
تلفن مي زنم خانه ي مامان.صداي بشکن داداش از گوشي مي آيد.محکم و مردانه بشکن مي زند.امروز جهاز برون است.از خواهرم عذر خواهي مي کنم که نمي توانم همراهش باشم.کلي سفارش مي کنم:«یادت باشه وسایلو با سلیقه بچینید.از اون روبان توریهای خوشگلم ببرین با خودتون.اسفند یادتون نره.بچه همراتون نباشه تو دست و پا ریخت و پاش کنه...»می گوید:«لیست کردیم هیچی کم نیست به جز پیمانه های ظرف ادویه و گوشت کوب»می گویم:«من یکی برقیشو خریدم برات.مارک براون.»
*-*-*-*-*-*-*-*-*-*
مامان می گوید:«قدیمیا می گفتن جهازو بار خروس کن بخت و اقبال و بار فیل.منظورشونم این بوده که خدا کنه دختر بختش بزرگ باشه.اقبالش سفید باشه و بلند.»
چند وقت پیش جایی شنیدم وجه تسمیه ی جهاز(جهیزیه)بر می گردد به قدیم.به افسار شتر می گویند جهاز و چون اسباب و وسایل عروس را با شتر حمل می کردند کم کم لفظ جهاز یا جهیزیه هم به پیشکش عروس به داماد اطلاق شد.خوش به حال قدیمیها که کل بار زندگی یک نو عروس را دو سه نفر شتر می کشیدند و زن و شوهر در زندگی زناشویی هیچ احساس کمبود نمی کردند.حالا باید چند بار با کامیون جهیزیه فرستاد خانه ی عروس آخرش هم معلوم نیست چه می شود؟
مهدی همیشه می گوید:« جای خالی عشق و محبت را زیباترین و مجللترین اسباب و لوازم نمی توانند پر کنند.»امیدوارم یادمان باشد که لابلای این همه وسیله برای زندگی عشق را کوچک نشماریم تا گمش کنیم.
مهدي مي گويد:«عروسي مال زنهاست.از يه ماه قبل مخشون مشنگ ميشه که چي بپوشن کجا برن آرايشگاه .طلاهاشون با مدل لباس ست باشه و..... »به زبان انکار مي کنم اما مي دانم که راست مي گويد.
تعداد مهمانها براي يک مجلس عقد کنان ساده خيلي زياد نيست.مادر عروس خونگرم و مهربان است.مادر داماد سعي مي کند يکي دو چشمه مراسم گربه کشی راه بیاندازد.چون روز میلاد حضرت علی(ع)است مولودی خوان زن آورده اند.روزه است و حس و حال گرم کردن مجلس را ندارد. عروس و داماد در اتاق عقد خلوت کرده اند .مداح می گوید:« تا داماد تو زنونه باشه من چیزی نمی خونم.»داماد را خبر می کنند که برود.عروس دستش را یواشکی اما محکم می کشد ومعترض می گوید:«کجا می خوای بری ؟» عمه های عروس و دخترهایش مدام تکه می اندازند.مداح به بهانه ی افطار بلند می شود و بعد رو به مادر زن می گوید:«انگار فاز ما به مهموناتون نمی خوره»با دلخوری پول مداحی نکرده اش را می گیرد و می رود.هنوز پاشنه ی کفشش را بالا نکشیده که صدای ضبط ساختمان را روی هوا می برد و ایل و تبار پدر عروس دسته جمعی می ریزند وسط اتاق.رقصیدن و چرخیدنشان هنوز گرم نشده و رو دو تند نیفتاده که مادر داماد با یکی دو جمله تار و مارشان می کند .به غرورشان بر می خورد و لج می کنند تا آخر مجلش دیگر بلند نشوند.زمزمه هاشان را می شنیدم:
- هر چی هست زیر سر این خانوم جلسه ایاست.
-تقصیر خودش بود می خواست قهر نکنه زود بره.
-اگه خواستن دوباره بلند شیم هیشکی از جاش تکون نخوره ها.بذار برن بعد شام دوباره شروع می کنیم.
-ول کنین بابا اینا می خوان یه عمر با هم زندگی کنن نذارین از اول زندگیشون دلخوری پیش بیاد.
مادر عروس در آشپزخانه رو به مادر داماد می گوید:« همینو میخواستین؟ خوب آبرومو بردین .من با فامیل شوهرم رودر باسی داشتم!»
عروس قبلا به داماد گفته بود: من ازعمه هام می ترسم .اینا منو برای پسرشون می خواستن.می ترسم شر به پا کنن.
*-*-*-*-*-*-*-*-*
دوستان عزیزی که لطف کرده به من لینک داده اند لطفا نشانی را تصحیح بفرمایند تا بعد.
چند روزی نبودم.رفته بودم بهشت.بهشت خودم نه
بهشت آقاجون.جایتان خالی .خیلی خوش گذشت
.مهدی نوشته بود که نیستم .مشکل من با وب رمز حل نشده.انگار باید دوباره برگردم همین جا و تجدید خاطره کنم با پرشین بلاگ.فعلا همین دوسه جمله را محض خالی نبودن عریضه و ابراز وجود قبول بفرمایید تا بقیه اش برسد.این هفته کمی سرم شلوغ است دو سه تا عروسی در پیش داریم و کلی کار انجام نشده.تا بعد.
از دوستان عزیزی که لطف کرده به من لینک داده اند خواهش می کنم نشانی وبلاگم را تغییر بدهند.تا اطلاع ثانوی همین جا می نویسم باشد که دوباره کامروا شوم.