تبليغاتX
معلمی از بهشت
خاطرات شخصی
 

 

 اين روزها سخت به خدا محتاج شده ام . بيشتر از هميشه يادش مي كنم از قبل خالصانه تر صدايش

می زنم.آنقدر كه جبران كوتاهي های دو سه ماهه اخيرم را بکنم.

قديمي ها خوب گفته اند« گذر پوست به دباغ خانه مي افتد».اين حكايت ما هم حکايت پوستی است

 كه دوباره نيازمند دباغ خانه و دباغ چي شده.

شرم حضور دارم در برابرش چون كمتر به يادش بودم و حالا مثل كنه چسبيده ام به دامانش و به جلال و

 جبروتش قسمش می دهم گره مشكلم را حل و حاجتم را روا کند.

ياد سخن خودش می افتم كه :«بخوانيد مرا تا اجابت كنم شما را».

و من پر روتر از هميشه و اميدوار تر از سابق به ريسمانش چنگ زده ام تا نجاتم دهد.

(……..وين درگه ما درگه نوميدي نيست)

دلم را با يادش آرام مي كنم و دلخوشم به اين كه نااميدم باز نمي گرداند.

هر چند كه خيرمن در هرچه باشد برايم مقرر كرده ولي……

به اين فكر مي كنم كساني كه خدا را ندارند و نمي شناسند در مواقع بی چارگی کدامين خانه را

دق الباب می کنند؟چه کسانی را شفيع می فرستند؟ و چگونه خود را از وجودش بی نياز می دانند؟

در اين چند روز باهر كس كه درباره مشكلم حرف زدم باز حواله شدم به خود خدا.حتي همسرم هم مثل

 هميشه نمي تواند مسكن دردهايم باشد هر چند که با حضورش غمهايم را فراموش می کنم اما اين بار....

وقتي با خدا حرف مي زنم سر بر سجده مي گذارم و از ته دل دعا مي كنم؛

گريه هايم كه از سر درماندگي است مثل آبي بر آتش مي ماند و آرام مي گيرم.

ولي ساعتي بعد دوباره همان دلهره و دلشوره به جانم چنگ مي زند ؛

و دوباره اين ياد اوست كه آرامبخش دل ريشم است

هيچ كس در اين شرايط حالم را نمي فهمد. دركم نمي كند.از دست كسي هم كاري ساخته نيست.

از او خواستم دستم را چون هميشه بگيردو صبرم دهد .و باز به بزرگي اش قسمش مي دهم:

(خدايا خودت خوب مي دوني وضعمو درك مي كني

به خداوندي خودت وبه عظمتت سوگند گره كور مشكلم رو باز کن)                       

        گره از کار خستگان بگشای

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مرداد 1382ساعت 22:2  توسط زهرا   | 

 

دوستت دارم

آن زمان كه دست زيباي خداوند مخلوقي به نام مادرآفريد هستي به خود باليد.

چشم زمين پر از اشك شوق شد و جوشيد.

گلهاي آفتابگردان به ستايش از اين خلقت زيبا خورشيد را تا ابد به نظاره نشستند.

ماه انوار مهتابيش را نثار گامهاي مادر كرد و هزاران زيباترين نغمه هارا در ثنايش ترانه سرايي كردند.

خداوند بر زاييده ذهن و دستش آفرين فرستاد و بهشت را جايگاه ابديش كرد.

با اين همه من چه مي توانم گفت؟ و ياراي سرودن كدامين ترانه زيبا در ستايشت را خواهم داشت مادر؟

حال آن كه تمام هستي به يمن حضور مباركت جاودانه ترين و دلگشا ترين جلوه وجود خويش را به نمايش گذاشتند.

تنها ٬تنها و تنها با ذره ذره وجودم فرياد مي زنم :

دوستت دارم مادر.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مرداد 1382ساعت 22:1  توسط زهرا   | 

اندر مزاياي استفاده از كامپيوتر به خصوص شبكه اينترنت :

ديروز سر كلاس كامپيوتر بحثمان رسيده بود به شبكه اينترنت و استفاده از فوايد آن . اينكه چطور هر روز به كاربران آن اضافه مي شود، و چقدر اين شبكه در تبادل اطلاعات و ارتباطات سريع عمل مي كند. آقاي عبدالهي استاد كامپيوتر ما ماجراي جالبي از اين سرعت و گره گشايي را برايمان تعريف كرد كه بيانش را خالي از لطف نمي بينم:

«يكي از دوستانم براي انجام كاري به تركيه رفته بود مساله مهمي پيش آمده بود و من مي بايست هرچه سريعتر پيداش مي كردم . ولي نه شماره تلفني ازش داشتم نه نشاني هتل محل اقامتش را . به همين دليل دست به دامن اينترنت شدم . از سايت گوگل نام و نشاني تمام هتل هاي استانبول را جست و جو كردم و براي تمام آنها اي ميل زدم كه اگر مسافري با اين مشخصات در هتل شما اقامت داره اين شماره تلفن رو به او بديد تا در اسرع وقت با من تماس بگيره . دو ساعت بعد صداي زنگ تلفن بلند شد . دوستم بود كه همديگر رو پيدا كرده بوديم البته به كمك اينترنت » .

اينكه مي گن اين روزها دنيا تبديل به يك دهكده جهاني شده يعني همين . و من به ياد مي آورم حدود دو ماه پيش با سه پسر مكزيكي چت مي كردم. اورلاندو و دوستانش به قول خودشان پسران رقص بودند ، در پارتي ها مي رقصيدند و پول مي گرفتند . هر چند حقوقشان زياد نبود و آنها ناراضي بودند ولي اين كار رو به عنوان شغل پذيرفته بودند . من هيچوقت به ذهنم خطور نمي كرد با سه پسر جوان مكزيكي كه البته چون وب كمشان هم روشن بود ديدمشان ، روزي به صورت آنلاين به صحبت بنشينم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مرداد 1382ساعت 22:0  توسط زهرا   | 

نمي دانم چه شد كه يك دفعه و بي هيچ علتي دلم پر كشيد به دوران كودكي . خانه بزرگ و قديمي مادر بزرگ با اتاقهاي هشتي و دروني و اندروني . دالانهاي دراز ؛ سه حياط مجزا و كودكيهاي قشنگ من . حضور فاميلي خواهر و برادرها ؛ دايي ها و بچه هايشان كه جمع گرممان را صفا مي دادند . شيطنت ها ؛ قايم باشك بازي ها ؛ ناهارهاي دسته جمعي ؛ چرت بعد از غذا ، بحث و خنده .

شش هفت ساله كه بودم هر وقت فرصتي دست مي داد در بهار يا تابستان بار سفر مي بستيم و همگي با قطار رهسپار منزل مادر بزرگ مي شديم . اين جور وقت ها حتما دايي هايم كه تهران بودند خودشان را به ما و دو برادر ديگرشان در يزد مي رساندند. هيچ وقت معماري قديمي و قشنگ آن خانه از ذهنم پاك نمي شود. سه حياط بزرگ داشت . اولي كه به سمت كوچه اصلي راه داشت جاي پارك ماشين ها بود. فقط يك آب انبار قديمي داشت كه با ديدنش ياد قصه هاي وحشتناكي مي افتاديم كه بزرگترها برايمان گفته بودند . از حضور جن ها كه آن پايينند و مراقب . براي اينكه ما بترسيم و تنهايي پا به آن آب انبار تاريك نگذاريم . ولي شيطنت و حس كنجكاوي بچه گانه كه اين چيزها سرش نم شد. برادر ، خواهرم وپسر دايي ها را شير مي كرديم تا با قول و قراري بچه گانه راز آن آب انبار قديمي را كشف كنيم . وقتي به پايين پله ها مي رسيديم بر خلاف انتظارما ن نهر آب خنك با بوي ديوارهاي نم كشيده كه خنكاي بهشتي داشت ترسمان را مي ريخت . حالا ديگر حناي بزرگترها برايمان رنگي نداشت . حياط وسط كه حياط اصلي خانه به شمار مي رفت بزرگ بود با درخت هاي جوان انار و جوي آب كوهي . حوض بزرگي در وسط كه با فواره هاي زيبا جلوه خانه را صد چندان كرده بود . بعدها پدر بزرگ از ترس اينكه مبادا در آن بيافتيم آن حوض را به باغچه اي زيبا تبديل كرد.

و اتاق ها و تالاري بزرگ كه در دو طرف حياط پذيراي ميهمان ها مي شدند. حياط پشتي تنوري داشت و آغلي . با درختان تناور توت كه اگر در سايه سار ديوار بلندش لختي مي نشستي هر چند دقيقه يكبار صداي افتادن توت هاي رسيده روي زمين و برگ هاي توت را به وضوح مي شنيدي . همراه با بع بع گوسفندهاي داخل آغل و جوي بزرگ آب كوهي كه با شدت از ميان خانه ها رد مي شد. و با زنده شدن اين خاطره در ذهنم :

برا ي اينكه بفهمم برادر بزرگم چقدر دوستم دارد زماني كه پشتش به من بود و مشغول لمباندن ، تكه سنگ بزرگي را وسط نهر انداختم ، كمي داد و فرياد كردم و مثل قوچ پله هاي بلند پشت بام را طي كردم تا از ديدش پنهان شوم . از ترس نزديك بود قالب تهي كند مدام صدايم مي زد و رنگ بر صورت نداشت . دلم تاب نياورد . از بالاي بام صدايش كردم و خنديدم . نميد انست از دستم عصباني باشد يا بخندد .

شبهاي پر ستاره و خنك و روزهاي بلند و گرم تابستان كه فقط با لميدن د رآغوش باد زير سايه درخت مي توانستيم لذت بخش ترش كني . آتشي مهيا مي كرديم و ديگي رويش و نهاري كه برايمان حكم مائده داشت . حالا كه آن خانه طبق قانون ارث و ميراث ديگر درش برايمان باز نمي شود و در دست اغيار افتاده در آرزوي ديدن ديوارهاي كاهگليش و شنيدن صداي كوبه در چوبي اش مانده ام . خانه قشنگي كه تبديل به خرابه شده ديگر نه آب رواني دارد نه درخت رواني . و نه صداي بع بع گوسفندي .

آن جا بهشت كودكي ام بود كه در حسرت بازگشت دوباره و چند ثانيه اش حاضرم باقي عمرم را بدهم.

كجاست اون خونه

چي شد اون كوچه

آدماش كجان ؟

خدا مي دونه !!....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مرداد 1382ساعت 21:59  توسط زهرا   | 

آخرين تمرين را که از سرمشق استاد نوشته بودم برداشتم و آماده رفتن شدم.وقتی به کلاس رسيدم دو نفر از دوستانم زود تر ار من رسيده بودند.يکيشان منتظر بود تا استاد خطش را ببينند.آن يکی هم نزد استاد در حال رفع اشکالات خطش بود.
سلام کردم و نشستم.کمی که که گذشت بحث به اينترنت و سايت ها ی هنری  مرتبط با خوشنويسی کشيده شد.استاد ضمن معرفی سايت (ققنوس ) که مديريتش را خود عهده دارند گفتند:(درسته  که اينترنت باعث افزايش سرعت در ارتباطات و  اطلاعات شده ولی اگر غافل بشی مي بينی ساعت شده پنج صبح و تو نه دو صفحه چيزی خواندی ٬ نه دو صفحه چيزی نوشتی).هر کس نظری می داد.دیگر بحث به انواع نرم افزارها و برنامه های قفل شکسته رسیده بود. و اینکه چقدر این مساله باب شده و خیلی راحت میشود با یک یا دو برنامه قفل نرم افزاری را که برای تهیه اش ساعتها وقت وپول هزینه شده را باز و آن را کپی کرد.
یاد حرف آقای عبداللهی سر کلاس کامپیوتر افتادم:
یکی از دلایلی که بیل گیتس  یکی از پول دارترین مردم جهان به شمار می رود ٬رعایت قانون کپی رایت در کشورش است.اگر یک نرم افزار ۲۰۰ دلاری را بدون مجوز کپی کنی ۲۰۰۰۰ دلار جریمه خواهی شد!!
حال در ایران قفل یک نرم افزار ۳۰۰۰۰ تومانی را شکسته روی دو عدد سی دی ۵۰۰تو مانی کپی می کنند با تکثیرش پول خوبی به جیب می زنند. تولید کننده هم دستش به جایی بند نیست .وطبق معمول هیچ مسولی هم پاسخ گو نسیت.قانونی که در کشور ما رعایت نمی شود و باعث ورشکستگی تعداد زیادی از شرکت های بر نامه نویسی شده.
.
کمی که گذشت دیدیم ای بابا این چیزها که تازگی ندارد . در کشور ما متاسفانه خیلی چیزهای دیگر هم مورد اهمال قرار می گیرند.نمونه دیگرش سر گذشت زندگی استاد  قلم تراش سازی بود که استاد  برایمان باز گو کردند.
گفتند:من قلم تراش سازی را می شناسم که در ایران ازعصر حجر تا کنون (منظور قدمت هنر خوشنویسی )از نظر مهارت در ساختن قلم تراش هایی نفیس و عالی کسی به گرد پایشان  نرسیده!!
طوری که تعدادی از قلم تراش هایش در موزه های خارج از کشور نگهداری می شود و ارزش برخی از آنها بالغ بر ۱۰ میلیون و ۲۰ میلیون تومان است.
ولی او اکنون به دلیل کهولت سن و ناتوانی در کار به نان شبش هم محتاج است.چندی پیش که همراه گروه گزارش شبکه چهار سیما پا به خانه محقرش در کرج گذاشتیم واقعا تاسف  خوردیم از دیدن این چنین دری گرانقیمت در آن چنان وضعی رقت بار.

و ادامه دادند:از کانادا دعوت نامه ای برایش فرستاده بودند که حاضر بودند خود استاد را همراه با ۱۵ نفر از اعضای خانواده اش را به کانادا برده اقامت دایم برایشان بگیرند  و رفاهشان را تامین کنند٬ فقط چون ارزشش را درک کرده بودند و برایش ارج و قرب قایل بودند.
او به دلیل عشق به ایران و وطن دوستی  دست رد بر پیشنهاد طلاییشان می زند٬اما دریغ.......
متاسفانه  کسی قدرش را ندانست و نمیداند.
چندی پیش از این یک نفر که ارزش قلم تراش های استاد را فهمیده بود تعدادی از آنها را می خرد و به خارج از کشور می برد.پیرمرد با پول فروش آنها پیکانی برای امرار معاش می خرد که به سرقت می برند .حالا او با زندگی سخت خود دست وپنجه نرم می کند علاوه بر اینهاغم خودکشی پسرش وزحمت نگهداری از یتیمانش رانیز بر دوش می کشد.
استاد محض نمونه قلم تراشی در خانه نداشت که به مهمانهایش نشان دهد.
از هنر او همین بس که اگر یک میلیون تومان به شاگرد سابقش که خود اکنون بر  جایگاه استادی  تکیه زده بدهند هرگز نمی تواندقلم تراشی به زیبایی قلمتراش های استادش خلق کند.

وقتی مطالب بالا را از زبان استاد برای همسرم نقل کردم.گفت:اگر او به جای این همه هنر دانگی صدا داشت و به مناسبت های مختلف بر منبر وعظ و خطابه می نشست ٬الان آتیه ای رنگین در پیش رو داشت.نه غم نان داشت نه غصه آخرت.
اگر خوب چشم بگردانیم و کمی در زندگی برخی از بزرگان هنر و اندیشه که از قضا هیچ نسبت و تناسبی هم با عالم سیاست ندارند؛در می یابیم کم نیستند افرادی مثل استاد قلم تراش ساز (آقای نظم پرور)که جان وجوانیش را در خدمت به ایران فدا کردند و حالا چیزی عایدشان نشده جز چند لوح گردو خاک گرفته.
چیزی که از ابتدای شنیدن این واقعیت تلخ مدام در ذهنم صدا می کرد این چند کلمه بود:


                   قدر استاد نکو دانستن؛حیف استاد به من یاد نداد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مرداد 1382ساعت 21:58  توسط زهرا   | 

از صبح دنبال موضوع و مطلبی می گشتم تا چیزی بنویسم .دبیرستان که می رفتم دبیر ادبیاتمان خواسته بود یاد داشت روزانه داشته باشیم.من هم می نوشتم تمام کارهای خوب و بد و احوال و اقوالی که طی روز بر من گذشته بود.

چندی پیش دفتر خاطرات دوران دبیرستانم را از لا بلای کاغذ با طله هایی که منزل مامان بود و قصد داشتند از شرشان خلاص شوندیافتم.به قدری خوشحال شدم انگار گوهری پیدا کرده بودم.یاد آن روزی افتادم که در مدرسه از آقای رحماندوست دعوت شده بود.در جواب یکی از بچه ها که پرسیده بود چه طور می توانیم خوب بنویسیم؟گفته بود:من هشت سال بدون استثنا هر شب تمام خاطرات روزانه ام را نوشتم.هشت سال تمرین برای خوب نوشتن!!

هر چند زیبا نوشتن هنری ناشی از استعداد خدا دادی است ولی زحمت و تلاش نویسنده هم در این زمینه بی تاثیر نیست.

من از همان زمان که الفبا را یاد گرفتم دوست داشتم بنویسم . دبستان که می رفتم همیشه یک استثنا برای نمره های انشاهایم وجود داشت. آن سالها دادن نمره ئ بیست به انشای یک دانش آموز دبستانی کاری بعید بود.چون از دید معلم های ما هیچ بچه ای نمی توانست آنقدر عالی بنویسد که شایسته چنین نمره ای باشد .شاید همین انگیزه رقابت شده بود برای بدست آوردن نمره بیست.یادم می آید یک بار برای بهتر شدن انشایم از خواهرم کمک گرفتم.از همه نوشته هایم زیبا تر شده بود معلممان فهمید و پنج نمره کم کرد.نمره ۱۵ آن روز باعث شدم تا از استعداد خودم کمک بگیرم.

بعد ها هم در دبيرستان ساعت درس آيين نگارش بر خلاف خيلی از هم کلاسيها که فراری بودند وشاکی من اولين داوطلب خواندن نوشته هايم بودم.البته بهتر از من هم بودند کسانی که طبع نویسندگی داشتند و قلم روان تری.

سال گذسته به عنوان مراقب درس ادبیات و قتی برگه امتحان بچه ها را میگرفتم .و چشمم به آخرین سوال نگارششان می افتادغصه ام می گرفت از این همه استعدادی که کشف نشده مانده بودند!!

از انها خواسته شده بود مدرسه و خانه را در چند جمله مقایسه کنند.همه انگار گزارش نوشته بودند .(ما در مدرسه درس می خوانیم مدرسه خانه دوم ماست وقتی از خانه به مدرسه میرویم معلم مثل مادر برایمان دل می سوزاند................................).

از بین آن همه شاگرد کمتر کسی پیدا می شد که قیاسی زیبا ومتفاوت تر و تشبیهی جانانه تر داشته باشد.

من هیچ ادعایی ندارم ولی اگر کمی(فقط کمی)بلدم خوب بنویسم شایدبه دلیل اجبارهای دبیر ادبیاتمان خانم امینی بود.به قول قدما :کار نیکو کردن از پر کردن است.

..........................................................*****.........................................................

از همین جا از تمام خوانندگان متنهایم که به صورت کتبی و شفاهی نسبت به من و نوشته هایم اظهار لطف دارندتشکر و قدر دانی می کنم.امید وارم چون همیشه با نظرات صادقانه خود مرا در بهتر نوشتن یاری و راهنمایی کنید.از همسرم به خاطر تشویقهایش و به عنوان اولین خواننده نوشته هایم صمیمانه سپاسگزارم.

*(تشکر به سبک و سیاق آگهی های روز نامه ای).

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مرداد 1382ساعت 21:57  توسط زهرا   | 

روی همان نيمکتی که  میعاد گاه  هميشگی مان بود تو ی همان بوستانی که برای اولين بار همديگررا ديده بوديم منتظرش نشسته بودم .ظهر بود و پارک خلوت .مثل هميشه موقع آمدنش ضربان قلبم تند شده بود . هنوز هم بعد از اين همه مدت عادت نکرده بود آرام باشد و رسوا نکند.
از دور شناختمش.اين را از شيوه راه رفتن و به موقع آمدنش فهميدم .مثل هميشه مرتب و منظم با شاخه گلی ميخک در دست.اين بار اما ديديارمان با هميشه فرق داشت.
(سلام:تقديم با عشق).
ته لهجه  شهرستانی اش هنوز برايم شيرين ترين صدا ها بود.جواب دادم: سلام.
- آمدم که خدا حافظی کنم  ميرم نمی دانم تا کی ولی....
گفتم:لازم به توضيح نيست.شاخه گل ميخک را گرفتم و بو ييدم.گفت:هنوز باور داری ميخک عطر داره؟گفتم:عطرشو فراموش کردی؟
بر گشتم به شش ماه پيش.زمانی که از دخترکی گل فروش ميخکی خريدم وبو کردم.نظاره گرم بود. گفت:نديدم تا حالا کسی ميخک رو بو کنه ! مگه میخک بو داره؟گفتم :عطر داره ولی انگار همه نمی فهمن با خواهرم کلی بحث دارم سر این موضوع ولی قانع نمیشه.
او هم شاخه گلی خرید و بوئید.گفت:چه عطر مسحور کننده ای؟ پرسیدم :مسخره ام می کنی؟
گفت: نه من هم می فهمم .حس می کنم. مثل شما ولی تا حالا درکش نکرده بودم.

                                                         *** 
-کجایی؟به چی فکر می کنی؟
-هیچی.مگه تو نگفتی همیشه با همیم برای همیم و در کنار هم؟ حتی تا قله قاف تا اون سر دنیا؟حال میری بی من؟
گفت: گله نکن . دیدی که نشد . دیدی که نذاشتن. پدر مادرامون؛  سرنوشت؛ بقیه؛ اونایی که تنگ نظر بودن و عشقم ما را نفهمیدن.
گفتم: چرا دیدم.عشق ما از اول هم اشتباه بود.عشق یه بچه شهرستونی دانشجو به يه دختر تهرونی اصيل.
گفت:بذار يه دل سير نگات کنم.شايد حالا حالا ها نبينمت.
من اما یاد شعر حافظ افتادم:(هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود).
بغضی سنگین گلوگیرم شده بود.چشمهایم را از چشمان سیاهش دزدیدم و کشیدم زیر پام.
گفت:کاری نداری؟من دارم میرم .گفتم: میدونم انقدر نگو میرم میرم.بذار بهت بگم چرا برام عزیزی.چیزی که هیچ وقت اصلشو بهت نگفته بودم.من تو شرایطی با توآشنا شدم که مشکلات دو دستی روحمو چسبیده بودنو ولم نمیکردن.حرفها و دلداریهای بقیه هم آرومم نمی کرد .دردم پول یا بی پولی نبود خودت خوب می دونی من کسی رو میخواستم که بفهمدم.درکم کنه .تو اولین عشق آسمونی من تو بلوغ عقل و احساسم  بودی .اولین ها هیچ وقت فراموش نمیشن.
با تو که بودم غمهام فرار می کردن.قایم می شدن وقتی که می رفتی دوباره سرک می کشیدن تو زندگیم.حالا که داری میری.............
گریه امانم نداد .گفت:یاسمین بذار خاطره خوش این آشنایی همین جوری تو ذهنمون بمونه .ابریش نکن خب؟
چشمهامو بستم و سرم را تکان دادم .اشکهام رو گونه هام سر خوردن و اومدن پایین .با خودم گفتم:(ترسم که اشک در غم ما پرده در شود                 وین راز سر به مهر به عالم سمر شود)
رو به او گفتم:من با دلم چه کار کنم؟ گره خورده به ضریح دلت باز نمی شه.
دیدم صورتش از اشک خیس شده.گفت: دلت همیشه بامنه پیش منه منم دلمو جا میذارم پیشت تا تنها نباشی.وقت رفتنه .شاید یه روز بر گردم .نه حتما بر می گردم.منتظرم بمون باید منتظرم بمونی.
گفتم: حالا این تحقیق لعنتی کی تموم میشه؟گفت: نمی دونم 2 سال 3 سال .بستگی به پیشرفت کار داره.نمی خوای بپرسی چه ساعتی پرواز دارم؟گفتم:ندونم بهتره.روبه رویم ایستاد.چشمهای خیس و ابریمون گره خورد به هم مثل همان بار اول.جلو آمد و پیشانیم را
بوسیدو گفت:خداحافظ.
این ترانه  «گل نراقی» دوید تو ذهنم:
0مرا ببوس مرا ببوس برای آخرین بار
خدا تو را نگهدار         منم که میروم به سوی سر نوشت.
گفتم :برو.دیگه نمون.دو قدم به عقب بر داشت.گفت: میرم ولی دلم این جاست.روی همین نیمکت پیش تو .پشتم را به او کردم وتامی توانستم دویدم.اما  چیزی جا مانده بود.یک شاخه گل میخک.که یک دل باهاش بود .روی همان نیمکت.
                            
                                                              ***
الان یک سال از آن روز  می گذرد هر وقت صدای هواپیما می شنوم چیزی ته دلم می لرزد . اشتباه می کنم . من که دل ندارم . دلم را گذاشتم توی چمدانش و رفت . با همان پروازی که اسمش را نمی دانم . و زیر لب می خوانم :
بی تو من تنهای تنهایم عزیز               عابری در شهر رویایم عزیز
بی تو یاد تو به من سر می زند            یاد تو میهمان شبهایم عزیز


 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مرداد 1382ساعت 21:54  توسط زهرا   | 

راست گفته اند که هيچ زمانی برای آموختن دير نيست.
موضوع از اين قرار است  که سال گذشته در مدرسه ساعاتی از برنامه کاری من به عنوان معلم راهنما فراغت بيشتری برايم بوجود آورده بود.معمولا در این ساعات کار کمتری داشتم.به خاطر همین.بیشتر اوقات در دفتر نشسته بودم و منتظر دانش آموزی که محتاج راهنماییم باشد.
گاهی بچه ها می آمدند و اجازه می خواستندتا از کامپیوترهای موجود برای انجام تکالیف درس (مبانی علم رایانه) کمک بگیرند.در این زمان خانم (عظیمی ) ناظم مدرسه مرا به عنوان لو لو سر خرمن همراهشان می فرستاد تا از رایانه ها استفاده غیر مجار نکنند  و پس از پایان کارشان زود اتاق رایانه را ترک کنند.دور از جانتان مثل خل و چلها ناظر کارشان بودم و هیچ سر در نمی آوردم.
این برایم خیلی سخت و البته شرم آور بود.دبیر مدرسه باشی .کامپیوتر شخصی هم داشته باشی ولی فقط بلد باشی( ایمیل) بفرستی و (چت)کنی . افتضاح تر هم ميشود مگر؟؟؟
البته شايد دليل اصلی وجود يک بدل از بيل گيتس در خانه است که همواره گره کور کارهای کامپیوتريم با اشاره سر انگستانش به راحتی باز می شد.
مهدی بارها گفته بود:من اگر چيزی هم بلدم همه را خودم ياد گرفتم چون خوره بودم.از هر کسی که چيزی از کامپيوتر سرش ميشد با اشتياق خواستم تا دانسته هاش رو به من هم ياد بده.تو هم بايد خوره ياد گرفتن باشی هر وقت اين احساس رو داشتی(منظور حس زيبای خوره بودن برای آموختن است (نگارنده).)بيا تا يادت بدم.فکر نکن دنبالت می افتم و التماست می کنم تو رو خدا بيا ياد بگير.!


* توضيح: همسرم در اینجا تبعيت خودش را از اين مثل چينی به اثبات می رساند که اگر می خواهی گرسنه ای را يک روز سير کنی به او ماهی بده ولی اگر مي خواهی برای همیشه سیرش کنی ماهی گیری را به او یاد بده .


من هم شدیدا احساس نیاز می کردم تا اينکه برای در يافت حقوق خرداد و انجام کاری به مدرسه رفتم.مدير و ناظم از من خواستند تا در کلاس هايی کامپيوتری که قرار بودتابستان  در مد رسه بر گزار شود شرکت کنم.
دوره ICDL که توسط یکی از  اساتید ماکروسافت آموزش داده می شد.
در معذوریت گیر کرده بودم.از طرفی دوری راه و امین  که باید فکری برای نگه داشتنش می کردم.
و از طرفی حس خوره بودن که به تازگی گریبانم را سفت گرفته بود.
به مهدی زنگ زدم و کسب تکلیف کردم. موافق بود.نیمی ار حقوقم را به شماره حساب مدرسه ریختم و شدم شاگرد مدرسه خودمان.
سه مساله باعث می شد کلاس را جدی بگیرم .اول شهریه داده شده؛ دوم بی سوادی خودم در این زمینه ؛سوم و مهمتر حظور خانم عظیمی در کلاس که با اشتیاق به کلاس می امد و سوال و جواب های بی شمار داشت.(تعجبم از بابت سن زیادشان بود.چون ده سال پیش که من شاگردشان بودم باز نشسته شده بودند و حکم مادر بزرگ شاگردها راداشتند.)
کمی که گذشت علاقه ام به یاد گیری بیشتر شد.داشتم از خنگی در می امدم .حالا مفهوم (بوت ايبل) را روی سی دی ها می فهميدم و خيلی چيز های ديگر.و از اين بابت سخت خوشحالم.و اين ماجرا همچنان ادامه دارد.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مرداد 1382ساعت 21:52  توسط زهرا   | 

سر مشق استاد روبرويم بود و من مجدانه  سعی ميکردم زيبا بنويسم مانند استاد .هر چه می کردم (عشق)را نمی توانستم خوب بنويسم .حرفها را به تنهايی درست نوشته بودم  ولی ترکيبشان زيبا از آب در نمي آمد (عشق) من هيچ شباهتی به (عشق) استاد نداشت.
باز هم نوشتم .دوباره و چند باره.بايد قشنگ می شد درست مثل سر مشق.بد جوری گير کرده بودم.مغزم فرمان نمی داد و دستم فرمان نمی گرفت.چشمهايم خسته شده بودند.کمی دست نگه داشتم و به اين واژه فکر کردم.
يادم افتاد روی يکی از ميز های دانشکده نوشته بودند:عشق يعنی علاقه شديد قلبی.
تمام ميز و نيمکت های دانشکده پر بود از دل و قلوه هايی که عشاق به ياد هم وبرای هم کنده يا رسم کرده بودند.گاهی تقلبی این قلب ها را سیاه و مخدوش کرده بود.
با خودم گفتم:درست نوشتن این کلمه مثل درست فهمیدن خود عشق است.باید فوت وفنش را تمام و کمال بدانی تا زیبا از آب در بیاید.هر حرفش مثل یک حالت عشق است.تمام حرفها وحالتها باید به خوبی در  کنار هم قرار بگیرند تا عشق معنا پیدا کند.
دیدن ؛خواستن؛ علاقه ؛دلدار؛ دلداده ؛یاد یار؛ گل رز؛ انتظار ؛التهاب؛ دوری؛ وصال؛ فهمیدن؛ گریستن عاشق ؛خندیدن معشوق؛ درک کردن؛ گذشتن ..................................
اگر یک حرف جا بی افتد یا در درک یک حالت عاجز باشی عشق تو کامل نخواهد بود معنا نخواهد داشت.
دوباره قلم را در دست می گیرم  :
                             فلک جز عشق محرابی ندارد
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مرداد 1382ساعت 6:28  توسط زهرا   | 

امين را بوسيدم و ازش خواستم حرف های پدرش را گوش کند . گفتم می رم دو ساعت ديگه بر مي گردم . گفت : خوب پس برام لينا و چیپس و بستنی و ام م م ....
گفتم باشه . اگه جایی باز بود می خرم برات . فعلا برو تو و پسر خوبی باش.
جای آب نبات ها را به مهدی نشان دادم و گفتم هروقت خیلی اذیتت کرد یکی بهش بده.
از در آمدم بیرون . پیرزن همسایه رو دیدم . همیشه تنها بود یا لب پنجره یا دم در . اوایل که تازه آمده بودیم برایمان عجیب بود که همیشه لب پنجره نشسته و رفت و آمد و حرف مردم را نظاره می کند . اسمش را گذاشته بودیم «مادام مارپل» . از من با صدای آهسته خواست تا کمکش کنم و ببرم بنشانم روی پله دم در خانه اش. دست های استخوانی اش را به من داد . دلم ریش شد انگار روی اسکلت را پوست کشیده باشند. گفتم : مادر چرا تنهایی ؟ مگه بچه نداری ؟
گفت  : آی آی بچه !! بچه ام تویی ! شماهایید.
دلش نخواست چیز دیگری بگوید . پرسیدم : همیشه تنهایی . چند سال داری؟ جواب داد سی چهل و ... نمی دانم از سر شوخ طبعی گفت یا اختلال حواس باعث شد چنین چیزی بگوید .
آهسته آهسته قدم ها را بر می داشتیم . من ، او و عصایش.
اشاره کرد به دخترکی که آمده بود دم در خانه اش . گفت : این ! آخرش این جون منو می گیره!
سرم را بلند کردم . دختر نوجوانی بود شانزده هفده ساله . زیبا و از روی تکلیف چادری دور خودش پیچیده بود. پیرزن شروع کرد به ناسزا گفتن . عصایش را در هوا بلند و بدترین فحش ها را نثارش کرد.
می خواستم دهان باز کنم و بگویم مادر جان این حرفها چیه می زنی ؟
که صدای دخترک بلند شد : خانم خجالت نمی کشی؟ شما چرا گوش می کنی ؟
من که دو دستم سفت دستان چروکیده پیرزن را چسبیده بودند گفتم : وا ... من که نمی تونم گوشامو بگیرم که چیزی نشنوم. متوجه منظورم شد . با گستاخی گفت : لازم نکرده شما کمکش کنید . ما خودمون می تونیم بیاریمش . لحنش بی ادبانه بود.  معلوم بود هیچ دل خوشی از هم ندارند . شاید هم آرزوی مرگ یکدیگر را در دل داشتند.
گفتم پس خوب بیاین ببرینش . دختر غرولندی کرد و رفت تو . عصای پیرزن را به دیوار تکیه دادم  و آهسته او را روی پله نشاندم . دعایی کرد و تشکری . خداحافظی کردم و جدا شدم .


یکی دو ماهی می شد وقت نکرده بودم بروم مسجد. مهمترین حسن مسجد محل پیشنماز نسبتا جوانی بود که در جذب دخترها و پسرهای جوان خیلی موفق عمل کرده بود و البته بچه های فعالی که به خیابانمان و مسجد به مناسبت های مختلف رونق می بخشیدند . تقریبا شلوغ بود . جایی برای خودم باز کردم و نشستم و  گوش دل سپردم به حرف های حاج محمود . از درد دل زینب می گفت و غم بی مادری . از تنها شدن علی . دلم می خواست کاغذ و قلمی داشتم تا شعرهایش را  بنویسم . باید اهلش باشی تا بفهمی چه می گویم. دلم  را زنگار گناه تیره کرده بود. آمده بودم آبی پیدا کنم برای شستشو.
با بقیه همصدا شدم .

                   روح مدینه رفته سوی پیغمبر                  می زند بر سینه و سر حضرت حیدر

وجد و سماع عارفانه را با تمام وجود درک می کردم . سبک شده بودم به یمن حضور در آن جمع روحانی و به یمن وجود کسانی که دلشان همیشه چون آب و آیینه صاف است .
چقدر به این روز و این جا نیاز داشتم و خدا را شکر کردم که لیاقتش را نصیبم کرد.

من سوختم وقتی در خانه خدا ، در قرآن ، در خانه نجابت ، در خانه تو به آتش کشيده شد.       و من در خود شکستم وقتی در بر پهلوی تو شکسته شد.                                                وقتی تو فضه را صدا زدی انسانيت از جنين هستی سقوط کرد.                                         خون جلوی چشمان مرا گرفت وقتی گل ميخ های در از سينه تو خونين و شرمگين در آمد .    و من از خشم کبود شدم وقتی تازيانه بر بازوی تو فرود آمد . من معطل و بی فلسفه ماندم وقتی زمين ملک تو غصب شد. اشک در چشمان من حلقه زد وقتی سيلی با صورت تو آشنا شد.... چه شبی بود ديشب...                                                                                         کشتی پهلو گرفته ، سيد مهدی شجاعی ، صفحه ۱۵۴

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مرداد 1382ساعت 6:27  توسط زهرا   | 

 

دايی مادرم پس از پنجاه و اندی سال به ايران بازگشت . در اين مدت ما فقط اسمی شنيده بوديم از       « دايی سيد حسن » و عکسی ديده بوديم که نشان می داد پير و شکسته است .
حدود پنجاه سال پيش ايران را ترک کرد و به ديار هندوستان رفت تا غم عشق يار را فراموش کند يا با دوری اش يادش را هميشه در دل زنده نگه دارد چرا که به قول افلاطون «وصال مدفن عشق است
» .
فقط همين را می دانيم که دلباخته دختری بوده و دختر هم
...
اما پدر عروس با اين وصلت ( شايد از ديد خودش ناجور) مخالفت کرده و او هم به کل قيد ازدواج را زد و رفت
.
ما می دانستيم آنجا بی هيچ سر و همسری روزهای گرم و شرجی بمبئی را به شب می رساند و شب را به اميد فردا سر می کند . دوست و آشنا زياد داشته ولی هيچ يار و غم خواری که همدم تنهايی اش و محرم اسرارش باشد نداشت
.
از همه بيشتر مادرم از آمدنش خوشحال شد چون دايی هايم توانسته بودند به هند رفته ، حالی بپرسند و سلامی برسانند . مادرم غصه می خورد و می گويد اگر دايی زن داشت الان نوه و نتيجه هايش دور و برش بودند . کسی بود که عصای دستش باشد و همرازش ... و آهی می کشد
.
دايی عصای چوبی قديمی دارد که با کمک آن قدمهای آهسته بر می دارد . قد بلند و صورت دوست داشتنی اش نشانه هايی از زيبايی و نجابت جوانی اش دارند . هنوز ته لهجه يزدی بودنش را می توانی در فارسی صحبت کردنش ببينی با اينکه کلمات را با لهجه هندی بر زبان می آورد
.
از شانسش اين روزها پخش فيلم و سريال های هندی باب شده و او از لحاظ می تواند خاطرات زندگی پنجاه ساله اش را در هند بیشتر به یاد آورد
.
برایم جالب است این چه عشق افسانه ای بوده که به خاطرش جوانی اش را در تنهایی سپری کرده
.
دلم می خواهد در موردش با او صحبت کنم . اما می ترسم ناراحت شود یا
...
نمی دانم هنوز خوب نمی شناسدم. هر دفعه که می بیندم باید اسم خودم و همسرم و امین را بگویم تا یادش بیاید
.
آیا با این ذهن کاهل هنوز هم عشق جوانی اش را به یاد دارد .

چشمم به گلهای خشک شده ای می افتد که توی لیوان کریستال داخل بوفه به من خیره شده اند : گلهای رز قرمز و زردی که به مناسبت های مختلف من و همسرم به هم هدیه داده ایم .
برای قدر دانی ، عذر خواهی ، ابراز عشق و
....
و با یاد آوری این که این گلها همیشه پیام آور عشق و گذشت بوده اند دلم به شوق می آید . فکر می کنم خوشبو ترین عطرها را دارند و قشنگترین رنگها را
.
و یاد این حرف می افتم : آن عشقی جاودانه است که روز به روز بر وسعت و عمقش افزوده شود
.
در قدیم زن ها و شوهرها اول به هم عادت می کردند و وقتی پا به سن می گذاشتند متوجه می شدند که عاشق همند
.
ولی امروزه جوانها در ابتدا به دنبال عشق آتشین می گردند تا خانه اشان را گرم و چراغش را روشن نگه دارد . کم کم این آتش در کوران سختی ها و مشکلات به سردی می گراید و چاره ای نمی ماند جز اینکه فقط به حضور هم عادت کنند
.
بگذریم . به قول خواجه شیراز
:
                از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر    یادگاری که در این گنبد دوار بماند


 

+ نوشته شده در  جمعه دهم مرداد 1382ساعت 6:15  توسط زهرا   | 

از خانه مامان با عجله خودم را به ايستگاه اتوبوس رساندم .کمی ديرم شده بود.خدا خدا مي کردم راننده خيلی معطل نکند.سوار شدم.خيلی طول نکشيد که راننده هم آمد،بليطها راجمع کردو آماده رفتن شد.دلم می خواست کسی را پيدا کنم تا مسير را تنها نباشم،دوستی،آشنايی ،يک نفر که با هم حرف بزنيم .ولی انگار قسمت نبود.با خودم گفتم:برم تو نخ مردم ،ظاهرشان حرکاتشان ،رفتارشان.پسر جوانی را ديدم که صورتش را از ته تراشيده بود و فقط وسط چانه اش يک ريش باريک و بلند ۵ سانتی گذاشته بود.با موهای کوتاه و خط ريش معمولی.ياد فراعنه مصر باستان افتادم.همان موقع آب دهانش را جمع کرد و پرت کرد وسط پياده رو.
حالم بد شد.(چه بی نزاکت).مردها را ديدم که بعضی هاشان رفته بودند تو نخ خانم ها مخصوصا آنهايی که مانتو هایشان تنگ و کوتاه بود.
و یک معتاد  سر چهار راه که با زحمت زياد می خواست آب بينی اش را بگيرد.گويی جان  نداشت،سرو صورتش سياه بود مثل لباسهای تنش.بيشتر حالم بد شد.آن طرف تر دخترکی ۱۲ـ۱۳ ساله آدامس می فروخت.
منصرف شدم.گفتم خودم با خودم حرف می زنم.يک ايستگاه بالا تر چشمم به يک قيافه آشنا خورد ولی طرف من را نديد.يادم نمی امد از دوستان دانشگاهی بود یا  دبیرستان .قیافه اش عوض نشده بودفقط کمی بزرگتر از زمانی که بار اول دیده بودمش.
همان طور زیبا و متین. از ابروهای دست نزده اش معلوم بود که ازدواج نکرده.تعجب کردم.
از این دختر ها تو این دوره و زمانه کم پیدا می شوند.آمد و هم ردیف من نشست روی صندلی.
از کیفش دعای جیبی در آورد و شروع کرد به خواندن.دلم یک دفعه گرفت. من چقدر دور شده بودم.تمام عبادت من خلاصه  شده در ۱۷ رکعت نمازی که می خوانم،تازه در نصف رکعت هاش هم حواسم نیست.
خوب که فکر می کنم می بینم برای خدا(آف)می گذارم می گویم حتما یک شب جمعه می ایم
یک دل سیر با هات حرف می زنم ولی هیچ وقت سر قرار حاضر نمی شم.
وقت هایی هم که (آن لاینم)حواسم نیست دلم جای دیگست. بدون دل که نمی شه رفت سر قرار.می خواستم کلاس نداشتم و تا ته خط می رفتم تجریش.می رفتم امام زاده صالح(ع) و زیارتی دل نشین می کردم .
اما باز قول می دم به خودم به خداو یاد این شعر می افتم :
در این خانه دق الباب کن وا کردنش با من

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مرداد 1382ساعت 17:31  توسط زهرا   | 

 

جعبه جادو

بر همه واضح ومبرهن است (به یاد انشاهای قدیم )که رسانه های ارتباط جمعی مثل رادیو تلویزیون و سینما تاثیر بسیار ژرفی بر مخاطب به خصوص از نوع کودکش دارد.

به تازگی در کنار فرزند خردسالم بهتر می توانم تاثیر تلویزیون را بر ذهن کوچکش ببینم .اگر چه خیلی از سنش بیشتر می فهمد و حرف می زند .

یادم می آید حدود سه چهار سال پیش که بازار فیلم تایتانیک داغ وداغتر میشد و همه جا عکس و حرف و شعرش به چشم وگوش می رسید ، برای دیدن دوستی به یکی از جنوبی ترین مناطق تهران(یاغچی آباد)رفته بودم. در کوچه ای که منزل دوستم در ان قرار داشت سه پسر بچه ، قوطی کبریتی را در جوی آب انداخته بودند و با چوب به دنبالش میدویدند و فریاد می زدند:قایق تایتانیک قایق تایتانیک.....!!!

این روزها امین فرزندم بیشتر وقتش را پای تلویزیون می گذراند. شعر تیتر بیشتر سریالها ، متن تمام آگهی های تبلیغاتی و زمان پخش مسابقه های تلویزیونی را از حفظ است .

چند شب پیش مزاحم کار پدرش شده بود و به قول خودش می خواست پای کامپیوتر نشسته و «درگ» کند. ناچار همسرم او را از اتاق بیرون و در را قفل کرد. مجبور شد بیاید کنارم بنشیند . ولی با صدای بلند گفت : ای درد و بلای من بخوره توی سر بابا!!

من از خنده مرده بودم و متعجب از اینکه به راحتي از برنامه های تلویزیون «گرته برداری» می کند و در جای خود آنها را به کار می برد.

زمانی نیز سوار ماشین شده بودیم تا به منزل مادرم برویم . سرش را به پنجره چسبانده بود که نگاهش به تابلوی بانک تجارت افتاد . گفت : مامان ببین . بانک فردا...

ماشین پشت چراغ خواب چهار راه ایستاده بود و با سبز شدن چراغ ، راننده پایش را روی پدال گاز گذاشت به طوری که یکدفعه ماشین از جا کنده شد. امین شروع کرد به خواندن : بزن بریم به سرعت برق و باد...

یادم می آید با دیدن سریال «هشدار برای کبرا یازده» همیشه پس از پایان سریال تمام هفت هشت ماشینش را می آورد و آنها را به هم می زند تا به قول تصادف کنند و پلیس و آتش نشان سر برسند. همینطور چندی پیش فیلمی سینمایی پخش شد که در آن یک موش انیمیشنی به نام «استوارت» به عنوان فرزند خوانده وارد یک خانواده آمریکایی شد و... وقتی می خواستیم سری به منزل مادر بزرگ امین (مادر همسرم) بزنیم موشی را درپیاده رو دید که در حال فرار بود . امین گفت : مامان استوارت بود.....

اینها نمونه هایی از تاثیر تلویزیون و سینما بر ذهن بچه هاست . زمانی که بچه بودم همیشه ساعت 23 تلویزیون برنامه هایش تمام می شد و برفک نشان می داد . از برنامه های صبحگاهی هم خبری نبود . فقط یکشنبه ها و چهارشنبه ها سریال داشت و عصر جمعه هم فیلم سینمایی.

تازه تمام این برنامه ها در دو شبکه خلاصه می شد. از طریق همین برنامه های اندک چه چیزها که یاد نگرفتیم . کارتون هایی که همیشه همکاری، محبت ، عشق به خانواده و ... را نشان می دادند.

اما متاسفانه امروزه کیفیت تلویزیون فدای کمیت آن شده است . چندی پیش که مجموعه کلاه قرمزی و پسر خاله برای بچه ها ساخته شد کارگردان این مجموعه (طهماسب) هدف از ساختن این سریال را بهتر صحبت کردن بچه ها دانست . اینکه یاد بگیرند درست حرف بزنند . ولی متاسفانه شاهد نتیجه عکس آن بودیم . بچه ها سلام و احوالپرسی معمولی را فراموش کرده بودند و همه به هم می گفتند : سلی!! حالت خوفه؟!

در جامعه شناسی بحثی داریم به عنوان «درونی شدن ارزش » :

Intrnalization Of Value Orientation به این معنا که برخی امور در ابتدا برایمان اهمیتی ندارند ولی با گذر زمان و طی جریان اجتماعی شدن ( آماده شدن برای پذیرفتن نقش) از طریق رسانه ها مجلات خانواده و مدرسه برایمان معنا پیدا می کنند و مهم می شوند به طوری که به صورت یک ارزش در می آیند .

مثل آشپزی که در تلویزیون حین آموزش پخت غدا مدام گوشزد می کند که اسراف نکنیم و میز کارمان را تمیز نگه داریم . همچنین است نحوه پوشش و اصلاح موی سر هنر پیشه ها ، تکیه کلام ها ، حرف ها و حرکاتشان که از طریق تلویزیون به بییننده القا می شود .

بهترین و بارزترین نمونه شیوه حرف زدن است که در این الگو پذیری به سرعت تغییر می کند . اشاره ای کوتاه می کنم به تکیه کلام هایی که این روزها به وفور شنیده می شود:

من چکاره بیدم. نفس من بیدی ....

یادم می آید سر کلاس درس وقتی بچه ها خسته می شدند می گفتند خانم میشه بسه؟؟

یا این اواخر روزی سر کلاس رفتم و به آنها گفتم : من امروز درس نبدم!!

بچه ها با تعجب گفتند : خانم شما هم ؟!

هر چند این اصطلاح به یکباره از دهانم خارج شد ولی می توان تاثیر غیر قابل انکار تلویزیون را مشاهده کرد. و نیز به یاد دارم زمانی که سریال «در پناه تو» کار حمید لبخنده از تلویزیون پخش می شد نحوه پوشش خانم لعیا زنگنه شخصیت اول این سریال به سرعت در میان دانشجویان دانشگاه تهران باب شد ( حتما به یاد دارید نحوه چادر سر کردنش را که همیشه مثل شنل زورو رها بود . با آن شیوه کیف به دست گرفتنش که می خواست نوعی تیپولوژی دانشجویی را به همه بنمایاند. می خواهم بدانم دست اندرکاران سیما چه ارزشهایی را برای جامعه مخصوصا کودکان درونی می کنند ؟

متاسفانه این روزها شاهدیم که الفاظی مانند «خفه شو» «گم شو» و «کثافت» و ... مانند نقل و نبات از دهان هنرپیشه ها بیرون می ریزد . بی احترامی به بزرگترها و داد زدن بر سر آنها هم شده جزو نمک برنامه هایشان.

حرف و بحث بسیار است . تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل . برای آنکه حوصله اتان سر نرود و خود شاهد ارزش دهی بسیار تلویزیون باشید ادامه بحث را موکول می کنم به چند روز آینده تا شما هم فرصتی برای نگاهی موشکافانه تر به این مساله داشته باشید.

+ نوشته شده در  جمعه سوم مرداد 1382ساعت 17:19  توسط زهرا   |