تبليغاتX
معلمی از بهشت



چهارشنبه 25 شهریور1383

  • روزهایم رنگی است
  • راديو روشن است و ترانه «مسافر» شادمهر از آن به گوش می رسد.من عاشق اين ترانه هستم.شنيدنش  مرا به ياد روزهای اول ازدواج می اندازد.حدود هفت سال پيش.زمانی که شادمهر تازه پا به دنيای موسيقی گذاشته بود و با مسافر به همه معرفی شد .هميشه راديو را روی شبکه پيام می گذاشتم و موقع رسيدن به خانه اولين کاری که می کردم روشن کردنش بود.موقع آشپزی ترانه ها را زمزمه می کردم و منتظر مهدی می ماندم.

    اين روزها واژه مسافر سخت فکرم را مشغول کرده.اگر مسافری داشته باشی که برايت عزيز است هنوز نرفته دلت برايش تنگ می شود.اصلا انگار بعد از رفتنش حضورش را نه آشکار اما هميشه و بيشتر درک می کنی.همه چيز تو را ياد مسافرت می اندازد. رد پايش را در کوچه می بينی. بوی عطرش را در مسير هميشگی خيابان و خانه احساس می کنی.صدايش را گاه می شنوی و وقتی که رو بر می گردانی که جوابش را بدهی می بینی که باز خيالاتی شدی. همه چيز انگار دست به يکی می کنند تا يادش را حتی برای يک لحظه فراموش نکنی.وقتی حافظ می خوانی٬ وقتی سيب می خوری و يادت می آيد هميشه موقع  برداشتن ميوه دستش اول از همه روی سيبهای سرخ بلند می شد٬وقتی به جدول حل نشده روزنامه نگاه می کنی ٬وقتی که صدای مهربانش رو پيام گير تلفن جا مانده باشد:«سلام عزيز خوبی ؟ کجايی؟من دارم ميرم مسافرت زنگ زده بودم ازت خداحافظی کنم».

                                                  *******                                             

    ای بابا مرا چه به سمبوسه درست کردن.اين را  ديشب بارها با خودم گفتم :اخه زن نونت نبود آبت نبود سمبوسه هوس کردنت چی بود.آدمی که بچه کوچیک داره چه به اين غذاهای دنگ وفنگ دار؟تازه سوپ شير هم می خوای درست کنی؟؟ .چاقو تيز بود و موقع خرد کردن مرغ دستم بد جوری بريده.. ای بخشکی شانس! حالا چه وقت دست  بريدن بود؟با اين همه کار .ظرفها مانده هنوز.چسبی روی انگشت بريده ام ميزنم.دستکشها را از کابينت در می آورم و دوباره مشغول می شوم.اصلا با دستکش عادت ندارم قارچ .و فلفل دلمه خرد کنم.انگار همه چيز از زير دستم در می روند.امين هم مدام می آيد و می رود:« مامان يه قارچ بده من برم پی کارم فقط يه دونه».انگشت اشاره اش را از جلوی چشمانم کنار نمی کشد. - «اينم يکی ببينم ميری پی کارت يا نه»؟از سرشب فکرم پيش عزيز ترين دوست جا مانده.وقتی سوپ شير درست می کنم دلم پيش اوست بارها دستور پختش ر ا از من گرفت.گفتم : از اينا  درست کن نرو اين سوپ حاضريا بخر که پر از ادويه و بی خاصيتن.این سوپ خوبيش اينه که شير رو زياد می کنه.دستی روی پيشانی دختر کوچکش می کشد و می گويد:می دونم اما حوصله اشو ندارم.  با خودم می گويم: خدايا کمکش کن..........صدای گريه علی مرا به خودم می آوردم.مهدی می پرسد: تموم نشد اين آشپزی؟ - چرا اومدم.

    امين گوجه ای که خودش شسته گاز می زند:مامان ميخوای بخوری ويتامين داره؟ می گويم: نه مامان جون .می دونم ويتامين ث داره.گوجه را تمام می کند و می گويد:ويتامين «سه» نداشت ويتامين« دو »داشت.می گويم از چشمات معلومه که خوابت مياد.ميگه: تو چشمای من  فقط يه علامته اونم «نمی خوابه» است.

    من هنوز در فکر دوستم هستم٬نمی دانم شوهرش آمده يا نه؟.صدای نجيبش در گوشم می پيچد: «تازگيها جرات ندارم بپرسم کجا بودی ديشب هم باز دوباره با هم دعوا داشتيم.خيلی دعام کن».سکوت طولانی اش به من می فهماند بغض اجازه حرف زدنش نمی دهد............. 

    صدای کل کل پدر و پسر از اتاق می آيد: بچه برو بخواب ساعت يک نصفه شبه.امين:  ای بابای ضد بچه !!!من خوابم نمیاد می خوام بازی کنم!!.



    Link ::  
    پنجشنبه 12 شهریور1383

  • من و دریا
  •                                     دل من براي دريا تنگ شده!

    تا  حالا ديدین که ماهی های تو تنگ ٬همونايی که شب عيد تو سفره هفت سين جا خوش می کنند و عزيز ميشن اگه گاهی يادشون بره شنا کنند و ساکن يه گوشه تنگ کز کنند با يه تلنگر کوچيک به خودشون ميان و دم و باله هاشون رو تند تند تکون ميدن؟اما اگه همين ماهی قرمزه رو تو دريا رها کنی ديگه احتياج به تلنگر نيست با موج دريا اين ور و اون ور ميره و خودش رو به دست دريا می سپره چون بهش اطمينان داره.اين درست مثل حکايت ما آدمهاست .اگه خودمون رو تو دامن اونی که اصل کاريه رها کنيم ديگه از هيچی نمی ترسيم.اما امان از روزی که ما رو از دريا جدا کنند و بندازنمون تو يه تنگ بلور.

    من خودم يه زمانی با تمام وجود تو عمق دريا شنا می کردم.از کوسه هانمی ترسيدم. از ته دل به دلقک ماهی می خنديدم.با عروس دريايی دمخور بودم.ستاره هاشو با ستاره های آسمون يکی می دونستم .اما کم کم دست تقدير جدام کرد  و افتادم تو يه کاسه لعابی قديمی.که هيچی رو از توش نمی ديدم.فقط دور خودم می چرخيدمو هراسون باله هامو تکون می دادم.کمی که گذشت جام عوض شد و همراه چند تا صدف و گوش ماهی انداختنم تو يه تنگ بلور که لبش کنگره داشت.يه روبان قرمز هم دورش بسته بودن.هر چی که بود از کاسه لعابيه که خيلی بهتر بود.اما باز دوباره يه تلنگر کوچيک دلمو می لرزوند.آرزوی دريا رو داشتم.دلم نمی خواست توی تنگ  اسير باشم.دلم نمی خواست آدما از بيرون بهم زل بزنند و چشماشون وقتی به تنگ نزديک می شدن و چهار برابر می شد منو بترسونه. من از ديدن گربه سياه همسايه که رو لبه ديوار راه می رفت و با ديدن من چشماش برق می زد هراسون می شدم.با تمام وجود دريا رو آرزو کردم.يه روز ديدم تنگ دلم داره تکون می خوره .منو بردن و انداختنم تو يه نهر.با خوشحالی دمم رو تکون دادم و با تمام وجود شنا کردم.حالا دوباره تازگيها به دريا رسيدم.دوباره دلقک ماهی ها رو ديدم و.با عروس دريايی رقصيدم و از جلوی چشم کوسه با خيال راحت رد شدم.می دونين چرا ؟چون من دوباره به دريا رسيدم.



    Link ::  
    سه شنبه 3 شهریور1383

  • ...
  • اين روزها شده ام مثل متهمی که جرمی را مرتکب نشده اما وادارش می کنند اقرار نامه ای را بنويسد و امضاء کند.من اما به جای ميز قراضه چوبی ٬قلمی معمولی و کاغذ کاهی پشت ميز شيکی نشسته ام.دکمه های کيبورد دهن کجی ام می کنند و مونيتوری که هميشه لبخند ميزند چه بخواهی چه نخواهی.بايد بيشتر به اين مغزبه قول امروزيها «هنگ کرده» فشار بياورم شايد چکه ای کرد............



    Link ::