تبليغاتX
معلمی از بهشت
خاطرات شخصی

از قديم مي گفتند جواب «هاي»« هويه»! البته يک بار يک استاد زبان انگليسي مي گفت: اشتباه به عرض رسوندن جواب هاي(hi ) همان (hi ) است

.منظورم اين است که تا سراغ کسي را نگيري و حالي ازش نپرسي سراغت را نمي گيرند.دليل همه اين بي معرفتيها هم همان توجيه باب شده امروزي است: «خوب همه گرفتارن.مشغله دارن٬ از صبح دنبال يه لقمه نون٬شب خسته مونده کي وقت جي جي بازي و حال و احوالپرسي داره؟». مي دانم   خيلي ها هم که غم  نان ندارند و به قول خودشان براي شندرغازسگ دو نمي زنند کنار شومينه هاي قشنگ و بخاري هاي گازي کز مي کنند و باز به قول  خودشان نمي دانند چه مرگشان است.ولي خداييش وقتي  به يک مهماني دوستانه و بي ريا  دعوت باشي و دو سه ساعتي را با آنهايي که دوستشان داري يا بعدها مي توانند جز بهترين دوستان زندگي ات باشند بگذراني خيلي احساس شعف  و سرور مي کني.ياد کرسيهاي قديم و مهماني هاي به دور از تجمل و تکلف آن روزها به خير.اصلا حرفم چيز ديگر بود و در ذهن خيالي ديگر مي بافتم نميدانم اين لباس بافته شده بر قامت صفحه به چه نيت نقش بسته است.فقط مي دانم حرفم چيز ديگر بود و عرضم غير از اين.بگذريم.

**************

صداي پا مي آيد. بوي سيگار از درز در وارد اتاق مي شود.به دنبالش صداي زنگ اتاق.نقاش است آب گرم مي خواهد تا رنگ بسازد.بوي نفت و رنگ مي زند تو.امين مي دود دم در: سلام آقا خسته نباشيد آدامس مي خواي بهت بدم؟» نقاش با خنده مي گويد:نه ممنون پسرم.اين بار امين با لحني ارباب مابانه: پس به کارت برس!.

***************

 داداش مي گويد:پارسال يه بابايي اومده بود کادويي که دخترش روز ولنتاين ازمون خريده بود پسان بده.مي گفت: دخترم فقط دوازده سالشه.براي پسر خاله ش اومده بي خبر  از ما ده پونزده تومن داده اسباب اصلاح خريده( همان بسته ايي که مخصوص داماد هاست! دئودورانت و صابون و افتر شيو ......) پسر خاله چهارده سالش بوده به دردش نمي خورده ! يک بار هم دخترکي پر رنگ و لعاب براي خريدهايش دنبال جعبه کادو آمده بود.چهل هزار تومن خريد کرده بود اما مي گفت: الهي کوفتش بشه فقط براي رو کم کني و کم نياوردن جلوي بقيه براش اين همه خريد کردم.!

***************

حسين و مجيد ته تغاري هاي مامانند.به فاصله دو سه دقيقه مجيد کوچکتر است.بچه که بودند بهشان ياد داده بوديم وقتي آب مي نوشند بگويند: سلام بر حسين(ع) لعنت بر يزيد.حسين آب ميخورد و مي گفت: سلام بر حسين لعنت بر مجيد.

***************

شايد اين آخرين نوشته من در پرشين بلاگ باشد.اگر خدا بخواهد و آقاي همسر دست بجنباند و طراحي سايت را تمام کند دفعه بعد در جاي ديگر برايتان مي نويسيم.هم من هم ايشان. احتمال مي دهم سنگين شدن صفحه ام هم به خاطر اين است که بو برده مهمان چند روزه ام است و به روزدي ترکش مي کنم.دنياست ديگر به کي وفا کرده ؟

 *************************************************************

پ.ن. اين روزها منير سادات و امير حسين پسرش مدام دارند جلوی چشمانم رژه می روند.جشن نيمه شعبان با چه اشتياق و خلوص نيتی از مهمانها پذيرای می کرد.همه فکر می کردند آبجی يک نفر را برای کمک آورده.يک ماه پيش که رفته بود منزل مامان و شنيده بود که مامان دلش شور مقدمات ازدواج نيره را می زند گفته بود: حاج خانم بيکاری غصه بخوريها.خدا همه چی رو جور می کنه.ازدواج و زيارت و خونه دار شدن  اسبابش دست خداست حتی مرگ.همه چيز خودش جور جور ميشه.

آبجی حالش خيلی بد است.حالا خودش هم ميزبان عزاداران منير سادات و امير حسين کوچکش است.رفته بودند مسجد ارک ديگه بر نگشتن خونه........

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1383ساعت 23:0  توسط زهرا   | 

سلام..روزی که وبلاگ نوشتن رابه پيشنهاد و تشويقهای مهدی شروع کردم فکر نمی کردم کار به اين جا بکشد.از اولين نوشته ام نزديک دوسال می گذرد: 

ديباچه

اول دفتر به نام ايزد دانا.
بعضی وقتها حرفهايی هست که روی دل آدم سنگينی می کند و بايد به دنبال گوش شنوايی برای استماع آنها بود.يعنی کسی که حرفهايت را بشنود و بفهمدو مهم همين فهميدن حرفهاست.
از درد سخن گفتن و از درد شنيدن با مردم بی درد ندانی که چه درد است.
و نه شايد سخنان شيرينی باشد که شنيدنش برای ديگران خالی از لطف نباشد.
من آشناييم با پرشين بلاگ را به فال نيک ميگيرم و اميدوارم اين آشنايی آغازی خوش و فرجامی نیک در پی داشته باشدوشما عزیزان مرا در جمع گرم خود پذیرا باشید.
حضور مجلس انس است و دوستان جمعند وان يکاد بخوانيد و در فراز کنيد.

حالا به خيال خودمان  کمی ارتقا درجه پيدا کرديه ایم و بی واسطه پرشين بلاگ می خواهيم به روز شويم. کلام اخر اين که به قول نسل سوميها:

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم بهمن 1383ساعت 23:3  توسط زهرا   | 

بابت مشکلی که در ديدن اين صفحه در چند روز اخير پيش آمد ، عذر می خواهم. ما در حال جمع کردن اسباب و اثاثيه هستيم و به زودی ( ظرف ۲۴ ساعت آينده) از اين جا خواهيم رفت. سايت جديد کمی خرده کاری دارد از جمله انتقال آرشيوهای اين سايت . . به زودی نشانی منزل جديد را خدمتتان اعلام می کنم. تشريف بياوريد. ... قدمتان سر چشم !

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم بهمن 1383ساعت 23:2  توسط زهرا   | 

امروز با امين قايم باشک بازي مي کردم.کودک کوچکم هنوز نمي داند اگر صدايش بزنم و بگويم: نود ?صد بيام؟ و جوابم را بدهد : بيا حتما پيدايش مي کنم.در اتاق خواب جايي قايم شدم که نتوانست پيدايم کند.مدام صدايم مي زد و مي گفت: مامان تا سه مي شمرم بايد خودتو به من نشون بدي مفهوم بود؟!

علي  هنوز دندان در نياورده.دست به در و ديوار مي گيرد و راه مي رود.همه مي گويند به نظر مي رسد اين يکي آرام (مظلوم) باشد. مي خندم و مي گويم: «اميدوارم.اما شما هم اين روزها رو به خاطر داشته باشين.من که فکر مي کنم اين يکي آتش زير خاکستر است.تازه به همه اينها پيش گويي امين را هم اضافه کنيد: مامان علي از من شيطون تر ميشه چون از من همه چي ياد مي گيرد!
حالا که رایانه مان را دوباره تخلیه و تجزیه اطلاعاتی کرده ایم خوشحالم که دیگر  از بازیهای دانلود شده و ثبت شده روی هاردش خبری  نیست. .تازگیها سی دی بازی «همسایه مزاحم »مهمان خانه مان شده بود.دو همسایه که یکی چاق و  دیگری لاغر است مدام سر به سر هم می گذارند..مثلا یکی از آنها  جلوی پای همسایه ای که از حمام آمده صابون می گذارد.چاهک دستشویی اش را با دستمال توالت پر می کند.دور دوربین همسایه را چسب می زند تا اگر خواست طبق عادت جلوی پنجره بیاستد و خانه روبرو و زن همسایه را دید بزند دوربین به چشمانش بچسبد ......شاید همه این ها در ظاهر شوخی جالبی به نظر آیند  و به خنده مان بیاندازند اما ممکن است همین مزاحهای کوچک راه را برای مزاحمت در دنیای واقع برای بچه ها باز و بدون اشکال جلوه کنند.من که از اول مخالف بودم و حالا هم خیالم راحت است که از همسایه مزاحم دیگر خبری نیست.
چند شب پیش گزارشی را از تلویزیون دیدم که برایم جالب بود.پسر بیست و چهار ساله ای در یک «گیم نت» مشغول بازی رایانه ای بود.به گفته خودش شغلی نداشت و همه کار و زندگی اش خلاصه می شد به ده ساعت بازی در آن گیم نت.روزانه سه چهار هزار تومان هزینه می کرد .و از ده صبح تا هشت شب در آنجا پلاس بود.وقتی گزارشگر پرسید هزینه بازی را از کجا تامین می کنی؟ جواب داد: «بالاخره مامان و بابا هستند.اونا هزینه می کنند تا بچه ! تفریحات سالم داشته باشه».

 **************

 هفته پيش وقتی مهدی امین را ازکلاس به خانه می آورد.مرد جوانی از آنها سراغ کلانتری را گرفته بود.وقتی نشانی را گرفت و دور شد امین رو به پدرش گفته بود:« بابا می دونی حتما  آقاهه می خواسته از خودش شکایت کنه»
تاثیر برنامه پاورچین فردای روزی که امین برنامه را دیده بود:« مامان تو اخبارا گفته همه نخودای ایران بیماریزه هر کی بخوره می ميره»!

 **************

شده ام مثل بچه مدرسه ای های بی برنامه که همه مشقهايشان روی هم تلانبار شده.حالا هم بايد تند تند همه را بنويسم.نتيجه اش می شود همين ملغمه ای که خوانديد.خيلی حرفهايم جا ماندند و ......

نوشی عزيز را همه می شناسند و نيازی به معرفی ندارد.از بابت لينکی که به ياد داشت  ۲۷ آبان من داد و باعث شد روزانه حدود پنچاه نفر به صفحه ام سر بزنند  ممنونم.اميدوارم به زودی زود مشکلش حل شود و شاديهای زندگی اش در کنار کوچولوهايش ابدی شوند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم بهمن 1383ساعت 23:0  توسط زهرا   | 

زنک آنقدر غرق در رنگ و روغن بود که چهره اصلی اش را نمی شد  بدون آرايش ترسيم. کرد.«های لايت» موهايش تازه بود.معلوم بود همين دو سه روز پيش موهايش را رنگ و مش کرده.انگار به نيت روز دهم محرم و برای حضور در کارناوالی به اسم عزاداری امام حسين (ع ) هزينه گزاف  آرايش و پيراش را متحمل شده بود.  اين درست مثل اين بود که بخواهی به يک مهمانی دوره ی زنانه بروی يا مهمان مخصوص يک پارتی شبانه  باشی. مثل او کم نبودند.خيلی های ديگر کنار خيابان ايستاده بودند و نظاره گر همه چيز بودند و دلشان خيلی جا ها بود.اين را می شد از نگاهشان فهميد.مردی تاب نياورد و جلو رفت رو به زن با زبان اعتراض گقت: «خانم خجالت نمی کشی با اين سر و وضع اومدی بيرون.امروز عاشوراست...».حرفهای از سر درد مرد هنوز روی هوا معلق بودکه زن صدايش را گذاشت روی سرش و برای جلب توجه با داد و فرياد گفت: «به تو چه؟ دلم خواسته اين جوری بيام.به کسی چه ربطی داره؟....». مردی ديگر که ظاهرش مثل اولی مومن و با غيرت بود جلو رفت و گفت: آقا برای چی به اين خانم اعتراض می کنی؟شما به عزاداريت برس مزاحم ایشون نشو .شما رو امام حسين (ع) دعوت کرده ايشون رو هم يزيد.بذار به کارشون برسن.! زن در خود فرو رفت و از شرم جرات نمی کرد صورت نقاشی شده اش  را بالا بگيرد.

**************

روضه تمام شده بود و معلمها داشتند با هم حرف می زدند. وقتی اين جماعت نسوان به هم می رسند تنها چيزی که غنيمت است کمی سکوت است که پيدايش نمی کنی.سرم بد جوری درد گرفته بود.يک دفعه شليک خنده خانمها از اتاق پذيرايی به گوش رسيد.امين رفته بود روی صندلی و رو به همه گفته بود:« خانما شما کار و ز ندگی ندارين هنوز نشستين»؟!!

**************

خبر بدين به نوندون بچه مون درآورده دندون.سرانجام انتظار مادرانه ام به سر رسيد و مرواريد سفيد ماهی کوچولوی من از صدف بيرون اومد.بايد برم و بساط آش دندونی را فراهم کنم.

***************

میپرسم:« مهدی جان پماد علی رو کجا گذاشتي»؟ به خاطر دير خوابيدنش نيمه بيهوش است.متوجه نمی شود دوباره و چند باره می پرسم.می گويد:« ستون سوم.تو ستون سوم» .و من می فهمم بيدار ماندش تا صبح برای اتمام طراحی سايت به نتيجه نرسيده و درگير ستون سوم صفحه دونفره مان است.ا انگار اين دست جنباندنش خيلی هم به سرعت پيش نمی رود. 

پ.ن----------------------------------------------------------------------------------------

خانم ملکان که آمد تو چند نفری به او تسليت گفتند.از گيتا پرسيدم : چه اتفاقی افتاده؟ جواب داد: «سه هفته پيش شوهرش فوت کرده. پسراشم که ازدواج کردن تنها شده حالا».گفتم: «خدا بيامرزدش .پس من از حالا فکر اون موقع باشم.يه دختر بيارم.تنها نمونم».گيتا گفت:« مثل اين که هنوز پسرات حالتو جا نياوردن.مگه همين پريشب از شدت خستگی غش نکردی کارت به بيمارستان و سرم کشيد»؟با خنده گفتم: «ميدونم بابا .عقلم که پاره سنگ بر نداشته شوخی می کنم».کمی بعد خانم سليمانی هم آمد.روبوسی و احوالپرسی و تبريک برای قدم نورسيده (که البته ده ماه پيش نو رسيده محسوب می شد).گفت: امسال جات تو مدرسه خيلی خاليه.پس اين يکی هم پسر شد.تو هم مثل من دو تاپسر داری.خدا به دادمون برسه فردا پس فردا  عروسا ريز ريزمون می کنن! 

از اونجايی که مادر شوهر من خيلی خانمه . خودشون ميگن چون مادر شوهر خدابيامرزشون بهشون یاد دادن با عروسها مهربان باشند(البته حکايت ادب از بی ادب آموختن و مادر شوهر نا مهربان را برای مهربان بودن الگو قرار دادن است) من هم تصميم اکيد گرفتم تا برای ايشان عروس بهتر تر و خوبتری باشم که خدای ناکرده زبانم لال ٬بعدها عروس های ناتو پسرامو تور نکن!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم بهمن 1383ساعت 23:1  توسط زهرا   | 

تلويزيون  را روشن کرده بودم تا امين بيدار شود  برنامه کودک داشت «باغ شادونه» را پخش مي کرد. من در اتاقي ديگر مشغول جمع آوري و مرتب کردن اتاق بودم و  فقط صداي تلويزیون را مي شنيدم و تمام هوش و حواسم پی حرفهاي بچه ها بود..پسر بچه اي  از بقيه بچه ها سوال مي کرد: «ترمه اگه گفتي دوستي چه شکليه؟» - شکل قلب.مهسان دوستي چه شکليه؟» - شکل گل.....دوباره همان صدا اما با پرسشي ديگر و جوابهاي ساير بچه ها: « دوستي چه رنگيه؟»  - صورتي . - قرمز. - آبي - سبز.«دوستي يعني چي؟»:_«یعني اين که لحافو بکشي رو اوني که دوسش داري تا سرما نخوره._ يعني بوسش کني _ اسباب بازيهاتو بهش بدي».
با خودم فکر کردم.خوش به حال بچه ها.ياد دوستي ها و دوست داشتن هاي بي ريا و و صادقانه بچگي به خير.شب همين سوالها را از امين پرسيدم:» امين  جان دوستي چه رنگيه؟--جواب می شنوم: «سفيد يا آبي.».چه شکليه؟_ ادايش را در مي آورد.دستهايش را به دو طرف باز مي کند و مي بندد انگار بخواهد کسي را بغل کند. و دو سه تا بوس  مي فرستد.مي پرسم دشمني چه رنگيه؟_ سياه..مطمئن مي شوم جواب بچه هاي باغ شادونه هماني بوده که خودشان  از دوستي درک کرده بودند.و خيالم راحت مي شود که کارگردان مجبورشان نکرده چيزي بگويند که باور ندارند.

اين لينک مرتبط رو هم به طور اتفاقی يکی از دوستان برايم به صورت آفلاين گذاشته بودند.خواندنش خالی از لطف نيست.

**************
امين را با عجله بردم فرهنگسرا.جلسه  اول معلمش کلي شاکي بود.مي گفت: «خانم بچتون شيش تا معلم مي خواد! نذاشت من هيچ کاري بکنم.همه زندگيتونم برام تعريف کرد.» با خودم گفتم يا معلم کم تجربه بوده و از پس امين بر نيامده يا واقعا اين بچه شيطان تر از اين حرفهاست.چند دقيقه اي مانده بود  تا کلاس تمام شود.ازپشت در نگاهش مي کردم.مثل بچه مثبتها! مظلوم نشسته بود و هر چه معلمش مي گفت خوب  گوش مي کرد.وقتي از کلاس بيرون آمد گفت: مامان خانممون ازم خيلي راضي بود.مربی نقاشي ٬نقاشي اش را به من نشان داد.موضوع خانواده بود.من و مهدي و خودش و موجودي شبيه بچه که مثلا علي بود..يادم آمد چند روز پيش جلوي آينه ايستاده بود و خودش را نگاه مي کرد .وقتي پرسيدم چي کار مي کني گفت: مي خوام قيافه موزيک (مضحک)!خودمو بکشم.

يادم می آيد يک بار کارشناسی در تلويزيون نقاشی بچه ها را  که با موضوع خانواده کشيده بودند تفسير می کرد.دختر بچه ای مادرش را خندان کشيده بود.مادر لباسی با گلهای صورتی پوشيده بود و به جای دستهايش دو شاخه گل روی لباس خودنمايی می کرد.کارشناس می گفت: اين کودک در آغوش گرم مادر طعم شيرين محبت را چشيده.در مقابل نقاشی کودکی را نشان می داد که به جای عکس پدر و مادر دو گربه سياه کشيده بودکه به حالت تهاجمی روبروی هم ايستاده بودند.کارشناس در ادامه تفسيرش گفت: «وقتی بررسی کرديم متوجه شديم.پدر و مادراين بچه  مدام در حال جنگ و ستيزند.طفلک بچه از شدت اضطراب شب ادراری پيدا کرده بود.»ياد نقاشيهای خودم می افتم.که دودکش موشکی شکل خانه هایم جز جدانشدنی نقاشی های زمان بچگی ام بود.با يک حوض کوچک آبی و چند ماهی  قرمز .می گويند دودکش  نقشی بچه ها نشانه جمع گرم و صميمی خانواده است.

**************
دو سه هفته اي مي شود که به آقاي احمدي مسئول کانون ادبي فرهنگسرا قول داده ام چند تا از نوشته هايم را برايش ببرم.به من مي گفت:« سبک نوشنتون روزنامه ايه.چند نمونه کار برام بيارين تا براي دوستام تو روزنامه بفرستم.شايد ازتون بخوان باهاشون همکاري کنيد.» .تعريفهايش از مزايای روزنامه نگاری٬درآمد خوبش و ....با تمام شنيده هايم تفاوت داشت.مهدی با همه خوش بينی که دارد می گويد: گاهی بايد اول به آنچه می شنوی شک گنی.زود باور نباش.و همه را از دريچه نگاه صاف و ساده ات نبين.من هنوز هيچ اقدامی برای مطبوعاتی شدن نکرده ام.

+ نوشته شده در  جمعه دوم بهمن 1383ساعت 22:59  توسط زهرا   |