تبليغاتX
معلمی از بهشت



شنبه 29 شهریور1382

  • و اما اصل ماجرا
  • (لطفا آقايان چشمهای مبارک را درويش کنندو اين نوشته را نخوانند.اين متن مخصوص خانم هاست و فقط آنها مجاز به خواندن هستند.)

                                                 *******

    صبح جمعه خواهرم به منزلمان تلفن زد و قرار استخر ظهر را ياد آور شد.از يکی دو روز پيش برنامه اش را رديف کرده بوديم. تا به اتفاق به استخر رو باز پارک ارم برويم.وقتی به همسرم گفتم دارم ميرم .امين هم فهميد و گفت :«مامان منم بيام ا ستخر؟».

    گفتم: «نه مامان جون استخر زنونه است ؛پسرها رو راه نمی دن.».فوری و با همان لحن بچه گانه گفت:«مامان من خيلی دوست دارم».دستش  را خواندم و گفتم:« من هم دوست دارم ولی با خودم نمی تونم ببرمت استخر». (اين جور وقتها دوست داشتن معنی ديگری می دهد).

    به آشپز خانه رفتم. ناهار پدرو پسر را آماده کردم.کمی به آشپزخانه سرو سامان دادم .آماده رفتن شدم.به خواهرم زنگ زدم و زير پل عابر نزديک خانه قرار گذاشتم.

    طبق معمول مهدی می خواست مرا تا آنجا برساند ولی چون آماده شدن خودش . امين کمی طول می کشيد از خير بادی گارد شدنش گذشتم.موقع رفتن مهدی از من خواست کمی دير تر بروم تا وقتی به محل می رسم خواهرم آمده باشد .به نظر  او هيچ چيز بدتر از اين نيست که خانم جوان و آبرو مندی سر کوچه يا خيابان بایستد.چون ممکن است ديگران هزارو يک فکر نا جور در موردش بکنند.موافق دير رفتن نبودم ولی به ناچار قبول کردم.

    وقتی ا ز روی پل می گذشتم خواهرم و شوهرش را ديدم که کمی کلافه منتطرم بودند. به قول شوهرش دل گندگی کرده بودم ومعطل شده بودند. وقتی قضيه را گفتم به غيرت با جناقش احسنت فرستاد ومرا بخشيد.

    به آريا شهر رسيديم و منتظر مانديم تا بقيه همراهانمان هم بيايند.طولی نکشيد که سرو کله شان پيدا شد بعد از سلام واحوالپرسی همگی سوار سرويس  شديم به استخر روباز پارک ارم رسيديم.

    چون کارت داشتيم بليطمان نيم بها بود .هر کدام ۱۲۵۰ تومان بابت ورودی پرداختيم ووارد شديم.قبل از آن دوستی گفته بود اگر گذارت به آنجا بيفتد کمی از تیپ و قيافه ها تعجب خواهی کردو ولی شک نکن که اين جا استخری در تهران است نه جای ديگر.

    راست می گفت استخر اين  باربا دفعه های ديگر تفاوت اساسی داشت آن هم به دليل حضور خانم هايی بود که قدم رنجه کرده بودنندو به آنجا آمده بودند.

    خلاصه هم فال بود هم تماشا.هم ورزش و تفريح بود و هم کلاس آموزشی...

    وقتی مشغول آماده شدن بوديم چشممان به خانم هايی می افتاد که جلوی ايينه تمام قد روبروی رختکن می ايستادند وبا  انواع واقسام کرمها و ژله ها اندام مبارک را چرب می کردند. يکی ا زهمراهها تونخشان رفته بودو مات کارهايشان شده بود وگفتم: ضايع بازی در نيار مگه نديد بديدی؟

    گفت: اره خب تا حالا  همچين چيزینديدم.

    کمی آن طرف تر گروهی ديگر روی حوله ها و بعضی ها که آخر تميزی بودند روی روسری ها يشان دراز کشيده بودندو حمام آفتاب می گرفتند.تا برنزه شوند. از قرار تخت هم برا ی اين کار بود که می بايست بابتش پول می پرداختندو ساعتی آن را کرايه می کردند.

    هر چند دقيقه يکبار هم با آب پاش های دستی بدنشان را دوباره خيس می کردند تا رطوبتی برای ايجاد بخار و تغيير رنگ پوست باشد.لباس های شنای بعضی ها به قدر ی اپن بود که فکر نکنم بيشتر از يک چارک پارچه صرف دوختنشا ن شده بود.

    از اين مدل لباسها را برای اولين بار در اينترنت ديده بودم. در يک صفحه تبليغاتی تن مانکنهای آمريکايی و با نام خياط لباسها.حالا برا ی بار دوم تن مانکنهای وطنی می ديدم.تقريبا همه بينی عمل کرده بودند.مدل سر بالا ؛نوک تيز مدل کلئوپاترا....خلاصه کلی حوری پری زمينی جمع شده بودند.

    آنهايی که داخل آب بودند وضعشان معلوم بود .يا شنا بلد بودندو کلی حال می کردندويا بلد نبودند و فقط مثل بچه ها بپر بپر می کردندو ادای شنا کردن را در  می آوردند.ما هم که بين  اين دو دسته گير کرده بوديم.

    آن هايی که دور استخر حمام آفتاب می گرفتند به نظرمان خيلی جالب آمدند.

    نمی دانم ما خيلی از زمان دور مانده ايم ودر زندگی و کار غرق شده ايم يا آنها دغدغه ديگری غير از زيبايی اندام و رنگ پوست و ......ندارند وزيادی جلو تر از زمانند؟؟؟

    گاه گداری سيگاری می کشيدند.و هر چند دقيقه يک بارخودشان را با موز؛ هلو و نسکافه...تقويت می کردند.

    بعد دوباره شروع می کردند به روغن مالی.روغن بچه .روغن زيتون.و روغنهای مخصوص ديگری که ما اسمشان را نمی دانستيم.

    سر زمان به خصوصی و متناسب با درجه برنزه شدن پوست از اين پهلو به آن پهلو می شدند يا به شکم (دمر).می خوابيدند تا خوب تمام پوستشان برنزه شود و جای باقی نماند.

    در اين سه چهار ساعتی که ما آنجا بوديم نديديم انگشت پايشان هم به آب برسدانگار فقط به همين نيت آمده بودند.

    کمی که گذشت متصديان استخر لطف کردندو آهنگ شادی که البته ايرانی نبود به نظر اسپانيايی می رسيد را ا زبلند گوهای استخر پخش کردند.

    چند نفری که قر بد جوری توی کمرشان گير کرده بود برا ی آزاد کردن اين پتانسيل مزاحم مشغول انجام حرکات موزون شدند.به اسم ايروبيک ولی کمی جلف ترو جنون اميز تر.

    تا به حال ديده ايد کسی با لباس شنا آن هم از نوع دو تکه برقصد؟!!!

    به نظر من که اصلا تماشايی نبود. هيچ جذابتی هم نداشت.تعدادی ميخ هنر نماييشان شده بودندو تحسينشان می کردند.بعضی هم اصلا به روی مبارک نمیآوردند که بابااينها هم آدمند دارند هنرشان را مجانی در اختيارديگران  می گذارند بايد بهشان توجه کرد تا خدای ناکرده احساس کمبود نکنند. من اما حالت تعادل را حفظ کردم هم می ديديمشان هم دلزده میشدم و رو برميگرداندم .

    ولی جالب تر ازهمه اين ها سرسره استخر(آبشار) بود .از پله هايش بالامی رفتيم بعد با شيب تند و فشارآب پرت می شديم داخل استخر.باراول خيلی ضايع پرت شدم تو اب ولی بعد لمش دستم آمد. بار دوم وسوم همراهانم برايم دست می زدند.حالامگر ا زخر شيطان(آبشار) پايين  می امدم.مدام ميرفتم ان بالاو شيرجه ميزدم تو استخر.جايتان خالی.

    کم کم ساعت استخر به پايان خودش نزديک می شد.از شدت آفتاب وگرما هم کم شده بود.داخل آب که می رفتيم از سرما دندان هايمان به هم می خورد.از خير ساعت با قيمانده گذشتيم.آمديم بيرون تاآماده رفتن شويم.

    ولی مگر اين نازنين ها به اين راحتی دل می کنندند.(منظورم حمام آفتاب بگيرهاست.)

    هنوز انگار درجه برنزه شدن پوستشان به حدی نرسيده بود که رضايت بدهند.اما مجبور بودندبساطشان را جمع کنند.آماده شدنشان هم جالب بود.

    برخی روی همان لباس های شنا چون خيس نشده بود مانتو می پوشيدند.بعضی ها زحمت به رختکن رفتن هم به خودشان نمی دادند. همان جا حوله ای دو رخود می پيچيدند تا به اصطلاح پوشيده باشند.تا قبل از ان اپن اپن بودند حالامی خواستند ادای آدمهای محجوب را در بياورند.بعد کلی لوازم آرايش د رآوردند و مشغول بزک دوزک خودشان وهمراهانشان شدند.

    مانتو هايشان تنگ کوتاه و خيلی نازک بود .يک چهارم شلوارهايشان آب رفته بود و بند صندلهايشان مثل خلخال دور ساقهای پايشان پيچ می خورد و بالاميرفت.

    آن وقت بود که که موبايل به دستها موقعيت خودشان را به شوهرها:نامزدها و بعضا دوست پسر هايشان می گفتند وقرار می گذاشتند تا وقتی بيرون می روند زود همديگر را پيدا کنندومعطل نشوند.ما هم با سرويس خودمان را به محل قرار اول رسانيدم سپس شوهر خواهرم با ماشين مرا نزديک خانه پياده کرد.

    چون استخر نمازخانه ای نداشت مجبور بودم با عجله خودم را به خانه برسانم تا نمازم قضا نشود. سر راه سه عدد بستنی سالار خريدم چون امين قبل از رفتن سفارشش را  داده بود. حتما پدر و پسر حسابی حال همديگر را جا آورده بودند . به خانه که رسيدم نمازم را خواندم . مهدی طبق معمول به کامپيوتر چسبيده بود و امين هم از اين موقعيت استفاده کرده بود و هر بلايی که دلش می خواست سر همه چيز آورده بود. وضع و روز آشپزخانه و اتاقها حسابی به هم ريخته بود . سريع چای را روبراه کردم . استراحتی کردم و مشغول شستن ظرفها شدم...

                                                            ***

    چند نکته به دختر خانم های دم بخت :

    دوستی دارم که به تازگی باردار شده و متاسفانه ويار بدی هم دارد . همسر خوبش مرخصی می گيرد و تمام کارهای خانه مثل آشپزی و ظرف شستن و ... را به درستی برايش انجام می دهد. خدا بدهد شانس...

    ۱ـوقتی به سلامتی عقد کردين و خر شما و آقای داماد از پل گذشت بگوييد هيچ هنری نداريد و تازه می خواهيد کم کم خانه داری را ياد بگيريد.

     ۲ـاز همان روز اول کارها را با همسرتان قسمت کنيد کمی خانه داری يادش دهيد و تمام هنرهايتان را رو نکنيد. چون اوايل خيلی شيرين هستيد عيب هايتان ناديده می ماند حتی بی هنريتان.

     ۳ـدر زندگی مشترک علاوه بر هنر عشق ورزی يا آنقدر سياست داشته باشيد که بتوانيد مار ( ببخشيد شوهرتان را ) را از لانه اش ( پای کامپيوتر ) بلند کنيد و با زبان خوش مجبورش کنيد در کارها کمکتان کند يا  اميدوارم آن قدر شانس داشته باشيد که همسرتان خودش موقعيت خانه و شما را درک کند و به قولی که می دهد ( مثلا ظرفها را می شويم ) عمل کند. البته منظور من همسرم نيست ها کلی می گويم .

    ۴- بلد باشيد از همسرتان با احترام و محبت بخواهيد تا در کارها کمکتان کند تا خوشبختيان صد چندان شود. تا وقتی که از استخر می آييد چايی آماده ؛خانه ای تميز و غذايی آماده داشته باشيد.



    Link ::  
    جمعه 28 شهریور1382

  • جونم براتون بگه !
  • سلام می خواهم ماجرای جالب استخر رفتن امروز را تمام و کمال برايتان تعريف کنم.اين نوشته را فقط خانمها مجاز هستند بخوانند.لطفا آقايان اين بار را بی خيال شوند

    .برای خواندن اصل مطلب نوشته بعدی ام را بخوانيد.گفتم قبلش خبر بدهم بی نصيب نمانيد.با تشکر سها.



    Link ::  
    دوشنبه 24 شهریور1382

  • نمک زندگی
  •                                  

    سفر پنج روزه ما هم به خوبي و خوشي به پايان رسيد. جاي همه خالي .اين روزها پيدا كردن محلي امن وآرام بدون سرو صدا و دود دم مثل بهشت مي ماند.

    جايي كه تنها صداي آزار دهنده وز وز مگسها باشد.

    هوايي پاك وخنك.نه از بوغ ماشين و داد و بيداد همسايه خبري است ونه هيچ چيز بدي كه ناراحتت كند.

    بعد با خيال راحت روي بلندترين تپه اش بروي و تا مي تواني از ته دل فرياد بزني.غمها و خستگيهايت را بسپاري به دست باد تا سبك بشي.

     

                                       ******** .

    صبح چون كسي نبود تا اين زلزله 8 ريشتري را كه البته به خاطر حضور در طبيعت و ازاد شدن  چند درصدي از پتانسيلش حالا فقط شبيه پس لرزه شده بود(منظورم همين امين خودمان است)و نيز به دليل كلي كارو شستشوي بعد از سفر از رفتن به كلاس صرف نظر كردم.

    هنوز خستگي راه از تنم بيرون نرفته ولي نمي شود كارها را به اميد خدا رها كرد.

    نا گفته نماند كه امين هم در بيشتر شدن كارها و بيرون نرفتن خستگي ام سهم به سزايي داشتند  و دارند كه از همين جا روي چون گلش را كه حالا شبيه بچه دهاتي ها شده مي بوسم.

    فكرش را بكنيد .خسته باشي و دم ظهر از گرسنگي ناي راه رفتن هم نداشته باشي.آن وقت با كلي طمع و اشتياق مهياي صرف غذا.

    اولين قاشق را كه در دهانت مي گذاري آن قدر شور است كه مجبوري با ماست غذا را نجويده ببلعي.

    خوب معلوم است ديگر. با اين همه سال آشپزي مطمئنم اشتباهي از طرف من صورت نگرفته.ممكن است غذا را كم نمك درست كنم ولي هيچ وقت به اين شوري غذايي در عمرم نپخته ام و نه خورده ام.

     ـامين مامان تو نمك ريختي تو غذا؟

    از چشمهايش مي فهمم كه راست نمي گويد.جواب را آهسته مي دهد تا از درصد دروغش كم كند.:نه

    دوباره و چند باره همين سوال و جواب تكرار مي شود از خير چلو خورش مرغ مي گذرم.

    پانزده دقيقه بعد كه به خيال امين آب هااز آسياب افتاده با شيطنت خاص خودش و براي اطمينان از آشپزي خودم كه حالا كمي به ان شك كرده ام  سوالم را مي پرسم و بچه راست گويم در كمال صداقت شاهكارش را با جزييات برايم تعريف مي كند.

    امان امان از دست اين  نی نی گولوها.

    غير از دعواي زن و شوهر ها بچه ها هم نمك زندگيند كه اميدوارم هيچ كدام زياد نشوند تا به شوري غير قابل تحمل برسند. 

     



    Link ::  
    سه شنبه 18 شهریور1382

  • سلام و خداحافظ
  • سلام به همه!

    ميلاد مسعود مولود کعبه.امام علی (َََع) را به همه مردم خوب کشورم به ويژه آقان  و باز مخصوص مخصوص به پدر خوبم ؛آقاجون و برادرهايم.و مهمتر از همه همسر باوفا و دوست داشتنی ام  تبريک می گويم.آقايان محترم عيدتان مبارک.

    برای همسر خوبم مهدی:

    من در خانه پدری ام خوشبخت بودم و با بودن در کنارت خوشبختی ام صد چندان شد.به خاطر تمام خوبيهايت ؛صداقتت؛.عشق پاکت؛.گذشت و فداکاريت.وتمام آن چيزهايی که در وجودت هست و من به خاطرش خدا را هميشه شاکرم  ازت ممنونم.از  خداوند آفريننده عشق می خواهم زندگی ما هر ثانيه اش عاشقانه تر از قبل باشد و در کنار هم روزهای شاد جوانی را به پيری برسانيم.

    دلم می خواهد وقتی به کهولت سن رسيديم ومجبور شديم موقع راه رفتن دست هم را بگيريم تازمين نيفتيم چون روزهای قشنگ اول آشنايی گرما ی عشق را در دستانت بيابم. روزت مبارک.                          

                                 دوست دارم                                                    

                                                       *****

    برای تغيير اب و هوا چند روزی به مسافرت می روم.امسال اولين سالی است که از مهر تا مهر به مدرسه رفته ام.چيزی به شروع سال تحصيلی جديد نمانده ومن به کمی استراحت نياز دارم .می خواهم بروم تا خستگيهايم ر ا در دشتی بزرگ جا بگذارم.سبک شوم وبرگردم.

    وقتی که آمدم می گويم کجا ها رفتم و چه کردم.پس تا هفته ديگر اينترنت بازی تعطيل.

    (لطفا پشت سرم آب بريزيد .در ضمن اسفند هم دود کنيد تا چشم نخورم.من هر وقت از همسرم تعريف کردم الکی الکی دعوامون شد.بر چشم بر نهلت.)

     



    Link ::  
    دوشنبه 17 شهریور1382

  • آفتاب مهربانی
  • صداي كوبه در است كه زيبا و دلنشين بر سينه در مي نشيند . كيست پشت در ؟

    آمدم ! سلام پدر ... پدر آمده است با دستاني پر و قلبي مالامال از عشق .

    پاكت هاي ميوه را مي گيرم . سيب هاي گلاب و هندوانه را در حوض آبي حيات رها مي كنم . بر دستان پاكش بوسه مي زنم . هنوز دستانش بوي گل مي دهد. بوي گلاب بوي سيب .

    دستانش چقدر زخم خورده و پيله دار است . چهره اش چقدر آفتاب سوخته و خسته است . ناله هاي شبانه اش لالايي هر شبم شده و نمازهاي بلند صبحش اولين آواز دلنشين  صبحگاهي ام.

    هنوز هم وقتي ما را مي بيند مي خندد. تمام خستگي ها را غصه ها را و  جواني در كار وتلاش گذشته اش را پشت خنده اش از ما پنهان مي كند.

    موقع خداحافظي گريه مي كند مبادا ديگر اين آخرين ديدار باشد.

    اما نه او جاودانه است . هميشه و براي همه ما . مادر هر روز برايش دعا مي خواند و ما هم .

    و من بر دستان زمخت و خسته اش كه هميشه به ما عشق و محبت ارزاني كرده است و بر پيشاني از آفتاب و سجده سياه شده اش و بر گرمي قلب پاكش بوسه مي فرستم . و براي سلامت وجود نازنينش دعا مي كنم .

    پدر با تمام وجود دوستت دارم و از خدا مي خواهم تا هميشه در سايه سار وجودت آرامش بيابم .



    Link ::  
    پنجشنبه 13 شهریور1382

  • من و خستگی ام
  • نمي دانم چه پيش آمده كه ذوق نوشتنم را كور كرده؛شايد موضوع دلخواهم را پيدا نمي كنم.يا شايد سوادم ته كشيده ويادم رفته چه طور از ساده ترين  اتفاقها         مي شود بهترين نوشته ها را نوشت.

    چند بار دست به قلم شدم وچيزهايي روي كاغذ آوردم ولي راضيم نكرد.مطمئنم متني كه نويسنده اش را راضي نكند به درد خواننده اش هم نمي خورد.بايد در نوشتنم طرحي نو در اندازم.اشكالهايم را بر طرف ونثري شسته رفته و بي عيب پيدا كنم.

    ولي قبل از آن مي خواهم باز به سبك نوشته هاي گذشته ام يك نصف روز كاريم را برايتان بنويسم.تا چه قبول افتدو چه در نظر آيد.

     

    اصلا حوصله رفتن به كلاس را  نداشتم.به شدت به خواب نياز داشتم وخستگي و كسالت مانع از اين ميشد كه مثل هميشه با ذوق سر كلاس حاضر شوم.ولي اصرار هاي مهدي و تشويقهايش كه: «تا حالا كه رفتي ديگه ول نكن ؛ حيفه ؛ادامه بده ....»مرا از رو برد و ناچار براي رفتن آماده شدم.سعدي زيبا گفته كه :              خواب نوشين بامداد رحيل

    باز دارد پياده را ز سبيل.

    صبحانه مختصري خوردم و راه افتادم.

    راهبندان صبحگاهي؛آلودگي هوا و مردمي كه بعضا اخمو و خواب آلود بودن هيچ ذوق و حسي را براي شروع يك رو ز خوب برايم نمي گذاشت.

    با اكراه راه مي رفتم و نزديك بود جانم را بر سر اين بي حوصلگي از دست بدهم.فكرش را بكنيد سر پيچ تندي بخواهي از عرض خيابان رد شوي فكرت مشغول باشد و جسمت خسته ؛ناگهان خودرويي كه راننده جوانش پا را روي پدال گاز گذاشته به سرعت برق و باد از كنارت بگذرد.انگار همين شوك كوچك لازم بود تا از همه خستگيهايم بيرون بيايم و به فكر نجات زندگي ام باشم.

    به مدرسه رسيدم و سر كلاس حاضر شدم استاد بعد از من وارد شد و مبحث word را شروع كرد.تقريبا بلد بودم و برايم تكرار مكررات بود.بدتر از اين هم ميشود مگر؟حوصله نداشته باشي. تمام استخوانهايت درد بكنندآن وقت مجبور باشي دو ساعت درس تكراري را هم تحمل كني.

     

                                                           ***

    نزديك ظهر بود و من در راه بازگشت.

    در اتوبوس براي اطمينان از همسفر بغل دستي ام مسير را سوال مي كنم اطمينان مي دهد كه درست سوار شده ام. خيالم راحت ميشود و بي اختيار به حرفهاي او و دوستش گوش مي كنم.فارغ التحصيل  رشته ادبيات بودندودوست همسفرم به پاس مهرباني هايش برايش هديه آورده بود با شوق بازش كرد . دو كتاب در زمينه رشته خودشان .اسم يك كتاب را ديدم.ذهن و زبان حافظ.

    كلي خوشحال شده بود مدام دوستش را در آغوش مي گرفت و مي بوسد

    و مي گفت كه شرمنده اش شده......

    به انتهاي مقصد نرسيده هر دو پياده شدند و من منتظر تا به آخرين ايستگاه برسم.

    اتوبوس به خيابان جمالزاده رسيد كه ديدم همه در حال پياده شدن هستند.از خانمي پرسيدم :ببخشيد مگه آخر خط اين جاست؟

    با ترديد گفت: بله.

    كلافه شدم و پايين آمدم  .وقتي اتوبوس را ديدم كه با يكي دو مسافر رهسپار آخرين ايستگاه است بيشتر كفرم در آمد.مدتها بود كه به آن اطراف گذارم نيفتاده بود

    خيلي زود خاطرات 4 سال تحصيلم در دانشگاه و آن مسير شلوغ و پر رفت و آمد مرا از كلافگي بيرون آورد.

    پانزده دقيقه بعد در خانه مامان بودم.بوي خوش غذا و مهمان عزيزي كه سر زده امده بود خيلی زود خستگی ام را در کرد.

     



    Link ::  
    شنبه 8 شهریور1382

  • به کجا چنین شتابان ؟
  • چندي پيش دوستي به من پيشنهاد كرد در صفحه ام جايي براي مهمان باز كنم تا از نوشته هاي خوب دوستان بهره مند شوم.خود ايشان به عنوان اولين ميهمان افتخاري متني برايم  ارسال كردند كه من به دليل زيبايي نوشته اشان و نيز عزيز بودن ميهمان تصميم گرفتم شما را از خواندن متن زيبايش بي بهره نگذارم . اين متن چنان زيباست كه حرفي براي گفتن نمي بينم . هر چند موضوع مطرح شده جزو سوژه هايي است كه مدت ها مي خواهم درباره اش چيزي بنويسم . از لطف آقاي امير شفيعي از نويسنده اين مقاله سپاسگزارم .

    نوشته اشان را بي كم و كاست برايتان بازگو مي كنم . اميدوارم چون هميشه بتوانم از راهنمايي ها و نظرات خوبتان بهره ببرم .

     

    دختر مبهوت و گنگ به ضجه ديوار گوش مي داد . ديگر نه طراوتي در جسمش بود و نه حسي در قلبش جريان داشت . غم تنها ارباب آن سرزمين نفرين شده بود. خاطرات همچون يك نوار برگردان  از مقابل چشمانش گذر مي كرد. آن خنده ها و شيرين زباني ها؛ آن وعده ها و صحبت هاي دلنشين كه تنها از زبان دلفريب او شنيده بود ؛آن روزهاي دست نيافتني ؛چه كاخ هايي كه با دستان او براي خود نساخته بود. چه سرپناه هايي كه در آن ماوا نگزيده بود.

    چهره مغموم پدر و دستان خسته مادر در ذهنش نقش بست . عكس العمل پدر را آنگاه كه در پاسگاه او را ديده بود به خاطر آورد .

    در خرد شده بود . نيستي پدر را به چشم خود ديده بود. چشماني كه هيچگاه ياراي ديدن سر خم شده و اشك فرو ريخته پدر را نداشت . زانوان شكسته و دستي كه بر سر كوفته مي شد و چشماني كه سراسر فرياد مي زد چرا ؟ چرا ؟

    مادري كه سر بر ديوار به آسمان خيره شده بود و به دوري ستاره اقبال دختر مي نگريست . شايد او دوباره مي توانست با خانواده خود زندگي كند. ولي ميراث تجربه شوم او كمر شكسته پدر بود كه درماني نداشت و زخم دل مادر كه مرهمي . به كدامين گناه تاواني چنين سنگين پرداخته بود؟مگر نه آنكه هر روز با سري پر شور  و دلي پر اميد در بوستان آرزوهاي صادقانه خود مي رقصيد . آيا لحظه آرزوهايش بالاتر از خفاشي چنين شوم و بي رحم پر گشوده بود؟

    .....خفاشاني كه چندي است قلمرو خود را وسعت داده اند و پروانه ها در زير بالهاي سياه آنها در تالاب نور جان مي دهند . تنها شب جولانگاه تاخت و تاز آنها نيست . در روز همچون قاصدكي مهربان بر شانه گلها مي نشينند و در سياهي شب آرام مي گيرند .

    هجوم بي پرواي باندهاي فساد وفجايع آنها كه هر روز در جرايد مي خوانيم .

    سر گذشت دختران ساده ( كه بحث درباره نسل امروز و نقش آنها مقوله اي ديگر است ) ؛دلهاي بيمار برخي همشهرياني كه صداي بوقهاي دهشتناك و شهوتران اتومبيل هايشان گوش ها را مي آزارد و قلب ها را مي خلد .

    همه و همه زنگ هايي است كه مدتهاست به صدا در آمده ولي گوش هاي كر و زبان هاي لال همچنان خفته و خاموشند .

    متاسفانه جامعه اي كه هنوز رنگ و بوي مهر و محبت در آن وجود دارد و لاله اي سرخگون از شبنم عشق مردم آن سيراب مي شود به كدامين سو ميرود ؟

    عكس ها و فيلم هايي كه اكنون گستاخانه و بي پروا  در سطح جامعه و مكانهايي كه تنها نامي از «انقلاب» و« آزادي» بر آنها پراكنده است نمونه اي از اين گلستان بي بهار است .

    آيا فرهنگي براي ما به جا مانده كه بر سر ريز و درشت آن دست به گريبانيم ؟ آيا هنوز هم رنگي در اين جامعه باقي است كه ما پيوسته به دنبال اختلاف آن هستيم .

    تنها آينده اي پيش روي ماست كه نيازمند «آه »و «همدردي» و «اي كاش» نيست . همراهي همه را مي طلبد دست توانايي كه نفس را در حلقوم بدكاران به شماره اندازدو پايي كه بر سر و جان فساد فرود آيد .

    به اميد روزي كه سبزي زندگي رنگ غالب دلهاي ما و طراوت عشق تنها شميم دلنواز ايران ما باشد .



    Link ::  
    پنجشنبه 6 شهریور1382

  • هوای تازه
  •                                                      

    بعضي وقت ها آدم ها دوست دارند تنها باشند. تنهاي تنها . فقط خودشون باشند و خداي خودشون . شايد حوصله سايه شون رو هم كه مدام دنبالشون مياد نداشته باشند . برند يه جايي كه بعضي ها ميگن غار تنهايي . يه جاي دنج و  آروم كه نه كسي يك دفعه بياد تو و خلوتت رو بهم بريزه. نه چيز منفي اون دور و برا كه حواست رو پرت كنه . ما آدم ها كه توي شهر زندگي مي كنيم ممكنه از روزمرگي ها ببريم . از كارهاي يكنواخت و حرفهاي تكراري .

    حتي شايد اونقدر كه تنهايي و خلوت كردن به آدم نيرو بده مسافرت دسته جمعي كارساز نباشه . اينها رو كه مي گم فكر نكنيد آدم دمغ و بي خوديم . بر عكس به وقتش خيلي سرزنده و با نشاطم .

    خيلي وقت ها روحيه مي دم و مرهم دل ميشم . اما شده چند روزي هم دلم بخواد تنها باشم . چند تا كتاب بردارم و برم يه گوشه دنج توي اين دنيا .

    و تو طبيعت رها باشم .

    هميشه يه آرزو از بچه گي  ته ته ذهنم جا خوش كرده . دلم مي خواست يه كلبه چوبي مرتب داشتم كه از كنارش نهر آبي روان زمزمه طراوت داشت با بيدهای مجنونی كه سر به شانه هم گذاشته اند  و آسمان آبي و گلهاي قشنگ . چند صد متر آن طرف تر دهي كوچك كه صفاي آدمهاش هيچوقت فراموش نمي شه . اونوقت من بشم معلم بچه هاي ده . مثل اونها صبح خروسخون از خواب بيدار شم تو چوپاني كمكشان كنم . شير دوشيدن را ياد بگيرم و از مادرهاشون پختن فطير .

    اين آرزوم هيچوقت ( حداقل تا حالا) برآورده نشده ولي ميتونم جايي پيدا كنم كه تنهايي و بي حوصلگيم رو به اون جا بكشونم و پر بشم از نشاط و از  حس خوب مفيد بودن . جايي برم و غمهام و بي حوصلگي هام رو با خودم ببرم توي يك دشت اونهارو جا بذارم . انگار نه انگار كه غمي از اول بوده .

    تازگي ها دوستي به من مي گفت : خوش به حالت تو هيچ غمي نداري . در جواب گفتم: نه . همه غصه دارند يكي كمتر يكي بيشتر . ولي بايد غم هاتو بذاري زير پاتو و بخندي بهشون . تا روشون كم بشه و از دل و فكرت برن بيرون . اگر همه ش بخواي به غصه ها ت فكر كني  هميشه دلت جا واسه غم ها داره . هميشه درش باز ميمونه تا غم هايي هم كه به تو ربط ندارند بيان تو و جا خوش كنند . تازه خيلي از اين چيزها كه غم و غصه نيست .

    فقط بايد كمي صبر كني و توكل داشته باشي به اون كسي كه اين چيزها رو واسه ات خواسته . من مادر شوهرم را خيلي دوست دارم هميشه حرفهاشون توي گوشم زنگ مي زنه . يه بار براي من حكايتي رو تعريف كردند . 

     قديم چند نفر بودند كه هريكي به اون يكي مي گفت خوش به حالت تو غم نداري ديگري مي گفت غم من از مال تو بزرگتره ....آخر تصميم مي گيرن غم هاشون رو با هم عوض كنند . طبقي ميارن و غم هاشونو ميگذارند توش .

    ميگين خوب حالا هر كي هر كدوم رو خواست برداره . خوب كه نگاه مي كنند ميبينند غم خودشون از اون يكي كمتره ...

    من شكر خدا غم بزرگي ندارم ( علي بي غم هم نيستم ) تنها چيزي كه اين روزها خيلي بهش احتياج دارم تمدد اعصابه .

    برم تو دل طبيعت يك كم خلوت كنم شارژ بشم و برگردم . شايد به همين زوديها يه چند روزي  برم . هر وقت خواستم برم بهتون ميگم تا خوشحال بشيد.

     



    Link ::  
    سه شنبه 4 شهریور1382

  • و اما عشق ...
  •  

    براي ليلاي خوبم كه عشق را به تازگي تجربه كرده است:

    سلام ليلا جان!

    خسته نباشي از اين همه درس خواندن، خوشحاليما ن را صد چندان كردي

    با قبولي شيرينت د ر دانشگاه  .دست مريزاد ! واقعا گل كاشتي با اين رتبه دو رقمي(12) .

    تبريكات صميمانه من و دايي را بپذير.

    اما حرفم در مورد چيز ديگريست.مي خواهم درباره عشق با تو صحبت كنم.اميدوارم قبولم داشته باشي و حرف هايم را بپذيري .

    تو به تازگي شيرين ترين طعم هستي را به جان دل چشيدي . عاشق شدي و عاشقت شد. دوستش داري و دوستت دارد ، با تمام وجود.

    لازم نيست به كسي چيزي بگويي ، در جايي بنويسي يا ترانه عشق را با رساترين صداها و شيرين ترين آوازها بسرايي .

    عشق خود هميشه بالاترين فريادهاست . كسي كه عاشق يا معشوق شد تمام حركات و سكناتش و حالتهايش مي گويند چه بر دلش مي گذرد .

    من بر عشق پاك تو و همسرت آفرين مي فرستم و زيباترين لحظه ها را برايتان آرزو مي كنم . دلم مي خواهد گوهر عشقتان هر روز گرانبهاتر و درخشان تر از روز قبل يا ثانيه پيش باشد .

    آنقدر كه وقتي پا به دوران كهولت گذاشتيد از حرارت عشقتان چيزي كم نشده باشد . دلم مي خواهد هميشه عاشق بمانيد چرا كه دل بي عشق دلي غمگين است . اگر هميشه عاشق باشيد همواره جوانيد . هيچ گاه پير نمي شويد و هيچگاه دلتان نمي گيرد . هميشه بهانه اي براي خنديدن داريد و دليلی برای شاد بودن .

    افلاطون مي گويد : وصال مدفن عشق است. اما اگر وصالي نبود عشق هم معنايي نداشت . مفهوم عشق در خواستن و رسيدن است . كام دل كه      بي حضور دلدار برداشته نمي شود . بايد دلداري باشد و دلداده اي و دلي كه بي هيچ منت و عذري پيشكش آن ديگري شده.

    اميدوارم همسر خوبت هم دل پاكت را تا ابد به امانت نزد خود نگاه دارد و تو هم ...

    ليلاي خوبم !اين لحظات را قدر بدانيد و بعدها به يادش اگر غمي داشتيد ( كه اميدوارم هرگزغم به دلتان راه نيابد) تلخي غصه را به ياد شهد شيرين اين روزها از دل برانيد .

    تجربه اندكم به من نشان داد اگر مي خواهي هميشه عاشق باشي و عاشقت باشند اين دو را هيچوقت در زندگي فراموش نكن : صداقت و گذشت.

    هر چند كه تو خود هم صادقی و هم باگذشت .

    راستي مايه آرامش است و گذشت چون آبي كه آتش ناملايمات را فرو مينشاند.

    نازنينم ليلا !

    دوباره و چندباره تبريكات صميمانه ام را به خاطر برخورداري از اين موهبت الهي بپذير . اميدوارم هميشه عاشق باشي و هماي خوشبختي همواره برآشيان دلت جاي داشته باشد.

     

    گر عشق نباشد به چه كار آيد دل

    ور دل نباشد كجا وطن سازد عشق



    Link ::  
    یکشنبه 2 شهریور1382

  • پاییز بهاری
  •  

    سرانجام خدا مشكلم را حل كرد.همان طور كه مي خواستم .و همان طوري كه خودش صلاح مي دانست البته هنوزكمي براي قضاوت زود است .بايد باز صبر كنم .هر چند كه من ديگر راضيم به هر چه او برايم بخواهد. هر چه از دوست رسد نيكوست.

                                                                     *******

    از شانس خوبم امروز با دوست هنرمندي كه خود فرزند هنرمندي بزررگ است آشنا شدم.آقاي سعيد(پارسا)باقري فرزند استاد باقري خوشنويس .

    لطف ايشان باعث شد تا قالب وبلاگم عوض شود و رنگ ولعابي پيدا كند.

    خيلي شرمنده محبتشان شدم و شرمنده تر كه هنر وبضاعتي ندارم تا جبران خوبيهايشان را كرده باشم.

    فقط از همين جا و صميمانه مراتب سپاسم را با يك سبد گل يا س تقديمشان مي كنم باشد كه قبول افتد.(پرومته عزيز ممنون و مديونتانم).

                                                                  ******                                                             

    براي من تقريبا شمارش معكوس آغاز شده .چيزي به شروع مهر نمانده ومن مشتاقانه روزهاي آخرين ماه تابستان را به شوق مدرسه سپري مي كنم.

    دلم براي تخته سياه و كلاس و بچه ها تنگ شده.

    براي شيطنتهايشان؛ درس خواندن و نخواندن هايشان ؛امتحان هاي كتبي من و گله بچه ها؛ نمره هاي خوب ؛تعطيلي گاه و بيگاه و خوشحالي وصف ناپذيرشان ؛منير خانم با چاي هاي جوشيده اش؛ خانم عظيمي ناظممان كه ما هم ازشان حساب مي برديم .مدير خوب مدرسه مان كه واقعا برايم حكم خواهر دارند و من هميشه شرمنده محبت هايشان هستم؛ قبولي هاي امسال دانشگاه كه چهار سال پيش وقتي به دبيرستان آمدند من به عنوان جوانترين دبير برايشان حكم دوست داشتم تا معلم.

    جالب است من عاشق تمام فصلهاي سال هستم ولي پاييز برايم رنگ وبوي بهار رادارد.از طرفي همسرم و فرزندم هم پاييزيند مثل خودم.

    امين متولد ماه مهر؛ من آبان و همسرم آذري است.(به قول بچه ها چه تفاهمي).

    اميد وارم اين روزهاي بلند و گرم تابستان به خوشي وسلامتي سپري شوند تا بتوانم دوباره مهر را ببينم

    مهري ديگر بر دل بچه هابنشانم و مهرباني نثارشان كنم.

     

     



    Link ::