اول از همه دوستان ، آشنايان ، وابستگان ، همسايگان ، همشهريها به خاطر تبرکات صميمانه اشان به مناسبت تولدم تشکر می کنم . واقعا خجالت زده شدم . دوستانی که با فرستادن دسته گل ، چاپ آگهی در روزنامه ها و مجلات ، نصب پوستر روی بيلبوردهای تبليغاتی ، ايميل های سرشار از محبت ، کشيدن هورا و سوت ، دست زدن و ... تولدم را تبريک گفتند . اميدوارم بتوانم محبت هايتان را جبران کنم .
همچين از تمامی دوستانی که برای پيدا کردن اسمی مناسب ياريگرمان بودند تشکر خالصانه دارم . کمکشان باعث شد خانواده از ناراحتی در بيايند و نوزادی از بی نامی نجات پيدا کند . به سلامتی نام خواهر زاده ام انتخاب شد : سارا
(تذکر : سنبل آبادی معادلی است برای کاکل به سر و نام فاميل نوزاد نيست )
به خاطر لطف بی شائبه اتان باز دست ياری به سويتان دراز کرده ام . به يک نفر شهرزاد قصه گو که البته خيلی جوان و زيبا نباشد و فقط صدای مناسبی داشته باشد برای قصه گويی برای پسرم امين نياز فوری دارم .
امين آخر شب وقتی چراغ ها خاموش می شود از آنجايی که انرژی لامپی دارد يعنی تا وقتی لامپ روشن باشد او هم سرشار از انرژی غنی شده از اورانيوم است ، يادش می افتد بايد بخوابد . تازه آنوقت است که يکی بايد برايش قصه بگويد . من از خستگی حال نفس کشيدن هم ندارم . به همين دليل دنبال شهرزاد خانمی می گردم که اين وظيفه خطير را عهده دار شود.( از آنجايی که بايد تمام چراغ ها خاموش باشند خواندن کتاب ميسر نيست ).
در ضمن شهرزاد قصه گوی ما بايد قصه های جديد و به روز بلد باشد . از بس امين داستانهای فولکولوريک و قديمی از زبان مادربزرگ ها و خاله ها شنيده است همه را خاله سوسکه و بزبز زنگوله پا می بيند.تازه اين قصه ها بدآموزی هم دارد . از همان کودکی در داستانهای شبانه به بچه ها مخصوصا پسرها گفته می شود زنها کتک خورشان ملس است . و برای اين کار خلق شده اند . حتما يادتان می آيد موضوع خاله سوسکه را :
آقا موشه : سلام خاله قزی ! کفش قرمزی ! چادر يزدی ! اوغور به خير ! کجا ميری ؟
خاله سوسکه : می روم به همدون ! شو کنم به رمضون ! نون گندم بخورم ! قليون بلور بکشم ! منت بابا نکشم !
آقا موشه : زن من می شی ؟
خاله سوسکه : اگه من زنت بشم يه روز دعوامون بشه منو با چی می زنی ؟
تحليل جامعه شناختی : نکات انحرافی که از اين چند سطر می توان فهميد و اثرات آن در جامعه امروزی و بين خانواده ها مشهود است از قرار ذيل است :
۱- دختر ها می توانند از خانه بيرون بزنند و بخت خود را خودشان انتخاب کنند.
۲- فرار از خانه امری مقدس و هدفی برای بيرون آمدن از زير بار منت پدرهاست .
۳- دخترها می توانند از قليون در گذشته و قرص اکستازی امروزه برای فرح بخشی استفاده کنند.
۴- با هر کس که در خيابان با آنها سر حرف را باز کرد می توان به راحتی صحبت و تبادل نظر کرد.
۵- در گذشته پوشيدن کفشهايی که جلب توجه می کردند به منظور پيدا کردن شوهر باب بوده و امروز هم دوباره مد شده است ( کفش قرمز خاله سوسکه)
۶- حتما بايد در خانه دعوا و کتک کاری باشد تا ميزان علاقه شوهر را فهميد .
۷- زنها حتما بايد کتک بخورند
۸- مردها حتما بايد کتک بزنند.
اميدوارم اصرار مرا برای پيدا کردن فردی شايسته و مناسب برای قصه گويی فهميده باشيد . هم اکنون نيازمند ياری سبزتان هستم !!!
تا حالا آش «شله قلمکار» خورده ايد؟ به نظر من که آش خوشمزه ای است ! همه چيز هم درش پيدا می شود. انواع حبوبات و سبزی . من که خيلی دوست دارم . ولی خود اسمش شده يک اصطلاح برای چيزهايی که در هم و برهم باشد. مثل کارهای گره خورده ، برنامه های قاطی شده ...
نوشته امشب من هم يک چيزی در همين مايه هاست . از همه چيز و همه جا برايتان حرف دارم . اميدوارم آش شله قلمکار من مثل دستپخت واقعی ام خوشمزه باشد.
«ملاقه اول» : الان يک هفته از به دنيا آمدن خواهر زاده ام می گذرد. طفلک بعد از اين همه مدت بی اسم مانده است . يک دختر خوشگل «سنبل آبادي» که به قول خواهرم بايد «ببين» صدايش کنيم ! اشکلال کار اينجاست که پدر و مادر اختيار خود را داده اند دست عمه و خاله و مادر بزرگ ها و پدر بزرگ ها . هر کسی هم باب سليقه خودش اسمی انتخاب می کند: پوران ، سارا ، رکسانا ، مونا ، مينا ... و اين آخری ها : ستوده ، مژده ، مريم ، پری ناز ... شما لطف کنيد يک اسم مناسب پيشنهاد بدهيد که البته با اسم برادرش «پوريا» جور دربيايد.
«ملاقه دوم» : اين چت هم شده بلای جان همه !! وقتی سر کلاس به بچه ها برنامه درسی می دهم شاکی می شوند که وقت سر خاراندن ندارند . می پرسم : مگر غير از درس خواندن کار ديگری هم داريد ؟ يکی از بچه ها با شجاعت و صداقت اعتراف می کند که : «خانم ما تا روزی چهار ساعت پای اينترنت ننشينيم و چت نکنيم روزمون شب نميشه » ! می گويم : « بچه ها حواستون جمع باشه تا اعتيادتون به تزريق نرسه ! اون وقت بايد ببندنتون به تخت تا ترک کنيد». با اين همه در زمان استراحت بين تدريس و پرسش از گوشه و کنار حرفهايشان را در مورد «آی دي» های جديد و «اد» شده های شب قبل می شنوم . حالا دلبستگی های به وجود آمده و قول و قرار های اينترنتی جای خود دارد.
«ملاقه سوم» : تا حالا شده خيالتان از گفتن حرفی يا نوشتن متنی راحت باشد. منظورم اين است که مطمئنيد به گوش و چشم اغيار نمی رسد . کمی که می گذرد می بينيد که يکی اين وسط شيطنت کرده و همه چيز را لو داده . مثل آدرس وبلاگتان . يا خبر مهمی را که دوست نداريد بعضيها بشنوند از زبان همان بعضی ها می شنويد. از اين پس در مورد نوشته هايتان محدود می شويد و محتاط . چون ممکن است عليه خودتان در دادگاه استفاده شود ( به سبک فيلم های پليسی ) . يا دهان به دهان بچرخد و سوء تفاهم و آبرو ريزی پيش آيد . در مورد رازتان يا چيزی که به ديگران گفته ايد و خواسته ايد پيششان بماند متوجه می شويد همه فهميده اند الا خواجه حافظ ! از اين پس دهانتان را قفل و زنجير می زنيد . کلی به مخبر «آسوشيتد پرس» بد و بيراه ميگوييد. بعد به خودتان که نشناخته به فلانی اعتماد کرده ايد.مامان می گويند: «حرفی که گفتيد و سی و دو دندان شنيد انگار همه عالم و آدم شنيده اند».اصلا اگر قرار است راز باشد ديگر لزومی برای گفتن نيست . خودمان که طاقت نگهداشتنش را نداريم از ديگران چه انتظاری ميرود ؟
«ملاقه چهارم» : بيست و يک آبان روز تولد من و داداش علی است .اول من به دنيا آمدم و يک دقيقه بعد او . بنده خدا مامان خبر نداشت ما دوتاييم ! آن وقتها که مثل حالا هر ماه سونوگرافی و دکتر و شنيدن ضربان قلب جنين باب نبود. شب به بابا خبر دادند بچه اتان دختر است ، صبح روز بعد گفتند پسر !! بابا پرسيده بودند بالاخره دختر يا پسر ؟! در جواب شنيده بودند هر دوتاش ... داداش علی تولدت مبارک !
«ملاقه پنجم» : بهترين هديه ای که به مناسبت تولد گرفته ايد چه بوده ؟ خوشبو ترين و جديد ترين عطر پاريسی ؟ شيک ترين لباس مد روز ؟ يک سرويس طلا ؟ ... به نظر من بهترين هديه آن است که کسی که دوستش داريد و برايتان عزيز است و شما هم برايش مهميد يادش باشد چه روزی به دنيا آمده ايد ! من اهل شعار دادن نيستم ولی يک شاخه گل رز همراه با لبخندی محبت آميز بهترين هديه است . اينکه بدانيد آنقدر در ذهن طرف مهم هستيد که برای روز تولدتان لحظه شماری می کند.
سلام تا حالا شده کلی حرف برای گفتن داشته باشين ومنتظر يه فرصت و پيدا کردن دو تا گوش شنوا.به خيال خودتون ساعتها هم اگه حرف بزنين باز وقت کم ييارين.اتفاقا يکی رو هم پيدا می کنين و شروع می کنين به درد و دل.ولی يه ربع اول حرفاتون ته می کشه.می مونين که پس چی شد اون همه حرفی که مدتها ذهنتون رو به خودش مشغول کرده بود.
الان من دقيقا تو همين حال و هوام.کلی حرف دارم.ولی ذهنم ياريم نمی کنه که کدوم رو بگم و چه طور شروع کنم.
ولی محض خالی نبودن عريضه:
ديروز سر کلاس وقتی داشتم« نظام »و« نظام اجتماعي» و تفاوتشون رو برای بچه ها توجيه می کردم.برای محکم کاری گچ رو برداشتم و روی تخته جزئيات تعريف رو نوشتم.همون موقع ياد بچگيهام افتادم.اين که تمام دنيام خلاصه می شد تو يه تخته سياه يک متر در يک متر و يک قوطی شير خشک که پر بود از گچها رنگی.تخته سياه رو پسر عمه ام وقتی فهميده بود عاشق معلمی هستم برام ساخته بود و خيلی غير منتظره بدون اطلاع برام آورده بود.اون روز انگار دنيا رو به من داده بودند.و چند ماه بعد وقتی که از مدرسه اومده بودم و ديدم داداش علی (برادر دوقولوی من ) از سر لجبازی تخته سياهمو شکسته انگار دنيامو ازم گرفتن.از اون به بعد ديوارهای اتاق بالا شده بودن يه تخته سياه بزرگ برای من که به دليل رنگ روشنشون گچهای سفيد و زردم .روشون رنگ می باختن و نوشته هامو فقط خودم می ديدم و شاگردای نامرئيم.
به بچه ها گفتم.حالا امين هم داره ادای بچه گيهای منو در مياره.رو ديوار خونمون چيزی می نويسه و با خودکار نشونم ميده و ازم می خواد درسها رو جواب بدم.عموش هم ميگه :جون هر کی دوست داری تو نمی خواد از حالا معلم بازی کن.برو پول بازی.مغازه بازی.(و حتما تو دلش در ادامه ميگه:ول کن اين شغل پر زحمت و کم درآمد خانوادگی رو.!!!)
اين همان داستانی است که در مجله چاپ شده.موضوعش صبح يک روز قشنگ جمعه در مرداد ماه به ذهنم رسيد.کسانی که مدتهاست با من و نوشته هايم همراهند قبلا نوشته ام را خوانده اند و نظر دادند.بايد خاطر نشان کنم که اين خاطره نيست.چون اين اشتباه اول برای همسرم و بعد برای بقيه پيش امده بود که« نکنه من هم آره....»!!!
جدای از شوخی.اميدوارم خوشتان بيايد.من که خيلی دوستش دارم.جاهايی را که رنگی کردم.در مجله حذف شده. ممنون از لطف و نظرتان.
بوی ميخک (تقديم با عشق)
روی همان نيمکتی که میعاد گاه هميشگی مان بود تو ی همان بوستانی که برای اولين بار همديگررا ديده بوديم منتظرش نشسته بودم .ظهر بود و پارک خلوت .مثل هميشه موقع آمدنش ضربان قلبم تند شده بود . هنوز هم بعد از اين همه مدت عادت نکرده بود آرام باشد و رسوا نکند.
از دور شناختمش.اين را از شيوه راه رفتن و به موقع آمدنش فهميدم .مثل هميشه مرتب و منظم با شاخه گلی ميخک در دست.اين بار اما ديديارمان با هميشه فرق داشت.
(سلام:تقديم با عشق).
ته لهجه شهرستانی اش هنوز برايم شيرين ترين صدا ها بود.جواب دادم: سلام.
- آمدم که خدا حافظی کنم ميرم نمی دانم تا کی ولی....
گفتم:لازم به توضيح نيست.شاخه گل ميخک را گرفتم و بو ييدم.گفت:هنوز باور داری ميخک عطر داره؟گفتم:عطرشو فراموش کردی؟
بر گشتم به شش ماه پيش.زمانی که از دخترکی گل فروش ميخکی خريدم وبو کردم.نظاره گرم بود. گفت:نديدم تا حالا کسی ميخک رو بو کنه ! مگه میخک بو داره؟گفتم :عطر داره ولی انگار همه نمی فهمن با خواهرم کلی بحث دارم سر این موضوع ولی قانع نمیشه.
او هم شاخه گلی خرید و بوئید.گفت:چه عطر مسحور کننده ای؟ پرسیدم :مسخره ام می کنی؟
گفت: نه من هم می فهمم .حس می کنم. مثل شما ولی تا حالا درکش نکرده بودم.
***
-کجایی؟به چی فکر می کنی؟
-هیچی.مگه تو نگفتی همیشه با همیم برای همیم و در کنار هم؟ حتی تا قله قاف تا اون سر دنیا؟حال میری بی من؟
گفت: گله نکن . دیدی که نشد . دیدی که نذاشتن. پدر مادرامون؛ سرنوشت؛ بقیه؛ اونایی که تنگ نظر بودن و عشقم ما را نفهمیدن.
گفتم: چرا دیدم.عشق ما از اول هم اشتباه بود.عشق یه بچه شهرستونی دانشجو به يه دختر تهرونی اصيل.
گفت:بذار يه دل سير نگات کنم.شايد حالا حالا ها نبينمت.
من اما یاد شعر حافظ افتادم:(هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود).
بغضی سنگین گلوگیرم شده بود.چشمهایم را از چشمان سیاهش دزدیدم و کشیدم زیر پام.
گفت:کاری نداری؟من دارم میرم .گفتم: میدونم انقدر نگو میرم میرم.بذار بهت بگم چرا برام عزیزی.چیزی که هیچ وقت اصلشو بهت نگفته بودم.من تو شرایطی با توآشنا شدم که مشکلات دو دستی روحمو چسبیده بودنو ولم نمیکردن.حرفها و دلداریهای بقیه هم آرومم نمی کرد .دردم پول یا بی پولی نبود خودت خوب می دونی من کسی رو میخواستم که بفهمدم.درکم کنه .تو اولین عشق آسمونی من تو بلوغ عقل و احساسم بودی .اولین ها هیچ وقت فراموش نمیشن.
با تو که بودم غمهام فرار می کردن.قایم می شدن وقتی که می رفتی دوباره سرک می کشیدن تو زندگیم.حالا که داری میری.............
گریه امانم نداد .گفت:یاسمین بذار خاطره خوش این آشنایی همین جوری تو ذهنمون بمونه .ابریش نکن خب؟
چشمهامو بستم و سرم را تکان دادم .اشکهام رو گونه هام سر خوردن و اومدن پایین .با خودم گفتم:(ترسم که اشک در غم ما پرده در شود وین راز سر به مهر به عالم سمر شود)
رو به او گفتم:من با دلم چه کار کنم؟ گره خورده به ضریح دلت باز نمی شه.
دیدم صورتش از اشک خیس شده.گفت: دلت همیشه بامنه پیش منه منم دلمو جا میذارم پیشت تا تنها نباشی........وقت رفتنه .شاید یه روز بر گردم .نه حتما بر می گردم.منتظرم بمون باید منتظرم بمونی.
گفتم: حالا این تحقیق لعنتی کی تموم میشه؟گفت: نمی دونم دو سال سه سال .بستگی به پیشرفت کار داره.نمی خوای بپرسی چه ساعتی پرواز دارم؟گفتم:ندونم بهتره.روبه رویم ایستاد.چشمهای خیس و ابریمون گره خورد به هم مثل همان بار اول.جلو آمد و پیشانیم را
بوسیدو گفت:خداحافظ.
این ترانه «گل نراقی» دوید تو ذهنم:
0مرا ببوس مرا ببوس برای آخرین بار
خدا تو را نگهدار منم که میروم به سوی سر نوشت.
گفتم :برو.دیگه نمون.دو قدم به عقب بر داشت.گفت: میرم ولی دلم این جاست.روی همین نیمکت پیش تو .پشتم را به او کردم وتامی توانستم دویدم.اما چیزی جا مانده بود.یک شاخه گل میخک.که یک دل باهاش بود .روی همان نیمکت.
***
الان سه سال از آن روز می گذرد هر وقت صدای هواپیما می شنوم چیزی ته دلم می لرزد .نه اشتباه می کنم . من که دل ندارم . دلم را گذاشتم توی چمدانش و رفت . با همان پروازی که اسمش را نمی دانم . و زیر لب می خوانم :
بی تو من تنهای تنهایم عزیز عابری در شهر رویایم عزیز
بی تو یاد تو به من سر می زند یاد تو میهمان شبهایم عزیز
سلام به همه.امروز وقتی مجله اطلاعات هفتگی را از باجه روزنامه فروشی گرفتم و صفحه هايش را ورق زدم .سريع و گذرا تيترهايش را هم نگاهی انداختم.از آخر مجله شروع کردم.فال متولدين آبان(ماه تولد خودم) را خواندم و مثل هميشه باور نکردم.صفحه مهمان هنر:گفت و شنودی با ليلی افشار تنها زن پروفسور گيتار کلاسيک جهان.صفحه ورزشی.گزارش سينمايی.جدول و سرگرمی....
رسيدم به بخش در قلمرو داستان.در بخش پاسخ به نامه ها دنبال اسمم می گشتم. تا جواب و نقد آقای طيب مسئول اين صفحه را در مورد داستان ارسالی ام بدانم.اسمم نبود.با نا اميدی خواستم صفحه را ورق به زنم که با کمال تعجب اسمم را بالای صفحه ديدم.داستان خودم بود که با تغيير نامش(از بوی ميخک به تقديم با عشق) و با همان کلمات و واژه ها ديدم.نيم بيشتر صفحه را اشغال کرده بود .آقای طيب داستان دومم را هم فقط با تغيير نام و حذف دو سه جمله اش چاپ کرده بود.از خوشحالی به قول يکی از بچه ها نزديک بود ذوق مرگ شوم.
خودم را با ذوق و شوقی کودکانه به خانه رساندم.مهدی را صدا کردم و داستان را نشانش دهم.بيشتر از من خوشحال شدو بارها تبريک گفت.راه ميرفت و ميگفت: بابا نويسنده.!!! حالا حسابی کلاس می ذاری و برای فاميلاتون قيافه ميگيری؟
کاش عرضه اين کار را داشتم.من که فقط بلدم شکسته نفسی کنم و ذوقم را برای خودم نگه دارم.
خلاصه تنها جايی که ديدم می توانم ذوقم را خالی کنم تا خفه نشوم همين جا بود.