تبليغاتX
معلمی از بهشت



چهارشنبه 25 اردیبهشت1387

  • فصل بی قراری
  • سیزده سال پیش همین موقع ها خواهرم پسری کاکل زری و با نمک به دنبا آورد و از آنجایی که عاشق داستان پوریای ولی بود اسم فرزندش را پوریا گذاشت.سیزده سال گذشت و پوریای کوچک و شیطان ما قد کشید و حالا همه ی دغدغه خواهر من مثل همه ی مادران ایرانی  حال و هوای پسرش در این روزهاست که به اقتضای سن  و سالش نمی شود پیش بینی کرد چه ر فتاری ممکن است داشته باشد.حساس و زودرنج شده.می خواهد مستقل باشد و از این که خواهرم  بعد از مدرسه برود دنبالش خوشش نمی آید.صدایش دورگه شده و کم کم پشت لبش هم دارد رنگ پیدا می کند*.این که سین جیمش کنی برای کمی تاخیر حسابی آشفته اش می کند و...   بد سن و سالی است نه آن قدر بچه ای که امر و نهی ات کنند نه آِن قدر بزرگی که به تصمیم ها و نتایج رفتارت مطمئن باشند.گیر کرده ای وسط بزرگی و کوچکی.

     زنگ می زنم تا تولدش را تبریک بگویم. بعد تاکید می کنم هم خودش هم مادرش حتما این شعر «دکتر افشین یداللهی» را در تیتراژ برنامه ی«سلام بهار» خوب گوش کنند که به درستی وصف حال نوجوانی است.

    اين روزا حال و هوات بهاريه
    نوجووني فصل بي قراريه
    دل تو یه چیزایی فهمیده
    داره دنیا رو نشونت می ده
    گاهی بازیگوشی گاهی سر به زیر
    گاهی تو جمعی و گاهی گوشه گیر
    گاهی حس می کنی خیلی می دونی
    گاهی تو یه حس ساده می مونی
    اینا لحظه های نوجوونه هم زمینیه هم آسمونیه
    داري کم کم  تو خودت پيدا مي شي
     داري هم قد بزرگترا می شي
    از خودت مي پرسي «من» يعني چه؟
    عشق و ايمان و وطن يعني چه؟
    دوست داري حس رو که داري بگي
    نمي خوای حرفای تکراری بگی
    همینه حرفای تازه می زنی
    گاهی حرف بی اجازه می زنی
    اینا لحظه های نوجوونیه هم زمینیه هم آسمونیه


    پ.ن:دخترکان کلاس من وقتی حرف از پسرها به میان می آید و می گویی «پسری که پشت لبش تازه سبز شده» چنان ایش و اوهی راه می اندازند انگار حرف چندش آوری گفتی!!!



    Link ::  
    چهارشنبه 18 اردیبهشت1387

  • دستان خدا
  • یک چیزی مثل کوه روی دلم سنگینی می کنه.یه بغض تلخ، سفت بیخ گلوم رو چسبیده و ول کن نیست.همه اش خدا رو شکر می کنم که  وجود نازنینش هست که خودم رو تو بی نهایت بزرگیش رها کنم و ازش کمک بخوام.

    پیامک های تو گوشیم  رو یکی یکی پاک می کنم تا می رسم به این یکی: روی هر پله که بایستی خدا یک پله از تو بالاتر ایستاده.نه به خاطر این که خداست.به خاطر این که دستت رو بگیره.

    پ.ن: لطفا مادرم را دعا کنید.



    Link ::  
    دوشنبه 16 اردیبهشت1387

  • ....و خدایی که در این نزدیکی است
  • در هفته ی معلم هستیم اما من اصلا نوشتنم نمی آید.تنها جمله ای که می توانم بنویسم تبریک هفته ی معلم است به همه ی همکار ان خوبم که با عشق سر کلاس درس حاضر می شوند و  نفسشان از گرمای وجود بچه ها گرم می شود.خدا قوت.

    دو جلسه پشت سر هم مدرسه نرفتم به خاطر این که بالا رفتن از سه طبقه و سر کلاس راه رفتن برایم مقدور نبود.یاد «جواهر» افتادم. یک بار که روی سکوی کلاس  درس را توضیح می دادم رو به من گفت:«خانم ما همش نگرانتونیم همش فکر می کنم یه روز از او بالا می افتین پایین از بس لب سکو راه می رین!» 

    دخترکان بهشت را دو روزه برده اند کاشان و ابیانه.خیلی دلم می خواست همسفرشان بودم اما حکایت کاسه کوزه های به هم ریخته را که می دانید.

    شنبه ای لنگ لنگان و عصا زنان با هنگامه رفتیم سر جلسه امتحان زبان پایان ترم .بی انصافی کرده بودند و کلی لغت سخت ناخوانده بهمان داده بودند.یکی از ریدینگها در مورد کهکشان و مدارات و جاذبه ی زمین بود که به قول بنفشه آخرش نفهمیدیم چی دور چی می گرده.آن یکی هم در مورد پست پیشتاز سلطنتی انگیلیس بود.

    *-*-*-*-*-*-*-*-*-*

    *خدای خوبی و خدای بدی بر بالای کوه همدیگر را ملاقات کردند.خدای خوبی گفت: روزت به خیر برادر.

    خدای بدی پاسخی نداد.خدای خوبی گفت:امروزسر حال نیستی.

    خدای بدی گفت: درست است ،زیرا این روزها مرا با تو اشتباه می گیرند، مرا به نام تو می خوانند و با من چنان رفتار می کنند که  گویی من توام و این مرا خوش نمی آید.

    خدای خوبی گفت:اما مرا نیز با تو اشتباه می گیرند و مرانیز به نام تو می خوانند.

    خدای بدی راه خویش گرفت و رفت،در حالی که به بلاهت انسان لعنت می فرستاد.

     جاودانه ها گزیده آثار جبران خلیل جبران،ترجمه ی مسیحا برزگر ،گرد آوری پروفسورسهیل بوشروی

     پ.ن امسال هر کس می ره نمایشگاه کتاب جای من رو هم خالی کنه حسابی.

     

     



    Link ::  
    یکشنبه 8 اردیبهشت1387

  • شادی
  • از دیشب  تا حالا انقدر صفحات اینترنت را بالا و پایین کرده ام و دنبال مدل لباس بودم که از کار و زندگی افتاده ام.دنبال مدلی می گردم که هم شیک و جدید باشد هم خیلی لختی و به قول علی «پاره» نباشد.مدلها همه دکلته و بدون بالاتنه و پشت ،با دامنهای بلند و ماکسی است.یک سایت خیلی خوب و حرفه ای  مدل لباس شب پیدا کردم و کلی گشتم. حالا ذوق مرگ شده ام که می توانم یک لباس شب ۳۰۰ دلاری را با هزینه ای کمتر بپوشم.(مدل را پرینت رنگی می گیرم می دهم دست خیاط می گویم بدوزدش. به همین راحتی!!).

                                         -*-*-*-*-*-*-*-*-*-*

    اذان را تازه گفته اند.تلویزیون روشن است و آقایی با صدایی زیبا مناجات می خواند:«خوش حالم و شادی ام از این بابت نیست که لباس نویی برتن و طعامی رنگین در سفره ندارم.خوشحالم چون  هرگز شان خوشحالی را تا به این حد تنزل نداده ام.خوشحالم که چون تو خدایی دارم.شادم کن به بندگی ات.»

    پ.ن: از خودم خجالت می کشم.

     

     



    Link ::  
    چهارشنبه 4 اردیبهشت1387

  • دست و پابسته
  • یادم می آید چند سال پیش وقتی با شدت و حدت برای آینده برنامه می ریختم و در  چیدمانش هم خیلی وسواس به خرج می دادم دوستی به من گفت:«ببین!این همه برای خدا تعیین تکلیف نکن.تو برنامه ات رو بریز اما اونی که باید،قبلا برنامه هاتو به سلیقه و مصلحت خودش ریخته.یه دفعه می زنه پس کله ات همه ی کاسه کوزه هات به هم می ریزه ها!! ». راست می گفت.تخته گاز داشتم برای خودم می رفتم.برای ادامه ی زبان و آموزش رانندگی  و تدارک عروسی داداش علی....که با یک حادثه ی از قبل  پیش بینی نشده حسابی تو برجکم خورد و من چهارچنگولی ماندم.نمی دانم حواسم پرت آن آقای جوانی شد که به بهانه ی تمیز کردن ویترین مغازه اش در خیابان ولیعصر حسابی تو نخ دختر های آن چنانی رفته بود، یا خیلی گرم صحبت  بودم، شاید هم  مصلحت خدا بود  یا....که پایم پیچ خورد و من با همان پای پیچ خورده خیابان ولیعصر را گز کزدم و از پله های پاساژها و مغازه بالا پایین رفتم بدون آن که به روی مبارک بیاورم. نتیجه اش شده یک پای گچ گرفته که تا سه هفته باید تحملش کنم و محتاج این و آن باشم که یک لیوان آب خنک بدهند دستم.فکر کن.منی که دست کم روزی چند بار به بهانه های مختلف از خانه بیرون می زدم حالا باید خانه نشین شوم و سماقی که مادر شوهر برای فرستاده را بمکم تا این پانزده روز هم تمام شود من ازاین اسارت و دست و پا بستگی خلاصی پیدا کنم.

    پ.ن ها:۱- خیلی وقتها همسایه و دوست خوب و بیشتر از فامیل به درد  آدم می خورد.خوب بودنشان هم درست در همین وقت ها معلوم می شود.

    پ.ن۲- مفید فایده بودن آدمها به سواد و مدرک نیست.آن آقای میانسال  کچل کم سوادی که پای مرا گچ گرفت از آن خانم دکتر جوان دماغ عمل کرده ی ناز نازی خیلی بیشتر سرش می شد.(صد رحمت به مرده شور های بشهت زهرا .فکر می کنم حس مسولیت پذیری و همدردیشان بیشتر از کادر بیمارستان ...باشد.)

    ۳-فایده ی دختر داشتن این جور وقت ها بیشتر به چشم می آید.از امین جان که تقریبا قطع امید کرده ایم.دل مان خوش علی کوچولوی چهار ساله بود که این یکی هم آب پاکی راریخت روی دستم.(مکالمه ی من و علی بعد از این که امین خواهشم را سریعا رد کرد و مرا پیچاند:

    علی جون تو که این قدر مهربونی ،حرف گوش کنی،کمک می کنی کمی اتاق رو مرتب کنیم.اسباب بازیها تو جمع می کنی؟علی: مامان البته که من پسر خوبی ام!! اما از بس رفتم دستشویی استخونام به هم چسبیده تازه تو پام سنگ کلیه در اومده نمی تونم کمکت کنم که آخه!!!!)

    ۴-فردا به بهشت نمی روم.می دانم دخترکان بهشت از نبودم کلی خوشحال که چه عرض کنم، عروسی می گیرند .چه می شود کرد بگذاریم نا خواسته کمی بهشان خوش بگذرد.

    ۵- ظریفی را پرسیدند عاشقی سخت تر است یا گرسنگی؟ جواب داد: هیچ چیز ازاین سخت تر نیست که نیاز به قضای حاجت داشته باشی و در خیابان آبریزگاهی نیابی!! من فهمیدم بد تر از این هم داریم. این که کف پایت حسابی بخارد و تو تا سه هفته باید خارشش را تحمل کنی.(شده ام مثل آن هموطن کردی که برای سزای عمل خلافش مجبورش می کنند شلوار راسته ی لوله تفنگی بپوشد.فکر کن!!)

    پ.ن مهم: تا حالا به این جا سری زدید؟.یک سایت کاملا زنانه با همان جذابیت های خاص زنانگی.  



    Link ::