تبليغاتX
معلمی از بهشت
خاطرات شخصی
«مطالبی است که می تواند بسیار زیاد در زندگی فرزندانمان حساس باشد . در گذشته تعداد زیادی از دخترانمان به سبب ترس از این حادثه (بلوغ) خودکشی می کردند . پسران ما نیز می ترسند . آنها گمان می کنند که دچار شب ادراری شده اند ... با دانستن موضوع دیگر نخواهند ترسید . این کار فایده های خوب بسیاری دارد . از جمله اینکه آنها پس از این واقعه احساس نزدیکی بسیار خوبی به والدین خود خواهند داشت . وقتی این حرفها را بزنی آنها احساس صمیمیت می کنند . با خود می گویند : «ما را بغل کردند یک داستانی را گفتند !» .

زمانی که بلوغ حادث می شود اگر ما والدین خوبی باشیم بچه ها پیش از هر کار به ما خبر می دهند ، به آغوش ما می آیند و موضوع را می گویند . ما هم باید بلافاصله آنها را ببوسیم ... مادران باید خیلی مهربان دختران خود را ببوسند و لحظات طولانی آنها را بغل کنند . فرزند تازه بالغ به آغوش ما آمده ، او را آنقدر فشار بدهید که او تعجب کرده و به اهمیت موضوع پی ببرد . آقایان هم وقتی پسرانشان می آیند و موضوع را می گویند باید با مهربانی برخورد کنند که این ها احساس کنند کسی را دارند که همه چیز را به او بگویند.

پس از این موضوع باید دو کار مهم انجام دهید : ۱- به طور حتم باید برای آنها جشن بگیرید ، یک جشن شکرگذاری . از فامیل دعوت کنیم و به آنها بگوییم : «بله این داستان است ». اما دختران کوچک می گویند به کسی چیزی نگویید . نشان می دهند که چقدر نجیب هستند. شما اگر ممالک غربی را دیده باشید از این همه نجابت مفتخر می شوید . بچه های ما سرخ می شوند ، زرد می شوند ... از این رو می توانیم به همه نگوییم اما در گوش فرزند خودمان نجوا کنیم که امشب جشن شماست . همین کافی است !

موضوع برای همیشه در دل او حک خواهد شد . با خود می اندیشه که چه پدر و مادر خوبی داشتم. برای پسرها هم چنین جشنی برگزار می کنیم که در آن دعا و مراسم ویژه ای است .

۲- برای فرزندان نوبالغ کادو یی ماندگار بخرید . گوشواره ، انگشتر ، ساعت و یا چیزی که مناسب دختر یا پسر باشد . یادگاری که همیشه این واقعه را  به زیبایی در ذهن او زنده کند.»*

                 *-*-*-*-*-*-*-*-*

پ.ن:یک نفر از آشنایانمان اولین بار وقتی که متوجه بلوغ دخترش شده بود سیلی محکمی به گوش دخترک زده بود که برق از چشمانش پریده بود.می گفت این رسم ماست.بعد برایش کاچی پخته بود و تقریبا همه را با خبر کرده بود.برخورد با این قضیه در بین خانواده ها خیلی متفاوت است.بعضیها خیلی سنتی و برخی خیلی روشنفکر مابانه به این مساله واکنش نشان می دهند.مهم این است که با بی توجهی کاری نکنیم که بچه هامان مهمترین مساله ی زندگیشان را در این سن با اغیار در میان بگذارند.یا چنان واضح و زود هنگام همه چیز را برایشان روشن کنیم که دچار بلوغ زود هنگام شوند.یادمان باشد که میان بلوغ جنسی و عقلی فاصله ای پنج شش ساله وجود دارد.باید حواسمان به دو طرف بام باشد.

*مجله خانواده ی سبز.شماره ی۱۷۰.صفحه ی بهداشت خانواده.سخنان دکتر مجد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 10:43  توسط زهرا   | 

دلم برای فرشته کوچولوهایی که گمشان کردم تنگ شده.یکیشان دختر بود یکی پسر.همیشه از دسته کلیدم آویزان بودند.حالا باید جای آن دو فرشته ی دوست داشتنی چیزی بخرم.موشی  میمونی .... روی در بسته ی مغازه با خط خوش نوشته:« تعطیل نیستم .هوا سرده در را بستم.»وارد مغازه شدم برای خرید کاغذ رنگی.به فروشنده می گویم یک جاکلیدی هم می خواهم.دو استوانه پر از جک و جانور برایم می آورد.می گویم :«میشه اون گاوه رو که تو ویترینه برام بیارین؟»زشت تر از آنی بود که فکر می کردم با خنده گفتم:«وای نه! این از دور دل می بره ُاز جلو زهره!»می خندد و گاو را سریع از جلوی چشمم دور می کند.تشکر می کنم و از مغازه بیرون می آیم.با خودم می گویم حتما از همان گاوهایی است که یک عمر نشخوار کرده  و فقط ماغ کشیده.یک ذره هم نمک در آن ظاهر بی مزه نبود.دلم بیشتر برای فرشته کوچولوهایم تنگ می شود.

پ.ن:دو تا فرشته کوچولو دارم که هر دو پسرند.از وقتی سر و کله اشان پیدا شد  به دل و جانم بسته اند. فرشته کوچولوهایم مریضند و تب دار.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 8:58  توسط زهرا   | 

این حرفا بین خودمون بمونه ها.باشه؟!

اسمش را بازي مي گذاريم چون قرار نيست برنده يا بازنده ي واقعي داشته باشد.اين فقط يک بازي است مثل همه ي بازي هايي که سرشکستنک دارد اما قرار نيست دل کسي را بشکند.اصلا بهترين شيوه براي زير زبان کشي همين است.درست مثل مادري که مي خواهد از چند و چون شکستن گلدان عتيقه و گران قيمتش سر در بياورد کودکش را وارد بازي مي کند و خيلي راحت از ماجرا با خبر مي شود.

علي رغم شعار هميشگي جناب همسر که:«دروغگويي بد است اما هر راستي را هم نبايد گفت» و بنا به دعوت مومو و هاپوتی عزیز برگه ي سفيد اعتراف يا همان بازي را پر مي کنم.

۱- استاد انجام دادن کارها تا نيمه هستم.زماني که بچه بودم و دايي کوچيکه در هند درس مي خواند  يک بار که به ايران آمده بود و من فکر مي کردم همنشيني با هندوها از او يک کف بين و رمال خوب ساخته مجبورش کردم فال دستم را ببيند.از خط هاي نيمه تمام دستم گفت که هميشه از اين شاخه به آن شاخه مي پرم و کارهايم سرانجامي ندارد.حالا که به دار نيمه ي قالي ام نگاه مي کنم و قلم و دوات در حال نابود شدنم باورم مي شود که حرفش درست است.من حتي تايپ را هم کامل بلد نيستم.بايد اعتراف کنم بعد از چهار سال وبلاگ نويسي   WORD ٌ را  هم خوب نمی دانم و تايپم هميشه مايه ي خنده ي مهدي است!(دايي گفت زندگي ام هم نيمه تمام مي ماند و خط عمرم هم کوتاه است.البته اين قضيه بر مي گردد به بيست سال پيش يعني اثرش تمام شده؟)

۲-از بچگي موقع تماشاي کارتون آرزو مي کردم جاي سه (چهار)شخصيت کارتوني باشم:سيندرلا -ساراکورو-جودي ابوت-و مارياي رابين هود!

۳-دم مردنم تمام کساني را که  حقي بر گردنم دارند را مي بخشم جز دونفر.خانمي که شب عروسي حلقه ي ازدواجم را در آرايشگاه  دزديد و خانم نا محترم ديگري که در زمان دانشجويي وقتي سوار اتوبوس بودم از شلوغي و گير کردن دست کودکي لاي در استفاده کرد و کيف پولم را زد.محتويات کيف پول برايم مهم نبودندجز اولين نامه ي عاشقانه ي مهدي  که يک جورهايي بنچاق و سجل عشق و عاشقيمان بود.

۴-از بچگي عاشق کفش پاشنه بلند بودم و هستم.آن وقت ها که بچه بودم و مادر براي خريدن کفش پاشنه تق تقي هيچ اقدامي نمي کرد هميشه در بزرگترين سوراخ  دم پايي  پلاستيکي هاي کفش ملي سنگي فرو مي کردم  تا موقع راه رفتن تق تق صدا کند.هنوز هم با شنيدن صداي پاشنه ي کفشم روي سنگفرش خيابان لبخندي شيرين به ياد آن روزها مي زنم .

۵-اين يکي را باورتان نمي شود.اگر مرا در خيابان و محل کار ديده باشد و  يک روز هم ناغافل پشت در خانه امان بايستيد که اتفاقا از همان روزهاي پدر در آور زندگي باشد و بچه ها امانم را بريده باشند چنان داد و فريادهايي از من مي شنويد که چشمهايتان گرد  مي شود .خانم به اين باشخصيتي و اين همه داد و هوار؟؟!! بدترين اخلاقم داد و جيغ زدنهايم موقع عصبانيت است.البته جناب همسر اولتيماتوم داده که داد و فریاد   چند شب پيشم آخرين دادي باشد که از حلقوم خارج شده و گرنه ديگر نه من نه او.

(خدا وکيلي اين داد زدن ندارد؟:ساعت دوازده شب است و خيلي خسته  ايد مي خواهيد گلاب به رويتان روم به ديفال برويد دستشويي.بچه ها عين جوجه اردک دنبالتان راه افتاده اند.امين مي گويد: مامان من کالباس مي خوام.بوي کالباس مياد.علي هم از لاي در تفنگش را نشانم مي دهد مي گويد: بابا تفندمو دلس نمي تنه.تو دلس تن!آدم احساس نا امني و بدبختي يک باره مي ريز توي دلش.دلش مي خواد هوار هوار کند مگر نه؟)

حالا به رسم بازی از این دوستان دعوت می کنم:تبسم    - هدی- آبجی کوچیکه - جودی ابوت- در آسمان شعر و ادب

پ.ن:اعترافهای جناب همسر هم خواندنی است.هر چند من با این امور نه سال است دارم زندگی می کنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 7:59  توسط زهرا   |