با ذوق از پله های بالا می آیم و به امین می گویم:من PWM شدم.یعنی بالاترین نمره تو کلاس.خوشحالی اش را با یک آی کشیده نشانم می دهد و مشغول بازی اش می شود.ساعت تقریبا از یازده شب گذشته.امین در حالی که از میله ی بارفیکس آویزان است می گوید:مامان حالا که WC شدی می تونی بگی دو دوتا به اینگیلیسی چی میشه؟!!
*-*-*-*-*-*
پارسال تقریبا پنج روز مانده به مهر فهمیدم که مدرسه رفتن من تحت هیچ شرایطی امکان پذیر نیست.ناچار به مرخصی اجباری تن دادم و خانه نشین شدم.امسال دقیقا عکس این قضیه اتفاق افتاد یعنی پنج روز مانده به مهر متوجه شدم بایدحداقل شانزده ساعت در ماه سر کلاس بروم و دوباره بشوم معلمی از بهشت.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 4:59  توسط زهرا
|
کلي کار ريخته سرم.رختها را بايد جمع کنم و تا کرده بگذارم تو کشوها.خريد هم دارم.اتاق ها را بچه ها کرده اند بازار شام.تکليف زبانم هم نصفه کاره مانده.پايم مي رود روي چيزي.قبل از اين که بخواهم نگاه کنم صداي ضعيفي از اسباب بازي بيرون مي آيد .آدمک لپ لپ است که دارد شعر تبليغي لپ لپ را مي خواند.سبد رخت به دست مي روم تو اتاق خواب.دوباره پايم مي رود روي يک تکه ي ديگراز اسباب بازيها..شاه صفحه ي شطرنج است يا وزير که تاجش شکسته.بچه ها مبل ها را کشيده اند جلو و پشتش سنگر گرفته اند.امين يک روسري سر علي کرده و مي گويد :«تو پرنسسي.منم رابين هودم. مي خوام نجاتت بدم.هر وقت منو ديدي با تعجب بگو: رابين هود؟!!» امين با کمربند دست و پاي علي را بسته.علي با ذوق مي گويد:«رابين هود؟»امين جواب مي دهد:«بله من اومدم شما رو از اين جا ببرم».علي از روسري کلافه شده.امين اجازه نمي دهد علي تنها نشان مونث بودنش را دربياورد.برنجم دم کشيده اين را از عطر ش که در خانه پیچیده مي فهمم.کلي کار دارم هنوز...
*-*-*-*-*-*در جواب سوال معلم زبانتان وقتي مي پر سد:«?Are you lucky» چه جوابي مي دهيد. وقتي کابينت ساز بد قول بعد از يک ماه سر کار گذاشتن درست يک روز مانده به امتحان پايان ترم يادش مي افتد سفارشتان را تحويل دهد؟ سر امتحان به علت نبود فضاي کافي بچه ها به قول معلممان «very friendly» مي نشينند و مثل چي از روي هم تقلب ميکنند و دو سه سوال دقيقا از همان يک درسي است که شما غايب بوديد و....در نتيجه شاگرد اول نمي شويد.
*-*-*-*-* صفحه ي اول اين شماره ي مجله ي موفقيت نوشته بود:
در ميان هر سيب دانه ي محدوديست
در دل هر دانه سيب ها نامحدود
چيستانيست عجيب
دانه باشيم نه سيب

پ .ن.خیلی مهم: آسمون وریسمون دوباره به هم بافته شد.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 11:51  توسط زهرا
|
جمعه شب عقد داداش علی بود .مجلس بعد از رفتن عاقد با صدای ضبط و بزن و بکوب رو هوا رفت.زنها در اتاق و مردها هم در حیاط حسابی با هم کل انداخته بودند.تصورکنید تو گرما گرم انجام حرکات موزون یک نفر ضبط را خاموش کند.این کاری بود که امین انجام داد.پسرهای جوان که مجلس را گرم می کردند صداشان در آمد و از امین خواستند حالگیری نکند.اما او اصرار داشت همه برای چند لحظه فقط به او توجه کنند چون می خواست شعبده بازی کند.از او اصرار و از مدعوین انکار تا مثل همیشه همه را تسلیم امر و خواسته اش کرد.حالا همه چشم دوخته بودند به دستان امین که ادعا می کرد بهترین شعبده باز دنیاست و می تواند در چشم بر هم زدن یک دستمال کاغذی را دو تا کند.در کمال خونسردی تای دستمال کاغذی را باز کرد و دولایه اش را از همه جدا کرد!!!! شیطنت امین کم کم داشت همه را کلافه می کرد. برادر بزرگم که بر خلاف قلب مهربانش ظاهری خشن و جدی دارد دست امین را گرفت و با تهدید گفت :«الان می برمت کلانتری سر خیابون تحویلت میدم».بنده خدا به خیال خودش داشت بچه ام را می ترساند تا حساب کار دستش بیاید.نزدیک کلانتری رسیده بودند که امین گفت :«خیال کردی دایی.الان داد می زنم می گم این آقاهه منو دزدیده!!!! »شما بودید چه می کردید؟برادرم مجبور شد با یک لپ لپ بزرگ سر و ته قضیه را هم بیاورد تا همه چیز ختم به خیر شود.
به امین می گویم تو باید ظهر ها کمی بخوابی. در جواب می گوید:«برنامه ی خواب ظهر نو مغز من ثبت نشده!!» خدا وکیلی من هر چه کتاب روانشناسی بخوانم و با امین بازی کنم و کلی ویزیت گران تقدیم خانم دکترهای محترم بکنم افاقه نمی کند.پدیده ایست این امین خان ما.
الامان!
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 9:58  توسط زهرا
|