تبليغاتX
معلمی از بهشت
خاطرات شخصی

نمی دانم کار و کردارهای بچه های امروز زيادی به شيطنت شبيه است يا ما هم زمان بچگی شيطنت می کرديم و يادمان نيست. حاج خانم می گويند :برای  امين بايد به اندازه دو سه تا بچه وقت بگذاری.مامان هم می گويند:خدا يه جونی بهتون بده تا از پس امين بر بياين.می گم مادر جون قديم هم خونه ها بزرگ بود و از صبح تو حیاط ولو بوديم هم انقدر با خواهر برادرها  و بچه های فاميل بازی می کرديم که حسابی انرژیمان گرفته می شد.الان تو اين خانه های کوچک قوطی کبريتی که حياط ندارند و تعداد بچه ها از هفتا و هشتا به يکی دوتا کاهش پيدا کرده همه بچه ها سرشار از انرژیهای تخلیه نشده اند و منتظر آمدن مهمان يا رفتن به مهمانی.پدر مادرهای جوان هم که مثل اجداد قديميشان نيستند  تا حوصله  سرو کله زدن داشته باشند.

صبح اول وقت امين موقع صبحانه خوردن داشت ادا در می آورد.گفتم محمد آمين اگه بخوای شيطنت کنی نمی بريمت مهد اسمتو بنويسيم.خيلی جدی گفت:  مامان   به من توهين نکنا!!!!مهدی را  مجاب کردم ببردش پارک پشت خانه برايش کتاب و بازی فکری بخرد.کمی هم بازی کنند تا خسته شود و ظهر بخوابد.بعد از ناهار صدايش کردم تا برايش کتابی را که مهدی خريده بود بخوانم.کتاب نقاشيهايی فانتزی داشت و شغلها را به بچه ها معرفی کرده بود.به شغل دامپژشکی رسيدم نمی دانم فرستنده من اشکال داشت يا گيرنده امین .وسط توضيحاتم پرسيد: مامان اگه من يه روز مريض بشم منو می بری پيش لامپزشک؟؟!!!

برای چند لحظه چشمهايم را روی هم می گذارم.همين مدت کوتاه برای امين کافی است که با مداد شمعی و مداد رنگی بيفتد به جان کمدها و چهار چوب اتاق و ........هر جا را که نگاه می کنم علامت ضربدر و به علاوه می بينم.- امين اينا ديگه چيه؟ -اين ضربدره پاک يادت نره است.اينام علامت خطره چون اينجا مسير اتوبوسه موتورا نبايد رد بشن.!!!!

موبايل اسباب بازيش را برايم آورده.مامان می خوای برات بازی دخترونه بيارم بازی کني؟؟جواب می دهم باشه.ميگويد بيا اينم لی لی .اين دکمه رو بزن لی لی بازی کن.

                                      ***************

توضيح واضحات: از  آنجايی که به سلامت جسم و جان کودکمان علاقمنديم به سمع و نظر آن عده از دوستانی که فکر می کنند برای راحتی خودمان و از سر باز کردن امين عزبز برايش بازيهای خفن و خشن رایانه ای نصب کرده ايم ميرسانم.رايانه ما عاری از هر گونه بازی است .تازه پلی استيشن هم نداريم.به قول پسرمان :کامپیيوترمون بيروس جرفته  بازيهاش پاک شده بايد بيروس کش نصب کنيم تا بتونيم بازی کنيم..

راستی تا يادم نرفته عکسی که در متن قبلی ديده می شود فقط جنبه تزيينی دارد.

+ نوشته شده در  2004/7/14ساعت 22:10  توسط زهرا   | 

پيش تر ها خيلی قبل از اين که مزه مادر شدن را بچشم يکی از اقوام مادری با شوخی از بچه داری و مادر شدن گله می کرد ، من هم با خنده گفتم بيخود نيست که خدا بهشت را با همه بزرگيش پيشکش قدوم مادرها کرده است . او هم در جواب درنماند و گفت نخواستيم ! عطايش را به لقايش بخشيديم . حالا که چند سالی است من هم در جرگه مادران قرار گرفتم گاهی وقتها چنان مادر بودن و بچه داری خسته ام می کند که می گويم بهشت که سهل است خدا بايد دنيا را هم با تمام کائناتش به مادران می بخشيد . با همه اين احوال بزرگترها می گويند کو تا تو به سختی مادر بودن برسی؟ هنوز اول خوشيت است و بايد قدر اين روزها را بدانی . بگذار بچه هايت بزرگ شوند تازه آن وقت است که می فهمی سختی ها و مشکلات بچه ها به اندازه تمام ثانيه ها و روز و شب های عمرشان قد کشيده و بزرگ شده است . 

علی را که نگاه می کنم سعی می کنم چهل روزگی امين را به خاطر بياورم . اما از سختی آن روزها هيچ در يادم نمانده است . عکس ها هم يادآور خاطرات خوش بچه گی است . خدا را شکر که اين جور وقت ها نعمت فر اموشی برخی خاطرات به داد آدم می رسد  و نمی گذارد مزه شيرين مادر بودن گس شود .

- امين اصرار داشت تنهايی برای خريد چیپس و بستنی به سوپری نزديک منزل مادرم برود . وقتی مخالفت ما را ديد دويد دم در و گفت اصلا نگران من نباشيد . من مواظب خودم هستم . وقتی که از مغازه برگشت با لبخندی پيروزمندانه بسته چیپس جعفری را داد من برايش باز کنم . چیپس ها را با اشتها می خورد و می گفت به به مزه جوراب می دهد !

-  امين صبح از خواب بيدار شده بود . هنوز خواب شبانه در چشمانش بود که شروع کرد به تعريف آنچه ديده بود : مامان من تصويرهای خوبی توی خوابم ديدم . خواب ديدم زورم زياد شده بود هر لحظه هم قوی تر ميشدم . بعد هم زدم آدم خلافکارها رو کشتم !! يه بازی پلی استيشنی خفن داشتم با يه تفنگ مخصوص مخصوص . تازه تيراش هم مخصوص بود.

- علی گريه می کرد . امين هم اصرار می کرد بغلش کند . وقتی ديد اجازه اين کار را نمی دهم با لحنی که سعی داشت قانعم کند گفت : تعارف نکن مامان .بذار کمکت کنم نی نی رو بغلش کنم آروم شه !

- مامان اگه لولو خورخورک بخواد منو بخوره کلتمو در ميارم کارشو ميسازم.ميزنم چشمشو کور می کنم.

                                                    ** ***

اولين متن ادبی  که بعد از به دنيا آمدن علی خواندم نوشته ای بود از «دايان لومان» که در يک مجله منتشر شده بود :

اگر فرصت داشتم دوباره کودکم را بزرگ کنم :. 

اگر فرصت داشتم دوباره کودکم را بزرگ کنم ، به جای آن که انگشت اشاره ام را به طرف او بگيرم ، در کنارش انگشت هايم را در رنگ فرو می بردم و برايش نقاشی می کردم .

اگر فرصت داشتم دوباره کودکم را بزرگ کنم ، به جای غلط گيری به فکر ايجاد ارتباط بيشتر می بودم ،‌ بيشتر از آنکه به ساعتم نگاه کنم به او نگاه می کردم .

سعی می کردم درباره اش کمتر بدانم اما بيشتر به او توجه کنم . به جای اصول راه رفتن ،‌ اصول پرواز کردن و دويدن را با او تمرين می کردم .

از جدی بازی کردن دست بر می داشتم و بازی را جدی می گرفتم ، در مزارع بيشتری می دويدم و به ستارگان بيشتری خيره می شدم.

بيشتر در آغوشش می گرفتم ، و کمتر او را به زور می کشيدم . کمتر سخت می گرفتم و بيشتر تاييدش می کردم .

اول احترام به خود را در او می ساختم و بعد خانه و کاشانه را .

و بيشتر از آن چه عشق به قدرت را  يادش بدهم قدرت عشق را يادش می دادم

+ نوشته شده در  2004/7/7ساعت 22:8  توسط زهرا   | 

ماهی کپور ژاپنی که «کويي» نام دارد بنا به طبيعتش می تواند نسبت به اندازه محيط اطرافش بزرگ شود. دريک تشت کوچک معمولا بزرگتر از پنج ، شش سانتی متر نيست. اما اگر در يک درياچه بيافتد می تواند سه برابر بزرگ شود .

آدم ها نيز به همين سان می توانند متناسب با محيط اطرافشان بزرگ شوند. اما در مورد آنها مشخصات فيزيکی مطرح نيست . رشد احساسی ، روحانی و فکری مطرح است .

همانگونه که ماهی «کويی» مجبور است به خاطر صلاح خودش حد و مرز دنيای خودش را بپذيرد ما هم می توانيم مرز روياهای خود را تشخيص دهيم . اگر ماهی هستيم و بدن ما از تشتی که آفريده ايم بزرگتر است و نمی توانيم خود را با آن تطبيق دهيم پس بايد به جست و جوی اقيانوس برخيزيم . هرچند اين تغيير نامطبوع و دردآور باشد.

**برگرفته از کتاب پدران ، فرزندان ، نوه ها ... اثر پائولو کوييلو**

+ نوشته شده در  2004/6/30ساعت 22:8  توسط زهرا   | 

وبلاگ نوشتن و وبلاگ خواندن غير از علاقه به وقت کافی ٬ تمرکز و آرامش احتياج دارد تا با خيال راحت ٬ هر جا که دلت برای نوشته های دوستانت تنگ شد  و هر وقت هوس نوشتن کردی بتوانی بخوانی و بنويسی.من اما اين روزها اين وقت را کمتر می يابم همين باعث کم کاری من شده است.در اين مدت به اندازه يک ترم دوره فشرده انشاء نويسی کلی موضوع و مطلب پيدا کردم و در دفتر خيال به نگارش و ويرايش در آوردم.که البته تاريخ مصرف بعضی ها گذشت مثل عرض تسليت به مناسبت شهادت بانوی آسمانها.حالا که مجالی دوباره پيدا کردم باز می نويسم ............

زندگی عشق و ديگر هيچ: اين روزها کمی بيشتر به خودم و زندگی ام فکر می کنم به همسر مهربان  و فرزندان دلبندم.کاستيهايم در زندگی مثل خيلی های ديگر گاه ناشکرم می کند اما وقتی زندگی عزيز ترين دوستم را جلو چشم می آورم به قدرت جادويی عشقی پاک پی می برم که نه با پول به دست می آيد نه با هدايايی گرانبها که در پس رنگ ولعاب و قيمت آنچنانی اش صداقتی نا مطمئن و علاقه ای کم رنگ و بی اعتمادی روز افزون بيشتر نمايان است.

حماسه دوم مرداد: دو مرداد برای من زيباترين روز تقويم  زندگی است.روزی که عشق را سلام گفتم و.....می دانم دير شده اما سالگرد عاشقی را به عزيزترين همسفر زندگی ام تبريک می گويم .

                                  *******************

دالتونيسم: امین از بين کارتونها« لوک خوش شانس» را خيلی دوست دارد.مخصوصا اگر لوک در تعقيب برادران دالتون باشد.چند روز پيش در حاليکه پشت پنجره نشسته بود و ميله های حفاظ را سفت چسبده بود گفت: «مامان من دارم اينجا حال می کنم چون ياد دالتونا افتادم که تو زندان گير کردن».!!!!!شب قبلش هم موقع خواب به من گفت: «اگه من يه روز کار بد کردم افتادم زندان يه سوهان( آهن بر)بذار لای نون بيا ملاقاتم تا من باهاش ميله زندون رو ببرم فرار کنم»!!!!(الگو پذيری از شيوه دالتونها).

خوابيده با مشت:امان از قديمی ها با بعضی حرفای با ربط و بی ربط. علی من هميشه انگشتان کوچکش را مشت می کند.چه موقع خواب چه وقت بيداری.مادر جان می گويد: «قديمی ها می گفتن بچه اگر اين طور باشه بخيل ميشه!» از دوستان عزيز تقاضا دارم اگر نتيجه تحقيقی مبتنی بر رابطه مشت بودن دست نوزاد و بخيل بودنش در بزرگسالی را ديده يا شنیده اند به من هم بگويند و مادری را ازنگرانی بی مورد برهانند.اگر چنين چيزی صحت دارد پس من بايد بيشتر به پيشانی بلند و اقبال بلندترش در آينده اميد داشته باشم.

ختم کلام:می گويند خانمی بسيار موفق و خوشبخت يک قوطی مخصوص در آشپزخانه اش داشت و هميشه هنگام آشپزی چيزی از آن بر می داشت و به غذا اضافه می کرد و در پاسخ به کنجکاوی شوهرش که او را بسيار دوست می داشت ٬می گفت: درون اين قوطی ادويه ای مخصوص است که به خوشمزگی غذا کمک می کند.روزی پس از سالها خانم به مراسمی دعوت شده بودو آقا به ناگاه ياد ادويه مخوص افتاد و به سراغ آن رفت٬وقتی درش را باز کرد فقط تکه ای کاغذ ديد که رويش نوشته شده بود:عزيزم به غذاهايت قدری عشق و محبت اضافه کن.قربانت مادر.

+ نوشته شده در  2004/6/25ساعت 22:10  توسط زهرا   | 

از قديم ميگفتند: بچه داری ٬سر داری.واقعا حس بالای دار بودن و دست و پا زدن بين مرگ و زندگی٬٬اميد به اين كه الان يكی می آيد و می گويد مورد عفو قرار گرفته اي........حس چندان آشنايی برای همه نيست.فکر می کنی گناهی بزرگ مرتکب شده ای و حالا  شيرينی بخشش از طرف کسی که صاحب حق است قلقلکت می دهد.اين را از اين جهت می گويم که بچه دار شدن با همه شيرينی که دارد گاهی چنان سخت ميشود که آدم واقعا فکر می کند روی صندلی نيمه قراضه ای ايستاده و طنابی سخت و سفت گريبانش را چسبيده است..............

پسرم را که بغل می کنم ياد کودکی ام می افتم.حياط بزرگ خانه پدری که  صبح های زود تابستانهای بلند از سرو صدای ما پر می شد.من و داداش علی وآبجی کوچيکه.من مامان ميشدم داداش علی شوهرم.آبجی کوچيکه هم يا بايد دخترم ميشد يا زن همسايه که البته همسری خيالی داشت.ديگ و قابلمه های کوچک مسی.زيلوييی نه چندان نو  زيراندازمان  و چادر مامان که ديوار خانه مان بود. مامان بازيهای آن موقع با همه کمبودهايش چه دلچسب و به يادماندنی بود.قهر و آشتی های من و زن همسايه٬تر و خشک کردن عروسکهایمان٬ که بچه هايمان بودند و بسته به جانمان٬ خريد رفتن٬مهمانی رفتن و مهمانی دادن٬........آن قدر  شرم کودکانه داشتيم که شوهرهایمان را آقا صدا ميزديم و مثل مامان هميشه با احترام از آقايمان پذيرايی می کرديم.داداش علی به رسم و سنتی که ديده بود با تندی خاص مردانه رفتار می کرد و نان آور هميشه خانه چادری مان بود.آن موقع تنها غصه ما از مامان بازی کم آمدن خوراکيهايمان بود و نا تمام ماندن بازيمان.

 خانم دکتر به من گفت: به سلامتی بارت رو زمين گذاشتی.من هم در جواب گفتم: بله اما باری به مراتب سنگين تر بر دوشم گذاشته شده.

مامان می گويند : بچه مثل لباسی آتشين می ماند .اگر از تنت درش بياوری لختی و اگر بر تنت بماند می سوزی.آخر هر چه باشد بچه هم يک انسان است .فقط خورد و خوراک و پوشاک که نمی خواهد تربيت بچه از لباس تنش مهمتر است.

می گويند خيلی چيزها در تربيت بچه سهم دارد.حاج خانم می گفت: زمانی که مادر آقا جان ٬آقا جان را باردار بوده نه ماه تمام خودش را در خانه حبس کرده بوده که مبادا از دست کسی لقمه ای شبهه ناک بگيرد.مدام دعا و قرآن می خوانده و از خدا بچه ای با عاقبت و مومن ميخواسته.شايد چهره نورانی آقا جان و دين و ايمانش به خاطر همين کار است؟؟؟؟روحانی تحصيل کرده برنامه خانواده هم می گفت: در تربيت بچه آميزش از آموزش مهمتراست.

بيدار خوابيهای من و هزاران مادر ديگر مثل من با ساعتی خواب برطرف می شود.خستگی مان با خنده زیبای بچه هامان در می رود.اما امان از روزی که کودکم تربيتی ناصحيح پيدا کند.آن وقت هيچ توجيهی برای سهل انگاری من و اشتباه کودکم پذيرفتنی نيست.درست همان موقع است که بايد صندلی قراضه را از زير پايت بکشند تا تو بوسه سفت طناب را بر گردنت حس کنی.

+ نوشته شده در  2004/6/22ساعت 22:7  توسط زهرا   |