یادم افتاد لبخند زدن در دوران دبیرستان جز جدا نشدنی رفتارم بود.سر کلاس ،تو خیابان.حتی به خاطرش چند باری هم متلک شنیدم.این رفتارم هم هیچ ربطی به این ضرب المثل نداشت که : خوش به حال دیونه که همیشه خندونه!
چه حالی ازآدم گرفته می شود درست روزی که بر خلاف همیشه لبخندی بر لب نداری و دلخوری پیش پا افتاده ای فاصله ی راه رفتن با همسرت را کمی زیاد تر کرده و دیگر از آن جمله های بامزه و دوست داشتنی که همیشه بر زبان می راندی خبری نیست.( یک چیزی تو مایه های قهر پنج قیقه ای).یک فامیل نه چندان دور که سالی به دوازده ماه هم نمی بینی اش از خیابان رد شود و اصرار کند شما را تا جایی برساند. آخ که اگر آن لبخند همیشگی روی لبت بود ،دیگر از تحلیل و تاویل ناخواسته ای که ممکن است از رفتارت داشته باشند نگران نمی شدی.
حالا این جمله را هیچ وقت فراموش نمی کنم که همیشه و همه جا با لبخند وارد شوم.

حس و حال من این روزها در وبلاگ نوسی مثل همان دخترک و برگ کوچک نقاشی شده روی دیوار است.

پ.ن: لطفا و خواهشا اگر قرار است برگی کوچک بر صفحه ی این وبلاگ بکشید کمی پررنگ تر نقاشی کنید تا باورم شود هنوز هم می توانم!
*-*-*-*-*-*-*-*
به ستاره های شب تاب چسبیده به سقف خیره شده ام و به رویاهای خیس زمان بچگی ام فکر می کنم.همیشه سر ستاره ی زهره با بقیه حرفمان می شد :« اون ستارهه که از همه پر نور تره مال منه.چون فقط به من چشمک می زنه.تو چون از من کوچیکتری چشمک زدنشو نمی بینی..» فاصله ی درک فهمیدن اسم و رسم ستاره ی زهره و پل زدن بین رویاها ی زمان بچگی را چه زود و بی وقفه طی کردم. بدون آن که بفهمم. خیلی مسخره است.دلم یک پشتیان سفت و محکم مثل پشتیبانهای پیله ی قلم چی می خواهد که مدام چکم کنم و از ثانیه ثانیه ی عمرم بپرسد.دلم نمی خواهد لحظه های باقیمانده ی عمر را بیهوده طی کنم.اگر حس یک سرطانی قطع امید شده را داشتم حتما قدر زندگی را بهتر می دانستم.
امیدوارم این دو هفته تعطیلی به همه خوش گذشته باشد و باقی ۳۵۴ روز نیامده را به خیر و با برکت سپری کنیم.