مهدی برای نوروز سه لوگو تهیه کرده است تا دوستان در صورت تمایل در وبلاگهایشان از آنها استفاده کنند. این سه لوگو هدیه ناچیز نوروزی من و مهدی به همه دوستان خواهد بود .
برای استفاده از این لوگوها به بخش «ویرایش قالب» در وبلاگتان بروید و هر کدام از تگهای زیر را که خواستید از درون کادر کپی کنید و پس از تگ قرار دهید و تغییرات را ذخیره کنید.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 11:14  توسط زهرا
|
فردا بيست و هشتم ماه صفر است.از کودکي تا الان اين روز مرا ياد خانه ي عمه مي اندازد و روضه اي که همه ساله در خانه اش بر گزار مي شود.خدا رحمت کند حاج حسين شوهرش را.مهمترين حسن اين روضه ديدار آشنايان و دوستاني است که فقط سالي يک بار و به برکت اين روز مي بينيمشان. و البته قرمه سبزی خوشمزه اش.آن وقتها ما بچه بوديم و بزرگترها جوان بودند.حالا از جمع قديمي مان عده اي از دنيا رفته اند. عروس دامادهايي به جمعمان اضافه شده اند جوانها ازدواج کرده اند و بزرگترها پيرشده اند.عمه را دوست دارم خانه و روضه اش را هم، اما چند سالي است ديگر مجلسش حال و هوای قديم را ندارد.راستش يک جورهايي شده سالن مد.مد لباس و جواهر و آرایش مو ... خواهرم مي گويد وقتي ما بچه بوديم مي گفتند به نشانه ي عزاداري در اين روز حتي به سرتان شانه هم نزنيد چه برسد به رنگ و مش هاي آن چناني. عمه به خاطر اضافه شدن عضوي جديد به خانواده اش(داماد دار شدن پسرش) حسابي در خرج افتاده . شنيده ايم طرف مايه دار و آن ور آبي است.خدا بهشان ببخشد. شايد فردا نروم.اما حتما دلم از آن قرمه سبزي خوشمزه مي خواهد.دوستي مي گفت کاش شوهر عمه به جاي قرمه سبزي عاشق کباب بود تا هر سال کباب دانمان را پر مي کرديم و براي شادي روحش حزبي از قرآن مي خوانديم.خدايش بيامرزد.
اما در پاسخ به سوالي که از شما عزيزان کرده بودم.ابر نشانه ي همسر است. مثلا کسي که با همسرش مشکل آن چناني دارد ممکن است نا خود اگاه جواب دهد تکه پاره اش مي کنم! يا ديگري که عاشق شوهرش است مي گويد ابر را در آغوش مي گيرم تا آرام شوم. من در جواب به اين سوال گفتم::« باهاش در و ديوار رو تميزمی کنم! »کمي بعد نظرم عوض شد و گفتم :«روي سرم مي گرفتم تا ببارد».
پی نوشت نوروزی :
مهدی برای نوروز سه لوگو تهیه کرده است تا دوستان در صورت تمایل در وبلاگهایشان از آنها استفاده کنند. این سه لوگو هدیه ناچیز نوروزی من و مهدی به همه دوستان خواهد بود .
برای استفاده از این لوگوها به بخش «ویرایش قالب» در وبلاگتان بروید و هر کدام از تگهای زیر را که خواستید از درون کادر کپی کنید و پس از تگ <body> قرار دهید و تغییرات را ذخیره کنید.
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 10:39  توسط زهرا
|
حدود دوازده سال پیش که «رخشان بنی اعتماد» فیلم« روسری آبی» را ساخت و در آن معتمد آریا در نقش نوبر کردانی که گارگر یک کارخانه بود شد محبوبه ی عزت الله انتظامی(صاحب همان کارخانه) ،و بدون اطلاع فرزندان انتظامی صیغه ی او شد هیچ مساله ی غیر اخلاقی اتفاق نیفتاده بود.اما در سکانسی که نوبر منتظر رسیدن همسرش بود و گلدانها را دور حوض خانه می چید و یک لباس بلند سفید پوشیده بود و پای برهنه به استقبال شویش شتافت ،تیتری در هفته نامه ی سروش (درست یادم نمی آید سروش بود یا ماهنامه ی فیلم)زده بودند با عنوان« سکس پنهان در روسری آبی»! و پابرهنه بودن معتمد آریا را نوعی بی حرمتی به ناموس و شریعت عنوان کردند.فیم روسری آبی را دوست دارم.آن وقتها هم فکر نمی کردم پوشیدن دامن بلند و نداشتن جوراب می تواند مظهری از سکس باشد.اما با گذشت دوازده سال .مظاهر آشکار و پنهان سکس را در همه جا به چشم می بینیم.در خیابان، پارک، دانشگاه، سینما ،حتی مهمانی های زنانه .تمام این حرفها چند روز پیش وقتی در برنامه ی «مردم ایران سلام »نماهایی از فیلم روسری آبی را با ترانه ی افشین یداللهی(هرچی آرزوی خوبه مال تو) که خواجه امیری خوانده است و الحق ترکیب زیبایی شده بود، دیدم ، یکباره سراغم آمدند.
*-*-*-*-*-*-*
پ.ن کمی تا قسمتی نامربوط: اگر به شما یک تکه ابر آسمان ر اهدیه می دادندبا آن چه می کردید؟
لطفا به این سوال من جواب بدهید تا نتیجه را در پست بعدی برایتان بگویم.مساله خیلی شیرین و دوست داشتنی و در عین حال جالب است.(باید اولین جوابی که به ذهنتان می رسد را بگویید.درباره اش تخیل نکنید)
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 9:12  توسط زهرا
|
با آفای ناطقی صحبت کردم. وقتی اصرار بیش از حد مرا برای گرفتن بک آپ شباهنگام دید و فهمید چقدر بدست آوردن آرشیو چهار ساله ام برایم مهم است دندانش را گردتر کرد و خیلی راحت گفت :« حدود چهل هزار تومن باید پرداخت کنید تا من زیپ شده ی آرشیوتون رو براتون بفرستم!» من فکر کنم اگر دوباره دامینم را تمدید کنم به صرفه تر باشد.
چیزی به شروع عید نمانده .خانه تکانی را هنوز شروع نکرده ام.اینترنتمان فعلا کمی مشکل دارد.گاهی مثل بچه ها لج می کنم و می نشینم پای کامپیوتر بازی می کنم!من عاشق یک بازی دانلود شده ی اینترنتی ام که تا مرحله ی هشتش را رفته ام و حالا هی گیم اوور می شوم.مهدی وقتی پافشاری ام برای ادامه ی بازی را می بیند به طعنه می گوید:« برای کنکور فوق لیسانست خوبه!!»
اتوبوس شلوغ است بارها خودم را سرزنش می کنم چرا با دو تا بچه سوار اتوبوس شدم.اتوبوس سواری وقتی لذت دارد که خلوت باشد و جا برای نشستن داشته باشد.امین از کنارم تکان نمی خورد و اصرار مردی که می خواست اورا به قسمت مردانه که کمتر شلوغ است ببرد بی فایده .علی را کنار خودم نگه داشته ام و دستم را حایلش کرده ام تا با ترمز و تکانهای اتوبوس نیفتد. کلافه شده و مدام غز می رند که دارم له می شم.یک باره سوزشی در دستم حس می کنم.با آن دندانهای تیرش چنان گازی از من گرفته که تا مغر استخوان تیر می کشد.به روی خودم نمی آورم.جای دندانهای کوچکش روی دستم زخم شده و کمی خون آمده.شب وقتی مهدی ماجرا را می فهمد رو به علی می گوید:«من با تو قهرم چرا دست مامانو گاز گرفتی؟» علی هم با همان لحن شیرین و کودکانه اش می گوید:«آخه نذاش من میله لو(رو) بدیلم».فردای آن روز به من می گوید:« مامان دستت زخم سده بلو کماد بازلین بزن خوب شه دفه بعدم بذار من میله لو بدیلم.»
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 8:41  توسط زهرا
|