آن مرد آمد.
آن مرد در باران آمد.
آن مرد سبد در دست دارد.
آن مرد در سبد بادام دارد.
بابا انار دارد.
بابا آب داد.
بابا نان داد.
*-*-*-*-*-*-*
انشای امروز:
بابا آمد .بابا عصا زنان آمد.بابا هم انار دارد هم بادام اما دندان جویدن ندارد.او دیگر پای راه رفتن و نان خریدن هم ندارد. او به «عرق النساء» مبتلا شده.دکترهای امروزی می گویند «سیاتیک».
مامان می گوید:« آدمیزاد که پیر می شود چند چیز همیشه باید همراهش باشد :عینک ،سمعک،عصا و دندان مصنوعی».

![]()
۵/۷/۸۶ بهشت ، امسال با دو سال پیش فرق اساسی نکرده بود.جز این که دخترکانش بزرگتر شده اند و اسامی قبولی بیشتر از سال گذشته روی برد خودنمایی می کرد.چه زود گذشت.دختر بچه های چهار سال پیش که شاگردانم بودند حالا در رشته های خوب دانشگاهی دانشجو شده بودند( به قول یکی از استادهای کلاس کنکور اولین کاری هم که می کنند رفتن به آرایشگاه و اصلاح کردن است و بعد رفتن به آموزشگاه رانندگی و گرفتن گواهی نامه).
دو تا کلاس اول دارم.همه معدل بالا هستند اما فکر می کنم کمی که بهشان رو بدهی آستر هم طلب می کنند.یکی از بچه ها با کمی چرب زبانی دخترانه گفت: «خانم به قیافتون میاد خیلی مهربون باشید» جواب دادم: «نه گول ظاهرم رو بخورید نه شایعات سال بالایی هارو باور کنید.»
۱۲/۷/۸۶ امروز درسمان در مورد تعامل اجتماعی بود و این که انسان بر اساس میل ذاتی اش دوست دارد با دیگران رابطه بر قرار کند ...فوری فکر بچه ها به سمت رابطه ای از جنس مخالف و حواشی دور برش می رفت و با کمی پر رویی سعی می کردند با گوشه و کنایه چیز هایی بگویند.باید بحث را جمع می کردم گفتم: «این که پسرکی در خیابان به شما متلک بگوید و شما یا با جوابش را بدهید یا بخندید هم یک نوع تعامل اجتماعی است اما ما بهش می گیم تعامل اجتماعی بد بد!».
منکر این قضیه نیستم که داشتن رابطه با جنس مخالف برای دخترهایی به این سن خالی از جذابیت نیست اما این که از حالا و به این زودی ایجاد این رابطه و مسائل و حواشی مربوط به آن ذهن وفکر بچه هارا به خود مشغول کند کمی آزار دهنده است.
*-*-*-*-*-*-*-*
۱۳/۷/ ۸۶امین دو هفته ای است مدرسه می رود. عاشق درس است.در کتاب ریاضی اول دنبال دو دوتا چهار تاست.برایش دانستن چپ و راست و جمع 1+ 2 مسخره و پیش پا افتاده است اما جانم را به لب می رساند تا یک صفحه مشق بنویسد.کار به جایی می رسد که متوسل به زور و دعوا می شوم.ولش کنی مثل بند کوتاه تنبان از دستت در می رود و دفترش تا پنج شش ساعت ولو روی میز معطل سیاه شدن می ماند.گاهی وقتها در موردش به بن بست می رسم.
۱۵/۷/۸۶در فالنامه ی این ماه مجله ی موفقیت مثل همیشه حرف های خوب و امیدوار کننده خواندم.باید برای بچه ها بیشتر وقت بگذارم و این که موسیقی های شاد و انرژی بخش گوش کنم...
*-*-*-*-*-*-*-*
دوز خواب مدرسه دیدگی من این روزها به شدت بالا رفته و همه اش خودم را در کلاس و کنار شاگردان جدید می بینم و برایشان مطابق روز اول آشنایی مان قوانین کلاسم را گوشزد می کنم.خدا به من رحم کند تا پنجشنبه که قرار است خودشان را ببینم.فکر کنم انقدر در خواب برایشان حرف بزنم که روز دیدارمان در عالم بیداری حرفی برای گفتن نمانده باشد.این را هم اضافه کنم که از شوق رفتن به بهشت ازبس در دلم کله کله قند آب می کنم ممکن است به همین زودیها دیابت روحی بگیرم.
*-*-*-*-*-*-*-*
پ ن. نامربوط:مهدی آماده ی رفتن شده بود.علی دوید سمتش و گفت:«بابا کجا میری؟مگه منو دوست نداری؟»مهدی خیلی عامیانه جوابش داد:«دنبال یه لقمه نون بابا جون» علی دوید و از تو سفره تکه نانی در آورد و رو به مهدی گفت:«بابا یه لقمه نون داریم نمی خواد بری سرکار!!»
پ.ن خیلی مربوط: نظرتون در مورد سریالهای ماه رمضان امسال چیه؟ مهدی باز آسمون و ریسمون رو به هم بافته.خواندنش را اکیدا توصیه می کنم.