تبليغاتX
معلمی از بهشت
خاطرات شخصی
 دو روز است مثل یک معتاد در حال ترک، تمام استخوانهایم درد می کند.یا مرتاضی که روی تخته چوبی پر از میخ خوابیده سلولهای بدنم سوزن سوزن می شوند.حالت آدمهای آسمی را پیدا کردم.دکتر می گوید:شما احساسش رو دارین!رنگ و رویم پریده.آدم در حال احتضار را اگر دیده باشین با نگاه به من یادش می افتید.غزل خداحافظی را تا نیمه خوانده ام.اما انگار عزرائیل با من بازیش گرفته.

این نیز بگذرد.                             *-*-*-*-*-*

مهدی به روز است.

-------------------------------------------------------------------------------

چند روز پیش« دلقک» نامی که ادعا می کرد کارشناسی ارشد روانشناسی بالینی دارد با یک نیم نگاه به وبلاگم نوشته بود :«این که انقدر کم می نویسی و «وبلاگ متروکه ای »! داری به خاطر این است که یا بی سوادی یا تازه کاری!» البته من این نتیجه گیری غیر منطقی اش را به حساب «دلقک» بودنش گذاشتم. به قول( ژرژ هربرت)« یا درست حرف بزن یا عاقلانه سکوت کن».

 

+ نوشته شده در  2007/2/12ساعت 11:12  توسط زهرا   | 

صدای شر شر آب حواسم را سخت پرت ظرف شستن کرده است.اما نه، انگار دارم به تو فکر می کنم.گویی گرمای دستت را روی شانه ام حس می کنم با آن لبخند همیشگی و دوست داشتنی ات:«تمیز بشور بگم حقوقتو زیاد کنن!».دوباره دلم هوایت را کرد و اشک مجالم نداد.
آب نارنجها را می گیرم. دستانم از عطر خوش نارنج پر شده اند.یاد درخت خانه ات می افتم که هر سال آن قدر غیرت داشت که به پاس آبی که به پایش میریختی چند دانه نارنج دو دستی تقدیمت کند. به درخت کم بار خانه ات نگاه می کردم و به شوخی می پرسیدم:«خاله ! جعبه گذاشتی کنار برای روز نارنج چینی؟» جوابم می دادی:«مگه نمی بینی هیچی نداره همه رو چیدیم اون بالاییاشم دستم نمی رسه».آن قدر دوستت داشتیم که جای خاله ی نداشته امان همیشه خاله صدایت می کردیم. بعید می دانم اگر مادر یک خواهر  داشت به اندازه ی تو دوستش می داشتیم. همه می دانستند تو چیزی بودی سوای همه.  آن وقتها دلم می خواست به اصرار کلید خانه را نمی گرفتم و دعا می کردم هیچ کس خانه نباشد تا به این بهانه دوباره زنگ خانه ات را بزنم و تو راضیه را بفرستی در را باز کند.بعد من بپرسم:«نمی خوای شوهرش بدی؟» و جواب بشنوم:« اگه این شوهر کنه کی در رو باز کنه؟»
اگر حسین آقا که بیست و هفت سال پیش تو را با سه دختر کوچک تنها گذاشته  و رفته بود دوباره با کت و شلوار تمیز سراغت نمی آمد و یک ساعت با هم خوش وبش نمی کردی شاید به این زودیها از دنیا دل کنده نمی شدی.
حالا هر وقت چشمم به زیارت عاشورا می افتد دوباره یادت می  کنم . دلم برایت پر می کشد.عادت داشتی هر روز می خواندیش با صد لعن و صد سلامش.تنها چیزی هم که موقع  ر فتنت به کامت ریختند تربت امام حسین(ع) بود.وقتی هم که رفتی پیغام داده بودی به دخترانت بگویند جایت خوش است کنار ابی عبدالله.
 دستانم بوی نارنج می دهد اما دلم هوای تربتت را کرده.

خدایمان بیامرزد.

                               *-*-*-*-*-*

پ.ن نا مربوط:در کوچه بلوا شده بود.حکیمی پرسید :«چه خبر است؟»جوابش دادند:« عاقلی با دیوانه ای جدل می کند.»حکیم گفت:«اگر عاقل بود با دیوانه در نمی افتاد.»
نازنینم! روزه ی سکوت بگیر تا به بی عقلی محکومت نکنند.

پ.ن۲:  مهدی به روز است.مثنوی بهمن را در این پستش بخوانید.

+ نوشته شده در  2007/2/9ساعت 8:1  توسط زهرا   | 

قرار نیست کسی شمشیر از رو ببندد و مباهله را بیاندازد.اما وقتی قرار است به انسانیت یک انسان توهین شود یا ارزش های اسلامی و انسانی با یک نوشته ی احمقانه   زیر سوال رود  جایز نیست سکوت کنیم و بگوییم جواب ابلهان خاموشی است.این بار مهدی آسمان و ریسمان را به هم نبافته ،در رثای  امام حسین (ع) و یارانش هم سینه چاک نشده است.او فقط  با استدلال از اعتقاداتش دفاع کرده.

+ نوشته شده در  2007/2/1ساعت 15:33  توسط زهرا   | 

دو سه نفر جوان از داربستی فلزی بالا رفته اند و می خواهند ایستگاهی صلواتی درست کنند.جای جای خیابان را تکیه زده اندو جوان تر ها با شور ،غبار یکساله از علم و کتلها بر می دارند و چلچراغهایشان را آماده می کنند.پیرزنی چروک و خمیده  یک سینی پر از چای آورده و خادمان حسین (ع) را پذیرایی می کند.در دلم می گوید قبول باشد مادر. اجرتان با سیدالشهدا.

                                     *-*-*-*-*-*-*-*

خیلی دلم می خواست امسال هم  مراسم نخل برداری را از نزدیک میدیدم.سوز و گدازی که این مراسم بر دل و جان عاشقان امام حسین (ع) و اهل بیتش می گذارد از هزاران هزار روضه و نوحه بی تاب ترم می کند.

*نخل‌برداري در يزد
نخل‌برداري از ويژگي‌هاي منحصر به فرد مراسم محرم و عزاداري در يزد محسوب مي‌گردد. و در اكثر نقاط استان يزد در روز دهم محرم بعد از بجا آوردن نماز ظهر عاشورا هيئت‌هاي مختلف به زير نخل رفته و با صداي ياحسين ياحسين، سه بار نخل را به دور محوطه حسينيه مي‌گردانند.
در خصوص پيدايش نخل و وجه تسميه آن عقايدي به شرح ذيل نزد مردم يزد وجود دارد.
1-نخل اقتباس از خيمه مجمع حضرت موسي (ع) است و با اقتباس از تابوت عهد مي‌باشد. (صندوقي كه خداوند براي مادر موسي فرستاد تا او را در آن قرار دهد، بعدها اين تابوت به دست قوم وي افتاد و از آن نگهداري نموده و بدان تبرك مي‌جستند)
2-نخل منصوب به تابوت يا صندوقي است كه جنازه حضرت علي (ع) را در آن نهادند و تا محل دفن حمل نمودند.
3-نخل به خيام حضرت امام حسين (ع) اشاره دارد و مي‌خواهد خاطره خيمه‌هاي حرم آن امام را در كربلا مجسم كند.
4-نخل يادآور گهواره دو گوشواره عرش مجيد، يعني حضرت امام حسن (ع) و امام حسين (ع) است.
5-چون بدن مطهر و مقدس سالار شهيدان كربلا، حضرت امام حسين (ع) را بدون تشييع به خاك سپرده‌اند، شيعيان همه ساله به جبران بي‌مهري دشمنان و اظهار وفا و ارادت دوستان و شيعيان اين رسم را تكرار مي‌كنند و بزرگ بودن نخل بيانگر عظمت و بزرگواري آن حضرت مي‌باشد.
6-نخل سمبل جنازه مطهر سيدالشهدا است و آيينه‌ها، نمادي از شخصيت امام حسين (ع) است
....
ادامه ی مطلب

 

نخل

نخل امام حسین تفت زیر بارش برف در انتظار پرواز بر روی دست مردم در بعداز ظهر عاشورا

عکس از سایت سایه روشن.سید حسین امامی

 

 

+ نوشته شده در  2007/1/28ساعت 19:46  توسط زهرا  

یار مهربان

از کلاس چهارم و پنجم دبستان از طرف بنیاد شهید در ماه دو سه بسته برایم می رسید که توش کتاب بود و من باید می خواندمش و سوالهایش را جواب می دادم و برایشان پست می کردم تا دوباره برایم کتاب بفرستند.همه اش زیر سر خواهر بزرگم بود  که خودش هم شامل همین لطف بنیاد بود و جوانه ی عشق به  مطالعه را در دلم کاشت و من همیشه مرهون این لطف بزرگ خواهرانه اش هستم.و البته روح برادر شهیدم.

سال های راهنمایی را می گذراندم و بر خلاف همکلاسی ها یم که به اقتضای سن و سالشان و به لطف پسرهای با مرام آن سالها دنبال عشق و عاشقی بودند سرم مدام در کتاب بود.هر وقت چند ساعتی از من خبری نبود همه می دانستند یک گوشه نشسته ام  و مثل خوره به جان کتابی افتاده ام.در آن سالها می دانستم« شرپاها» چه کسانی هستند، «واحه »به کجا می گویند،نیویورک به آسمان خراشهایش معروف است،طیف نور هفت رنگ دارد،  سیستم ایمنی خودکار آتش چگونه کار می کند، روزبه نام سلمان فارسی بوده..

تمام دلخوشی سالهای پایان دبستان و راهنمایی من شنیدن صدای موتور پستچی بود و بسته ی سفیدرنگش . اما  انگار قرار نبود این دلخوشی ادامه داشته باشد چون  از شانس بد من بنیاد با کمبود  بودجه مواجه شد یا تغییر مدیریت.  چون هر دفعه که یک جلد از کتاب های«  به من بگو چرا؟» را برایم می فرستاد تاکید می کرد که پست جلد بعدی منوط به فرستادن پاسخ سوالها به همراه خود کتاب است. بعدش دیگر کتابی نیامد و من منتظر و چشم به راه تا پتسچی بیاید و بسته ی کتاب را برایم بیاورد اما زهی خیال باطل.

اما من که در این چند سال به معتاد قهاری تبدیل شده بودم طاقت دوری نداشتم و یواشکی سراغ کتاب خانه ی برادرم رفتم.بیشتر کتاب هایش ترجمه ی «ذبیح الله منصوری» بود.دزیره، کنیز ملکه مصر،سینوهه  پزشک  فرعون ...

                        *-*-*-*-*-*-*-

الان خیلی خوشحالم که سنگینی کتاب هایی که برای امین گرفته ام و می گیرم از اسباب بازیهایش بیشتر است.این که امین  مدام از من می خواهد برایش مجله و کتاب بخرم وبخوانم.دو سه روز پیش هم اتوبوس «کتاب فروشی هد هد »آمده بود دم در مدرسه اشان.البته بچه ها مشتاق دیدن هنر پیشه هایش بودند تا خرید کتاب.آخر سر هم بهشان کتابی دادند در باره ی «فرهنگ آپارتمان نشینی» .انگار می دانند با این وضع مسکن قرار نیست بچه  ها دیگر رنگ و روی خانه هایی با  حوض و حیاط  و باغچه ببینند.

پ.ن: این نوشته ی آسمون و ریسمون را از دست ندهیدوگرنه نصف عمرتان بر فناست.

+ نوشته شده در  2007/1/22ساعت 10:19  توسط زهرا   |