
يه روز سرد و برفی زمستون که به علت بارش برف زياد تمامی مدارس دبستان و راهنمايی تهران تعطيل شده بود با سختی خودم را به مدرسه رسوندم . هيچ چيز بدتر از اين نيست که بخوای يه سربالايی رو روی برفا بالا بری و مواظب باشی سر نخوری . يا اگه خوردی زمين از شاگردات کسی اونجا نباشه تا ببيندت.
بچه ها خيلی دمغ شده بودند چون دبيرستان ها تعطيل نشده بودند و مجبور شده بودند بيایند مدرسه.
رفتم سر کلاس . بعد از احوال پرسی و خوش و بش برگه امتحان کتبی رو که هفته قبل گرفته بودم بهشون دادم . تو سه تا کلاس اول بچه های کلاس « ۳/۱» از همه زرنگتر بودند. چهار پنج تا شاگرد مثبت و تاثير گذار توی کلاسشان بود که همه از اونا حرف شنوی داشتند.
اکثرا نوزده و بيست شده بودند به جز دو سه نفر که هميشه خارج می زدند. و از بقيه دو هفته عقب تر بودند و تلاش من هم برای به روز کردن اونها چون خودشون نمی خواستند بی فايده بود.
نوبت به درس پرسيدن رسيد. الهام رو صدا کردم مثل هميشه آماده بود . آمد پای تخته سياه و من سووال پيچش کردم. در همين گير و دار يه دفعه تمام بيست و شش نفر خودکارها و مدادهاشونو انداختند روی زمين . و بعد برای برداشتن آنها با هم به زير ميز رفتند.
غافلگير شده بودم. بچه ها منتظر بودم عکس العملم را ببينند. دلشون می خواست بخندم و مثل هميشه با يه شوخی جديد جو کلاس رو عوض کنم.
من اما به شدت عصبانی شده بودم . و اين کار رو نوعی توهين به خودم تلقی کردم . اول نگاهشون کردم بعد يه دفعه تمام ناراحتيمو سر دفتر کلاس و نمره هاشون خالی کردم . يه منفی يک برای همشون از اول تا آخر گذاشتم. 
از نمره امتحان هفته قبل هم پنج نمره کم کردم . الهام هاج و واج مانده بود. بچه ها جا خورده بودند و انتظار چنين واکنشی را از من نداشتند.
با ناراحتی گفتم من می دونم شماها جوونيد و شيطنت اقتضای سن شماست . ولی خودتون هم خوب می دونيد که کلاس درس من خشک و رسمی نبوده و من به موقع خستگی رو از حال و هوای کلاس دور می کنم. اما هر چيزی جايی داره . موقع درس دادن و درس پرسيدن که وقت اين کارا نيست .
به قول حضرت علی (ع) اول عاقبت کار رو ببينيد . اگر نتيجش مثبت بود انجام بديد و اگر نتيجه منفی به دنبال داشت از انجام اون منصرف بشيد.
صدا از ديوار ميومد و از بچه ها نه . همه سراپا گوش شده بودند انگار توی اون کلاس فقط و فقط من بودم. از شرمندگی سرشون پايين بود و دم نمی زدند.
بعد يکی يکی شروع کردند به عذر خواهی . گفتند خانم ما چون ديديدم همه مدارس رو تعطيل کردند و ما مجبوريم توی اين همه برف بيايم مدرسه می خواستيم يه جور شوخی کنيم و به قولی دق دليمونو خالی کنيم....
بعد از کلی توجيه و عذر خواهی از من خواستند اين مساله پيش خودمون بمونه.
هفته بعد که دوباره ساعت اول رفتم سر کلاس ۳/۱ چندين شاخه رز قرمز که توی جعبه طلقی قشنگی پيچيده شده بود به اضافه يه خودکار دیپلمات و يه کارت قشنگ محض عذرخواهی از من انتظارم را می کشيد...
پارسال که بچه ها منو ديدند گفتند خانم يادتون مياد قضيه شوخی ما رو وقتی کلاس اول بوديم و اون حديث زيبا که هميشه توی ذهنمونه. حالا اون مساله تبديل به يه خاطره شده....
و من منتظر ۱۷ مردادم تا اسم نيمی از اون بچه ها رو توی قبولی دانشگاه سراسری ببينم.


به ياد دارم از کودکی عاشق معلمی بوده ام . تمام اسباب بازی و دنيای شاد کودکی ام خلاصه مي شد در يک تخته سياه يک متر در نيم متر و يک قوطی شير خشک که پر بود از گچهای رنگی .
یک بقالی کوچک بود نزدیک مدرسه مان که یک جعبه گچ رنگی از پشت شیشه غبار گرفته اش هر روز به من چشمک می زد . نود تومان بود و من در حسرت خریدنش ماندم .
هر وقت بچه های فامیل به منزلمان می آمدند برای بازی چاره ای نداشتند جز اینکه بینشینند سر کلاس درس من تا من به آنها درس بدهم . بعدها که بزرگتر شدم داشتن کاری مانند مهمانداری هواپیما و دندانپزشکی هم به ذهنم می رسید ولی باز معلم شدن دغدغه همیشگی ام بود.
در دوران راهنمایی دبیر حرفه و فنمان می گفت هرکس می خواد معلم بشه یا باید عاشق این کار باشه یا دیوونه .
در دبیرستان هم مدیرمان می گفت من اگه بخوام کسی رو نفرین کنم می گم ایشالا معلم بشی . خوب که فکر می کنم می بینم در همان زمان که در مدرسه خیالی ام با شاگردهای خیالی سر و کله می زدم و هر چه را آموخته بودم برایشان توضیح می دادم عاشق این کار بودم .
و حالا که در کلاسی واقعی به دانش آموزانی از جنس خودم و با اختلاف سنی کمتر از ده سال درس می دهم دیوانه این کارم .
در سال دوم دانشگاه بودم که تدریس در دبیرستان بهشت از طرف مدیرش به من پیشنهاد داده شد.
من جامعه شناسی می خواندم و آنها برای درس مطالعات اجتماعی دنبال دبیر می گشتند .
پیشنهاد غیر منتظره ای بود از خوشی و اضطراب نفهمیدم روزهای پایانی و بلند تابستان را چگونه پشت سر گذاشتم
روز اول مهر برایم همیشه به یاد ماندنی است .
ولی اول مهر سال ۷۷ با تمام اول مهرهای عمرم فرق می کرد. مانتو شلوار سرمه ای و ظاهری دانشجویی ، به من شکل و شمایلی دخترانه بخشیده بود.
وقتی دفتر کلاس به دست با قدم های محکم به سمت کلاس می رفتم صدای بچه ها را می شنیدم که می گفتند : دیدین خودشه !!!
الان که در آستانه ششمین سال تدریسم می دانم که معلمی هم عشق می خواهد هم دیوانگی . عشق به خاطر اینکه تمام سختی هایش را به جان بخری و به حقوق ناچیزش دل نبندی و دیوانه از این جهت که شغل هایی با درآمد بالا و شرایطی مناسب تر هم می توان داشت .
با این حساب من هم دیوانه ام هم عاشق .
و این عشق براین شیرینی تمام نشدنی است . file:///D:/Documents%20and%20Settings/mahdi/My%20Documents/EDITOR_files/22.gif">