زمان:ساعت ۱۹:۳۰؛ مکان : اتاق انتظار يکی از بهترين پزشکان زنان- زايمان در يکی از شمالی ترين خيابانهای تهران:
زن رو به شوهر:اگه دکتر بگه پسره اونوقت چی؟مرد: هيچی.از خدا بخواه سالم باشه.
زمان: ۲۰:۵ : مکان: اتاق دکتر.
دکتر مشغول انجام سونوگرافی است.زن آرام و قرار ندارد.هر لحظه منتظرتر و بی تاب تربرای شنيدن جنس بچه چشم به دهان دکتر دوخته است.دکتر با دقت به مونيتور خيره شده و تمام زوايای وجود جنين را می کاود.«اين دستشه٬ اينم پاهاش٬ انگشتاش اینم صورتش سر و بدنش.» صدای ضربان جنين از بلند گوی مونيتور به گوش مادر ميرسد.تند و پی در پی.طپش قلب زن هم همانند اوست.سالمه؟ بله خانم.جنسيتشو می دونين ؟ پسره».زن روی تخت ولو ميشود.پس چرا من فکر ميکردم دختره؟ مطمئنين آقای دکتر؟ دکتر خشک و با اطمينان جواب مثبت می دهد.«بيرون منتظر باشين جواب و آماده کنم.».
زن دمغ و بغض آلود از اتاق بيرون می آيد.مرد مشتاق به سويش می شتابد.از قيافه زن به همه چيز پی ميبرد.«اشکال نداره پسر هم خوبه.»
زمان: ۸:۳۰- مکان : اتاق انتظار:منشی رو به زن: مبارکه شيرينی نميدين؟ زن: «پسر که شيرينی نداره اگه دختر بود...». منشی: «ناشکری نکنين خانم.انقدرها ميان اين جا بچه هاشون معلول و نا قصن..»مرد بيست هزار تومان پول ويزيت دکتر را ميدهد.زن در دل می گويد:« اين همه پول برای اين که بفهمم پسره.حيف.ْ!!!!».
زمان ساعت ۲۱.مکان: خيابان مير داماد.
مرد رو به زن: «يه وقت ناشکری نکنی ها.اگه يه بار ديگه بگی دختر عصبانی می شم.خدا رو شکر کن سالمه.اگه می گفت....»زن ياد حرف اطرافيان می افتد به حرفهای شوهرش توجهی ندارد. بغض همچنان گلويش را چنگ می زند و محتاج گريه اش می کند: «دختر خيلی قدم داره؛ اگه دختر نداشته باشی انگار هيچی نداری.؛ پسرها بزرگ که ميشن بی عاطفه ميشن.......».
زمان: ۱ بامداد.مکان : خانه : اتاق خواب.
خواب از چشمان زن فراری شده.بالشش از اشک خيس وخنک شده.به عروسک آويزان از در کمد نگاه ميکند: حالا بايد دنبال توپ و ماشين باشد.
زمان ۵ صبح.مکان اتاق خواب: زن سراسيمه از خواب می پرد: مرد از تکان شديد زن بيدار ميشود.: «حالت خوب نيست آب قند بيارم برات؟».زن: «خواب ديدم رفته بوديم پيش دکتر.بچه مون دختر بود ولی پر از عيب و نقص.يه معلول ذهنی و جسمي».مرد: «از بس بهش فکر می کنی.بچه خوبش خوبه دختر و پسر نداره به حرف مردم توجه نکن.ما تو زندگيمون هيچی کم نداريم اينا همش ناشکريه.»
زن بلند ميشود تا وضو بگيرد و دو رکعت نماز شکر به جا بياورد.
برای انجام کاری از منزل بيرون رفته بودم.در راه بازگشت مغازه ميوه فروشی تازه افتتاح شده ای را ديدم که سبزيهای تازه اش از دور به من چشمک می زد جلو رفتم.سبزيهايش را انگار از بهشت آورده بودند.تميز و بدون گل.تازه و نازک.خانمی عينکی جلوتر از من ايستاده بود.از سرمای صبحگاهی چادرش را حسابی دور خودش پيچيده بود و آشکارا می لرزيد.من هم کنارش ايستادم.از أنجايی که هميشه حق تقدم با آقايان است؛ جوان سبزی فروش سفارشهای مردی را که از دری ديگر وارد مغازه شده بود آماده ميکرد.کلی سفارش داشت و ما منتظر بوديم.پيرزن ريز نقشی نزديک شد.از انگشتان استخوانی اش چند کيسه آويزان بود.سيب لبنانی؛ خيار؛ پرتقال؛کمپوت آناناس.خريدها يش را داخل مغازه گذاشت.صد تومانی تا شده ای را به طرف سبزی فروش گرفت و گفت: خوردن ميخوام.زن عينکی براق شد و رو به پيرزن گفت: يه ساعت اينجا داريم ميلرزيم از سرما.نميشه که همين جوری از راه نرسيده و بی نوبت.پيرزن بی اعتنا به او خواسته اش را دوباره تکرار کرد.فروشنده گفت: کجا مادر با اين عجله؟پيرزن با اندوهی عميق جواب داد: بهشت زهرا.قبرستون.فروشنده گفت: خدا نکنه.پول را گرفت و مشغول پيچيدن سبزی شد.پيرزن دستان از سرما کرخت شده اش را روی گونه های زن گذاشت و گفت: ببين يخ کرده دستام.زن انگار برق گرفته باشدش پشيمان از رفتارش و اين بار با ترحمی درصدا يش رو به پيرزن پرسيد: چرا دستکش نمی پوشی؟
پيرزن لحن صدايش را پايين آورد و جواب داد:با کدوم پول؟ ندارم از کجا بيارم؟اين خريد ها هم مال يه خانمه است بايد ببرم در خونه شون.در صورتش دقيق شدم.زيبايی گمشده جوانيش را می شد به راحتی از پس چين وچروکهايش به خوبی ديد.مطمئنم اگر به دوران پهلوی بر می گشت حتمااز دختران شايسته زمانه ميشد.پوستش مثل هلو سرخ و سفيد بود.چشمانی روشن بينی و دهانی خوش تراش.چادر به سر داشت. رنگ سبز سيدی ژاکت و رو سری اش از زير چادر حسابی به چشم می امد.چهره اش معصوم بود.زيبا و دوست داشتنی.چادر را روی سر مرتب کرد و گفت: پول ندارم هيچی ندارم. ولی آبرو دارم.سبزی اش را گرفت و همراه خريدهای سفارشی از مغازه بيرون رفت.
با خودم گفتم:آبرو .چيزی که اين روزها به دست آوردنش سخت شده و ريختنش راحت.خيلی ها همه چيز دارند جز همين يک قلم را.بی آبرويی خودشان را هم با همان داشته های کذايی می پوشانند. روزگار چه بازی ها که ندارد ؟!
امين را با وعده اين که برايش باطری می خرم تا سر و صدای ارگش را درآورد در خانه تنها گذاشتم و با عجله خودم را به فرهنگسرای نزديک منزل رساندم.نگهبان همراه دوستش در اتاق انتهای راهرو مشغول صرف ناهار بود.سراغ آقای «ملکي» را گرفتم.با تلفن احضارش کردند.خيلی محترمانه تعارف زدند برای صرف غذا.تشکر کردم ومنتظر ماندم.خيلی زود صدای پای آقای ملکی را شنيدم که از طبقه بالا پايين می آمد.با حالت پرسشی صدايش کردم.ايستاد و سلامی کرد.خودم را که معرفی کردم شناخت .چند بار با هم تلفنی صحبت کرده بوديم.قرار بود برای تشويق بچه و ايجاد انگيزه از کارهای خط و نقاشی خطشان نمايشگاهی داشته باشيم.قرعه فال نا خواسته به نام من افتاد تا کارهای روابط عمومی را عهده دار شوم. آقای ملکی مرد جوان و خوش برخوردی بود . قدی بلندداشت. صورتی محجوب وچشماني نجيب.به طرف نگارخانه راه افتاد و من هم دنبالش.
کليد را در در چرخاند و چراغها را روشن کرد.فضای نگارخانه بزرگ بود و تميز.سه دسته صندلی مبله سه تايی در ميان اتاق بود.کنار اتاق ميز و صندلی مدير نگارخانه. کنارش ميزی کوچک و دفتری بزرگ برای نظر خواهی از بازديد کنندگان.......
روی نيمی از ديوارهای نگارخانه تابلوهای خوشنويسی از نمايشگاه قبلی جا مانده بودند .نيم ديگر ديوار زنجيرهايی لخت داشت که منتظر بودند تابلويی آويزانشان شود.سريع تابلوها و زنجيرها را شمردم.چيزی حدود سی تابلوی يزرگ را می شد به نمايش گذاشت. تعارف کرد بنشينم.تشکر کردم روی صندلی روبرويش نشستم.دوباره زمانهای خالی را با هم مرور کرديم.بهترين فرصت زمانی ده روزه بود برای ماه بعد.
از امکانات تبليغات نگارخانه پرسيدم.با تاسف گفت:«به تازگی سيستم مديريت اين جا عوض شده.خودشان گفته اند از اين به بعد کار تبليغات با ماست.قبل از آن تمام کارها را ما هماهنگ ميکرديم.مثل درج خبر در روزنامه.نصب پلاکارد.چاپ اعلاميه.به سايت بی مرز خبر ميداديم و کارت دعوت هم داشتيم.الان فقط اجازه چاپ کارت را داريم.با شناخت و تجربه ای که من دارم به وعده وعيدهای مديريت جديد نمی شود دل خوش کرد.» گفتم :«پس اميدی به تبليغات اين جا نيست؟». با خنده معنی داری گفت : «تجربه به من ثابت کرده که اين جور مواقع نميشودبه گفته های مديران اميد داشت.».هر دو با تاسف سری تکان داديم.در ذهنم مرور کردم:هميشه تغيير مديريت تغيير ساير برنامه ها را به همراه دارد.و نا هماهنگی بين مسئولان جديد و کار کشته های قبلی خيلی دور از ذهن نيست.مديران تازه به مديريت رسيده می خواهند خودی نشان بدهندو اين به قيمت زير پا گذاشتن و نا ديده گرفتن هنر :تجربه و کارايی کارکنان زير دست و با سابقه های قبلی است.
نمونه کارت را گرفتم تشکر کردم و گفتم بعد از هماهنگی با استاد حتما خبرتان می کنم.قرار شد تا عصر خبرش را بدهم و برنامه را قطعی کنم.
*****
دو چيز مدام رو اعصاب آدم راه ميرود.يکی صدای خانم محترمی است که مدام و پی در پی بعد از شماره گرفتن ميگويد:« مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد.»دوم که البته عموميت ندارد ؛ورقه های امتحانی صحيح نشده ايست که هر بار با ديدنش حالت گرفته ميشود و حسابی دهن کجی ميکنند.بدتر از آن اين که من برگه ها رادر مواقعی که امين جان خواب هستند بايد تصحيح کنم.چون ايشان علاقه خاصی به کمک کردن به من در انجام اين کار خطير دارند.برگه های بچه ها هميشه تحت تدابير شديد امنيتی به خانه و از انجا به مدرسه منتقل می شوند.حالا پيدا کنيد وقتی را که امين جان خواب باشند.
«اين روزا اختيار دختر پسرا از دست مادر پدراشون در رفته.پسرم ۲۵ سالشه.بسکتباليسته. قدش ۱۷۰-۸۰.درسشم تموم شده.کار ميکنه با ماهی ۱۵۰ هزار تومن.براش يه خونه خريدم تو پونک.بهش ميگم دست دوست دخترتو بگير عروسی کن مستقل شو.ميگه :نميخوام.مگه عقلم کمه؟ميخواين منو از خونه بيرون کنيد به اسم مستقل شدن. من نمی خوام.واسه چی زن بگيرم؟با ماهی ۱۵۰ تومن.کدوم سرويس طلا رو ميتونم بگيرم برای زنم؟اين همه دختر از صبح تا شب.همشون زن من.عروس شما.!!!
زن ادامه داد:هی بهش ميگم:اين دخترا رو نيار خونه .کاری نکن ايدز و هپاتيت بگيری.رنگ و وارنگ ريخته تو دست و پاش.اما مگه گوش ميکنه؟!!».
اينها را خانم مسن شيک پوشی می گفت که ادعا می کرد دبير شيمی است.روی مبل اتاق انتظار ولو شده بود.دکمه های کت کوتاهش را باز کرده بود.پليور قشنگی به تن داشت.آرايش نسبتا غليظ و بينی عمل کرده اش شايد سنش را کمی کمتر نشان می داد. رو به منشی دکتر ادامه داد:
اين جا مثل اروپا نيست که بيان راه و روش همه چی رو به بچه ها ياد بدن.ايدز و هپاتيت ميگيرن. کورتاژها هم که غير قانونی و غير بهداشتيه.اوقت دختر بيچاره به همين خاطر ممکنه تا آخر عمر از نعمت مادر شدن محروم بشه...!!!!».
واقعا طرز تفکر و فرهنگ زندگی اش برايم جالب و عجيب بود.اگر تمامی جوانان ما از طريق خانواده ؛دولت؛ سازمان ملی جوانان يا هر متولی امر جوانان امکانات اين چنينی داشتند:شغل با حقوق حدود ۱۰۰ هزار تومان؛يک خانه کوچک ۵۰ متری يا به قول خانم يه سوئيت ۳۰ متری که مال خود آدم باشد و هر سال خانه به دوش دنبال مسکن نگردد.از کرايه دادن هم راحت باشد؛حتما ازدواج می کردند.چه طور پسر او نميتوانست يا نمی خواست مستقل باشد؟
جواب کاملا مشخص است.خرج پسر او وهمپالگيهایش (منظورم جوانانی از همين قماش است) از ماهی ۱۵۰ هزار تومان بيشتر است.لذت دنيا را هم که می برند.پس ديگر لزومی به تشکيل خانواده و محدود شدن به زندگی زناشويی و بچه و ....نيست.
زن همچنان به تحليل وضع موجود می پرداخت و همه مشکلات را ناشی از اقتصاد نادرست مملکت می دانست:«بی خود نيست سن ازدواج و آمار فساد اخلاقی بالا رفته!!جوون کجا می تونه با اين اقتصاد بيمار تشکيل زن و زندگی بده؟۹۹٪ جوونها مشکل مسکن دارن .وقتی ارزش يه خونه ۵۰ متری در عرض يک سال ۱۰ ميليون تومن بيشتر شده چه ميشه کرد؟».
حرف و بحث بسيار است.موضوع فقط محدود به اقتصاد بيمار؛نا کارايی سازمان ملی جوانان؛.....نيست.مساله بالا رفتن سن ازدواج:افزايش روز افزون طلاق؛گرايش و ترويج فساد اخلاقی بين جوانان و نوجوانان با عوامل مهم ديگری در ارتباط است.از جمله:فرهنگ٬ مذهب٬ تحصيلات ٬ طبقه اقتصادی ٬ ..... اما آن چه مهم است فقط بيان صورت مساله آن هم به طور ناقص نيست .مهم حل آن است.چه بايد کرد؟


سلام.اول از همه دوستان به خاطر عرض تبريک هايشان به مناسبت تولد همسرم از طرف خودم و او تشکر می کنم.متاسفانه فراموش کردم نشانی وبلاگش را برايتان بنويسم تا مستقيم به خود او تبريک بگوييد.البته لوگوی مهدی پايين تر از لوگوی من کنار صفحه حی و حاضر است.باز ممنون و شرمنده محبتهايتان هستم.
ياد خبری افتادم : چندی پيش در يکی از کشورهای اروپايی خانمی به عنوان هديه تولد همسرش نام او و شماره تلفن منزل را به صورت آگهی به روز نامه داده بود تا هر کس که دوست دارد به همسرش تلفن کند و روز تولدش را تبريک بگويد.شوهر اين خانم از اين سورپريز و هديه عجيب و جالب خيلی خوشحال شد و از اين که می ديد پير و جوان ٬زن و مرد از گوشه و کنار تلفن ميزنند و تا تولدش را تبريک بگويند حسابی ذوق زده شده بود.اما چند ساعتی که گذشت از پاسخگويی به تلفنها خسته شد.کار به جايی رسيد که نيمه شب هم مجبور بود تلفن را جواب دهد.آخر سر از آنجايی که آسايشش را به خاطر اين ابتکار خانم سلب شده می ديد تصميم گرفت صبح زود به دادگاه برود و همسرش را به خاطر اين ندانم کاری طلاق دهد!!!.(آخر خلاقيت زن.آخر محبت و قدر دانی شوهر!!).
يکی از دوستان پيشنهاد داده بود تا در مورد معلم خوب مطلبی بنويسم و نظر خواهی کنم.از بچه ها که می پرسی معلم خوب به که می گويند؟معلوم است چه جوابی در آستين دارند:«معلم بايد خوب و خوش اخلاق باشد.به بچه ها احترام بگذارد.خوب درس بدهد .اگر بچه ها صد بار سوال کردند با حوصله جواب بدهد.درس نپرسد.امتحانهايش کم و آسان باشد.در نمره دادن دست و دلباز باشد.......»
ولی به راستی ملاک خوب يا بد بودن معلم در چيست؟ما در طول عمرمان با معلمها و اساتید بسياری آشنا می شويم که نقاط ضعف و قوتشان در تدريس و اخلاق باعث می شود هميشه در ذهنمان بمانند.
يادم نمی رود دبير عربی دوران راهنماييمان را.معلم خوبی بود ولی انگار به قرمه سبزی خيلی علاقه داشت.خيلی ببخشيد ٬ولی پالتو ومانتوهايش هميشه آغشته به بوی قرمه سبزی٬عرق بدن و کلی ادکلن برای مخفی کردن بوهای نا مطبوع بود.تازه عادت هم داشت مدام در کلاس راه برود.
بر عکس استاد فلسفه ای داشتم در دانشگاه .به قدری تميز و مرتب و هميشه ست بود انگار خودش و لباسهايش را همين الان از اتوشويی به دانشگاه فرستاده اند.از فرق سر تا نوک پا ازتميزی و نظمی که در لباسهايش بود برق ميزد.اگر چه کلاسش خيلی خسته کننده بود ولی حضورش در کلاس خسته مان نمی کرد چرا که معياری شده بود برای دخترها تا همسران آينده را با ظاهر او محک بزنند و انتخاب کنند.
غير از ظاهر دبير که اتفاقا اولين چيزی است که نظر بچه ها را جلب می کند٬و حسابی تو نخش می روند(محض اطلاع :فقط کافيست رنگ جورابت عوض شود حالا مانتو و مقنعه و .....جای خود دارد)و در موردش ابراز سلیقه و نظر می کنند؛روش کار و تدريس معلم تاثير زيادی در به ياد ماندنی بودنش دارد.
در دبيرستان برای بچه های رياضی دبیر جوان و زيبايی آورده بودند که در کارش ماهر و جدی بود و اتفاقا خيلی هم جذبه داشت .طوری که يک روز وقتی روی دو پايه صندلی تاب می خورد ؛افتاد . هيچ کدام از بچه نه جرات کردند بخندند نه جرات کردند جلو بروند و کمکش کنند.
ولی از همه اين ها گذشته به نظر من اولين ملاک يک معلم خوب و موفق عشق و علاقه او به کارش است دوم برنامه ريزی برای سال تحصيلی.اينها که باشند صبر و حوصله.و......هم چاشنی کار می شوند.هميشه تدريس و امتحان گرفتنش به موقع است .به وقتش با بچه ها گرم می گيرد و شوخی می کند.سنگ صبورشان می شود .برای غمهايشان غمگين و در شاديهايشان شريک.
۳۲ سال پيش در فردا روزی مهدی همسرم چشم به جهان فانی گشود و خوشبختی خانواده اش را باقی ساخت.او در زندگی اش نکات مهم و حائز اهميتی داشته که بيانش را برای شما خالی از لطف نمی دانم.
۱ـ او از همان اوان کودکی به قدری زيبا٬دوست داشتنی و مامانی بوده است که به معنی عنصر شادی بخش خانواده و البته همسايه ها هر روز دست به دست بين همسايه ها می چرخيده تا آنها را از وجود شيرين خود لبريز کند.!!!
۲ـ به گفته شاهدان عينی موهای بلند و لخت و روشنش چون آبشاری از طلا هميشه بر سر و شانه اش ريزان بوده و فقط با چرخش سر اين آبشار زيبا روی شانه ديگرش می ريخته و زيبايی ظاهرش را صد چندان می کرده.
(من که الان حتی جوی مويی از آن آبشار نمی بينم.!!البته نقش ژنتيک و ارث از جانب پدر بزرگوارش در اين زمينه بی تاثير نبوده.در ضمن به قول قدما و مورخين افراد کم مو در زندگی زناشويی خوشبخت ميشوند و همسرانی زيبا و خوب نصيبشان ميشود که اين يک مورد واقعا صحت دارد .).يک عدد تخته و کمی اسفندفوری مورد نياز است.
۳ـ هوش سر شار وی باعث شده بود تا تمام گفته هايش به ادات پرسش از قبيل :چرا؟ چطور؟چيه؟ ..... ختم شود.گاه خانواده از حرف زدنهای بيشمار و پرسش های بی پايانش به ستوه می آمدندو کار به جاهای باريک می کشيد.
(خوشبختانه يا متاسفانه اين مساله از طريق ارث به پسرمان امين رسيده به طوری که گاه از خود می پرسيم:نمی دانيم پسر به دنيا آورده ایم يا علامت سوال؟؟؟).
۴ـ بعد ها وقتی بزرگتر شد .از آنجايی که از همه اعضای خانواده کوچکتر بوده هميشه مورد اجحاف بزرگتر هاقرار می گرفته.چرا که اوامر خانه از طريق سلسله مراتب (يعنی از پدر به مادر بعدبرادر بزرگتر .... به ايشان ابلاغ ميشده و چون فرد ديگری از ايشان کوچکتر موجود نبوده و زورش هم به بقيه نمی رسيده مجبور به اطاعت امر می شده.« وسيله ای برای خريد های خانه.بازکردن در.گرفتن نان.....»لازم به توضيح است اين جور مواقع لفظ مهدی جان خيلی کاربرد داشته و معنی خاصی می داده است...).
۵ـ نمی دانم اين همه علاقه برای سر در آوردن از زندگی مردم برای چيست؟بابا به زندگی مردم چه کار داريد؟ مگه شما مادر و برادر نداريد؟
*******
جدای از شوخی:هرچه بود و هر که هست برايم عزيز و دوست داشتنی است.چون سر نوشت من و اوبرای هم رقم خورده بود .تولدش هميشه برايم شادی آفرين است .چون نيمه گم شده و مکمل خوشبختی من است.
مهدی عزيزم به خاطر تمام خوبيهايت دوستت دارم. تولدت هزار هزار تا مبارک.

(بر چشم بد نهلت.بر حسوت لهنت .بر شمر و يزيد لهنت.بشمار.).به به بوی اسفند می آيد .بوی گل .بوی کادو.
ديشب باز دوباره خواب امتحان و درس و مدرسه را می ديدم.اولين امتحان از آخرين سال تحصیلی دبيرستان. فکر کنم.تاريخ بود .مراقبمان پسر جوان بد اخلاق و با جذبه ای بودکه سخت گيری هايش باعث شد سر جلسه هر چه خوانده بودم وبلد بودم يکباره از ذهنم پاک شود !!!
*******
پنج شنبه بچه ها امتحان داشتند.من هم چون روز قبلش با داداش علی و مهدی از ظهر بيرون بوديم حدود ساعت ده شب خسته آمديم خانه حسابی حالم بد شد.شلوغی بازار و هوای کثيف ميدان پانزده خرداد.بعد افطاری و آخر سر هم نمايشگاه قرآن. سر درد لعنتی هميشگی سراغم آمد.از درد احساس می کردم هر آن ممکن است چشمم از کاسه سرم بيرون بزند.تا صبح از درد نخوابيدم.مسکن هم کاری از پيش نبرد.
صبح مهدی پيشنهاد کرد بمانم خانه و استراحت کنم.می گفت: با اين حالت بری مدرسه با آژانس برت می گردونن خونه.اگه تو خيابون حالت بد بشه کی ميخواد به دادت برسه؟
به قول ظريفی:«اين جور وقتها زود به داد خانمها ميرسن.همه می خوان از زمين بلندش کنن.وای به روزی که يه آقا ولو بشه وسط خيابون هيچ کس نگاهم بهش نمی کنه.»
حالم از آن چه که فکر می کردم بدتر بود.به مدرسه تلفن کردم و به خانم عظيمی ناظممان گفتم نمی توانم مدرسه بروم. از صدايم فهميد حال خوشی ندارم.با همان لحن هميشگی گفت : شما روزی که کلاس داری نبايد قبلش خودتو خسته کنی.اين بچه ها برنامشون چيه؟فعلا که دارن شلوغ می کنن.؟؟
قرار شد يک ربع بعد سوالها را از پشت تلفن برايشان بخوانم.از آنجايی که هر کلاس با من سه ساعت درس داشتندو قرار بود در نبود من حسابی خوش به حالشان شود٬و از آن جايی که ما بزرگتر ها گاهی بد جنسيمان گل می کند و نمی توانيم خوشحالی بچه ها را ببينيم.و به (قول امين در ضمن) از اين که فهميدم دخترها حسابی شلوغ کرده اندو يادشان رفته بود اول مهر با هم قرا گذاشتيم اگر من به هر دليلی دير کردم يا نيامدم طوری کلاس را اداره کنند که انگار من سر کلاسم ٬دو سری سوال پدر مادر دار برايشان طرح کردم .
چون مطمئن نبودم چه کسی مراقب امتحان است و نيز به دليل اين که اين جور وقتها بچه ها خيلی با هم صميمی و مهربان ميشوندسوالها را طوری انتخاب کردم که سوال هر کس با بغل دستی اش فرق کند و ربطی به هم نداشته باشد.
تا بچه ها باشند که از نيامدن من آن هم روز امتحان ذوق مرگ نشوند.
آخر اشتياق بچه ها برای درس و امتحان . آخر بدجنسی از نوع معلمی.!!!