
امين صفحه ي شطرنج را چيده و دارد با خودش بازي مي کند.کلي کار دارم و بايد بروم جايي.با اصرار از من مي خواهد بنشينم و شطرنج بازي کنم.مي گويم :«فکر کن داري با کاسپاروف مسابقه مي دي» و بعد برايش از گري کاسپاروف مي گويم و نبردهاي کوچک و بزرگش.امين قبول مي کند که تنهايي با يک حريف خيالي بازي کند.کمي بعد صدايم مي زند و مي گويد:«مامان خيالم از من قوي تره داره منو مات مي کنه!!».
-*-*-*-*-*-*-*-*
اوايل که با اشتياق سريال «جواهري در قصر » را مي ديدم. امين با نگاهي عاقل اندر سفيه مي گفت:«مامان خجالت نمي کشي فيلم چيني مي بيني؟» کمي بعد خودش هم شد بيننده ي پر و پا قرص یانگوم ،طوري که موقع شروع سريال صدایم مي کرد و مي گفت:«مامان عشقت شروع شد».يک بار هم داشتيم پفيلا مي خورديم که روي بسته اش نوشته بود:پفيلا با طعم ادويه. امين پرسيد:«مامان ادويه تو رو ياد چيزي نمي اندازه؟مثلا آشپزخونه ی دربار و يانگوم؟».
کاربه جايي رسيده و تاثير اين سريال چنان قوي بوده که چند روز پیش علي هر چي سوزن ته گرد داشتم از جا سوزني بر داشته بود و فرو کرده بود در ماتحت يک خرگوش عروسکي.وقتي پرسيدم داري چي کار مي کني؟ جواب داد دارم:«طپ سوزني مي کنم.خرگوشه مرده دارم حالشوخوب مي کنم».امين مي گويد اسم علي را بايد بگذاريم علي يانگوم!!»
* این ها را نوشتم که یادم بماند بچه ها چه دنیای دوست داشتنی و پاکی دارند.

۱-آقاجون از نردبان زیر زمین قدیمی پایین رفته اند تا دوباره موتور خاموش شده ی موتور خانه را راه بیاندازند.قلقش را فقط خودشان بلدند وخبره ترین تاسیساتی ها نمی توانند از پس درست کردنش بر بیایند. امین از آن بالا کله می کند پایین و مدام می پرسد؟:«درست شد؟»آقاجون که سالمندی دلش را لرزان تر و نگران تر کرده دم به دقیقه گوشزد می کند که :«بچه می یوفتی .این قدر نیا این لب.آخرش کار دستمون میدی» امین اما دست بر دار نیست کم صبر است و کنجکاو.تازه همین قدر که حرف گوش کرده و پایین نرفته خودش شاهکار است.آخر سر آقاجون از دست سرک کشیدنهای گاه و بی گاه امین کلافه می شود و با عصبانیت می گوید:«اگه بیام بالا می زنم خورد و خاکشیرت می کنم» امین در کمال خونسردی می گوید:«بابا بزرگ اشتباه گفتی. باید بگی میام بالا له و لورده ات می کنم!!».
۲-امین را گذاشته بودم خانه ی آقا جون قرار بود بروم مدرسه و او تا ظهر پیش آن ها بماند.عمه ی امین آمده بود سری به آنها بزند.موقع رفتن گفته بود:«امین جان حالا که مامانت نیست حرف بابا بزرگ و مامان بزرگ و گوش کنیا.بابا بزرگ سنش زیاده حالشم خوب نیست.اگه اذیت کنی، عصبانی بشه فشارش می ره بالا».امین هم نه گذاشته بود و نه برداشته بود جواب داده بود:«عمه بابا بزرگ نمک نخوره فشارش نمی ره بالا!».
*توکیو:روانشناسان می گویند:مادر بزرگها نقش بسیار سرنوشت سازی در مقابله با ناهنجاری های اجتماعی دارند.با توجه به اینکه بیشتر ناهجاری های اجتماعی مربوط به نوجوانان و جوانان است و آنها وابستگی شدیدی به مادر بزرگ های خود دارند به همین دلیل آنها می توانند با نصیحت کردن نوه هایشان در بهبود وضع جامعه موثر باشند.
»فکر می کنید این روزها گوش شنوایی برای نصیحت شنیدن از مادر بزرگها و دل و دماغی برای نصیحت کردن نسل جدید مانده؟حالا همه ی این ها به کنار کدام دلبستگی؟ خانمی تعریف می کرد که جوان های قدیم چه قدر احترام برای بزرگترها قائل بودند.گله داشت از دختر نوجوانش که خیلی راحت به مادر بزرگش که سعی دارد راهنمایی اش کند می گوید: «عزیز! شما لطفا دخالت نکن.» متاسفانه(بعضی) بچه ها ی حالا خیلی محترمانه بی احترامی می کنند.من نمی دونم این ژاپنیها یا نفسشون از جای گرم در میاد یا خیلی به نسل جدیدشون امیدوارند.![]()
*روزنامه ی همشهری چهارشنبه 27 تیر ص 28

دقیقا از بیست و پنجم ماه پیش که در کسوت دانش آموز زبان دو باره و بعد از ده سال سر کلاس نشستم فکر می کنم کمی از طول زمان را کم کرده اند.باید خیلی هنر داشته باشی تا هم به کارهای خانه برسی و هم به برنامه های خودت.وقتی می گویم کار های خانه طیف وسیعی از مشکلات و و ظایف مادرانه و همسرانه! را شامل می شود.و من سعی دارم این هنر را به نحو احسن داشته باشم.
امان از وقتهایی که رویشان کلی حساب باز کرده ای و بی هوا از دستشان می دهی.درست مثل آن پنجاه دقیقه ای که در آرایشگاه آقای رزاق معطل نشسته بودم تا سر و موی این دو تا وروجک را اصلاح کند.این که آقای رزاق با طمانینه کار می کند و چانه اش هم مثل دستش مدام می جنبد برایم تازگی ندارد.او تقریبا همیشه باید یاد آوری ام کند که اهل ماسوله است و از خانواده ای تحصیل کرده و فهمیده.خودش مهندسی دارد و برای دختر بزرگش که مهندسی خوانده به زن و شوهری که در ریاست جمهوری کار می کنند سپرده برای دخترش کار پیدا کنند.و این که دختر کوچکترش دارد پزشک می شود و ...
یا آن چهل و پنج دقیقه ای که در بانک معطل صف و پرداخت قسط مسکن بودم.مدام به دستگاه خود پرداز بانک نگاه می کردم و مردمی که ترجیح می دادند در صف بایستند و برای یک نوبت جلوتر با بقیه کل کل کنند اما هیچ کس جرات نمی کرد از مزایای دولت الکترونیک بهره مند شود و سمت دستگاه رود از بس که بد قلق است و ادا اطوارش از متصدی جاندار پشت گیشه بیشتر است.پولهایتان باید نو باشد.رقمهای بالا را هم چند بار میشمرد و گاهی یک هزاری این وسط خورده می شود .تازه اگر کارتت در حلقوم مبارکش گیر نکند شانس آورده ای.اگر هم گیر کند یک نفر از همان کار راه اندازهای بانک با ته سوزن ته گرد و به لطایف الحیل کارت را از حلقومش بیرون می کشد و می گوید:«کارتتون ایراد داره!» اصلا هم قبول دار نمی شود که معمولا دستگاه ها ایراد فنی دارند نه کارت بانک.
یا باز هم چهل دقیقه ای که برای ثبت نام امین در کلاس شنا منتظر جلوس مسئول ثبت نام پشت میز بودم.باید صبر می کردم از استخر تشریف بیاورند بیرون و لباس بپوشند و ...وقتی دلخوری ام را از این همه انتظار دید فقط یک کلمه گفت: «ببخشید».به همین راحتی.
می گویند با ۱۰ دقیقه برنامه ریزی ۱۰۰ دقیقه در وقتتان صرفه جویی می شود. به نظر شما با وجود ابن همه بی برنامه گی در تمام زمینه های مرتبط با زندگی می شود زمان را مدیریت کرد؟
*-*-*-*-*-*-*-*-*-*
پ.ن ها: ۱-از میثم عزیز شرمنده ام بابت دعوتش به بازی و این که فرصت نکردم اجابتش کنم.اما برای این که روی ماهش را زمین نیانداخته باشم مختصر می گویم موثر ترین افراد زندگیم دو خواهر بزرگم بودند که یکی سعی می کرد اشتیاقم را به درس و مطالعه بیشتر کند و دیگری در مقامی شبیه مادر زندگی را یادم داد.
۲- گویی سوء تفاهمی در پست قبل پیش آمده.من معتقد نیستم بایدمحتویات گوشی های همراه را مدام بررسی کرد.حد و حدود حریم شخصی آدمها کاملا مشخص است، این که بگوییم این هم موجی است که می آید و گذراست را هم با دیده ی اغماض قبول دارم اما گاهی اگرطول موجها زیاد نباشد قدرت تخریبشان می تواند در حد یک سونامی باشد.از جوانی شنیدم که بهترین در دانشگاه بود هم در درس هم در اخلاق. به انحراف شدید اخلاقی دچار شد.علتش را که پرسیده بودند گفته بود :« فقط با دیدن یک عکس از این رو به آن رو شدم».
۳- مهدی هر دو وبلاگش را به روز کرده.بشتابید تا از دستتان نرفته.
۲- زنها توی خانه برای شوهرهایشان می گفتند و مردها توی بازار برای هم . سه روز بود که فاطمه بنت اسد همسر ابوطالب ، از یک شکاف رفته بود توی خانه کعبه و بیرون نیامده بود. آن هم کی ؟ موقع درد زایمان ! آب ، غذا کمک برای زایمان. چه کار می کرد فاطمه تنها ؟
۳- گفتند در این مدت غذایت چه بود ؟ گفت : میوه ها و غذاهای بهشتی . گفتند : نامش را چه می گذاری ؟ گفت : از کعبه که بیرون می آمدم صدایی گفت : فاطمه نام پسرت را علی بگذار . چون او بر همه اهل آسمان و زمین برتری دارد. اسم او را از نام خودم گرفته ام.
میلاد مسعود امام علی ، مولود کعبه مبارک !
منبع : کتاب همشهری