تبليغاتX
معلمی از بهشت
خاطرات شخصی

مردی با لهجه ای ناشناس مدام داد می زد که چاقو  و قند شکن و ..تیز می کنم.آرزو می کنم کاش یک نفر پیدا می شد نوک پیکانم را تیز می کرد تا راحت تر می توانستم دل مشکلات را بشکافم و ... منظورم از مشکلات تمام کارهای سخت وآسانی است که انجام دادنشان مدام فکرم را به خود مشغول کرده و من باید خیلی قوی و با برنامه باشم که بدون حذف هیچ کدامشان بتوانم مرتب و شسته رفته مو به مو انجامشان دهم.

رختها ی شسته در  سبد مانده اند و هنوز تا نشده من  چشمک می زنند مثل چشمک یک پسر هیز وبد پیله که  لج آدم را در می آورد.باید ظرف همین چند روز wordرا خوب یاد بگیرم.چه حال ضایعی داشتم وقتی خانم مدیر از من خواست برایش سربرگ امتحانی بزنم و من مثل یک عدد درازگوش در گل مانده بودم.
هفته ی آینده امتحان پایان ترم زبان هم، دارم.اصلا آماده نیستم. خدا را شکر دست کم لکچرم را خوب دادم و اعتماد به نفس از دست رفته ام را دوباره پیدا کردم وگرنه وا مصیبتا.
یک نفر یک راه حل اساسی نشانم دهد که چطور می شود پسرک باهوشی را که از مشق نوشتن فراری است قبل از ناهار خوردن و روپوش در آوردن پای دفتر  مشق نشاند؟به نظر شما من مادر سخت گیری هستم؟  اگر امین را ول کنم تا 11 شب سراغ مشق نوشتن نمی رود. آخر سر هم با هوار و هوار و جنگ و دعوا شروع به نوشتن می کند.تمام راهها را امتحان کرده ام جز این که مشق ننوشته بفرستمش مدرسه شاید...؟ who can help me

به سه بانک مختلف باید بروم و سه مدل قسط واریز کنم.امین می گوید مامان چرا با موبایلت این کارار رو انجام نمی دی؟مگه ندیدی تو تلویزیون گفت که میشه؟
دو دسته برگه ی تصحیح نشده ی بچه ها هم مزید علت این همه سرخوشی و شادابی من شده اند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 10:46  توسط زهرا   | 

سال سوم بودیم یا چهارم خوب یادم نیست.اما می دانم سر زنگ ادبیات یکی ازبچه ها داشت از روی  متن کتاب که نوشته ای معاصر بود روخوانی میکرد.رسیدبه کلمه ی«دولاب» هنوز  کلمه را کامل ادا نکرده بود که هاله و مینا و چند نفر دیگر مثل خودش زدند زیر خنده و شروع  کردند مسخره بازی. خانم میرزاده از این که چه چیز این کلمه باعث به خنده افتادن بچه ها شده بود و لوس بازیهای بعدش حسابی کفری و ناراحت غرولند کنان ،  کیفش را برداشت  و کلاس را ترک کرد.
این که برای هفته ی بعد من و مژده و زهرا و ناهید مجبوربودیم مثل همیشه دوباره  خودمان را جلو  بیاندازیم وریش گرو بگذاریم و از قول بقیه قول بدهیم که دیگر تکرارنمی شود و جوانی کردندو شما به بزرگی خودتان ببخشید، چیزی دور ازذهن نبود.
چند ماه پیش خانم میرزاده را در یک مهمانی دیدم.هنوز همان معلم دوست داشتی زمان تحصیلم بود.اما کمی مسن تر و حالادیگر تدریس نمی کرد.عضو  یک  NGOشده بود وبا بعضی از شاگردانش در آن جامشغول بود.ازشان پرسیدم چرا دیگر درس نمی دهید؟جواب داد:«فکر می کنم فاصله ی من وبچه ها ساعت به ساعت بیشتر میشود.چیزهایی  که برای ما ارزش است برا ی بچه های این دوره و زمانه به نظر ابلهانه می آید .مایه ی ریشخند است.ارزشهای بچه ها هم برای ما کوچک وبی معنی  است.فکر می کنم دیگر سرکلاس حرف هم رانمی فهمیم.خانم میرزاده راست میگویند.با این که اختلاف سن من  و دخترکان بهشت کمی از ده سال بیشتر است اماگاهی احساس می کنم خیلی چیزهابرایشان مفهوم درستی ندارد.


 پ.ن:در فعالیت  کتاب خواسته شده بود برای مهمانی دو ارزش  بنویسند.یکی از بچه ها خیلی جدی نوشته بود: «گرم کردن مجلس!».                                 
                                           

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 9:35  توسط زهرا   |