تبليغاتX
معلمی از بهشت



چهارشنبه 27 آبان1383

  • و زندگی در گذر است
  • مرگ همين نزديکيهاست.همين بغل.اشکال در ماست که نمي بينيمش يا دوست نداريم باورش کنيم.خيلي وقتها بي خيال از کنارش رد مي شويم اما  زود فراموشش مي کنيم.وقتي کرکره مغازه اي پايين ميآيد و رويش پارچه اي سياه و يک برگ کاغذ كه: «به علت فوت .......... تا اطلاع ثانوي تعطيل است.»
    آن وقت تازه يادمان مي آيد مسافر چند روزه دنياييم.خيلي  بخواهيم لطف كنيم  فاتحه اي برايش مي فرستيم و صلواتي نثار روحش.بعد ميگوييم:«  اي بابا  من كه ديروز ديدمش سر مر وگنده راست راست داشت راه مي رفت   .حالا حالا ها رفتني نبود!.روزي كه مغازه «ترانه» اسباب بازي فروشي خيابانمان به علت فوت صاحبش تعطيل شد باورم نمي شد.دو روز قبلش از كنارمغازه رد شده بودم و امين باز براي صدمين بار مجبورم كرد كنار ويترينش بياستم و  سفارشهاي خريد تمام اساب بازيها را براي صدمين بار برايم بگويد و من هم قول خريدنش را بدهم و با كلك از جلوي مغازه دورش كنم .خدايش بيامرزد.

                                                 **********                                    


    بابا مي گويند: چقدر لاغر شده اي دختر ! جواب مي دهم: «باباجون مامان دو تا پسر شدم».دو تا پسر را چنان غليظ و با تاكيد مي گويم كه بابا متوجه شوند كه   نوه هاي شيطانش  دارند رسم را مي كشند.علي تازگيها سينه خيز مي رود.دو روز است كه راه آشپز خانه را ياد گرفته خودش را به آنجا مي رساند و روي سراميكها سر مي خورد و كيف مي كند.امين اسمش را گذاشته علي لودر! خود امين جان هم كه همچنان مشغول بزرگ شدن هستند!.دو سه روز پيش شعري را زير لب مي خواند فكر كردم ترانه اي جديد در مهد كودك ياد گرفته گوش تيز كردم و با كمال تعجب شنيدم: دختر بندري تو چه قد نازي!             مال آبادان نوك اهوازي !! عاشقت شدم......
    پرسيدم: «امين جان اينو از كجا ياد گرفتي«؟ گفت:«آقا اميري (راننده سرويس) برامون گذاشته».يادم افتاد يك روز كه سوار تاكسي شديم هنوز تو ماشين ننشته  امين از راننده پرسي: «آقا نوار شاد داري»؟؟ با  مهد تماس گرفتم . گفتم حاضرم نوار شاد مخصوص بچه ها بخرم بدهم به آقاي اميري براي بچه ها آهويي دارم خوشگله رو بذاره.مدير مهد حرفم را تاييد كرد و گفت:  خودم نوار بچه گونه ميدم به  راننده اما تا كي مي خوايد مانع امين بشيد؟ اون تو اين جامعه داره بزرگ ميشه  تا ابد که نمی تونيد جلوشو بگيريد.گفتم:«درسته که.امين معني اين شعرها رو نمي فهمه اما  دوست ندارم از حالا ذهن كوچيكش از اين حرفها پر بشه».فردا امين زير لب زمزمه مي كرد: «چه خوشگل چه خوشگل چه خوشگل شدي امشب»!!!!!!
    شب كه مهدي آمدخانه پرسيد: «بابا فيلم (شمسي در باد )رو ديدي؟ همون كه پسره گرص و اكس ميخوره خودشو از پشت بوم پرت مي كنه پايين؟!


                                             **************
    براي چهارمين بار پا به پاي امين كارتون« شرك ۲ »را ديدم.اگر دلتان براي ديدن يك كارتون خيلی قشنگ و ذوق كردنهاي زمان بچگي تنگ شده پيشنهاد مي كنم اين انيميشن زيبا را ببنيد. شرك دو                           

     


    همايشي در مورد  قرصهاي اكستازي برگزار خواهد شد براي اطلاعات بيشتر سري به اينجا بزنيد.البته فكر كنم هم من هم امين جان حتما بايد به اين همايش برويم



    Link ::  
    سه شنبه 19 آبان1383

  • ...
  • هوس نوشتن من و سرعت پايين رايانه مان هيچ با هم جور در نمي آيند.درست مثل وقتي که دلت براي نوشتن چند بيت خط نستعليق پر بکشد و هوست شود چيزي بنويسي تا همان يک چارک چيزي که از خطاطي ياد گرفتي فراموشت نشود اما يک باره به ياد مرکب خشک شده ات مي افتي و دست و دلت به جور کردن دوباره مرکب نمي رود.کافي است همان موقع مورچه اي سمج از ساق پايت بالا رود و يادت بيفتد هنوز براي فراري دادن مورچه ها کاري نکرده اي.با امين دنبال لانه اشان بوديم.رد يکي دوتاشان را گرفتيم و سوراخ کوچک خانه اشان را سه کنج اتاق زير موکت پيدا کرديم.امين گفت:« مامان اين جا شده شهر مورچه ها.مورچه ها چي مي خورن؟ منم مي تونم برم تو خونشون؟ ..........»

                                          **************

    دلم حسابي براي آقاجان و حاج خانم تنگ شده حاج خانم مي گفت که حاج آقا خيال ماندن در ده (همان بهشت کوچکش) را دارد.اين را از همراه بردن مفاتيح و قرآنش فهميد.آقا جان مي گفت:« اين جا مسجدش پله نداره و نزديکه٬ راحتتر مي تونم برم مسجد.»ياد مفاتيح درشت خط آقا جان مي افتم که همراه هميشگي است.ياد روزي که امين از سر کنجکاوي تمام کاغذهاي باريک شده را  از لايه صفحه ها بيرون کشيد .و آقا جان کلافه از اين که نشانه هايش را امين در آورده و کارش را زياد کرده.

                                         **************

    باران ريز و پی در پی روی شيشه ماشين می نشيندو قطره های سبک ترش را باد از لای پنجره نيمه باز روی صورتم می زند.صدای مجری شبکه پيام را می شنوم که محزون اما پر اميد شعری را می خواند:«دلخوشی ها کم نيست٬مثلا اين خورشيد٬کودک فرداها.......» ياد دلخوشيهای کوچک و بزرگ زندگی می  افتم.ياد مادر که  می گفت «وقتی بارون مياد موقع اجابت دعاست هر چی از خدا می خوايد اين موقع طلب کنيد» و من هميشه پيش خودم فکر می کردم خوش به حال مردم شمال که بيشتر روزهاشان روزهای استجابت  است .......

    بعضی وقتها ذوق نوشتن آدمها يک دفعه کور می شود چرا و چه وقتش را نمی دانم درست مثل خود نويسی که بی خبرو يکباره جوهرش تمام ميشود.من الان همان خودنويس بی جوهرم.



    Link ::  
    چهارشنبه 6 آبان1383

  • موازی
  • يك روز به موعد تحويل مطلب براي صفحه ‹‹چاي شيرين›› باقي مانده است . طبق قول و قرارها با سردبير بايد نوشته ها را يك هفته قبل از به روز شدن مجله بفرستيم. خيالم راحت است كه چيزي نوشته ام . آن را براي آقاي همسر مي خوانم تا نظري بدهد. پس از شنيدن كمي مكث مي كند و مي گويد اي بد نيست !  همين سه كلمه حساب كار را دستم مي دهد . يعني : خوب نيست . تعريفي ندارد. دمغ مي شوم بايد دوباره بنويسم. براي چند لحظه به اين شبكه دوست داشتني جهاني وصل مي شوم . مسنجر را هم روشن مي كنم. هنوز رنگ و رخ آدمك مسنجر كامل باز نشده است كه پنجره يك دوست اد شده به طور ناگهاني روبه رويم باز مي شود. آي دي را مي بينم. ( ....Majid)خدا به داد برسد. سردبير نشريه برقي خودمان است كه هميشه بيست و پنج ساعت از بيست و چهار ساعت شبانه روز را به صورت مخفي آنلاين است . گوشزدم مي كند كه فردا را فقط وقت دارم.تنها كاري كه مي كنم فرستادن آدمكي است كه نيشش تا بناگوش باز شده.
    *****************
    حس دختركي را دارم كه روي صندلي يخ زده فلزي سالن امتحانات نشسته با مراقبي كه مدام  طول و عرض سالن را طي مي كند.صداي تق تق پاشنه كفشش روي اعصابم چكش مي زند.ثانيه ها ديوانه وار مي گذرند.صفحه كاغذ روبرويم بي پاسخ مانده.من هنوز چيزي ننوشته ام.رقيب عزيز كه از قضا شريك هميشگي ام هم هست مي آيد  چيزي مي نويسد تحويل مي دهد و مي رودو من هنوز يك نقطه سياه هم روي كاغذ نگذاشته ام.آرزو مي كنم كاش مثل بچگي ها آبجي الهام به دادم مي رسيدو كمي از انشايم را برايم مي نوشت فقط كافي يود چند خط اول را برايم بنويسد باقيش را خودم بلد بودم.به موضوع نگاه مي كنم.چگونه يك عشق جوانه مي زند؟ياد عزيز مي افتم كه آقا جان را اسير چشمهاي آبيش كرده بود.يا دختر عمو بهاره كه مي گفت:‹‹ نمي دونم از بس در گوشم خونده بودن  عقد دختر عمو پسر عمو تو آسمونا بسته شده خيال كردم عاشق پسر عمو رضا شده ام يا واقعا عاشقش بودم و خودم خبر نداشتم.!››.ياد محمود آقاي خودمان كه مي گفت: آن وقتها( بيست و شش هفت سال پيش) ما فقط صيغه خوانده بوديم و حاج آقا با ماندن من در خانه اشان مخالف بود.به بهان سرزدن مي رفتم خانه نامزدم .بعد ساعت يا كيف دستي ام را جا مي گذاشتم .خداحافظي مي كردم كه مثلا برگردم خانه.دوباره كه براي برداشتن وسايل جا مانده بر مي گشتم حكومت نظامي بود و من مجبور مي شدم بمانم خانه اشان.

    همين ها را مي نويسم.ياد نگاه هاي دزدكي از پشت پرده  تعارف چاي معروف روز خواستگاري كه تلخ و بدون قندش هم شيرين است٬دلهره هاي دلچسب يك انتخاب٬اين كه يك دفعه دلت هري بريزد و هول كني بعد رنگ صورتت به سرخي بگرايد و طپشهاي تند قلبت رسوايت كند.آن وقت بزرگتها ‹‹مبارك باشد››ي بگويند و رنگ رخساره كه ‹‹خبر مي دهد از سر درون››.         
    دلت مي خواهد در ساحل خيال قدم بزني دستت در دست بهترين همدم لحظه هايت باشد و خنكاي نسيم عشق بر صورتتان بوسه زند‌‌ صداي زيباي موجهاي احساس را از دورها بشنوي و هر دو نظاره گر طلوع دل انگيز آفتاب عشق باشيد.
    به چرك نويس نگاهي مي اندازم.رقص كلمات را روي بند باريك كاغذ مي بينم اما باز احساس مي كنم چيزي ننوشته ام.

    اين را براي‹‹ چای شيرين››  موازی نوشته بودم.اما چون ربطی به ماه رمضان نداشت يه جورايی برگشت خورد..  

    يه سری هم به اينجا يزنيد .                                                                            



    Link ::