تبليغاتX
معلمی از بهشت
خاطرات شخصی
به پیر به پیغمبر ما مسلمانیم.بینمان هم سید و سادات زیاد دیده میشود.خدا و پیغمبر و شیعه و علوی بودن راهم قبول داریم.خاک پای تمام سادات هم هستیم. خدا وکیلی اهل نماز و حجاب و دوری از فحشا و عرق و ورق هم هستیم.به آخرت ایمان داریم و.....

این «جنبش سبز علوی» دیگر چه صیغه ی است؟!!!

حرف ما یکی است بی خود هم انگ های نچسب ناموسی به ما نزنید.لاقید و لامذهب هم خطابمان نکنید بهمان بر میخورد سبزیمان پر رنگ تر می شود .دو تا جوان شل حجاب و قرتی هم بینمان بود که نباید به خاطرشان  کل قیصریه را به آتش کشید.خب دل دارند و حق انتخاب.خلاصه این که نکنید از این کارها. برای خودتان بد تر می شود.درست است اینجا ایران است و رعایت حق کپی رایت و این جور چیزها قرتی بازی محسوب می شود اما عجالتا این شعار را از طرف ما داشته باشید باقیش بماند برای فردا.جنبش سبز ایران شعبه ی دو ندارد.

جنبش سبز الکی - نیک آهنگ کشیدتش

حمایت سید ابراهیم نبوی از جنبش سبز علوی:سردار سرهنگ برادر استاد حسین اسلامی

فرمانده محترم جنبش سبز علوی

احتراما، اینجانب سیدابراهیم نبوی، که هم سید بوده و هم پدرم سید است و هم جد و آبادم سید می باشد، و مدتهای طولانی است سبز می باشم، و اطلاعات خوبی برای آموزش برای اعضای آن جنبش سبز علوی، که اگرچه دیر به جمع ما آمدند، ولی خوش آمدند، دارم و ضمنا جزو همان گروهی می باشم که سفارت آمریکا را دستگیر نموده و بعد خودشان دستگیر شدند و به زندان رفتند، و همچنین تجربیات خوبی در مورد انواع جنبش دارم، ضمن تقدیر و تشکر از آن جنبش سبز علوی که بطور غیرمترقبه و در عرض اوچ ثانیه تشکیل گشت، حمایت خود را از آن جنبش محترم اعلام نموده و براساس تجربیات خود، موارد لازم را برای نحوه حضور سبز خاطرنشان می کنم. (ادامه مطلب)

 نیمه شعارفوق  پیشنهادی بود ازیکی از دوستان بالاترین

سلانه جان جواب سوالت را دادم:)

+ نوشته شده در  2009/11/3ساعت 7:45  توسط زهرا   | 

الهی این بلاگفا بمیره. از بس اعصاب خورد کن شده این روزها. هر چی  می نویسم بی هوا به تیر غیب مبتلا میشه و از دیده ها ناپیدا.

همکار نازنینی دارم که اخلاق خوبی دارد و عادت های خوب تری.یکیش این است که هر ماه وقتی حقوق می گیرد حتما به خودش جایزه می دهد.یک هدیه برای خودش می خرد و ازخجالت خودش در می آید!من هم امروز همین کار را کردم.برای خودم کلی نوشابه باز کردم. یکیش هم گلدان  کوچکی  است که Eco solar است. حس گر خورشیدی دارد و با تابیدن نور برگها و گلبرگ هایش شروع می کنند به تکان خوردن ،گویی برایت ابراز شادمانی می کنند.مثل کودک دوست داشتنی ای که برای در آغوش کشیدنش بی تاب است  و برایت دست و پا می زند.هر وقت نگاهش می کنم کلی حس های خوب به من منتقل می شود و دلم از تکان های سرخوشانه ی برگ های سبزش شاد می شود.

یک چیز مهمی در مورد خودم کشف کرده ام و آن این است که اگر قصد انجام کاری دارم نباید زبان بجنبانم و در موردش با بنی بشری حرف بزنم وگرنه پایان یافتن امر مذکور را باید به حرضت فیل!بسپارم.مثلا همین کتابخانه رفتن من.درست از روزی که علنی شد دیگر پایم به کتاب خانه نرسید. درس خواندنم هم به طرز باور نکردنی ای متوقف شده.یا همان کت شلوار مکش مرگ مای دشمن کور کنی که قرار بود در تاریخ هشت هشت هشتاد و هشت و در مجلس عقد کنان خواهر زاده ام بپوشم. تا روزی که رازم مخفی بود ،کارها داشت خوب پیش می رفت همین که قضیه ی کت شلوار سفارشی ام لو رفت خیاط هم دوختنش را با سهل انگاری موکول کرد به روزهای بعد  و آخرش هم کت و شلوار در حد همان آستر کشی ماند و به دستم نرسید که نرسید!! من هم مجبور شدم در پوششم طرحی نو در اندازم که خیلی هم خلاقانه و بامزه از آب در آمد.

نتیجه ی اخلاقی: بعضی وقتها آدم گل کاری بلد باشد و دهانش را بلا نسبت شما گل بگیرد و نخواهد با خلق الله این جوری(عین هون کف داست صاف و ندار) باشد خیلی به نفعش هست.

نتیجه گیری درسی:بی سر و صدا برو درست را بخوان هر وقت کنکور دادی و قبول شدی  بیا هوار هوار کن.

نتیجه گیری احساسی:حتما از این گلدان های دوست داشتنی بخرید و کنار دستتان روی میز مطالعه یا کار بگذارید خیلی نتیجه بخش است.فقط یادتان  باشد از تاریکی هیچ خوشش نمی آید.

****************

تا حماسه ای دیگر چیزی نمانده.سیزده آبان امسال سبز تر از همیشه مشتی محکم بر دهان یاوه گویان خواهیم زد !!

+ نوشته شده در  2009/11/1ساعت 19:56  توسط زهرا   | 

 مدتی است دولت فخیمه توانسته با ادواتی که از روسیه خریداری کرده پارازیت هایی به این بزرگی بیاندازد روی شبکه هایی که کم کم داشتند جایگزین شبکه های طرفدار از دست داده ی سیما می شدند.  طوری که تهران شده شبیه یک ماکرو ویو بزرگ که فردا پس فردا تقش در می آید سقط های جنین بی علت و سرطان های بی درمان و  هزار درد و مرض دیگر ناشی از همین پارازیت های ارسالی است. پارازیت ها هم دقیق شبکه های را هدف گرفته اند که کلی بیننده ی پر و پا قرص دارند. مثل بی بی سی و فارسی وان و چند تا شبکه ی قرتی دیگر که از خود صبح تا بوق سگ  آهنگ های مبتذل قر آور گناه آلود می کردند تو چش و چال تماشاچی ها. حالا بخوانید نظر این سایت را در مورد این شبکه های کذایی و صد البته نظر مردم را.

*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*

از امروز ثبت نام کنکور کارشناسی ارشد شروع شده.من هم برای خالی نبودن عریضه و به قول مش رحمت شمس العماره،گلاب به روتون، حمل بر خودستایی نشه تصمیم دارم برای بار دوم بخت خودم رو امتحان کنم.لک و لکی می کم مثلا درس می خونم.تو این مدت چند تا  تجربه ی خوب در باره ی درس خوندن اونم تو کتاب خونه به دست آوردم .از اونجایی که خیر همتون رو می خوام این تجربیات رو با هاتون شریک میشم: اول این که کتاب خونه رفتن آدابی داره. مثل این که حتما آب و آذوقه ی مفید و مغذی با خودتون ببرید که مجبور نشید مدام از آبخوری استفاده کنید یا برای خرید یه قاقالی لی مجبور شید سنگرتون رو ترک کنید. قاقالی لی هاتون ترجیحا خوراکی های مفید و شیکی مثل آجیل کوکتل مانی باشند که هم مفیدند هم خوردنشون با خرت و خورت و سرو صدا نیست. موبایلتونم حتما سایلنت باشه .در غیر این صورت ممکنه شکمتون توسط دوست فرهیخته ی بغل دستی در حال مطالعه سفره شه!!!

دوم این که یه جای استرا تژیک و خوب  برای خودتون پیدا کنید و سندش رو تا روز قبل از امتحان به نام خودتون بزنید. این جا نباید نزدیک دستشویی،فن کوئل،سر راه،نزدیک درب ورود و خروج ،زیر ساعت،جلوی چشم مسئول کتابخونه... باشه.

سوم این که حواستون موقع مطالعه پرت نوشته های روی میز نشه. مثل شماره تلفنهای وسوسه انگیز  که  با شماره ی ایرانسل پیشنهاد دوستی دادن(به شدت معتقدم ایرانسل جوونای مملکت رو بد بخت کرده!). یا فحش و شعار و کنکور کابوس این شبهای من و چند رو مانده به کنکور و اینا.

اگرتصمیم دارید تا شب کتاب خونه باشید لباس راحت بپوشید. فلاسک چای ، میان وعده و یک ساندیچ مفید و بی بو و صدا هم یادتون نره.

تجربیات مقتضی در روزهای آینده حتما به اشتراک گذاشته خواهد شد. فقط دعا کنید همین هفته ای سه روز کتابخونه رو بتونم حتما برم.

موفق باشید.

+ نوشته شده در  2009/10/27ساعت 13:47  توسط زهرا   | 

پنجشنبه ای از آنجایی که «بین التعطیلین »بود پنچ تایی از بچه ها سر خود ،خودشان را فرستاده بودند تعطیلات. بقیه ی دختر ها هم کم و بیش شاکی از مامان هایشان که چرا مجبورشان کرده اند بیایند مدرسه،خیلی دل به درس نمی دادند.مگر دو سه نفری که من از همین اول سالی خیلی دوستشان دارم.ملینا و نغمه و مهسا.

یک اخلاق بدی شایع شده بین دختر  دبیرستانی ها که بی توجه به حضور معلم راحت به هم می پرند و حسابی از خجالت هم در می آیند. گله مند می گویم:«این اخلاقتون خیلی بد و شرم آوره.بهتره خودتون رو اصلاح کنید.» مهشاد بلافاصله  رو به من گفت:«خانوم ما خیلی دلمون می خواد *اصلاح کنیم اما مدرسه بهمون اجازه نمی ده!!!» .

*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*

کارتم را میگذارم روی پیشخوان و رو به متصدی کتابخانه می گویم :«می خوام تمدیدش کنم».نگاهی می اندازد و می گوید:«اوووو. این که مال عصر شاه وزوزکه».تایید می کنم مال سه سال پیش است.بعد می پرسم :«اگر بخوام فقط از فضای کتابخونه استفاده کنم حتما باید عضو باشم؟» جواب می شنوم«حتی اگه بخوای از بغل اینجا هم رد شی باید عضو باشی.روزهایی هم که پسرا می ان نباید آفتابی بشی.می دونی؟ پسرای اینجا اسمم رو گذاشتن« هندی پلنگ» از بس نمی ذارم کسی اینجا خلاف مقررات رفتار کنه.چطوره بهم میاد؟». با تعجب می گویم:«نمی دونم والا.»

سرم گرم کتاب خواندن بود و داشتم احکام طلاق و مهریه را شخم می زدم. خانم« هندی پلنگ »سرش را آورد زیر گوشم و گفت:«اگه می خوای با روسری و مانتو باشی حتما باید چادر سرکنی وگرنه طبق آیین نامه مون مقنعه بذار. ما کارمند مرد هم داریم».خدا را شکر چشم گفتن را خوب بدم اما شاکی شدم.این دیگر چه مسخره بازی جدید  است؟  با خودم فکر می کنم،روزهای زوج،مخصوص بانوان با رعایت حجاب کامل اسلامی!!!!! حتی شما دوست عزیز!!!

* البته واضح و مبرهن است منظور مهشاد بند انداختن و ابرو برداشتن همی بوده است.

 

+ نوشته شده در  2009/10/18ساعت 10:20  توسط زهرا   |