تبليغاتX
معلمی از بهشت



شنبه 29 اردیبهشت1386

  • بدون شرح
  • در حال و هواي خودم بودم و داشتم براي يک قران و دوزار پولم نقشه مي کشيدم.مي خواستم برای خودم کتاب بخرم و يک ماشين پليس آهني که  تمام  درهايش  باز شود براي علي. يکباره  دو خانم چادري جلوي رويم سبز شدند و من بي آن که بخواهم خودم را در مقابل(يا بهتر است بگويم محاصره ي )آن دو ديدم.خانمي که لاغر تر و سرزبان تر دار بود رو به من گفت :« خدا خيرت بده داريم براي سفره ي ابوالفضل(ع) پول جمع مي کنيم. هر چي دلت مي گه و دوست داي بده».گفتم:« دعا مي کنم براتون خدا قبول کنه .»مي خواستم راه بيفتم .زن اما دست بردار نبود گفت:« ثواب داره، اسمتم بگو سر سفره يادت کنيم.» و بعد امامزاده اي را نام برد و گفت جمعه آن جا سفره مي اندازيم. با تعجب پرسيدم : «درسته پول سفره رو از مردم مي گيرين؟» خيلي راحت جواب داد : «صاحب سفره نذر کرده از هفت نفر  پول بگيره !! خوشم اومد از خانوميت که بهت گفتم». بدون اين که اطمينانم جلب شده باشد و با تعجبي مضاعف دستم را که حالا روي در باز شده ي کيفم و بر فراز دو هزار توماني هاي داخلش خشک شده بود به سمت يک اسکناس پانصد توماني بردم ودر رودر بايستي کامل پول را بهشان دادم.بعد در دلم گفتم اين ديگه چه مدل نذر کردنيه؟ زنها دعا گويان دور شدند و سراغ نفر بعدي رفتند.

                                                        *-*-*-*-*-*

    این شعر رو اولین بار تو برنامه ی کودک شبکه ی پنج شنیدم.الان بیشتر بچه ها  شعر رو از حفظن و همراه آهنگش،اون رو می خونن:

    قوقولی قو قو سحر شد                               سیاهی در به در شد

    فرشته ها دویدند                                     ستاره ها رو چیدند

    خورشید خانم در اومد                                با یک سبد زر اومد

    تا شب نکرده حاشا                                   بچه ها بیاین تماشا

    کی فکر می کرد این شعر از سروده های استاد «شاملو» باشه؟



    Link ::  
    شنبه 15 اردیبهشت1386

  • تقدیر بی تغییر
  • غم و شادی دو همسایه ی دیوار به دیوارند که اتفاقا خیلی وقتها نمی توانی بفهمی که کی و چطور ساکن کوچه ی دلت شده اند.گاهی بی سر و صدا می آیند و گاه برای آمدنشان منتظری.خیلی وقتها کوچه باغهای خیالت را برای آمدن شادی آب و جارو و چراغان می کنی اما یک دفعه ؛غم سرزده و بی دعوت سر و کله اش پیدا می شود.

    برای آخر هفته کلی برنامه داشتیم.از آرایشگاه وقت گرفته بودم .دنبال رو نما بودیم برای عروس خانم و دلمان غنج می زد برای برادری که قرار بود ماه مجلس عروسی شود در کسوت داماد.عمو مدتی بود بیمار شده بود و افتاده.خدایش بیامرزد.

    پ.ن:مهدی می گوید شاید این قضیه هم  حکمتی  داشته باشد شبیه همان حکمتی که او  در« آسمون و ریسمون»به تصویر کشیده.کسی چه می داند.



    Link ::  
    شنبه 8 اردیبهشت1386

  • خانوم
  • پسرک فروشنده دیگر مرا می شناسد.برای کسی می خواستم کتاب بخرم.وقتی سنش را پرسید و فهمید بیست و یک سالی بیشتر ندارد پیشنهاد کرد از رمان های «ر . اعتمادی» ،« مودب پور »یا  فهیمه رحیمی» یکیش را انتخاب کنم. می گفت «گندم» مودب پور دیگر گیر نمی آید ،تجدید چاپ هم نمی شود و من می توانم به چند برابر قیمت بفروشم.گفتم این دیگر  بازار گرمی است و ادامه دادم.:« بعضی ها معتقدند هر کتاب ارزش یک بار خواندن را دارد من اما اصلا به چنین چیزی اعتقاد ندارم.»اگر به سلیقه ی خودم بود «امینه » ی بهنود را برایش می خریدم یا« ۵۳ نفر» بزرگ علوی را.اما می دانستم خوشش نمی آید.چشمم که به «خانوم» افتاد همان هوس چسبناک بیخ دلم را چسبید و ول کن معامله نشد.عادت بدی دارم.وای به وقتی که فکر انجام کاری یا خرید چیزی به ذهنم بیافتد.ولوله ای به جانم می اندازند انگار.تا آن چه چشمم دیده و دلم خواسته را نخرم یا انجام ندهم آبها از آسیاب فکر و هوس من نمی افتد.وقتی خانوم« مسعود بهنود» را دیدم برای به تعویق انداختن خریدنش بیش از بیست و چهار ساعت نتوانستم دوام بیاورم.

    سه روز است غرق در کتاب از کودکی« خانوم» به چهل سالگی رسیده ام.



    Link ::  
    شنبه 1 اردیبهشت1386

  • ×کودک ،نابغه ، دیوانه
  • چشم و ابرویی سیاه دارد .یک بینی قلمی کوچک و دندان خانه ای زیبا که موقع خندیدن زیبای اش دو چندان می شود. بر خلاف پسرهای هم سن و سالش هر چه به سن بلوغ نزدیکتر می شود از قیافه که نمی افتد هیچ جذاب تر هم می شود. چند سال پیش وقتی بچه تر بود و دیدمش هیچ فکر نمی کردم با بزرگترین مشکل زندگی اش روبرو باشد.خوب یادم است روزی که مادرش با گریه به من گفت:.«
     تو یخچالم اندازه ی یه میلیون دارو دارم.شده داروخونه.سر کتاب باز کردیم گفتن اولین کسی که بعد زایمان اومده دیدنت دعا همراش بوده افتاده به پسرت.معلوم نیست کی خوب می شه.»

    وقتی رفتم خانه اشان و دیدم به همه چیز چسب زده اند تا از تکرار رفتار پسرک جلوگیری کنند دلم گرفت.دکمه های تلویزیون،پریزهای برق، در یخچال.... مدادم شیر آب را باز و بسته می کرد.زیر زیرکی نگاهم می کرد و دکمه ی ماشینش را روشن می کرد تا برای هزارمین بار صدای ملودی اش را در بیاورد.باتری ماشین داشت خالی می شد  اما خر خر موزیکالش برای او خنده دار ترین و شادی آور ترین کار ممکن بود. نام بیماری اش را اولین بار بود می شنیدم.اوتیسم.یک بیماری پیچیده ی عصبی که نه دلیلش را یافته اند نه راه درمانش را.

    *اولين بار در سال  1912 يک روانپزشک سويیسي متوجه نوعي از اختلال در بيماران رواني شد که باعث مي شد اين افراد از ارتباط برقرار کردن با ديگران خودداري کنند. او نام اين اختلال را اوتيسم گذاشت که از ريشه کلمه يوناني «اتوس» به معني خود گرفته شده است . امروزه جنبه هاي مختلف اوتيسم مشخص شده است. اگرچه علت آن هنوز نامشخص باقيمانده است. افراد مبتلا به اوتيسم دچار اختلال در مهارت هاي ارتباطي و رفتارهاي اجتماعي هستند. گفته مي شود اين افراد حتي دوست ندارند به چشم کسي نگاه کنند. در ظاهر ، افراد مبتلا به اوتيسم فرق چنداني با افراد عادي ندارند اما در داخل در دنيايي کاملا متفاوت زندگي مي کنند. در مورد انجام برخي از مهارتها و رفتارها با افراد عادي فرق دارند و سيستم حسي آنها کاملا با افراد عادي متفاوت است. برخي محرکهاي خاص مانند نور ، صدا و لمس تاثير شديدي بر روي آنها دارد. اوتيسم اگر زود تشخيص داده شود و اقدامات درماني و کمک درماني مثل آموزشها و حمايتها سريع انجام شود بيمار بهبود پيدا مي کند. اما برخي از بيماران خصوصا بزرگسالان نيازي به درمان حس نمي کنند و حتي با آن مخالفت مي کنند چون اين وضعيت را جزيي از شخصيت خود مي دانند و آن را دوست دارند. ده درصد افراد مبتلا به اوتيسم نبوغ خاصي در بعضي از زمينه ها دارند و ثابت شده که بين نبوغ و اوتيسم رابطه وجود دارد. اين افراد اغلب در زمينه علوم رياضي و فيزيک توانايي خارق العاده اي دارند و مي توانند کارهايي مثل محاسبات پيچيده عددي را ذهني انجام دهند.
    به علت جالب بوده خصوصيات رفتاري اين افراد ، تاکنون آثار هنري زيادي در مورد شخصيتهاي مبتلا به اوتيسم خلق شده است . فارست گامپ در فيلمي با همين نام با بازي «تام هنکس» ، «ريمون بابيت» در فيلم «مرد باراني» با بازي «داستين هافمن» و «کازان» با بازي «اندرو ميلر» در فيلم «مکعب» از شخصيتهاي سينمايي مبتلا به اوتيسم هستند.
    به علاوه پزشکان با مطالعه بر روي شرحها و گزارشهايي که از بعضي شخصيتهاي معروف به جا مانده ، وجود اين بيماري را در آنها تاييد کرده اند. «هانس کريستين اندرسن» نويسنده دانمارکي کناب کودک ، «هنري کاونديش» دانشمند قرن هجده بريتانيا که هيدورژن و ترکيب آب را کشف کرد ، «توماس جفرسون» يکي از چهار رييس جمهوري بزرگ آمريکا ، «ميکل آنژ» مجسمه ساز معروف ايتاليايي و «اندي وارهول» نقاش و گرافيست آمريکايي ، از اين دسته هستند .
    حتي در مورد «بيل گيتس» رييس مايکروسافت هم حدس زده مي شود که اوتيسم داشته باشد. اما بي شک معروفترين اوتيسمي هاي تاريخ «نيوتن» و «انيشتين» هستند.
    در مورد نيوتن و انيشتين ثابت شده که دچار اختلال در برقرار ارتباط بوده اند. روابط اجتماعي ناموفقي داشته اند ، استعداد زيادي در موسيقي ، علاقه شديد به رياضيات پيشرفته و فيزيک داشته اند. گفته اند نيوتن کم صحبت مي کرد و حتي گاهي با صميمي ترين دوستانش روابطي پرخاشگرانه داشت . او اگر هيچ کس هم در کلاس درسش شرکت نمي کرد براي کلاس خالي درس مي داد. انيشتين هم بسيار محافظه کار بود و به تنهايي علاقه داشت. آن دو بيش از هر انسان عادي ديگري مي توانستند درباره يک موضوع خاص فکر کنند و حتي نيازهاي طبيعي خود را فراموش مي کردند. انيشتين در کودکي دير شروع به صحبت کرد و تا هفت سالگي به شکل بيمارگونه اي جملات را تکرار مي کرد به علاوه سابقه اين بيماري در خانواده اين دو نابغه تاريخ وجود داشته است. »

    *همشهری جوان شماره ۱۰۲ دی ماه ۸۵ ص ۲۹

    *پ.ن:عنوان تیتر نام کتابی است از مارک هادون نویسنده ی جوان انگلیسی که  به موضوع اوتیسم در قصه اش اشاراتی دارد.



    Link ::