم خیلی به کارت نمی آید .امروز برای مهدی روز به دنیا آمدن  مولودی خواهد بود که برای بوجود آمدنش ماه ها زحمت کشید.تا صبح بیدار بود.کلی با این  و آن صحبت کردو انرژی گذاشت.خیلی وقتها با ذوق و شوق در موردش حرف زد.غرغرهای من بعضی وقتها مثل خرمگش معرکه کلافه اش کرد اما مانعش نشد.حالا امروز قراراست از این نوزاد زیبا رو نمایی بشود و همه را به جشن و چشم روشنی دعوت کند.  مهدی جان!از صمیم قلب تبریک می گویم و امیدوارم موفقیت های روز افزونت را بیش از پیش شاهد باشم.

زحمت طراحی سایت با مهدی بود اما در کل راه اندازی رادانیوز یک کار گروهی دانشجویی بود که شدیدا مورد توجه اساتید و رییس دانشکده قرار گرفته است.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 9:53  توسط زهرا   | 

۱- کودکانه:از بچگی درست کردن پازل(جورچین)و سر هم کردن لگو جزو سرگرمی های مورد علاقه ام بوده.وقتی که برای خرید اسباب بازی که کادوی شاگرد اول شدن امین به حساب می آمد  از بین آن همه ماشین و سرباز و هواپیما و عروسک چشم هایم روی یک بسته ی 312 تایی لگو مانده بود و 15 هزار تومان پول بی زبان را بابتش پرداختم ، هنوز مطمئن نبودم که چیزی ازعلاقه ی زمان بچگی مانده باشد تا وقتی برای درست کردن یک تانک زرهی صرف کنم . دو ساعت بعد با صبر و حوصله نشستم و 15 صفحه کاتالوگ بازی را با چنان دقتی  ورق زدم گویی برای یافتن رمزی کشف ناشده این همه دقت لازم است.تقریبا دو ساعتی وقت صرف کردم و سر آخر تانک اماده شده ی جنگ را همراه ارتش چهار نفره ی مجهزش به دست گروهبان امین سپردم.


مهدی گفت: به این همه حوصله ات حسودیم شد.

                                         *-*-*-*-*-*-*-*-*-*
 ۲-بهشتانه :از این که برای گذراندن دو روز از  این تعطیلات «بهشت آقاجون » انتخاب اولمان بود خیلی به خودمان بالیدیم.چون این جور وقتها مشهد که از شلوغی آدم را کلافه می کند و از زیارت و حرم ...منصرفت می کند و ترجیح می دهی از همان تهران سلامی برای امام رضا(ع ) بفرستی و بی خیال پابوس رفتن بشوی. شمال هم به قول دوستی  در این چند روز تعطیلات شده بود کثافت خانه ای که نگو و نپرس.سگ صاحبش را نمی شناخت.
                                        -*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*

۳-بد جنسانه :هنوز در گیر و دار تجهیزات کامل برای یک رو نمایی و خودنمایی اساسی در کسوت خواهر شوهر هستیم.تلاش مذبوحانه امان شاید کم کم نتیجه بدهد ، قرار است تلالوامان در شب عروسی برجک بعضی ها را از بیخ و بن ویران کند.البته اگر از گزند چشم زخم برخی  و فضولی  گروهی دیگر در امان بمانیم. خدا توفیق دهد!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 9:14  توسط زهرا   | 

بعضی وقت ها فکر می کنم اگر کارتون کمپانی هیولاها واقعیت داشت می شد از میزان عصبانیت من و بی خیالی امین کلی کپسول انرژی پر کرد.یکی برای  برای ترساندن حریف،دیگری هم برای ریلکسیشن .مهران مدیری را یادتان هست وقتی در مرد هزار چهره و در کسوت یک پلیس احتیاج به یک لیوان چای داغ داشت تا جذبه پیدا کند؟این کپسولها برای چنین مواقعی مفیدند.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 10:56  توسط زهرا   |