تبليغاتX
معلمی از بهشت
خاطرات شخصی

ميگويد:نمی خواهی چيزی بنويسی؟.ميگويم:چرا خيلی .مدتهاست ميخوام ناگفته هاموبگم اما نميشه.چند بار دست به قلم شدم و نوشته هايم  رابرايش بلند بلند خواندم.می پرسم : خوبه؟ با تانی و ترديد جواب می دهد:آره بد نيست.

کلمات را در ذهنم سبک و سنگين می کنم.مثل خريداری که به دنبال بهترين جنس می گردد واژه ها و سوژه ها را زير و رو ميکنم تا بهترين را انتخاب کنم.اما گويی جنس دلخواهم را نمی يابم.با خود ميگويم: ولش کن هرچه بادا باد.شروع کن به نوشتن خودش هر جور که دلش بخواهد می آيد. پنجره اتاق باز است.باد خوبی می وزد و من ياد کودکيهايم می افتم.نشسته بر تابی دست ساز ٬آويزان از شاخه بلند درخت خرمالو ٬موهای لخت و مشکی ام را به دست باد می سپارم.صدای کودکانه و معصومم را باد با خودش تا دورها می برد:تاب تاب عباسی     خدا منو نندازی.دلم می خواهد ذهنم را به دست باد بسپارم . دوست دارم کلمات روی بند دلم تاب بخورند و از سرانگشتانم پايين بيايند.اما انگار نميشود.شايد معصوميت کودکی ام را از دست داده باشم.

                                     ****************

و اما حکايت من و مسافر مهتاب:علی کوچولوی ما تازه دو روز است که حالش از مسافرت نه ماه جا آمده و بيشتر دوست دارد بيدار باشد.ببيند بشنود.نخوابد............حکايت امين جان هم مثل حکايت کسی است که منتظر دوست و همبازی بوده حالا رفيق تازه به ميدان آمده را رقيب ميبيند.دوستش دارد اما غدتر از اين حرفهاست که به روی خودش بياورد.هر وقت احساس کند توجهم به برادرش بيشتر از حدی است که او نمی پسندد دور اتاق راه می افتد و با خود می گويد: <نقله اومد به بازار ........کهنه ميشه دل آزاد!!!!.

می پرسم: کی بهت ياد داده اينو بگی؟ ميگه: عمو اونشب داشت می گفت.درست شعر را برايش می گويم.سفت در آغوشش می کشم و به او اطمينان خاطر می دهم خيلی دوستش دارم .مهدی می گويد: هيچ کس نمی تونه جای امينو بگيره.

علی دستش را زير چانه زده  و به دور وبر نگاه می کند.امين ميگويد: مامان به نظرم داره فکر می کنه.

                                       *******************

دوباره و صد باره از دوستان خوبم به خاطر عرض تبريکهای صميمانه اشان سّپاسگذارم.اين روزها عذرم را به خاطر نيامدنها و دير آمدنهايم بپذيريد.                                                                          

                                                                               فدای مهربانی هايتان.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1383ساعت 22:6  توسط زهرا   | 

نيمه های شب يکباره و آرام چشمهايم را باز می کنم. دقيقا نمی دانم ساعت چند است . به دور و بر نگاهی می اندازم . دو چشم کوچم و معصوم از داخل تخت شيشه ای نگاهم می کنند. من اما چشمهايم را روی هم می گذارم و خدا را از ته دل شکر می گويم. دوباره نگاهمان در هم تلاقی می کند. احساس می کنم به اندازه تمام روزها و شب های سپری شده عمرم و تمام لحظه ها و ثانيه های نيامده زندگی دوستش دارم. صدای اذان از نزديک ترين مسجد به بيمارستان به گوش می رسد : « خدا بزرگتر است خدا بزرگتر است ... » و من به ياد اين سخن از کلامش می افتم : «ما شما را در رحم مادرانتان آن طور که بخواهيم شکل می دهيم» .

... «و ان یکاد» بخوانید و در فراز کنید !

به پسر کوچکم که با عجله و سه روز زودتر به دنيا آمده است نگاه می کنم و در آن ساعات بهترين ها را برايش از خدا می خواهم و اين بيت از حافظ را با خود زمزمه می کنم :

يارب اين نو گل خندان که سپردی به منش / می سپارم به تو از چشم حسود چمنش

بالاخره مسافر مهتابم در سحرگاه هفتم خرداد به دنيا آمد. امين با ديدنش حسابی به قد و قواره کوچکش خنديد و برای ابراز «حسن برادری» در همان ابتدای ورود سعی داشت موز درسته ای را به برادرش بخوراند. به زودی و البته اگر فرصتی دست داد حتما برايتان شنيدنی ها و خواندنی های بسياری را بازگو می کنم . از همه دوستان به خاطر بذل توجه و عرض تبريک های صادقانه اشان صميمانه سپاسگزارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1383ساعت 22:4  توسط زهرا   |