تبليغاتX
معلمی از بهشت
خاطرات شخصی
دوباره برگشتم خانه ی قبلی.شرمنده از بابت این همه بی سر و سامانی.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 10:25  توسط زهرا   | 

l

پنجره اتاق را که باز مي کنم صداهاي داخل کوچه يکباره مي ريزند تو.جيک جيک گنجشککان نشسته بر درخت چنار دست زدن شاخه هاي درخت وقتي از وزش باد  به شوق مي آيند، قهقهه  ی پسربچه ها و سرو صداهاي کودکانه اشان، صداي ناله پسرک معلول دو خانه آن طرف تر که امان همسايه ها را بريده،تازگيها نواي قرآن هم که از انتهاي کوچه مي آيد شايد سوت و کوري مرگ پيرزن را کمتر به رخ مي کشد.وسط اين همه هياهو گاهي کلاغي نشسته بر سيم برق قار قاري مي کند و مرا ياد« افسانه» مي اندازد.مي گفت:« اگه صداي کلاغ بشنوم و همون موقع نگم ايشالا خوش خبر باشي حتما خبر بدي بهم مي رسه».مي خنديدم و مي گفتم: «دست بر دار دختر به هرچي معتقد باشي همون سرت مياد».مامان مي گويند : «قار قار کلاغ دو جوره .بعضي وقتها صداش شاده اينو مي شه خوب فهميد،گاهي هم انگار، ضجه ميزه.دل آدم از شنيدن قار قارش آشوب ميشه.».باد تندي مي وزد و زنگوله بادي را مي رقصاند.مامان مي گويند: «چرا اينو اين جا زدي.بزن جلوي در که هر کي مياد تو صدا کنه.»مي خندم و مي گويم: «دلم مي خواست جلوي پنجره باشه تا وقتي باد ميادحسابي صداشو در بیاره.».پرده هاي اتاق تکان مي خورند.وزش باد که شديد مي شود.پرده ها هم هوس مي کنند از اتاق سرک بکشند بيرون.پنجره اما مثل کسي که از عريان شدن مي ترسد پرده ها را به خود مي پيچد و با حربه گيره ها مانع رفتنشان مي شود.
.گاهي کوچه هم مثل کلاس درسي که بچه هايش رفته اند زنگ تفريح تا سر و صداهايشان  جايي ديگر را پر کند از شلوغي و هياهو خالي مي شود.
 شبها صداي جيرجيرکي که هوس خواندن کرده از درخت روبروي پنجره مي آيد .از سر شب میزند زير آواز و  يک بند جير جير مي کند. انگار خيال ساکت شدن ندارد.پنجره خيلي وقتها که تنهايي دلتنگم مي کند به دادم مي رسد.من صداي پنجره را دوست دارم.

*فکر می کردم این نوشته هم مثل چند تای دیگر گم و گور شده.اما پیدایش کردم. شرمنده اگر دوباره می خوانیدش.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 5:36  توسط زهرا   | 

پسرها را برده بودیم پارک.ملت نزدیک حوض بزرگ پارک و روبه تلویزیون نشسته بودند و زل زده بودند به صفحه بزرگش ونرگس را می دیدند. انگار که هیچ کدامشان در  خانه تلویزیون نداشتند.دوری زدیم و بچه هارا سوار اسباب بازیها کردیم.نرگس که تمام شد تماشاچی ها حسابی برایش کف زدند و یک باره مثل این که آب در سوراخ مورچه ریخته باشی جمعیتشان متفرق شد.یادم افتاد چند شب قبل جایی مهمان بودیم.همان قسمتی که همسر شوکت رفته بود سر وقت زن دوم شوهرش.خانمی در جمعمان بود که شوهرش خیلی شبیه شوکت است با این تفاوت که قلدری او را ندارد.اتفاقا همین بلای زن دوم هم سرش آمده بود.چنان با اعظم خانم همذات پنداری می کرد که دلمان به حالش سوخت.خداییش دور وبرمان را که خوب نگاه می کنیم امثال نرگس و نسرین و شوکت و اعظم خانم کم نیستند.این وسط یک نفر که عاقل تر و آدم تر از بقیه باشد کم پیدا می شود.

                                                 *-*-*-*-*-*-*-*

این چند وقت که دستمان در نازک کاری عروسی بوده و هنوز هم هست به یک مساله مهم پی برده ام. و آن این که درک و شعور فامیل همسر(چه عروس چه داماد) از میزان مهریه و جهیزیه و هزار چیز بی ربط و با ربط  دیگر مهمتر است باور بفرمایید.حالا بگردید و بیابیدش.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 13:18  توسط زهرا   |