تبليغاتX
معلمی از بهشت
خاطرات شخصی

گاهي وقتها چيزهايي به ظاهر كوچك و بي ارزش  خواه ناخواه در زندگي ما آدمها چنان تاثير گذارند وبزرگي واقعيشان را به رخ ما مي كشند كه ما با همه ادعاي ريز و درشتمان نمي توانيم منكر مهم بودنشان شويم. درست مثل مربع هاي ريز فرم انتخاب رشته دانشگاه.روزي كه فاطمه دوست دوران دبيرستانم با من تماس گرفت و گفت در امتحان وكالت قبول شده خيلي خوشحال شدم.اما بعد از آن تمام مدت با خودم فكر مي كردم اگر من هم موقع پر كردن آن چهار گوشهاي كوچك كمي بيشتر دقت مي كردم شايد الان.... و يا همين كلوخ هاي ناچيز كنار ساختمانهاي در حال احداث.همانهايي كه با يك اشاره كوچك تا دورها  پرتشان مي كنيم.سال گذشته وقتي  يكي ازآنها زير پايم رفت و افتادم  زمين فكر نمي كردم برايم  اين همه درد سر درست كند. از خرج و مخارج و عكس و «ام آر آي» تا رفت و آمد و ...كه بگذريم.فكر عمل ظريف و بستري در بيمارستان و گچ شش هفته اي دست حسابي ذهنم را به خود مشغول كرده يا   يك «كليك »كوچك و به اشتباه که مي تواند حسابي تمام كاسه كوزه هايت را به هم بريزد .حتي سرزدن دندانهاي شيري كودك هفت ماهه ات هم گاهي برايت آنقدر مهم مي شود كه براي ديدن صدفهاي سفيدش لحظه شماري مي كني ..
راديو يي كوچك كه هديه گرانقدري برايت است مي تواند همدم تنهايي ات باشد. وقتي براي اولين بار مجبوري چند روز را بدون همسفر  زندگي ات به شب برساني. نيمه شب است وصداي« افتخاري»  تنها صداي آشنايي است كه مي شنوي و تنهاي ات را  پر مي كند:
شب آرام و بي صدا٬ در تشويش كوچه ها ٬سرگردانم
با روياي پنجره٬با يك سينه خاطره٬بي سامانم
نامت را تمام شب ٬همراه ستاره ها ٬نجوا كردم
تا در ازدحام شب٬ نقش روشن تو را پيدا كردم

ديوار بي کسي ٬تنها پناه من ٬شبها اي دوست

با اشتاق تو٬ حيران نگاه من ٬شبها اي دوست
با آرزوي تو٬ در هر كجاي شب٬هر جا خواندم
با جستجوي تو٬ در كوچه هاي شب تنها ماندم.....

*****************

خبر شامگاهيپرايد و پيکان بيشترين ميزان آلايندگي را  دربين خودروهاي شهر تهران دارا هستند».دو سه روز بعد.مکان داخل يک پيکان مسافر کش که اتفاقا خيلي هم تر وتميز است و راننده متشخصي هم دارد.امين:« مامان ماشين اين آقاي محترم بهترين آلوده کننده هواست»!


****************

اگر دوست داريد« قرعه قسمت» اين شماره «موازي» را هم بخوانيد.

 

+ نوشته شده در  2004/12/16ساعت 22:56  توسط زهرا   | 

تازه اذان گفته اند.دست و دلم به وضو گرفتن نمی رود از بس دلم برايت شور ميزند.با اين دل آشفته چه نمازی ببندم؟من عاشق پاييز و بارانم.اما پاييز امسال دلم به ياد تو  و برايت می گيرد. آن قدر نجيبی و صبور که  آخر همين نجابت بيش از حدت کار دستت داد.نمی دانم حساسيت زنانه ات کجا رفته؟ شايد زيادی «زن »هستی  و نه« زن زيادي»٬که تمام بديهای «مرد»ت را با گذشت و صبوری و به خاطر بچه هايت می بخشی. می دانم همان بار اول که دستش برايت رو شد ديگر دست و دلت به دوست داشتنش نمی رفت ٬ اما دوباره و چند باره به خودت وعده دادی که:« خوب می شود بايد خوب بشود هرچه باشد مرد زندگی ام است و پدر بچه هايم.باز هم دوستش دارم نه به اندازه قبل اما بايد دوستش داشته باشم تا بتوانم گناه بزرگش را ببخشم».کاش لياقتت را داشت و شعورش به بزرگی ات قد می داد.دلم گرفته است نازنين.می دانم آسمان دل تو نه ابری بلکه طوفانی و غم گرفته تر است هيچ کاری از دستم بر نمی آيد فقط و فقط برايت دعا می کنم.دعا می کنم مرد زندگی ات اهل شود و قدر خوشبختيهای داشته اش را بداند ............

**********

منزل کوچک و کلنگی « خانم » وصله ناجور کوچه اميری است.همه خانه ها را  کوبيده اند و از نو ساخته اند.اما خانم نه حوصله بنايی دارد٬ نه جانش را و نه نيازی به اين کار می بيند.خودش است و خودش با نوه بزرگش که هر روز صبح به خانه اش می آيد همدم تنهایی اش می شود و همه کاره خانه کوچکش.از رفت و روب و آشپزی تا اصلاح مشتريهای خانم.خانم پير است و به قول خودش چشم و چارش سو ندارد. دستش می لرزد و با کمی تحرک نفسش به شماره می افتد.حالا نوه جوانش شده جانشين خانم و بهترين مشاطه محل. نخ را دور انگشتانش می پيچاند و رو صورت مشتری بند می اندازد.خانم می گويد: «قديم می گفتن هر کسی که شوهرش بيشتر دوسش داشته باشه موقع اصلاح بند تند تند پاره ميشه».زن جوان تعداد پاره شدن بند را می شمرد و از خدا می خواست به گره بند  پاره تند تند اضافه شود.اما نخ مشاطه از جنس خوبی بود و به اين راحتی ها پاره نمی شد.!!

**********

 در  سالنامه زندگی من ٬امروز روزی است که خيلی  دوستش دارم و برای آمدنش لحظه شماری می کنم .يک سبد گل٬ يک سبد لبخند پيشکش بهترين همسفر زندگی.مهدی عزيزم تولدت مبارک.

تقديم با عشق

+ نوشته شده در  2004/11/27ساعت 22:54  توسط زهرا   |