تبليغاتX
معلمی از بهشت



چهارشنبه 30 مهر1382

  • حس زیبای مادر شدن
  •               

    زمان: دقايق اول بامداد ۳۰ مهر‌ـ‌ مکان: منزل خودمان

    تازه از مهمانی منزل برادر همسرم آمده بوديم.پياده روی نيم ساعته در خنکای شبهای پاييز و کلی حرف برای گفتن خواب را از سر هر دوی ما پرانده بود.ساعت حدود ۱ يا ۱:۳۰  شب بود.از هر دری با هم حرف زده بوديم.مهمانی٬مدعوين.٬......و هنوز انگار حرفهايمان تمامی نداشت. مهدی گفت:«من ديگه خوابم نمیاد.کمی کتاب می خونم بعد می خوابم تو برو بخواب.»

    آماده خوابيدن شدم.هنوز چشمهايم کاملا گرم نشده بود که دردی سنگين مثل صاعقه تمام وجودم را  لرزاند و يک باره خاموش شد.اعتنايی نکردم.بيست دقيقه بعد دوباره همان درد تمام وجودم را چنگ زد و آرام گرفت.بلند شدم  و شروع کردم به قدم زدن.مهدی پرسيد:«حالت بده»؟گفتم: «فکر کنم کوچولويی که منتظرشيم امشب به دنيا مياد».با خنده گفت:«تو الان يه هفته است همين و ميگي». گفتم :«نه باور کن.امشب با شبهای قبل فرق داره».دوباره شروع کردم به راه رفتن.مهدی گفت:« پس آماده شو بريم خونه مامان.»هر دو سريع آماده شديم.ساک بچه را که مدتها بود حاضر کرده بوديم بر داشتيم.برايم آيينه قرآنی آماده کردو صدقه ای گذاشت.از زير آينه و قرآن رد شدم و رهسپار منزل مادرش شديم.منزل حاج خانم با ما فقط ۵ دقيقه فاصله دارد.اين اواخر هم چون تلفن نداشتيم.هميشه مزاحمشان بودم تا اگر خبری شدکسی دور و برم باشد.اگر از مادرم بيشتر دوستشان نداشته باشم کمتر هم دوستشان ندارم.

    زمان: ساعت ۲ بامداد ـ مکان : منزل مادر مهدی

    حاج خانم با صدای زنگ ما بيدار شده بود.مينا خانم عروس دوم حاج خانم که همسايه طبقه پايين آنها  بود ٬ هم بيدار شده بود.(مينا خانم جاری من.خيلی وقتها از خواهر به من نزديکتر بود و لطف و کمکش هميشه شامل حالم شده که از همين جا به خاطر همه خوبيهايش از او تشکر می کنم.)

    حاج خانم گفتن:«عجله نکن زوده.چقدر هولی بچه که به اين زودی به دنيا نمياد.کمی صبر کن يک ساعت ديگه ميريم».دوباره شروع کردم به قدم زدن.درد همچنان می آمد و می رفت.نيم ساعت بعد آژانسی خبر کرديم و راهی بيمارستان شديم.

    زمان : ساعت ۳ بامداد ـ مکان  : خيابان ايتاليا روبروی بيمارستان

    من و مينا خانم مشغول بگو بخند بوديم.مهدی گفت:«نخند زهرا از در اورژانس رات نمی دن ميگن اين ديگه چه مريضيه؟!!!».

    خنده ام را خوردم .آرام شدم.از نگهبان نشانی بخش زايمان را پرسيديم با بی حوصلگی و تعجب جوابی داد و با نگاه دنبالمان کرد.وارد بيمارستان شديم از حاج خانم و مينا خانم خواستيم منتظر بمانند .من و مهدی از مسئول پذيرش سراغ بخش را گرفتيم.جواب داد :بخش زايمان طبقه دوم.

    زمان : ۳:۳۰ مکان طبقه دوم بيمارستان

    - وسط راهرو اتاق زايمان .يه در  هست زنگ بزنيد فقط خانمتون برن تو.

    راهرو درازی را طی کرديم.وسط راهرو در آهنی بزرگی بود که رويش خيلی کوچک نوشته بودند :«اتاق زايمان.ورود آقايان اکيدا ممنوع».

    اف اف قديمی بود و ديگر هيچ.مانده بوديم که چه کنيم.گفتم:« مهدی بيا زنگ بزنيم فرار کنيم.!!!!».مضطرب بود و از روحيه شاد من متعجب.درد بيشتر شده بود.زنگ را فشار داديم.صدای خواب آلود زنی گفت: بله؟ مهدی گفت:« ببخشيد خانم.موقع وضع حمل خانممه.»در باز شد.پرستار مسنی که آثار خواب از سر و رويش می باريد گفت : بيا تو.رو به مهدی گفت: شما اين جا باشين کارتون دارم.

    کمی از احوالم پرسيدوليستی نوشت ودستم داد.گفت: اينارو بده شوهرت بگيره بياره.چند نوع آمپول و قرص.....

    برگه را گرفتم و بيرون رفتم.چون اکثر آقايان حواس جمعی دارند ودر مواقع اورژانس بيشتر دچار حواس جمعی می شوند.مجبور شدم.چند بار برايش توضيح دهم چه چيزی را از کجا بخرد.پرستار که تاخيرم عصبانی اش کرده بود و فکر می کرد در حال وداع آخرم با بی حوصلگی گفت: «خب تو خونتون خداحافظی هاتونو می کردين الان که وقت اين کارا نيست!!!».رفتم تو.

    اتاق خلوتی بود آن وقت شب غير از من  و پرستار شب کس ديگری آن جا نبود  صدای تيک تاک ساعت و صدای قدمهای من که به دستور پرستار مجبور به قدم زدن بودم. سکوت اتاق را می شکست.انگار نه انگار آنجا بيمارسان است پرنده پر نمی زد.درد بيشتر شده بود خستگی محتاج خوابم کرده بود ولی درد مانع ميشد برا ی لحظه ای چشم روی هم بگذارم.حالا فاصله پيچش درد يه پنج دقيقه رسيده بود.

    .مهدی آمد.سفارشها را تحويل داد لباسهايم را گرفت و با نگرانی از من خداحافظی کرد.تا زمان به دنيا آمدن امین پشت در اتاق راه می رفت و دعا می کرد.

    زمان:۷ بامداد ـ مکان : اتاق زايمان.

    دو سه پزشک و پرستار دور و برم بودند.صدای گريه امين اتاق را پر کرد.گفتم خانم دکتر سالمه؟گفت: بله مبارک باشه قدمش.

    احساس خلايی شيرين جسم و روحم را فرا گرفت.انگار کوه کنده بودم.به اندازه بيست و سه سال عمرم خسته شده بودم.شيفت عوض شده بود پرستارها و دکترهای جديد در رفت  و آمد بودند.راديو روشن بود و گوينده اخبار ساعت ۷ صبح را می خواند.

    خواهرم می گفت: «بعد از زايمان دو چيز به آدم خيلی می چسبه.يکی خواب. دوم يه ليوان چای تازه دم.». که البته هيچ کدام قسمتم نشد.به بخش منتقل شدم.خيلی می خواستم بخوابم ولی تا چشمهايم را روی هم می گذاشتم احساس می کردم روی عرشه کشتی در تلاطم هستم .از ترس اين که به دريا بيفتم چشمهايم را باز می کردم.همراهانم بالای سرم بودند ساعتی بعد مامان و خواهرم هم آمدند.امين را آوردند.به جای مهدی و به جبران کم مويی او موهای مشکی پری داشت.او هم از اين سفر نه ماهه خسته شده بود به خواب عميقی فرو رفته بود.نگاهش کردم.اشک در چشمانم جمع شده بود: چقدر منتظرت بوديم.خوش اومدی کوچولوی قشنگم.

                                                **********

    ساعت هفت صبح امروز امين من پا به چهارمين سال زندگی اش گذاشت.من هم مثل همه مادرهای دنيا با تمام وجود فرزندم را دوست دارم. فکر می کنم.بيش از سنش می فهمد و با هوش است.

    او از حالا جزو کاربران کامپيوتر و البته شبکه اينترنت شده.خودش می گويد:

    «ميخوام با يه آمريکاييان چت کنم.من بگم هاباريو.اونم بگه تنکس.!!!».

    حتما بعدها از شيرين کاريها و حاضر جوابيهايش برايتان می نويسم.

    در آخر دعا می کنم.خدا به هر پدرومادری که در انتظار ديدن روی گل فرزند لحظه شماری می کنند.طعم شيرين اين نعمت الهی را بچشاند و  آنهايی که از اين نعمت برخوردارند محرومشان نکند.

    (می خواستم عکس امين را هم برايتان بگذارم که به علت مشکلات فنی اين کار برايم ميسر نشد در فرصت بعدی اگر خدا خواست.)

     



    Link ::  
    دوشنبه 28 مهر1382

  • چشمها دروغ نمی گویند
  • بعضی وقتها ٬خيلی از ما آدمها به بهانه های مختلف و در شرايطی خاص دروغ می گوييم.يا مجبور به دروغ گويی می شويم.اگر بخواهيم جا نماز آب بکشيم توجيهمان اين است که دروغمان مصلحت آميز بوده که به قول قديمی تر ها :

    دروغ مصلحت آميز به ز راست فتنه بر انگيز!!!

    با همين منطق نه چندان درست سر خودمان و بقيه کلاه گشادی می گذاريم که تا زير چشم و گوشمان پايين می آيد و هيچ نمی فهميم.

    حال آن که دروغ کليد تمام گناهان است.نمی دانم.حکايت آن مرد اعرابی را شنيده ايد که نزد رسول خدا (ص) می رود و می گويد:ای فرستاده خدا!از اين پس می خواهم هيچ گناهی مرتکب نشوم چه بايد بکنم؟

    پيامبر (ص)در جواب می فرمایند:از دروغ بپرهيز.

    مرد با تعجب می پذيرد و راهی منزل می شود.در راه از منزل زنی بد کاره عبور می کند.وسوسه می شود در بزند و کام دل بر دارد.نا گاه ياد حرف پيامبر می افتد و با خود فکر می کند. اگر کسی مرا در راه باز گشت ديد و پرسيد کجا بودی و چه می کردی؟چه جوابی بدهم؟از خير گناه   می گذرد .

    تا به حال به اين نکته دقت کرده ايد که حالات آدم دروغگو او را خيلی زود لو می دهد؟حالت چهره.نحوه حرف زدن.تغيير رنگ صورت...... مگر آن که طرف آن قدر به اين کار آلوده شده  باشد که جز دروغ حرف ديگری برای گفتن نداشته باشد.ولی همان فرد قهار در دروغ گويی هم که از بطن مادر اين کاره به دنيا نيامده.بارها و بارها دروغ ديده و شنيده.

    يک نصيحت دوستانه:جلوی فرزندتان هر گز دورغ نگوييد.حتی اگر  خودش روزی مرتکب اشتباهی  شد و قصد داشت آن را از شما پنهان کند .نگوييد چرا دروغ می گويی؟بگوييد :پسرم ـ دخترم راستش را بگو.

                                                      *******

    معلم رو به شاگرد:چرا درست رو نخوندی؟شاگرد سرش را پايين می اندازد و می گويد:حال مادرم بد بود نتونستیم بخونيم.معلم:سرت رو بيار بالا.تو چشمام نگاه کن و راستش رو بگو.شاگردمن من کنان:ديشب خونمون مهمونی بود وقت نکرديم.

    زن رو به شوهر:کجا بودی تا حالا؟دلم هزار راه رفت.نمی تونستی يه زنگ بزنی؟مرد:سرم خيلی شلوغ بود کلی کار عقب مونده داشتم..زن:تو چشمام نگاه کن.راستشو بگو.مرد خجلت زده:ببخش منو عزيزم.با دوستام رفته بودم تئاتر. 

    مادر رو به دختر:مبارکه دخترم.داری مامان می شی؟دختر: نه کی گفته؟.مادر: از حالت چشمات فهميدم.لازم نيست از من پنهان کنی.

    عاشق به معشوق: با تمام وجود دوستت دارم.معشوق در چشمان عاشق نگاه می کند.اشک مانع می شود بفهمد راست می گويد يا دروغ.

    تمام اين حرف ها را گفتم برای اين که به اين نتيجه برسم:

    چشمها هرگز دروغ نمی گويند.آری برای دروغ گفتن بايد چشمها را بست .

     



    Link ::  
    شنبه 26 مهر1382

  • چهره های ماندگار
  • دو مساله باعث شد  اين مطالب را بنويسم.اول:سر مشق اين هفته استاد بود با اين مضمون که:

    اخرالامر گل کوزه گران خواهی شد

                                                     حاليا فکر سبو کن که پراز باده کنی

    دوم:ديدن افتتاحيه برنامه چهره های ماندگار.البته فقط  ارکستری که به خوانندگی حميد حامی خواننده جوان و تازه رو شده تلويزيون که  در وصف و به خاطر حضور اساتيد علم وهنر اجراشد.

    با خودم فکر کردم که ما آدمها بعد ازعمر متوسطی حدود پنجاه ٬شصت سال  وقتی که سرازير خانه ابدی می شويم  و پس از ساليان سال جسممان  به خاک تبديل شد ٬ چه چيزی را به يادگار می گذاريم؟

    اگر به قول سعدی بخواهيم نميريم بايد نام نکويی از ما به جا بماند چه  :

     مرده آن است که نامش به نکويی نبرند.

    واقعا چه انگيزه ای بايد در وجودمان پيدا شود تا خودمان را از پيله روزمره گیها   بیرون بکشيم و به فکر  در انداختن طرحی نو باشيم ؟

    اگر بخواهيم بعد ها در هياهوی زندگی ماشينی  و نسلی که به هيچ نمی انديشد نامی از ما برده شود از حالا بايد فکری به حال خودمان بکنيم.ببينيم در نيم سالی که گذشت تا چه اندازه به برنامه هاو وعده هايی که داده بوديم عمل کرديم؟نسبت به سال قبل و سالهای قبل تر از آن چه پيشرفتی  داشته ايم و چه ميزان بر علم و عملمان افزوده شده؟

    چوب خط عمر خيلی ها هر روز پر می شود و مجبور به بستن رخت آخرت می شوند٬ولی آن کس جاودانه است که هنری دا شته و عملی٬شهرتی داشته و علمی.

    از حالا به اين فکر کنيم که جا پای اساتيد علم و ايمان بگذاريم و در کسوت شاگردی بعدها بر کرسی استادی تکيه زنيم.

    به اميد روزی که ايران سراسر از چهره های ماندگار باشد  و نام ياد هيچ کس برای ما غريب و نا آشنا نباشد.    

     



    Link ::  
    سه شنبه 22 مهر1382

  • دمپایی های آبی
  • دخترک با عجله آماده رفتن شد.چيزی به شروع امتحان نمانده بود.خيلی اضطراب داشت.درس علوم برايش جزو سخت ترين درسها به حساب می آمد.با آن که روز قبل را حسابی درس خوانده بود٬ولی باز دلش شور می زد.صدای مادر آمد:

    - نسترن صبحانه ات رو بخور و برو .ممکنه سر امتحان ضعف کنی.

    دلهره اشتهايش را کور کرده بود.لقمه نانی بر داشت و از در خانه بيرون رفت.فاصله خانه تا مدرسه به اندازه ده دقيقه پياده روی معمولی بود.با دويدن خودش را زودتر به مدرسه رساند.آقای بايرامی فراش مدرسه روی صندلی کنار در نشسته بود.سلام کرد و وارد شد.دوستانش را دورا دور ديد که مشغول رفع اشکال بودند.خوشبختانه هنوز کمی فرصت برای مرور مطالب داشت.چند ثانيه روی پله اتاق آقای بايرامی نشست تا نفسی تازه کند.و به دوستانش بپيوندد که يک باره چشمش به پاهايش افتاد.وای خدای من !!

    به جای کفش دم پايی به پا داشت.آنقدر هول بود که متوجه اين موضوع نشده بود.کمی گيج شده بود.در آن فرصت کم چه می توانست بکند؟

    به آقای بايرامی گفت:می تونم برم خونمون و زود بر گردم؟

    جواب شنيد:نه دخترم کجا؟من  مسئوليت دارم .تو سالم رسيدی مدرسه .اگه بری و برات اتفاقی بيفته چند تا پدر مادر پيدا می کنی.برو تو دخترم .الان چه وقت بيرون رفتنه؟!

    دوباره با التماس گفت:جون من آقای بايرامی٬خونمون همين بغله.هيچ کس نمی فهمه.هيچ اتفاقی هم نمی افته.زود می رم و برمی گردم.آخه ببينین چی پام کردم؟

    فراش که تا آن موقع متوجه دمپايی های آبی دخترک نشده بود٬خنده اش را پشت اخمی پدرانه پنهان کرد و گفت: نه بابام جان .جواب خانم مدير رو کی می خواد بده؟

    نسترن هر چه خوانده بود از ذهنش پريد.نه جرات داشت با آن دم پايی ها وارد دفتر شده و از خانم ناظم بخواهد تا به خانه زنگ بزند که برايش  کفش بياورند٬نه با آن وضع می توانست با تمرکز سر جلسه امتحان برود و از پس امتحان به خوبی بر آيد.

    دلش بيشتر به شور افتاد.گردش ثانيه ها سرعتی چند باره پيدا کرده بودند.پشت درخت تناور توت حياط پنهان شد و منتظر فرصتی تا از مدرسه خارج شود.

    خانم مدير  آقای بايرامی را صدا کرد.خوشحال شد.آهسته خودش را از پشت درخت بيرون کشيد و آرام به در مدرسه نزديک شد.کسی متوجهش نشده بود.پا را بيرون گذاشت و خواست شروع به دويدن کند که صدای هميشه بلند و زنگ دار آقای بايرامی از وسط حياط تا توی خيابان دويد و به گوش او رسيد:

    ـ بچه ها خانم مدير فرمودن که امتحان امروز به فردا موکول شده.....!

    نسترن همان جا وسط خيابان چنان خنده شادی سر داد که بعضی از عابرين با تعجب نگاهش کردند! 



    Link ::  
    جمعه 18 مهر1382

  • من و بچه ها
  • پنجشنبه سر کلاس در مورد هنجار و ارزش با بچه ها حرف مي زدم.ارزش را اين طور برايشان تعريف کردم :

    «ارزش اموري نيک و پسنديده را مي گويند که براي گروه مهم تلقي مي شود از رسيدن با آن خوشحال مي شوند .براي دستيابي به آن حاضرند جان خود را به خطر بياندازند.و اگر به ارزش گروه توهين شود واکنش نشان خواهند داد.»


    براي تفهيم بيشتر چند مثال زدم وبعد پرسيدم.اسم فردي که چند سال پيش به ارزش ها و مقدسات مسلمانها توهين کرد و باعث واکنش شديد آنها شد چي بود؟
    يکي گفت:آمريکا.ديگري جواب داد صدام.زهره با حالت سوالي گفت:بوش؟مريم هم آهسته جواب داد:يزيد!!!
    با تعجب پرسيدم : شما اسم « سلمان رشدي» رو نشنيدين؟
    پري ناز که صندلي جلو ونزديک من نشسته بود و به درستی متوجه اسمي که گفته بودم نشده بود با تعجبي بيشتر پرسيد:سلمان خوش تيپ؟؟؟!!!!!
    هم خنده ام گرفته بود و هم ناراحت از اين که اطلاعات عمومي بچه ها تا اين حد پايين است .نمي خواهم از خودم تعريف کنم ولي به اين سن و سال که بودم کلي اطلاعات عمومي داشتم.


    جالب تر اين که وقتي پيروزي تيم ملي فوتبال ايران در استراليا را به عنوان ارزش مطرح کردم همه بچه ها بازي و حتي حالتهاي فوتباليست ها را مو به مو به خاطر داشتند.


                                                              *******


    چند روز پيش در حال ورق زدن مجله «اطلاعات هفتگي» بودم.تنها مجله ای  که مي خوانم و به نظرم ارزش هر هفته خواندنش را دارد. يک باره چشمم به اسم آشنايي خورد:«دم پايي هاي آبي».اين اسمي بود که من روي داستان کوتاهي گذاشته بودم وبا فکس به نشاني مجله و قسمت «در قلمرو داستان» فرستاده بودم.با تعجب ديدم داستانم را تمام و کمال و فقط با تغيير دو جمله اش در مجله چاپ کرده اند.خيلي خوشحال شدم و کلي ذوق کردم.يک ماه پيش وقتي داستانم را نوشتم و براي مهدي خواندم گفت :قشنگه ولي به درد مجله کيهان بچه ها مي خوره.!!!
    شب که از محل کار به خانه آمد .بعد از سلام مجله را گرفتم جلوي رويش .وقتي اسم و داستان را ديد.باورش نمي شداو هم ذوق کرد و خوشحال شد.چند بار به من تبريک گفت و اين بار تشويقم کرد که ادامه بدهم.من هم مي خواهم به طور تفنني شروع کنم به نول (داستان کوتاه)نويسي.



    Link ::  
    دوشنبه 14 مهر1382

  • چیزی به اسم دل
  • دل تنگي آدمها هم مثل شادي ها و غمهاشون دووم نداره.وقتي كه خوب فكر مي كنم مي بينم دل ما بر خلاف حجم كوچكش به اندازه درياها وسعت داره .بعضي وقتها اون قدر بزرگه كه به تعداد ستاره ها ي آسمون مي شه توش مهر خوبان رو جا داد.عاشق شد و عشق رو با تمام عظمتش توي دل پنهان كرد.

    ممكنه يه روز دلت براي تنهايي پيرزن همسايه بسوزه ؛ براي خواهر زاده ات كه توي عمر كوتاه پنج ساله اش دو بار زير عمل سنگين قلب رفته  و خودشم خسته شده.

    مي توني از خوشحالي همكارت خوشحال بشي.از غمش ناراحت.

    دلت از حالا تنگ مسافرت بشه كه هنوز نرفته و در كنارته.يااز لطف خدا بهت كه فقط خودت ازش خبر داري شاد شاد باشي.

    همه وهمه اين ها رو هم فقط تو گنجينه دلت بذاري و اگه خيلي بخواي خودت رو لو بدي تو خلوت خودت براي غمها و شادي هات اشكي بريزي ودعايي بكني.بازم مي بيني كه دلت هنوزم جا داره .هنوز مي توني توش محبت و مهربوني رو مهمون كني.اگه هم يه روز احساس كردي دلت داره تو سينه ات سنگيني مي كنه شروع مي كني به دل تكوني“

    غمهاتو مي ريزي بيرون.فقط به خوبيها فكر مي كني.درش رو باز نمي ذاري تا غصه هاي از راه نرسيده از حالا واسه خودشون جا پيدا كنن.بعد بالاي سر درش با خط قشنگ مي نويسی:

      از پذيرفتن حسهاي غمگين و نا مهربان معذوريم.فقط خوبيها و محبت ها اجازه ورود دارند.

    از اون به بعد ميزبان كينه ها نمي شي.ديگه غم فردا رو كه نمي دوني بهش مي رسي يا نه نمي خوري.غصه گذشته ات رو هم نبايد بخوري .چون آب رفته  است و به جوي برنمي گرده.

    حالا دلت سبك شده خيلي سبك.بلند مي شي وضو مي گيري و خدا رو به خاطر اين موهبت الهي دو ركعت نماز شكر توام با عشق مي ذاري.بعد ازش مي خواي چشمي بهت بده كه جز الطافش چيزي رو نبيني.پس قدر نعمت هاش رو داشته باش و غصه نخور.

    اگرم غمي داري پنهانش كن براي خودت.نذار بقيه بفهمن.شبهايي كه تنها هستي با ستاره ها حرف بزن.غمها تو بيرون بريز تا برن پيش ستاره ها.از دور غمها چه كوچيك و بي قدرن.

    اين نشانه ايمانه .مومن هميشه صورتش خندانه و غمش پنهان.پس مومن باش.تا هميشه.



    Link ::  
    جمعه 11 مهر1382

  • دلتنگی
  • كلی حرف برای گفتن دارم.از همه چيز.ولی مثل كلاف سر در گم نمی دانم سر رشته كلام را از كجا و چه طور پيدا كنم.

    امروز هوا گرفته و ابری است.با خودم فكر كردم:“گاهی وقتها وسط بهار حال و هوای آدم مثل پاييز خزون زده و گرفته است؛يا نه  وسط زمستون ميشه مثل  بهار شاداب و پر طراوت بود“

    اما حال و روز من اصلا معلوم نيست.نه بهاری بهاری ام نه پاييزی و پاييزي.حتی حضور در مهمانی ديشب هم كه خيلی با صفا و دوستانه بود حالم را جا نياورد.

    نزديك تلويزيون می نشينم و خودم را با نوشتن سر گرم می كنم.همان موقع سريالی كه نمی دانم نامش چيست تمام می شود.آهنگ و آواز پايانی اش نظرم را جلب می كند.خوب كه دقيق می شوم می بينم انگار دارد حرف دلم را می زند:

    .....دنيا پر از جور و جفاست

                           بازيچه اهل رياست

                                     ميوه دنيا در همه

                                                    گريه و خندش با همه

                                                                    مهمون نا خونده ما

                                                                             شادی و گاهی هم غمه

     



    Link ::  
    چهارشنبه 9 مهر1382

  • مرغ مینا
  •                                            

    در دوران دبيرستان دوستی به اسم مينا داشتم.دختر جذاب و زيبايی بود.با اخلاقهای خاص خودش.منظورم اين است که بر خلاف ظاهر زيبا و دخترانه اش بعضی از رفتارهايش کاملا پسرانه بود. لات بازی و خرابکاريهايش به پسر ها رفته بود.هميشه آدامس می جويد .اگر صد بار هم توی کلاس مجبورش می کردند آدامسش را در بياورد. يک دقيقه بعد آدامس ديگری در دهانش مشغول جويده شدن  بود.يادم می آيد يک بار برای گرفتن آدامس يکی از  بچه ها را دنبال کرده بود.دخترک از دستش در دستشويی پنهان شده بود.مينا چنان با آن قد و هيکل تنومندش به در دستشويی لگد زده بود که در آهنی از جا کنده شده بود.يا بار ديگر بعد از خوردن غذا در ناهار خوری مدرسه شيشه نوشابه اش را تا ته در ظرفی که بچه ها باقی مانده خورشهايشان را در آن می ريختند فرو کرد.البته چون اين شيطنتها خاص مينا بود هميشه ناظم يک راست سراغ او می رفت و حسابی مواخذه اش می کرد.اما کو گوش شنوا ؟؟ فردا که می شد روز از نو شيطنت جديد از نو.

    دبير ادبياتمان «خانم ميرزاده» که هر کجا که هستند برايشان سلامت آرزو می کنم ؛صدايش کردند کلی با  او حرف زدند و از او خواستند خودش يک نفر را که قبول دارد به ايشان معرفی کند .مينا روی من انگشت گذاشته بود.خانم ميرزاده سراغ من آمدند و گفتند:«ببين زهرا مينا در اصل دختر تنهاييه؛ تمام لات بازيهاشم به خاطر همين تنها بودنشه .سعی کن باهاش دوست بشی.روش اثر بذاری . جذبش کنی ......».

    من هم قبول کردم.رابطه من و مينا تا قبل از آن فقط يک رابطه دوستانه معمولی و ساده بود.ولی کم کم با هم خيلی صميمی شديم.طوری که صدای بقيه دوستانم در آمده بود که دوست جديد پيدا کردی .ما رو فراموش کردی......

    آنها نمی دانستند دليل صميميت يک دفعه من و مينا چيست. چون قرار نبود کسی از اصل قضيه بويی ببرد من هم سعی می کردم.هوای دو جناح را داشته باشم تا دلخوری پيش نيايد.مينا هم مجبور شد دور دوستان به اصطلاح صميمی اش را برای مدتی خط بکشد.

    خيلی برايش سخت بود بخواهد  از اخلاق های ويژه و پسرانه اش دست بر دارد. او با اين رفتارها خو گرفته بود و بزرگ شده بود. دور و بريهايش هم به خاطر جسارت و پر رويی اش با او می پلکيدند .در فرهنگی کاملا متفاوت از فرهنگ من بزرگ شده بود در خانواده ای پولدار.از آن دست مردمی که تمات جشنها و مراسمهايشان مختلط است و....

    ولی هنوز روحش آمادگی پذيرفتن واقعيتها و پاکيها  را داشت.کمی رفتارش منضبط تر شده بود. سعی می کرد حجابش را  رعايت کند .نماز بخواند و دست از شيطنتهايش بر دارد.

    ولی حيف و صد حيف که دوران دوستی ما ديری نپایيد و تاثير رفتارهای من موقت و گذرا بود.

    تابستان همان سال به من تلفن کرد و گفت در شرف ازدواج است.چه کسی می توانست باور کند؟؟؟ دختر کوچولوی شيطان ما می خواهد خانم شود و شوهر داری کند؟ گفتم :«مينا بی گدار به آب نزن ».گفت :«نه زهرا تحقيق کريم خيلی خانواده خوب و اصيلی هستند».

    در جشن عقدی مفصل مينا به عقد پسری متشخص؛ متدين  و پولداردرآمد.خيلی خوشحال بود مدام از خانواده همسرش تعريف می کرد. من هم  برايش خوشحال بودم .اما کم کم  چيزی نگذشت که در تلفنهايش  به من  می گفت که دارد می برد و نمی تواند تحمل کند.برايش سخت بود که بخواهد قيد و بند پيدا کند.مواظب رفتارهايش در کوچه و خيابان باشد.حجابش را رعايت کند......تاب نياورد و بعد از شش ماه تقاضای طلاق کرد.

    خودش می گفت: «طرف خسيس  و بی دست و پا بود...».اما واقعيت چيزی غير از اين بود.او دوست داشت مثل بچه ها در خيابان بستنی ليس بزند.جواب متلک پسرها را بدهد.بلند بلند بخندد و جلب توجه کند.که البته هيچ کدام اين رفتارها با پذيرفتن شوهر جور در نمی امد.اينکه متانت يک زن شوهر دار را داشته باشد. آشپزی کند .با خانواده شوهر خوب تا کند. ناچار در هجده سالگی اولين تجربه تلخ ازدواج را چشيد. 

    ماجرا گذشت با هوش سر شاری که داشت همان سال در رشته مديريت جهانگردی قبول شد . و خودش را با درس و دانشکاه سر گرم کرد.يکی دو سال از ماجرای ازدواج اولش گذشت که سر و کله خواستگار سمجی پيدا شد.اين بار هر دو عاشق هم بودند و و واقعا هم ديگر را دوست داشتند. هر دو خانواده شبيه هم بودند پولدار و آزاد . مدام برايم از زمزمه های عاشقانه همسرش می گفت و اين که تاب تحمل يک لحظه دوری هم را ندارند.در جشن عروسی مفصل و مختلطی که در خانه ای در نياوران پر با شده بود پيوند زناشويی بستند برای بار دوم مينا عازم خانه بخت شد.من چون در اين گونه جشنها هيچ وقت حضور نداشته و ندارم تلفنی برايش آرزوی خوشبختی کردم .وبعد از آن تقريبا ديگر از هم خبر نداشتيم.من مشغول کار ودرس بودم.او هم همين طور.

    تا اين که حدود پنج سال پيش يعنی دو سال بعد از ازدواج دومش مينا مرا پيدا کرد و به من خبر داد که قصد جدا شدن دارد.اين بار چرا؟

    گفت همسرش معتاد به هروئين بوده و خبر نداشته .با دوست دخترهای سابقش هنوز رابطه دارد.خواهر شوهرش با پسرها رابطه دارد وبرادرش با دخترها.اهل زن و زندگی نيست. پدر ومادرشان هم آنها را به حال خودشان رها کرده اند.مينا هم از سر انتقام با پسری دوست شده بود.....(اين همان خانواده ايده الی بود که مينا اصرار داشت من عروس ديگرشان شوم.)

    پس از کش و قوسهای فراوان بار دوم مهر طلاق بر پيشانی شناسنامه اش نشست. و خودش را از قيد و بند زندگی زنا شويی خلاص کرد.

                                                         ******

    پنج سالی می شد که از او بی خبر بودم هيچ شماره تماسی هم از او نداشتم تا اين که ديروز به منزل مامان زنگ زده بود و شماره اش را به آنها داده بود تا به من برسانند.حوالی ساعت ۷ غروب بود که تماس گرفتم.خودش گوشی را برداشت.به علت سرما خوردگيم صدايم را نشناخت کمی سر به سرش گذاشتم .بعد از آشنایی دادن حسابی خوشحال شد.از حال و روزش پرسيدم.

    گفت فوق ليسانس زبان آلمانی می خواند.هفت سال است گيتار می زند و قرار بوده کنسرتی اجرا کنند که به علت تصادفی که ۳ ماه پيش کرده کنسرت به تعويق افتاده.از پشت تلفن برايم نواخت وخواند.خيلی زيبا گيتار می زد و صدای کلفتش موقع خواندن زيباتر شده بود.

    گفتم:« مينا مثل خشايار اعتمادی می خونی.همين طوری صدات خوب نيست ولی وقتی می خونی قشنگ ميشه».گفت:«چند شب پيش رفته بوديم خونه خشايار اعتمادی .او پيانومی زد من گيتار با هم آهنگ گل گندم رو خونديم محو صدام شده بود دستش رو زير چونه اش گذاشته بود و مدام می گفت عجب صدايی!!!.».

    مينا هنوز هم برايم همان مينای  ده سال پيش بود با همان خنده های بلند ولحن لاتش.گفتم:« هيچ عوض نشدي».گفت:« اگه قيافه ام رو ببينی منو نمی شناسی.چون تصادفم شديد بوده صورتم حسابی به هم ريخته بود.  دكترا مجبور شدند ترکيب صورتم رو عوض کنند !!»گفتم :پس از خوشگلی افتادی؟؟

    گفت :« نه بابا چشمها و ابرومو کشيدن .بينيم رو هم بايد عمل کنم.خلاصه خيلی خوشگل تر شدم». البته کلی خرج کرده بود.چيزی حدود بيست ميليون تومان.می گفت :«همه می گن از روی کدوم پل افتادی پايين؟»!!گفتم پس عزرائيل و جواب کردی.گفت :چه جورم.

    (مينا سوار ماشين دوستش بوده کنترل ماشين از دست  راننده که دوست پسر دوستش بوده  خارج می شود و از بالای پل ستار خان به پايين پرت می شوند..)

    حرفهای نا گفته را گفتيم.به من می خنديد از اين که می ديد هنوز چادر سر می کنم.خودش می گفت به خاطر صورتش بايد هميشه آرايش غليظ داشته باشد.

    آخر سر شماره همراهش را داد تا اگر در مدرسه مراسمی بود ازش دعوت کنيم برايمان بزند.همان موقع پسری به اسم امير به موبايلش زنگ زد .گفتم مينا هنوزم دوست پسر داری؟

    گفت نه دوست پسر ندارم.اينا بچه های کنسرت و کلاس دانشگاهم هستند.گفتم هميشه خوش باشی عزيز.

    شايد مينای من راه و رسم زندگی را پيدا کرده باشد و از بچگی در آمده باشد .

    اميدوارم به تمام آرزوهای قشنگ و پاک زندگی اش برسد.در درس و هنر موفق باشد.  . شايد او بعدها مرغ مينايی در  بوستان ترانه و آواز شود .کسی چه می داند؟؟؟



    Link ::  
    یکشنبه 6 مهر1382

  • من و مهری دوباره
  •                                   اين من نيستم ها                      

    به نزديك مدرسه رسيده بودم برايم عجيب بود با اين كه  اولين سال تدريس را پنج سال پيش پست سر گذاشته بودم ولی نمی دانم برای چه اين همه دلهره داشتم.به قدری طپش قلبم سنگين و تند شده بود كه احساس  می كردم.قفسه سينه ام ديگر گنجايشش را نداردو حالا ست كه قلبم از حركت باز ايستد.

    به ساعتم نگاه كردم.انگار اضطراب از قلبم به مچ دستم رسيده بود و ساعتم را ازكار انداخته بود.برای اولين بار آن را روی ۷:۲۰ دقيقه  صبح خواب می ديدم. می دانستم ديرم نشده چون زنگ اول كلاس نداشتم.  ولی كوبش سنگين و تند ضربان قلب آرامم نمی گذاشت.

    ساعت ۷:۴۵ دقيقه بود كه وارد *«بهشت »شدم .منير خانم را ديدم كه مشغول رفت و روب  بود.برايم گفت كه امشب قرار است پسر بيست و يك ساله اش را برای بار دوم به حجله دامادی بفرستد.به همين دليل عجله داشت تا زودتر به منزل برود.

    وارد دفتر شدم.دو سه نفر از همكارهای قديمی را ديدم كه مثل من كلاس نداشتند.

    سلامی و عليكي. روبوسی و احوالپرسي.دفتر بوی تازگی می داد . بوی گل و شيريني.كمی آرام شدم.تا ساعت سوم بايد منتظر می ماندم.به خاطر تيپ كرمی كه زده بودم با آن كفش نوك تبز و شلوار دم پا  جرات نمی كردم چادر را از سرم در بياورم  گفتم شايد ايراد بگيرند كه مگر می خواهی به عروسی بروي؟

    ولی با ديدن يكی دو همكاركه مثل من مانتوهايی روشن پوسيده بودندوحسابی تبپ زده بودندخيالم راحت شد.

    هنوز به زنگ تفريح مانده بود كه ديدم پنج نفر ا زشاگردان سابقم سراغم را می گيرند و برای ديدنم آمده اند دم دفتر.پيششان رفتم .به گرمی با هم سلام و احوالپرسی كرديم .و مشغول بگو بخند شديم.همان موقع خانم عظيمی باهمان جذبه هميشگی آمد و   گوش زد كرد كه :«بچه ها زيادی حال نكنيد.بعضی از كلاسها دبير دارند.»

    نمی دانم آقا كلاغه كی خبردارشان كرده بود كه وبلاگ دارم برای گرفتن نشانی اش آمده بودند.گفتم می خواهم در مورد مدرسه و اتفاقها و آدمهايش بنويسم اگر لو برود. ديگر نمی توانم به راحتی هر چه  می خواهم بنويسم.به من قول دادند  كه فقط بين خودشان پنج نفر بماند.وای به حالشان اگر نفر ششمی هم به اين جمع اضافه شود.

    ساعت دوم بود كه همسر دبير رياضی بچه های اول به مدرسه اطلاع داد كه پرواز همسرش تاخير دارد و خودشان را نمی توانند به مدرسه برسانند.به ناچار من به جای ايشان وارد كلاس اول شدم.اولين چيزی که توجه بچه ها را جلب کرده بود ظاهرو سن و سالم بود .خيلی زود می خواستند دختر خاله  شوند که من اجازه ندادم و خيلی رسمی خودم را معرفی کردم.نگاهم را روی هر ۲۵ نفر چرخاندم.موقع ثبت نام بعضی هايشان حضور داشتم .می دانستم که گلچين شده اند.با بهترين نمره انضباط ها و معدل ها.

    شروع کردم به شرح قوانين مربوط به کلاس.

    ۱ـ قبل از من سر کلاس حاضر باشيد.داد و فرياد نکنيد طوری که اگر يکی از اين جا رد  شد شک نکند اينجا يک کلاس دبيرستان دخترانه است.

    ۲ـ احترام به من ؛خودتان و هم کلاسيهايتان را فراموش نکنيد.اگر به ديگران احترام گذاشتيد حتما برا ی خودتان احترم کسب می کنيد.من کوچکترين بی احترامی را نمی بخشم.

    ۳ـ هر جلسه درس می پرسم .چه قبلش گفته باشم چه نگفته باشم.درس نخوانده سر کلاس من تشريف نيارين.

    ۴ـ سر کلاس آدامس نجويد.من شديدا به اين کار و بوی  آدامس جويده شده آن هم اول صبح آلرژی دارم.

    ۵ـ موقع درس دادن و درس پرسيدن صدا از کسی در نيايد.حواسها فقط جمع آن چيزی باشد که من می گويم.

    سخنرانی ام که تمام شد ازشان خواستم يکی يکی بلند شوند و خودشان را معرفی کنند.اسم بعضی ها را زود ياد گرفتم.سعی کردم بين اسم . فاميل و ظاهرشان نقطه اشتراک  يا تضادی پيدا کنم.مثلا دانش آموزی با نام خانوادگی «شجاعت» که در صورت و رفتارش دنبال رگه هايی از شجاعت بودم. ايرانی.زارعی.  شياسی  رنجبر.فولادی وند.......

    درس را شروع کردم.سراپا گوش بودند.پس از پايان تدريس.کمی در مورد فعاليت درس بحث کرديم.زنگ تفريح را که زدند از کلاس بيرون آمدم از پشت سر اظهار نظر هايشان را در مورد کار و ظاهرم به درستی نشنيدم.

     ۲۵ دانش آموز کلاس ۱ب  به احترامم ايستادند.به نظر بچه مثبت و درس خوان می آمدند.خودم را معرفی کردم و با آنها هم آشنا شدم يکيشان موقع معرفی خودش با خيال راحت آدامس می جويد.وقتی اسمش را گفت. گفتم :«آدامستو در بيار» جا خورد. انتظار چنين واکنشی را از طرف من نداشت.بقيه هم همين طور .با خودم فکر کردم شايد  برای جلسه اول کمی تند رفتم ولی گاهی لازم است گربه را دم حجله کشت تا حساب کار دست بقيه بيايد.بعد از آشنايی قوانين ثابت و اجتناب ناپذيرم را هم برايشان گفتم.و شروع کردم به تدريس...... 

     *ـ بهشت دبيرستانی است که در آن تدريس می کنم.



    Link ::  
    جمعه 4 مهر1382

  • مهمانی خدا
  •  خيلی زود گذشت .فقط کافی است چشمهايت را روی هم بگذاری و تا ده بشماری.رمضانهای گذشته را می گويم و روزه های کودکی.سفره های بزرگ افطار و جمع گرم و شلوغ خانوادگی.بوی نان تازه و عطر شله زرد دم افطار؛آش نذری و صدای ربنای شجريان.و مادر که می گويد: «به جای اين که از حالا قاشق به دست بگيريد و هول الله و اکبر باشيد چند تا انا انزلنا بخونيد.».

    يادش به خير.آن شبی که بعد از افطار داداش توی چای شيرينت نمک ريخت و با انگشت هم زد و تو نفهميده چای شور را سر کشيدی.وای که چه قدر حالت بد شد و دلخور شدی.و خنده های ريز او که برای هميشه خاطره شد.حالا او در دياری ديگر اين خاطره را بارها برای همسرش تعريف می کند و تو هم.

    نان لواشی آن طرف خيابان که تقريبا روبروی منزلمان بود و پدر سحرها با همان لباسهای خانه  می رفت پيش احد آقا و برايمان نان لواش داغ تازه از تنور در آمده می گرفت و در سفره می گذاشت.هوا هنوز آن قدر ها کثيف نشده بود و آسمان سحرهای آن موقع پر بود از ستاره ها و دلهای کوچک و بی گناهمان که به ستاره ها چشم می دوختيم و فکر می کرديم خدا آن بالا بالاهاست و از ته ته دل دعا می کرديم.مامان می گفت:« سحر دم اذان دعا کنيد چيزهای خوب بخوايد خدا هر چی آرزو کنيد بهتون ميده».

    حس حسادت خنده دار و کودکانه که موقع بيدار شدن برادر کوچکت در دلت به وجود می آمد و هيچ وقت بر زبان نياوردی: شکمو تو که روزه نميگيری.کی می گه پاشی سحری بخوری.تا بوی غذا بهش ميخوره از جا می پره.

    اولين سحری که در خانه خودت بلند شدی  با سحر های آن روزها خيلی فرق داشت دلت خانه مادر بود و سفره پهنشان که هر سال از سال قبل کوچکتر شده بود.به نظر خودت سفره دو نفره تان خيلی کوچک آمد.ولی هنوز هم سحرها باز به ستاره ها نگاه می کنی و باز از ته دل  می خواهی مامان و بابا   حالا حالاها زنده باشند.هميشه اولين دعايت طول عمر و سلامتی اشان است.ز انگار طعم چای تلخ افطار های خانه پدری برايت شيرين تر بود.

    دلم باز از آمدنش به شوق می آيد.سحر های با برکت و افطارهای گرم و دلنشين.ديدارهای فاميلی و زمزمه قرآن.

    و اين بار به ستاره ها نگاه می کنم و از خدا می خواهم سعادت درک لحظه ها و ثانيه هايش را از من و ما نگيرد.التماس دعا.



    Link ::  
    جمعه 4 مهر1382

  • مهرانه
  • فردا آغازی دوباره است.اولين روز کاری من در سال جديد تحصيلی.از همين الان اضطرابی شيرين مدام بر دلم چنگ می زند.هرچند که مانند شش سال پيش دلم يک دفعه پايين نمی ريزد و دهانم خشک نمی شود؛ولی آشنا شدن با پنجاه دانش آموز جديد که هر کدام شخصيتهايی متفاوت و دنيايی متفاوت تر دارند به نظر هيجان انگيز می نمايد.

    نه ماه در کنار هم بودن و با خلق و خوی هم کنار آمدن اگر چه کار آسانی نيست.اما به اضافه شدن تجربه ای جديد و لذت بخش  بودنش می ارزد. 

    اينکه چهار سال بعد آنها را در کسوت دانشجويی  و با گل و شيرينی ببينی؛هنگامی که با افتخار می گويند مهدس:مدير؛پرستار؛.....شده اند يا در بهترين دانشگاه تهران رشته مورد علاقه خود را می خوانند؛وقتی به ياد می آوری  که يک روز در تقويم تحصيلی اشان جايی داشتی و در ذهنشان ماندگار شدی آن وقت لذت تدريس برايت دو چندان می شود.

    .... ومن همانند سالهای پيش بی صبرانه منتظرم تا دلشوره شيرين  تجربه ای جديد با حضور در کلاس به دوستی هميشگی و زيباتری بين من  و آنها که  منتظرم هستند بيانجامد.

    تا فردا.



    Link ::  
    سه شنبه 1 مهر1382

  • آخرین روز تابستان
  • صبح  بعد از نماز دوشی گرفتم و صبحانه مختصری خوردم و تقريبا با عجله  آماده رفتن  به کلاس شدم.اتوبوس خيلی زود آمد وسوار شدم . تقريبا شلوغ بود و در ايستگاههای بالا تر به تعداد مسافرها و ازدحام جمعيت افزوده می شد.دو سه ايستگاه بعد صدای شيرين پيرزنی از پايين پله ها می آمد که دعا کنان وبا زحمت خود را بالا کشيد:

    «خدا خيرتون بده کمکم کنيدتا خدا کمکتون کنه ؛عزيز جونم بگير اين زنبيلو توش کدو بادمجونه سنگينه.....»

    بقيه مسافرها رعايت حالش را کردند که چيزی نگفتند.کمی جابه جا شدندتا پيرزن سوارشد.روسری سفيدی به سر داشت وچادرش را دور گردن گره زده بود.چشمهای روشنی داشت.واگر چين و چروکها ی پوستش را کنار ميزدی به وضوح می توانستی ردپای زيبايی جوانی اش را ببينی.

    مدام می گفت:«عزيز جونم؛من می خوام برم تهرون پارس.از ايستگاه انقلاب می خوام برم. هر وقت رسيديم به من بگين پياده شم.

    دو ايستگاه بعد مسافری پياده شدو جايش را به پيرزن داد.باز شروع کرد به دعا کردن.

    لهجه اش چيزی بين همدانی و کرمانی بود .(من آخر لهجه شناسی ام     ).

    «الهی فدات بشم.عزيز جونم.الهی همتون سفيد بخت بشين. سفيد بختی خيلی خوبه.الهی مملکت حفظ شه. الهی همه مريضها خوب بشن.....»

    خانمی که کنار پيرزن نشسته بود به دعاهايش می خنديد.مدام به ساعتش نگاه می کرد وسرش را تکان می داد.خانم که کنار من ايستاده بود ساعت را از او پرسيد .در جواب گفت:«يه رب به هشت.ولی به زمان قديم. من ساعتمو دست نزدم.»کسی که سوال کرده بود جواب داد.«نه الان يه رب به هفته.ديشب ساعتا رو عقب کشيدن.»

    زن خوشحال شد گفت :«پس به نفع من چون تا حالا فکر می کردم ديرم شده. با اين حساب به موقع می رسم.»

    عجب بی خبر بودم من.همين طوری آقای عبداللهی يک ساعت تاخير داشت.من بی توجه به تغيير ساعت يک ساعت زودتر می رسيدم حالا بايد دو ساعت معطل می شدم.حالم گرفته شد.با ديدن شلوغی خيابانها و اتوبوسها به خودم دلداری می دادم که شايد امشب ساعتها را تغيير دهند.مگر می شود اين وقت روز و اين همه شلوغی؟

    يا بقيه مثل من گيج بودند و متوجه نشدند .يا هميشه اين موقع اين همه ترافيک است و من بی خبر از همه جا.

    نيم ساعت بعد به  مدرسه رسيده بودم.در بسته و قفل و کليد شده هم به من ثابت کرد که زود آمده ام.مثل بچه سر راهی ها نشستم روی سکوی مدرسه و خودم را با کتابهايی که داشتم سرگرم کردم.طبق حساب و احتمالات بايد ۱۵ تا ۲۰ دقيقه منتظر می ماندم.حسابی تابلو شده بودم.

    در حال و هوای خودم بودم که ناگهان چيزی با سرعت از روبرويم رد شدو بعد از آن بوی گوسفند بود که شامه ام را پر کرد.نگاه که انداختم گوسفند پروار قهوه ای رنگی را ديدم که از صاحبش رميده بود و او در پی اش می دويد.از ظاهر صاحب گوسفند معلوم بود که روستايی است نفس زنان گوسفند را تعقيب می کرد وهر چند قدم می استادتا نفسی تازه کند.عجيب تر از آن راننده خودروی سمندی بود که دلش به حال مرد روستايی سوخت.ماشين را گوشه خيابان نگاه داشت  و دنبال گوسفند دويد.ولی حيوان زرنگ تر از اين حرفها بود هر دو را قال گذاشت به سرعت داخل يک خيابان فرعی پيچيد. صاحب گوسفند و راننده هم به دنبالش .صحنه تعقيب و گريز جالبی بود.

    کمی بعد صاحب گوسفند از خيابان فرعی  بيرون آمد در حالی که دست حيوان را در دست داشت او را دنبال خود می کشاند.زبان بسته سختش بود.چموش بازی در می آورد .درست مثل بچه هايی که به اکراه دنبال پدرهايشان راه می روند خود را زمين می انداخت تا صاحبش را خسته کند وخود فراری شود.

    کمی که گذشت سرو کله منير خانم و بعد خانم عظيمی ناظم وکليد دار مدرسه پيدا شد.از شانسم چون آقای عبداللهی هم ساعت را عقب نکشيده بود يک ربع به هشت را يک ربع به نه ديده بود و خود را سريع به مدرسه رسانده بود.....

    مهر هم از راه رسيد.از اين پس نوشته های من رنگ و  بوی مدرسه و مهر خواهد داشت.



    Link ::