تبليغاتX
معلمی از بهشت



جمعه 30 خرداد1382

  • خاطرات سبز تخته سیاه (2)
  • سال به نیمه رسیده بود و حجم درس بیشترو سنگین تر شده بود .
    مانند هميشه اول کلاس را به پرسيدن درس هفته گذشته اختصاص دادم.
    به بچه ها گفتم:کتاب ها رو ببندين.هر کسی کنار دستيشو کنترل کنه تا کتابش باز نباشه.و بعد زدم زیر خنده . بچه ها با تعجب گفتن: چي شده خانم؟ حالا که می خواهید از ما درس بپرسید به ما هم بگين تا بخنديم و روحيه بگيريم .
    به اونها گفتم : ياد پسرم سه ساله ام امین افتادم. هر وقت مزاحم کار کردن پدرش ميشه پدرش بهم ميگه:خانم اين بچه رو کنترل کن.
    دم عيد که مشغول خونه تکونی بوديم و تلوزيون پايين ميزش بود امين رفت نشست روی تلويزيون. بعد رو کرد به باباش و گفت:بابا بيا منو کنترل کن!
    هنوز این حرف رو هوا معلق بود که کلاس از خنده بچه ها به هوا رفت.
    از هفته بعد بچه ها هر وقت میخواستن حال امین و بپرسن؛ می گفتن :خانم کنترل حالش خوبه؟




    Link ::  
    جمعه 30 خرداد1382

  • خاطرات سبز تخته سياه (2)
  • سال به نیمه رسیده بود و حجم درس بیشترو سنگین تر شده بود .
    مانند هميشه اول کلاس را به پرسيدن درس هفته گذشته اختصاص دادم.
    به بچه ها گفتم:کتاب ها رو ببندين.هر کسی کنار دستيشو کنترل کنه تا کتابش باز نباشه.و بعد زدم زیر خنده . بچه ها با تعجب گفتن: چي شده خانم؟ حالا که می خواهید از ما درس بپرسید به ما هم بگين تا بخنديم و روحيه بگيريم .
    به اونها گفتم : ياد پسرم سه ساله ام امین افتادم. هر وقت مزاحم کار کردن پدرش ميشه پدرش بهم ميگه:خانم اين بچه رو کنترل کن.
    دم عيد که مشغول خونه تکونی بوديم و تلوزيون پايين ميزش بود امين رفت نشست روی تلويزيون. بعد رو کرد به باباش و گفت:بابا بيا منو کنترل کن!
    هنوز این حرف رو هوا معلق بود که کلاس از خنده بچه ها به هوا رفت.
    از هفته بعد بچه ها هر وقت میخواستن حال امین و بپرسن؛ می گفتن :خانم کنترل حالش خوبه؟




    Link ::  
    جمعه 30 خرداد1382

  • دیباچه
  • اول دفتر به نام ايزد دانا.
    بعضی وقتها حرفهايی هست که روی دل آدم سنگينی می کند و بايد به دنبال گوش شنوايی برای استماع آنها بود.يعنی کسی که حرفهايت را بشنود و بفهمدو مهم همين فهميدن حرفهاست.
    از درد سخن گفتن و از درد شنيدن با مردم بی درد ندانی که چه درد است.
    و نه شايد سخنان شيرينی باشد که شنيدنش برای ديگران خالی از لطف نباشد.
    من آشناييم با پرشين بلاگ را به فال نيک ميگيرم و اميدوارم اين آشنايی آغازی خوش و فرجامی نیک در پی داشته باشدوشما عزیزان مرا در جمع گرم خود پذیرا باشید.

    حضور مجلس انس است و دوستان جمعند وان يکاد بخوانيد و در فراز کنيد


    Link ::  
    پنجشنبه 29 خرداد1382

  • خاطرات سبز تخته سیاه

  • اولين جلسه درس من در پنجمين سال تدريس با اضطراب کمتری شروع شد. بيست و پنج دانش آموز دختر به معلم جوان خود خيره شده بودند با دقت تمام ظاهر و رفتارم را ورانداز می کردند .
    در س را با جديت تمام شروع کردم با اينک درس مطالعات اجتماعی جزو درس های حفظ کردنی است و نقشی هم در کنکور ندارد ولی مانند معلم فيزيک سعی ميکردم خيلی عالي و جدی دری بدهم تا بچه ها درس را به بازی نگيرند و جوانی و شوخ طبعی ام را بعدها با بی عرضگی در اداره کلاس يکی ندانند .
    در س تمام شد. به بچه ها گفتم : خوب مشکلی نيست ؟ ياد گرفتيد؟ ... افتاد ؟!!
    از ته کلاس مژگان دختر شیطانی که از قضا مادرش روزگاری معلم من بود و حالا همکارم به حساب می آمد با صدای نه چندان بلندی گفت : ببخشید خانم ! الان دارن. سکه ای ها را جم می کنن . همه جا کارتی شده .
    و این یعنی آتش زدن توپ خنده بچه ها تا مثل بمب در کلاس منفجر شوند.
    من هم همراه بچه ها خندیدم.








    Link ::  
    پنجشنبه 29 خرداد1382

  • خاطرات سبز تخته سياه

  • اولين جلسه درس من در پنجمين سال تدريس با اضطراب کمتری شروع شد. بيست و پنج دانش آموز دختر به معلم جوان خود خيره شده بودند با دقت تمام ظاهر و رفتارم را ورانداز می کردند .
    در س را با جديت تمام شروع کردم با اينک درس مطالعات اجتماعی جزو درس های حفظ کردنی است و نقشی هم در کنکور ندارد ولی مانند معلم فيزيک سعی ميکردم خيلی عالي و جدی دری بدهم تا بچه ها درس را به بازی نگيرند و جوانی و شوخ طبعی ام را بعدها با بی عرضگی در اداره کلاس يکی ندانند .
    در س تمام شد. به بچه ها گفتم : خوب مشکلی نيست ؟ ياد گرفتيد؟ ... افتاد ؟!!
    از ته کلاس مژگان دختر شیطانی که از قضا مادرش روزگاری معلم من بود و حالا همکارم به حساب می آمد با صدای نه چندان بلندی گفت : ببخشید خانم ! الان دارن. سکه ای ها را جم می کنن . همه جا کارتی شده .
    و این یعنی آتش زدن توپ خنده بچه ها تا مثل بمب در کلاس منفجر شوند.
    من هم همراه بچه ها خندیدم.








    Link ::  
    چهارشنبه 28 خرداد1382

  • دیباچه
  • اول دفتر به نام ايزد دانا.
    بعضی وقتها حرفهايی هست که روی دل آدم سنگينی می کند و بايد به دنبال گوش شنوايی برای استماع آنها بود.يعنی کسی که حرفهايت را بشنود و بفهمدو مهم همين فهميدن حرفهاست.
    از درد سخن گفتن و از درد شنيدن با مردم بی درد ندانی که چه درد است.
    و نه شايد سخنان شيرينی باشد که شنيدنش برای ديگران خالی از لطف نباشد.
    من آشناييم با پرشين بلاگ را به فال نيک ميگيرم و اميدوارم اين آشنايی آغازی خوش و فرجامی نیک در پی داشته باشدوشما عزیزان مرا در جمع گرم خود پذیرا باشید.

    حضور مجلس انس است و دوستان جمعند وان يکاد بخوانيد و در فراز کنيد


    Link ::