تبليغاتX
معلمی از بهشت
خاطرات شخصی
دیروز وقتی امین را گذاشتم مدرسه ،سر راه یک سر رفتم همان موسسه ای که قبل از به دنیا آمدن علی یک پایم آنجا بود و با عشق و علاقه کلاس های خوشنویسی اش را دنبال می کردم.می خواستم ببینم برنامه و ساعت کلاس ها با وقت من جور در می آید تا دوباره خوشنویسی را  شر وع کنم یا نه.قبل از این که دستگیره ی در را پایین بکشم چشمم به نوشته ای افتاد که روی در چسبانده بودند: لطفا با لبخند وارد شوید .

یادم افتاد لبخند زدن در دوران دبیرستان جز جدا نشدنی رفتارم بود.سر کلاس ،تو خیابان.حتی به خاطرش چند باری هم متلک شنیدم.این رفتارم هم هیچ ربطی به این ضرب المثل نداشت که : خوش به حال دیونه که همیشه خندونه!

چه حالی ازآدم گرفته می شود درست روزی که بر خلاف همیشه لبخندی بر لب نداری و  دلخوری پیش پا افتاده ای فاصله ی  راه رفتن  با همسرت را کمی زیاد تر کرده و دیگر از آن جمله های بامزه و دوست داشتنی که همیشه بر زبان می راندی خبری نیست.( یک چیزی تو مایه های قهر پنج قیقه ای).یک فامیل نه چندان  دور  که سالی به دوازده ماه هم نمی بینی اش از خیابان رد شود و اصرار کند شما را تا جایی برساند. آخ که اگر آن لبخند همیشگی روی لبت بود ،دیگر از تحلیل و تاویل ناخواسته ای که ممکن است از رفتارت داشته باشند نگران نمی شدی.

حالا این جمله را هیچ وقت فراموش نمی کنم که همیشه و همه جا با لبخند وارد شوم.

لبخند لطفا!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 10:19  توسط زهرا   | 

یک داستان کوتاه معروف هست که من اما به دلیل کهولت سن!! اسم نویسنده اش را فراموش کرده ام!داستان یک دختر جوان رو به احتضار که اطباء به دلیل ذات الریه جوابش کرده اند و او هم فقط به دیوار روبروی اتاق زل زده و منتظر است تا آخرین برگ پیچک رروی دیوار با باد پاییز بیفتد تا دخترک بداند باید  چشمها را روی هم گذاشته، بیت آخر غزل خداحافظی را زمزمه کند.پیر مرد نقاش فقیری همسایه ی دخترک است و چون او را پدرانه دوست دارد در سوز و سرمای پاییزی از دیوار آویزان می شود و یک برگ زیبا روی دیوار می کشد .نقاشی پیر مرد آن قدر طبیعی و جاندار است که با شدید ترین بادها هم از برگ خشک پیچک جدا نمی شود و همین نور امید را در دل دخترک روشن می کند.او هم در بستر بیماری با مرگ دست و پنجه نرم می کند و روی جناب ملک الموت را زمین می اندازد و همراهش نمی شود.یادتان آمد که؟

حس و حال من این روزها در وبلاگ نوسی مثل همان دخترک و برگ کوچک نقاشی شده روی دیوار است.

پ.ن: لطفا  و خواهشا اگر قرار است برگی کوچک بر صفحه ی این وبلاگ  بکشید کمی پررنگ تر نقاشی کنید تا باورم شود  هنوز هم می توانم!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 10:1  توسط زهرا   | 

انگار همین دو سه هفته ی پیش بود که خانه ی مامان بودیم و برای سیزده به در برنامه می ریختیم.یکی یکی نظر می دادیم و رای  جمع می کردیم اما حرف آخر را مامان زد که با بچه ی کوچک و شلوغی پارکها و  هزار علت دیگر بیرون رفتن کار عاقلانه ای نیست.بساط منقل و آتش را گوشه ی حیاط زیر درخت سیب که دوباره جان گرفته بود و سرخوش روی سرمان سایه انداخته بود ولو کردیم و جوجه کبابی درست کردیم به یاد ماندنی.

                           *-*-*-*-*-*-*-*

به ستاره های شب تاب چسبیده به سقف خیره شده ام و به رویاهای خیس زمان بچگی ام فکر می کنم.همیشه سر ستاره ی زهره با بقیه حرفمان می شد :« اون ستارهه که از همه پر نور تره مال منه.چون فقط به من چشمک می زنه.تو چون از من کوچیکتری چشمک زدنشو نمی بینی..» فاصله ی درک فهمیدن اسم و رسم ستاره ی زهره و پل زدن بین رویاها ی زمان بچگی را چه زود و بی وقفه طی کردم. بدون آن که بفهمم. خیلی مسخره است.دلم یک پشتیان سفت و محکم مثل پشتیبانهای پیله ی قلم چی می خواهد که مدام چکم کنم و از ثانیه ثانیه ی عمرم بپرسد.دلم نمی خواهد لحظه های باقیمانده ی عمر را بیهوده طی کنم.اگر حس یک سرطانی قطع امید شده را داشتم  حتما قدر زندگی را بهتر می دانستم.


امیدوارم این  دو هفته تعطیلی به همه خوش گذشته باشد و باقی ۳۵۴ روز نیامده را به خیر و با برکت سپری کنیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 5:37  توسط زهرا   |