-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*

فاطميه که مي شود حياط خانه ي کوچک و با صفاي آقاي طباطبايي را سقف مي زنند و از ساعت چهارعصر تا دم غروب يک بند روضه خوان و مداح است که مي آيند و مي روند.صداي روضه خواني مي آمد که آهنگ و طنين حرف زدنش برايم آشنا بود. پار سال هم پاي موعظه اش نشسته بودم از غيبت مي گفت که اشد من الزناست و ربا خواري که حق الناس است و خدا نمي بخشد.
مي گفت :« من اين روايت ها را ازکتاب مکارم الاخلاق نقل مي کنم .مردم قديم اين کتاب ها را مي خواندند و باصفا تر بودند. حالا همه يک جور گرفتار دنيا شده اند. مي نشينند پاي ماهواره و نماز صبحشان قضا مي شود.»
حاج آقا از حسادت مي گفت و زنها زير لب استغفرالله و لااله الا اله مي گفتند و تند تند تسبيح مي گرداند.حکايت «شعوانه» راگفت که قبلاهم از زبانش شنيده بودم:«شعوانه زني آوازه خوان بوده که زنان جوان را براي مطربي تربيت مي کرد.يک روزکه همراه سه نفر از نوچه هايش براي شرکت در مجلس عشرت راهي خانه اي بود شنيد که صداي شيون از خانه ي همسايه مي آيد .يکي از نوچه هايش را فرستاد رفت و نيامد. دومي و سومي هم به همين ترتيب .وقتي خودش رفت ديد يک نفر بالاي منبر دارد از عذاب و قيامت و توبه ..سخن مي گويد.شعوانه پرسيد:اگر من هم توبه کنم خدا مي پذيرد؟»خطيب جوابش داد :حتي اگر گناهانت به انداره ي شعوانه هم باشد خدا تو را مي بخشد .زن گفت شعوانه ي گناهکار منم».
بعدها دوستانش ديدند که اندام زيبايش در اثر روزه و شب بيداري نحيف شده و رنگ و رويش زرد گشته و از زنان مومنه ي روزگارش شد.»
به مهدي مي گويم:« حاج آقا همان حرفهايي را زد که پارسال هم گفته بود.مي گويد:ده سال ديگر هم که بروي همين ها را مي شنوي ويندوز نيست که آپ ديت شود.»
ياد «مجيد» سوته دلان مي افتم که اهل خانه اش به روضه مي رفتند و او با خود مي گفت:« تو رو چه به روضه ؛روضه خودتي فقط گريه کن نداري!»
دیروز از زبان واعظ جوانی شنیدم که می گفت::« تا زمانی که زنده اید برگ برنده دست شماست. حتی اگر بیمار و رنجور باشید.می توانید برای خودتان خیر بخواهید و خیر بفرستید».می گفت :«اگر بدانید دوساعت بیشتر به پایان عمرتان نمانده با ولع رندگی را می چسبید و سعی می کنید برخلاف تمام عمرتان از لحظه لحظه اش استفاده کنید.مسلم است با اسیران خاک فرق دارید ».
اما کو گوش شنوا.سالهاست که واعظان وعظ می کنندو خطبا خطبه می خوانند. شعرا دعوتمان می کنند بنشینیم بر لب جوی و گذر عمر ببینیم.زنها به فکر چای روضه اند که تبرک است و بچه ها حوصله اشان از یک مجلس بدون بازی سر می رودو بهانه می گیرند که بس است دیگرِ،خسته شدیم.هنوز وقت هست برای خیلی کارها.

به خانه های سیاه و سفید روبرویم چشم دوخته ام.یک ردیف سرباز،یک شاه پنهان در پناه وزیر و قلعه و فیل و اسبی که فقط می تواند به شکل ال بپرد.امین اصرار دارد بازی کنم.بهانه می آورم که شطرنج دوست ندارم.می دانم اگر بفهمد می توانم بازی کنم آن قدر این صفحه ی چهار خانه را جلوی رویم باز می کند که همه چیز را دیگر شطرنجی ببینم.می گویم: باور کن بلد نیستم.مهدی می گوید :«کاری نداره که امینم زود یاد گرفت».دقیقا حال کسی را دارم که در یک جمع مختلط مجبورش کنند برقصد و او اصلا بلد نباشد حتی دستانش را تکان دهد.مستاصل به ارتش کوچک سفیدم نگاه می کنم.اسبم را جلو می کشم.مهدی تشویقم می کند. از این که دارد مسخره ام می کند خنده ام می گیرد.سرباز های تحت فرمانم را یکی دو خانه جلو می کشم.می دانم فرمانده خوبی نیستم و جان تک تکشان در خطر است اما کار دیگری از دستم بر نمی آید.امین چیزی در گوش پدرش می گوید دستشان در یک کاسه است.سعی می کنم مثل گربه ی چکمه پوش «شرک» مظلوم نگاهش کنم تا بی خیال این نبرد نابرار شوند. مهدی درماندگی ام را که می فهمد به امین دستور حمله می دهد.چند حرکت ساده .من هنوز پرچم سفید را به نشانه ی تسلیم بالا نیاورده ام.کیش و مات.حالا هر دو می خندند و من قراراست آن قدر با کامپیوتر شطرنج بازی کنم تا یاد بگیرم چطور روی هر دویشان را با آن ارتش سیاه ،کم کنم.
پ.ن: مهدی باز آسمون و ریسمون رو به هم بافته.![]()
رفته بود عیادت یکی از اهالی مسجد.بیرون که آمد چشمش خورد به جعبه ی سیاه گوشه ی حیاط.پسر صاحبخانه را صدا زد.پرسید این جعبه چیست؟جوان اول هول کرده بود و جواب سر بالا می داد.آخرخودش پرسید:«این دستگاه آپارات است؟»جوان گفت :«بله»گفت:« می خواهم کارش را ببینم».ترس جوان ریخت .حلقه فیلمی گذاشت توی آپارات،یکی از فیلم های چارلی چاپلین بود.تصویر که روی دیوار افتاد پرش داشت.آقا گفت:«سرعت دستگاه بیشتر شود این پرش ها کم می شود».جوان دیگر نمی دانست باید چه بگوید.پرسید:«شما قبلا آپارات دیده اید؟»گفت:«ندیده ام. در مجله خوانده ام».
*-*-*-*-*-*-*-*
چهاردهم خرداد سال 68 را خوب به یاد دارم. امتحانات نهایی سوم راهنمایی را پشت سر می گذاشتم.صبح بی وقفه از رادیو و تلویزیون قرآن پخش می شد و کسی تاب شنیدن و باور خبری را نداشت که همه از تصورش هم فرار می کردند. من یاد خواب شب قبل افتادم.کنار ساحل آبی و آرام دریا قدم می زدیم من و امام.درست مثل زمانی که امام با نوه هایشان در حیاط خانه ی جماران قدم می زدند.دستها را از پشت به هم گره کرده بودند.عبا به تن داشت بدون ردا و عرقچینی سفید بر سر.راه می رفتیم بی هیچ گفتگویی و من سرشار از ذوقی دخترانه نسبت به پدربزرگ نداشته ام. در یک چشم بر هم زدن دریا طوفانی و آسمان سیاه شد وقتی طوفان فرو نشست من بودم و تنهایی.امام رفته بودند و من حس کردم غم همه عالم به دلم نشسته.
*-*-*-*-*-*-*-*
**مرد دانایی که می میرد ستار ه ایست که غروب می کند و مصیبت مرگ او سخت تر از اندوه مرگ دسته جمعی یک قبیله است.
**:پیامبر اکرم (ص).کنزالاعمال
*: همشهری جوان شماره ۱۱۹ ص ۳۷

آن شب مدينه کشتي درياي غم بود
درياي غم از کثرت ظلم و ستم بود
آن شب سپيده با سحر هم درد مي شد
گلبرگ سبز آرزوها زرد مي شد
آن شب شفق بهر شقايق حجله مي بست
غم، هاله اي از خون به روي دجله مي بست
آن شب درون خانه ي ساقي کوثر
غم بود و ماتم بود و اسماء بود و حيدر
آن شب گلان باغ هستي جمع بودند
با بلبلي پروانه ي يک شمع بودند
آن شب فضا پوشيده بود از ابر تيره
بر نور چشمي چشمها گرديده خيره
آن شب برادر با برادر راز مي گفت
خواهر به خواهر راز دل را باز مي گفت
آن شب حسن اشک حسينش پاک مي کرد
چون غنچه اي زينب گريبان چاک مي کرد
آن شب قضا نقش قدر بر باد مي داد
کلثوم را درس شهادت ياد مي داد
آن شب علي از ديده در ناب مي ريخت
اسماء به روي جسم زهرا آب مي ريخت
آن شب به داغستان صحرا لاله مي سوخت
در سينه ي سيناي مولا ناله مي سوخت
آن شب خزان گهواره ي غم تاب مي داد
زهر ستم بر ما به جاي آب مي داد
آن شب علي با همسر خود گفتگو داشت
گويي که با زهراي خود راز مگو داشت
مي گفت اي آيينه دار ملک هستي
مجموعه ي شرم و حيا و حق پرستي
اي واي من پيراهن تو غرق خون است
وز نقش سيلي روي ماهت نيلگون است
زهراي من خيز و علي را ياوري کن
بين من و اين ناسپاسان داوري کن
بي تو علي بايد که راه آه پويد
راز دلش را بعد از اين با چاه گويد
بي تو علي از زندگاني سير گشته
همگام آه و ناله ي شبگير گشته
زهراي من درّ سخن آخر نسفتي
از ماجراي کوچه و دشمن نگفتي
رفتي چو در نزد پدر از دار دنيا
راز دلت را لا اقل بر گو به بابا
برگو که پهلوي تو را با در شکستند
بر گو درون کوچه بر من راه بستند
بر گو به سيلي صورتم را سرخ کردند
آنان که با اسلام از کين در نبردند
برگو پدر آورده ام بهرت نشانه
هم جاي ضرب سيلي و هم تازيانه
*شاعر: ژولیده ی نیشابوری
شهادت بزرگ بانوی آسمانها و زمین بر عاشقانش تسلیت باد.

سي و پنج هزار تومان ناقابل بايد پرداخت مي کردم تا نيم ساعت روبروي خانم دکتر... بنشينم و او برايم همان تجويز هميشگي را بکند:« براي امين بايد بيشتر وقت بگذاريد.»اين جمله را مادر بزرگ امين ؛ عمه هايش ؛ خاله و خيلي هاي ديگر که هيچ بورد تخصصي در زمينه ي روانشناسي و روانپزشکي ندارند هم بار ها به ما گفته بودند.اما خب خانم دکتري که مطب شيکش در خيابان جردن است حتما نوع حرف زدنش بايد آن قدر فرق داشته باشد که مجابمان کند اين نسخه ي هميشگي را از نوع خارجي اش مي نويسد که بهتر و سريعتر جواب دهد.
او گفت : « بايد از امروز تا هجده سالگي هر روز و به مدت يک ساعت(نیم ساعت من و نیم ساعت پدرش) وقت اختصاصي براي امين داشته باشيم.اين زمان را quality time ناميد چون کيفيتش باید بر کميت بچربد.نه حواسمان به قابلمه ي غذا باشد ،نه تلفني جواب داده شود، نه با کسي حرف بزنيم... فقط و فقط امين طرف بازي يا مصاحبتمان است.
اين که خسته و بي حوصله ام. کار دارم. فردا هم وقت هست، شايد عصر به شرطها و شرو طها با تو بازي کردم ديگر نبايد تکرار شود.
در خیابان ولیعصر قدم زنان حرف می زنیم.مهدی به شوخی می گوید:« باباهای ما در کل یوم عمرشون روزی پنج دقیقه هم با ما بازی نکردن!» و بعد هر دو میزنیم زیر خنده.خنده ای که شاید مزه ی تلخ و گسش به خاطر یاد آوری روزهایی است که دلمان می خواست همبازی های زمان بچگیمان پدر مادرهایمان باشند نه دختر دایی ها و پسر عموهایمان.
*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*
چندی پیش دوست عزیزم (ماتریوشکا) نوشته بود:«باربیها سمبل زیبایی، بيدغدغگي، آرامش، فانتزي، رفاه و پول هستند. ولي درعين حال باربيها مظهر بيمسئوليتي، بطالت، ظاهرسازي و بوالهوسي هم هستند. تازه قسمت مهم قضيه اين نيست، به نظر من مهمتر اينه كه چرا ما باربي مرد نداريم؟؟ باربي يعني سمبل زنانگي كه شاید مردها دوست دارن، زن فارغالبالي كه يكسره پول خرج ميكنه، آرايش ميكنه، لباس ميخره و ميپوشه و توي كلهاش يه پر كاه هم مغز نداره: تا حالا يه باربي خشمگين ديدهاين؟؟ نه چون باربيها دائم در حال خنديدن و عشوه اومدن هستن. درسته كه اينها فقط عروسك هستن ولي باربي از نظر من سمبل يك فرهنگه، نميگم فرهنگ غربي چون حتي توي ايران هم خيلي از مادرها تا يه عروسك باربي جديد مياد ميپرن تو بازار و اونو براي خودشون يا دخترشون ميخرن. باربي مظهر زنبودن نيست، اون فقط يه عروسكه ولي اگر مواظبش نباشيم ميتونه فرهنگ پوچي رو برامون خوب جا بندازه ...».
امروز دیدم در شماره ی ۱۱۸ همشهری جوان گزارش مفصلی با نام« بمب های عروسکی» چاپ کرده اند که به عروسک های باربی و برتز اشاره دارد.
:«....در اين دوزخي كه به پا شده، آتش انجمن روانشناسان آمريكا از همه تندتر است. آنها در گزارششان هشدار دادهاند كه نگاه رسانههاي اين كشور به دختران خردسال و نشاندادن آنها در حد يك وسيله شهوتراني، تاثيري فوقالعاده منفي بر سلامت رواني آنها ميگذارد و باعث بروز عارضههاي رواني مانند اختلال در خوردن و كاهش اعتماد به نفس ميشود.
در اين گزارش آمده است: «عروسكي كه دامن كوتاه سياه چرمي و چكمههاي تنگ ساقبلند به تن دارد، لباس زير دختربچههاي 7 ساله كه با واژههاي نامناسب تزئين شده، ترغيب دختران 6-5 ساله به عشوهگري در مسابقات زيبايي كودكان، همه و همه بخشي از فرهنگ آمريكايي شده كه به زن و دختر بهعنوان يك وسيله شهوتراني نگاه ميكند» (باور كنيد اين حرفها را خود روانشناسان آمريكايي زدهاند).
آنها معتقدند «عروسكهاي برتز به كودكان خردسال ميآموزند كه چگونه بازي كنند، لباس بپوشند، موهايشان را آرايش كنند و در شوهاي لباس شركت كنند. اين مسائل باعث بروز برخي مشكلات مانند افسردگي، كاهش اعتماد به نفس و بلوغ فكري زودرس در دختران جوان شده است»...
+ خواندنش را اکیدا توصیه می کنم.
