نمی دونم اين حرف تا چه حد می تونه درست باشه.اين که می گن وقتی مرد زندگيت اونی باشه که برات نوشتن و رقم زدن بياد و در بزنه ؛وقتی به دلت نشست و تو دلت هزار بار بهش« بله »گفتی انگار پنج تا فرشته ميان چشمها و گوشها ودهنت رو می بندن تو هيچی نمی تونی بگی.نه اين که هيچی نگی.منظورم اينه که بهش « نه» نمی تونی بگی.حالا اگه ابن خواستن با فکر و شعور همراه باشه و با عقلت طرفت رو بسنجی نه با احساست ٬ديگه دوست داشتنت رنگ هوس نمی گيره.چيزی ميشه شبيه معجزه چيزی شبيه عشق.
ازم می پرسه: اگه جای من بودی دو سال صبر می کردی براش؟ با اطمينان می گم: اگه ارزشش رو داشته باشه چرا که نه .طرفت رو اگه دوست داشته باشی به خاطرش خيلی کارها می کنی.خيلی چيزها که برات مهم بودن بی ارزش ميشن و خيلی چيزها معنای جديد پيدا می کنن. باز با نا اميدی می پرسه : ميشه آدم بعد از دوسال پشيمون بشه؟ جواب می دم: ميشه .ولی تو داری با چشم باز با عقلت تصميم می گيری قرار نيست رو هوی حرف بزنی که بعدش بخوای پشيمون بشی.
بر می گردم به هفت سال و شش ماه و بيست روز پيش.وقتی که بله رو گفتم.موقع خواستگاری و خريد عروسی انگار تو يه عالم ديگه سیر می کردم.باورم نشده بود هنوز.انگار پاهای من نبودن که من رو همراهش می کردن از اين سر تهرون تا اون سرتهرون بريم خريد.از اين پاساژ به اون بازار.انگار پر پرنده بودم تو دستای نسيم. هيچی نمی فهميدم.بعد از خوندن اون خطبه آسمونی وقتی مهمانها رفتن و به خودم اومدم.وقتی باهاش تنها شدم وکمی حرف زديم احساس کردم اتفاقی افتاده.به خودم که اومدم ديدم زهرای سابق نيستم من فرق کرده بودم يه فرق اساسی.من عاشق شده بودم و او هم.
موقع رفتن رسيده بود با چادر سفيد نشستم تو ماشين.دير وقت بود و خيابانها خلوت.نزديک خونه شاخه گل رزی رو که يواشکی از توسبد گل وسط سفره برداشته بودم و زير چادرم پنهان کردم بيرون آوردم.تمام حرفهايی رو که می خواستم تو اون لحظه بهش بگم ريختم توچشمهام.چشمهام رو همراه دلم گذاشتم رو گلبرگهای گل رز و با تمام وجود تقديمش کردم.
به قول ظريفی عشق واقعی به عشقی ميگن که روز هزارم زندگيت هزار بار از دفعه اول عاشق تر شده باشی.پس:
عشقت رو به درستی انتخاب کن و عاشق باش تا هميشه.
خيلی ها که شاعرند و ادعای شاعری دارند و دستی در نويسندگی به اين معتقدند که زيبا ترين ترانه ها و يا نوشته هايشان را زمانی خلق کرده اند که يکباره به ذهنشان خطور کرده و به قول خودشان چيزی مثل الهام وادارشان ساخته همان موقع و همان جا حتی در گوشه خيابان و روی يک تکه مقوا آنچه را که يکباره و بدون اختيار در تار و پود ذهنشان نشسته را مکتوب کنند. من هيچ ادعايی در مورد نويسنده بودن ندارم ولی اگر به زعم من نيز زيباترين نوشته های من هم در حالتی که ذکرش رفت خلق شده باشد بايد بگويم اين اتفاق زمانی می افتد که ذهن دغدغه ای نداشته باشد و افکار سمجی که هميشه وقت برای سر کار گذاشتن بی مورد دارند در ذهن جايی نداشته باشند.
دلم برای نوشتن لک زده بود.يادش به خير آن زمان که مدرسه می رفتيم هميشه مقدمه دير آشنای تمام انشاها همين بود: قلم به دست می گيرم و پرنده ذهن را به پرواز در می آورم تا سبک بال پر گشاید و هر کجا که می خواهد سرک بکشد........
من نيز بارها قلم به دست گرفتم و سعی کردم فکرم را از دغدغه های روزانه خالی کنم اما زهی خيال باطل.
گرفتاری های من در مورد نمايشگاهی که خودم پيش قدمش بودم ٬کارهای نا تمام٬امتحان بچه ها و برنامه درسی عقب افتاده شان٬اين آخری ها هم باز شدن پای خواستگار پر و پا قرصی که به خانه مامان رفت و آمد دارند.همه مزيد علت شدند تا حرفی برای گفتن و چيزی برای نوشتن نداشته باشم.
******
با آمدن خواستگاری ديگر برای آبجی کوچيکه همه به تکاپو افتاده اند تا از ته و توی قضيه با خبر شوند و گذشته از شناخت جد و آباد دامادو پدرش از جيک و بوک پسر جوان که همان جلسه اول دلبسته آبجی کوچيکه شد سر در بياورند.مکالمات تلفنی طولانی؛ رد وبدل شدن اطلاعات؛ جلسه های مشاوره ازدواج بين خواهرها ؛ سر به سر گذاشتن ها؛ تحقيق و پيغام پسغامها به اوج خود رسید.
آبجی کوچکه به برکت وجود خواهر زاده ها ؛ رفت و آمد ها زياد و پی در پی فاميل ٬استفاده از تجربه های ديگران در زندگی زناشويی......يک دوره کامل از بچه داری ٬کودک ياری ٬همسر داری و خانواده شوهر داری را به خوبی گذرانده .از آنجايی که نجابت کم شده دخترکان امروزی هنوز تام و تمام در وجودش شسته و رخت بر نبسته همه از حالا به داماد جديد من باب چنين انتخابی تبريک می گوييم.(البته يادم نرفته که مشک آن است که خود ببويد.)
حال همگی به دنبال شناخت کافی از خانواده داماد منتظريم تا هردوخانواده ؛مخصوصا پسر و دختر جوان با معرفتی درست و قلبی مالامال از عشق و اعتماد به شروع يک زندگی زيبا و بکر لبخند بزنند .
( داخل پرانتز: اما به راستی در جامعه امروز که آدمها در پشت نقابهايی رنگين و ظاهر فريب نقش بازی می کنند چگونه می توان شناختی مبتنی بر واقعيت پيدا کنيم؟ )
زنی ميانسال نوزادی را در آغوش داشت و مرثيه سرايی می کرد.دو جنازه روبرويش لحاف پيچ شده بودند: بيا عروس بيست روزه ات رو ببين؛ پسرت رو ببين بچه ات رو؛ بابا. بابا......
داد و افغان زن با غم ناله های هم شهريانش در هم آميخته بود.دو دختر جوان سر در سينه هم بی تابی می کردند.دختر به خرابه های خانه شان می نگريست.و در اوج نا اميدی اميد داشت پدر و مادرش را زنده بيرون بکشند.
چه سخت است گريه مرد را ديدن.مردی محکم بر سر می کوفت و خدا را صدا ميکرد.ديگری دستان زخم شده و چاک خورده اش را نشان می داد و با التماس می گفت:« هفت نفر ازچهار ده نفر اعضای خونواده ام رو بيرون کشيدم بقيه موندن .با دستای خالی ديگه نمی تونم شما رو به خدا کمکم کنيد».آن سو تر مردی در سوگ پسر؛ دختر و برادر رشيدش گريه می کرد و ديگری سعی در آرام ساختنش داشت..
پيرزنی نالان خرابه های شهر را می نگريست و فرزندانش را يک به يک صدا می کرد.گزارشگر؛ منزل زوج جوانی را نشان ميداد که اجسادشان بعد از بيست ونه ساعت هنوز زير آوار مانده بود. هر دو در آغوش هم به خوابی ابدی فرو رفته بودند. گزارشگر ادامه داد: «اين جا يکی از قديمی ترين مناطق شهر بم است هنوز دست نخورده مانده و کسی برای کمک به زنده ها يا بيرن کشيدن اجساد کاری از دستش بر نمی آيد .تا صبح صدای ناله هايی هم به گوش ميرسيد حالا ديگر ناله ها هم خاموش شده اند.به اره آهن بر احتياج داريم: لودر و بولدوزر....... ».
تيتر روزنامه: «فاجعه فوق تصور است ملت کمک کنيد: زلزله ويرانگر بم......قديمی ترين بنای خشتی جهان به تلی از خاک تبديل شد........».
نمی شود انسان بود و از ديدن و شنيدن چنين فاجعه ای بی خيال دنبال روز مرگيها رفت.اگر دلت لرزيد و برای گونه های از سرمای کرخت شده کودکان مادر از دست داده؛پدران بی پسر؛بيوه زنان جوان؛ پيرزنان و پير مردانی که در غم عزيزان جوانشان تاب گريستن هم ندارند اشکی گرم و شور ريختی؛پتوی تازه لحاف کرده و نو ات را برايشان بردی: خرخ سفر به کربلا را که مدتهاست پس انداز کرده ای و منتظر زمان حرکت بودی با جان و دل تقديمشان کردی و گفتی امروز کربلای من «بم» است؛هزينه ازدواج ونيمی از جهاز عروسيت را برايشان فرستادی و......بدان که هنوز انسانی.آدمی را آدميت لازم است.وتو چه زيبا رسم آدميت را به جا می آوری.واينها جز اين که پيش کش الهی است چيز ديگری نخواهد بود.اجرتان پيش او محفوظ است و خود وعده داده که به چند برابر آن برايتان پاداش در نظر گرفته است.همان گونه که فرموده :«با هر سختی آسانی است .پس به درستی که با هر سختی آسانی است».