تبليغاتX
معلمی از بهشت
خاطرات شخصی

از وقتي عروس اين خانواده شدم هر سال تابستان همين برنامه بوده.آقا جون از دم عيد زمزمه رفتن به ده مي کند و هر سال حاج خانم ساز مخالف مي زند.اما نمي دانم زور آقاجون به مخالفت حاج خانم مي چربد يا همراهي پنجاه ساله مادرشوهرم مانع تنها گذاشتنش ميشود و همراهش مي رود.بنده خدا مي گويد :«اونجا که هستم دلم اينجاست پيش بچه ها.مخابراتم نوک کوه من که پا ندارم برم زنگ بزنم خبر بگيرم.دلم شور زندگي شماها رو ميزنه.حاج آقا که عين خيالش نيس پاش که ميرسه ده انگار شراب بهشتي بهش ميدن٬ مست ميشه و پاگير٬ سر شبم که مي خوابه  و خروپفش به هواست اون وقت من از تنهايي  حوصله ام سر ميره.........»

با اين که بارها داستان زندگي آقا جون رو شنيدم اما هنوز نفهميدم آقاجون که بچه سنگلج تهران و به قول مهدي تهروني اصله چطور سر از دهات نزديک ساوه در آورده و آنجا شده بهشت روي زمينش؟! به قول حاج خانم پول چند دستگاه آپارتمان رو برده ريخته آنجا و هنوز هم به اندازه ده تا مهندس جوان کشاورزي طرح و برنامه دارد براي گسترش کشت و کارهاش.

ولي خداييش هيچ چيز لذت بخش تر از اين نيست که صبحها به جاي شنيدن صداي نازيباي موتور عباس آقا که عازم رفتن است و نق زدن پسر کوچک همسايه که به اجبار بايد از خواب ناز بيدار شود و همراه مادر کارمندش برود ٬صداي بع بع بزغاله و زنگوله آويخته بر گردن گوسفندهای راهی چرا گوشت را قلقلک دهد.تازه آنجا پر زدن سمج گونه مگسها و هجوم بي محاباشان سر سفره صبحانه هم کلافه ات نمي کند!فقط بايد از خير خوردن عسل ده و نان و پنير بگذري! محمد آقا داماد آقاجون هر وقت که بيايد ده حتما بساط آتش و منقل و کباب به راه هست.و حاج آقا چه سرکيف ميشود وقتي بچه ها و نوه هايش دورهم جمع ميشوند.مرا مي بيند که از ماشين پياده می شوم و علي را در آغوش دارم گل از گلش ميشکفد.خوش آمد ميگويد و من در جواب مي گويم:آقاجون پسرامو آوردم کمکتون.او از ته دل مي خندد.

آنقدر محيط کوچک و طبيعي ده براي امين بزرگ و جذاب جلوه کرد که وقتي از کنار نهر بلندش کردم تا به خانه برگرديم گفت: «من نميام مامان ميخوام برم دور دنيا رو بگردم»!.دستش رو گرفتم و گفتم بيا با هم بريم.خوشحال دنبالم آمد  و گفت:چه جاي باورنکردني ايه!!!!عصرها چشم در چشم گوسفنها داشت و گوش به زنگ زنگولهاشان بود٬وقتي از چرا برميگشتند .برايشان شکلک در مي آورد دست تکان ميداد و منتظر بود جواب سلام و خداحافظي اش را با بع بعي دوستانه بدهند..........

ما هم يک دفعه و زودتر از برنامه ريزي هايمان مسافر آنجا شديم.چون شب قبل از مسافرت مهمان داشتم فرصت نشد بنويسم و بگويم چند روزي نيستم.از اين بابت شرمنده دوستان شدم.جاي همه تان سبز .ممنون محبتهاتان .همچنين:

ايام ميلاد مادر آب و آيينه را خدمت تمامي شما دوستان عزيز تبريک وتهنيت مي گويم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1383ساعت 22:11  توسط زهرا   |